کاوه معجزه انقلاب
بنام خدا
بازنويس : حميد رضا صدوقي
ناشر : کنگره بزرگداشت سرداران شهيد و بيست و سه هزار شهيد استان خراسان
جلد: سيد سعيد رضواني
انتشار : شهريور 1381
v نام: محمود کاوه
v فرزند :محمد
v ولادت :1/3/1340/ مشهد
v تحصيلات: ديپلم
v عضويت درسپاه : 15/3/ 1358
v ازدواج : 1362
v تعداد فرزند :يك دختر
v آخرين مسئوليت :فرمانده لشكر ويژه شهدا
v شهادت : 11/6/1365/ حاج عمران/ عمليات كربلي 2
v مزار : بهشت رضا/ قطعه شهدا
· مقدمه
در آسمان حماسهي ايران اسلامي ستارگاني درخشيدند كه فروغ جاويدشان تا ابد مشعل راهپويان و پويندگان مكتب شهادت خواهد بود. تقدير الهي چنين بود كه آسمان خونرگ انقلاب در حصاري پولادين از مقاومت و ايستادگي سرداران و دليرمردان مكتب عاشورا از هرگونه گزند و آسيبي مصون بماند و دشمنان قسم خوردهي اين ملت با همهي آتش افروزي و شرارت آفرينيهاي خود دريابند كه هرگونه تعرض به ساحت شرف و عزّت اين ك شور آزاده با پاسخ كوبندهي پرورش يافتگان عصر خميني كبير روبرو خواهند شد.
عرصهي اين دلاوري رزمگاه شلمچه و هويزه و مجنون بود. آنجا ه دريچههاي آسمان گشوده شد و معراجي عاشقانه، برگزيدگان محفل انس را به ديدار يار برد و بر سفرهي ملكوت از خون ”عند ربهم يرزقون“بهرهمند ساخت. جولانگاه نبرد عزّت و شرف، خط خوني را پديد آورد كه تا مقام قرب الهي امتداد يافت و جز عشق مركبي نميشناخت.
اينك ماييم و اين رزمگاه، ماييم و اين ميعادگاه، بايد پياده رفت و با وضو؛
«اين خاك جبهه است، جايي كه وادي مقدس سينا و كوه طور، بر پا ي و قداست آن غبطه ميخورد، اين خا ك جبهه است هان، بي وضو به خاك شهيدان قدم منه»
كنگره بزرگداشت شهيد و 23 هزار شهيد استان خراسان
من در خود سپاه عناصر بسيار خوبي را سراغ دارم كه اينها آمادگي خودسازي و ديگر سازي داشته و دارند، خوب است من از برادر شهيد عزيزمان محمود كاوه ياد كنم كه من او را از بچگياش ميشناختم.
پدر اين شهيد جزو اصحاب و ملازمين هميشگي مسجد امام حسن (ع) بود كه بنده آنجا نماز ميخواندم و سخنراني ميكردم دست اين بچه را هم ميگرفت و با خودش ميآورد و من ميدانستم كه همين يك پسر را دارد پدرش را هم قاعدتاً برادرهاي مشهدي ميشناسند از همان وقتها همين جوري بود پرشور و بي محابا در برخورد گاهي حرفهاي تندي هم ميزد كه در دوران اختناق آنجور حرفي كسي نميزد. اين بچه آن جوري توي اين محيط خانوادگي پرشور و هيجان تربيت شد و خورا ك فكري او از دوران نوجوانياش كه شايد آن
سالهايي كه من ميگويم ايشان مثلاً دوازده و سيزده سال شايد هم چهارده سال بيشتر نداشت عبارت بود از مطالب مسجد امام حسن(ع) كه اگر از شماها برادرهاي آنوقت بودند ميدانند چه سنخ مطالبي بود و ميشود فهميد ديگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبي بود، در يك چنين محيط فكري اين جوان تربيت شد و جزو عناصر كم نظيري بود كه من او را در صدر خودسازي يافتم، حقيقتاً اهل خودسازي بود. هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي، هم خودسازي رزمي.
در يكي از عمليات اخير دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد و مدتي هم اينجا بيمارستان بود مدت كوتاهي ظاهراً بعد برگشت مجدداً جبهه، تهران آمد سراغ من، من ديدم دستش متورم است. بنده نسبت به اين كساني كه دستهايشان آسيب ديده يك حساسيت دارم فوري ميپرسم دستت درد ميكند، گفتش كه نه، بعد من اطلاع پيدا كردم كه برادرهاي مشهدي كه آنجا هستند گفتند دستش شديد درد ميكند اين حتي درد را كتمان ميكرد و نميگفت كه اين مستحب است كه انسان حتي المقدور درد را كتمان كند و به ديگران نگويد يك چنين حالت خودسازي ايشان داشت، يك فرمانده بسيار خوب بود از لحاظ اداره واحد خودش كه تيپ ويژه شهدا فكر ميكنم حالا لشكر شده آنوقت تيپ بود يك واحد خوب بود جزء واحدهاي كارآمد محسوب ميشد و به اين عنوان ازش نام برده ميشد خود او در عمليات گوناگوني شر كت داشت و كارآزموده ميدان جنگ شده بود، از لحاظ نظم اداره واحد مديريت قوي، دوستي و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوي، اخلاق، ادب، تربيت توجه يك انسان جوان اما برجسته بود. اين هم يكي از خصوصيات دوران ماست كه برجستگان هميشه از پيرها نيستند آدم جوانها و بچهها را ميبيند كه جزء چهرههاي برجسته ميشوند. «رهبان اليل و استون انهار» غالباً تو همين بچهها تو همين جوانها نشستهايم از دور داريم نگاه ميكنيم حسرت ميخوريم و آرزو ميكنيم كاش برويم توي محيط آنها، كمتر وقتي است كه بنده همين حالاها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشينان، آنجا انسان ساخته ميشود و خوب هم ساخته ميشود و اين جور آنها ساخته شدهاند و شهيد كاوه حقيقتاً خوب ساخته شد.
البته من در مشهد و در كل سپاه عناصر برجسته زياد سراغ دارم حقاً و انصافاً چهرههايي را من سراغ دارم كه آدم اخلاقيات و خصوصات اينها را كه مشاهده ميكند از نزديك حالات عرفان و سُلاك بزرگ برايش تداعي ميشود نه حالت نظاميان بزرگ، از نظاميگري فراترند اگرچه در نظاميگري هم انصافاً چيره دست و نيرومندند. يك لشكر را يك جوان بيست و چهارپنج ساله اداره ميكند در حالي كه در هيچ جاي دنياي افسري به اين جواني پيدا نميشود كه يك لشكر را اداره كند. چند صد نفر يا چند هزار نفر گاهي آدم را آن لشكرهاي بيست و چند گرداني، چندهزار تا انسان را اين رهبري ميكند در كجا نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق، در ميدان جنگ، زير آتش، در مقابله با تانكهاي دشمن با وجود آن همه مانع يك جوان بيست و چند ساله چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت ميكند با سازماندهي ميبرد جلو، خط را ميشكند، دشمن را تار و مار ميكند، اسير هم ميگيرند، منطقه هم اشغال ميكنند و مستقر ميشوند پس نظاميگري هم در معجزهگري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد نه فقط معنويت. اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است ك ه آنرا هم دارد.
· زندگي نامه
سردار محمود كاوه در اول خرداد ماه 1340 در يكي از محلّات شهر مشهد (خيابان ضد) در خانواده مذهبي ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را كه به پايان رساند، با راهنمايي و هدايت پدر سرگرم فراگيري علوم ديني گرديد در جلسهاي كه محمود همراه پدرش، خدمت مقام معظم رهبري حضرت آيتالله خامنهاي كه آن زمان امام جماعت مسجد امام حسن مجتبي(ع) بودند، ميرسند. ايشان ميفرمايند :«اگر محمود دروس كلاسي را به اتمام برساند و سپس به دروس حوزوي بپردازد بهتر است» با اين توصيه، محمود در مدرسه راهنمايي علامه قزويني ثبت نام و به ادامه تحصيل مشغول ميشود. همزمان با شر كت در جلسات مذهبي و روشنگرانه شهيدان هاشمي نژاد و كامياب، تفكرمبارزاتي و ضد حكومتي او شكل ميگيرد و با تكثير و پخش نوار و اعلاميههاي حضرت امام، به ديگر انقلابيون ميپيوندد با شروع تظاهرات خياباني در سال 1357 در راهپيماييها فعالانه شركت كرده و تا مرز شهادت پيش ميرود.
با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ترك تحصيل نموده و به عضويت اين نهاد مقدس در ميآيد و پس از پشت سرگذاشتن يك دوره آموزش به عنوان مربي تاكتيك در پادگان امام رضا (ع) مشغول آموزش پاسدارن و بسيجيان خراسان ميگردد، همزمان با عزيمت امام راحل عظيم الشأن به جماران، به عنوان سرپرست يك گروه بيست نفره و جهت حفاظت از بيت امام عزيز، به تهران اعزام ميشود.
با شروع جنگ تحميلي، جماران را به مقصد جبهههاي جنوب ترك گفت و با اوج گرفتن درگيريهاي ضد انقلاب در كردستان وارد عرصه نبرد با ضد انقلاب داخلي شد. در همان ابتداي ورود به شهر سقز، مسئوليت خطير گروه اسكورت را بر عهده گرفت و با اتخاذ تاكتيكهاي هجومي و چريكي به عنوان اولين فرد در كردستان عمليات ضد كمين را عليه ضد انقلاب طراحي و اجرا نمود و در مدتي اندك ، وضعيت نبرد در شهر سقز و حومه آن را به نفع نيروهاي خودي تغيير داد. فرماندهي عمليات سپاه سقز سنگر و جايگاه حساسي بود كه استعداد ذاتي او را به منصة ظهور رسانيد و با اجراي عملياتهاي چريكي، دشمني را كه بر شهر سيطره يافته بود، آوارة كوهها نمود.
با تشكبل تبپ وبژه شهدا توسط سرداران شهبد محمد بروجردي و ناصر كاظمي، محمود به عنوان مسئول عمليات تيپ معرفي ميگردد. وي در جبهه نبرد با ضد انقلاب ضربات مهلكي را بر پيكر آنها وارد ساخت تا جائيكه ضد انقلاب در اوج قدرت نظامياش در سالهاي 61 و 62 ناتوان از ايستادگي در مقابل كاوه است و در همين سالهاست كه مبالغ هنگفتي را به عنوان جايزه براي به شهادت رساندن محمود كاوه تعيين مينمايند و بدين سان نام كاوه كه نوجواني بيش نيست، بر سر زبانها ميافتد و اين حتي خوديها را به تعجب و شگفتي وا ميدارد. آزادسازي شهر بوكان و سپس جاده مهم و حياتي پيرانشهر ـ سردشت، از جمله عملياتهاي گستردهاي است كه با فرماندهي و جانفشاني او انجام ميگيرد. با شهادت شهيدان كاظمي، گنجي زاده و بروجردي، سكان فرماندهي تيپ ويژه شهدا در سال 1362به او سپرده ميشود و در همين سال علاوه بر نبرد با ضد انقلاب، اقدام به انجام عملياتهاي برون مرزي والفجر 2، 3 و 4 مينمايد و مناطق مهمي از ميهن اسلامي را آزاد ميسازد. با حاكم شدن آرامش و امنيت بر كردستان، تمام تلاش خود را معطوف مبارزه با ارتش عراق مينمايد و صحنههاي غرور آفرين عملياتهاي بدر، قادر، والفجر9 و كربلاي2 را ميآفريند. محمود در طول دوران دفاع مقدس بارها و بارها مجروح گرديد اما سنگر دفاع از انقلاب را ترك نگفت. آخرين مجروحيت وي در تك حاج عمران و در طي يك نبرد تن به تن با دشمن بعثي بود كه منجر به اصابت 12 تر كش نارنجك به سرش گرديد. محمود كاوه تنها فرزند ذكور خانواده، در يازدهم شهريورماه 1365 در سن25 سالگي، هنگامي كه به منظور تصرف ارتفاعات مهم 2519، پيشاپيش رزمندگان اسلام در حركت بود، در اثر اصابت تر كش خمپاره، به فيض عظيم شهادت نائل آمد و بدينسان قفس تنگ تن را شكست و به آرزوي ديرينه خود كه همان شهادت بود، رسيد. از اين سردار شهيد تنها يك فرزند به نام زهرا به يادگار مانده است.
· آزمون الهي ، پدربزرگوار شهيد
دو سه ماهي از شروع جنگ ميگذشت. قبل از آن هم اوضاع كردستان خيلي شلوغ و آشفته بود و با شروع جنگ، اين وضع بد از بدتر شد. ضد انقلاب افتاده بود به جان مردم مظلوم و بي پناه كرد. هر روز از آنجا خبرهاي بدي ميرسيد حتي ميگفتند آنها از شدت كينهاي كه دارند پاسدارها را جلوي عروسهايشان سر ميبرند!
روي اين حساب، ترس عجيبي تو دل خيليها افتاده بود. توي چنين اوضاعي، محمود يك گروه از پاسداران سپاه مشهد را آماده كرد تا براي جنگ با ضد انقلاب ببرد كردستان، شبي كه فردايش قرار بود حركت كند سمت منطقه، تو خانه همه نشسته بوديم دور هم، از سر شب حالتي داشت كه احساس ميكردم ميخواهد چيزي بهام بگويد.آن جا هم سرصحبت را باز كرد و گفت :«بابا! خبر داري كه ضد انقلاب تو كردستان خيلي شلوغ كرده؟»
حدس زدم كه دارد براي مطلبي مقدمه چيني ميكند. باز هم از اوضاع كردستان شروع كرد و آخرش گفت :«اگه بخوام برم اونجا ه شما اجازه ميدين؟»
گفتم: «بله اجازه ميدم چرا كه نه! فرمان امامه، همه بايد بريم دفاع بكنيم. تازه خودم هم آمادهام تا همراهت بيام »
انگار انتظار چنين حرفي را نداشت.
پرسيد :«ميدونين كه اونجا چه وضعي داره؟ جنگ، جنگ نامرديه، دوست و دشمن قابل تشخيص نيست، احتمال برگشت خيلي ضيعفه».
چون او تمام وقتش تو پايگاه آموزشي ميگذشت و به ندرت خانه ميآمد. فكر ميكرد كه من از اوضاع آنجا بيخبرم. با خنده گفتم :«بله همه اين چيزها را كه ميگي من هم ميدونم.» و براي اينكه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم :«از همان روز اولي كه بدنيا آمدي با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق بكنم. اصلاً آرزوي من اين بود كه تو توي اين راه باشي، گل از گلش شكفت و خنديد. همانجا بلند شد و صورتم را بوسيد. صبح فردا با يك گروه راهي سقز شد. بعدها به يكي از خواهرانش گفته بود :آن شب آقا جان امتحان الهياش را خوب پس داد».
· حضرت آيت الله هاشمي رفسنجاني
شهيد كاوه خيلي شجاع وناترس بود شهيد كاوه خط شكن بود. هر موقع مشكلي پيش ميآمد شهيد كاوه آن را حل ميكرد و شهيد كاوه گرهگشاي مسئله بود.
مگر ما مثل محمود را در آسمانها بتوانيم بيابيم و ما هم (خطاب به پدر شهيد) مثل شما در شهادت او داغداريم
· حتي در منطقه... ، مادر بزرگوار شهيد
براي مراسم شب هفت شهيد قمي از مشهد رفتيم ورامين يكي دو روز آنجا مانديم. برگزاري مراسم و جلسات مختلف كه تمام شد، حجه الاسلام قمي ـ پدر شهيد و چند نفر ديگر از بزرگان و مسؤلين شهر تصميم گرفتند بروند تيپ ويژه شهدا، تا هم ديداري با رزمندهها داشته باشند و هم محل شهادت علي را ببينند. آنها از ما هم دعوت كردند كه همراهشان برويم. براي من بهتر از اين نميشد، هم تسلاي دل خانواده شهيد قمي ميشديم و هم اينكه فرصت خوبي بود تا پس از مدتها دوري، محمود را دوباره ببينم. به حاج آقا گفتم :«حالا كه اينها ميخواهند بروند تيپ بهتره ما هم همراهشان برويم. دلم براي محمود تنگ شده. حاج آقا بدون تأمل گفت :«چي از اين بهتر حتماً ميرويم».
كمي بعد گفت :«ولي بد نيست كه با خود محمود هم يك هماهنگي بكنيم و بهش بگيم كه داريم ميآييم اونجا».
از همانجا بهش تلفن زد. محمود با خوشحالي گفت :«حتماً بياييد هم ما رو خوشحال ميكنيد، هم بچهها رو».
همان روز با خانواده شهيد قمي و گروهي از مردم پيشوا و ورامين حركت كرديم سمت تيپ.
صبح روز بعد رسيديم پادگان شهيد محمد بروجردي كه پادگان تيپ ويژه شهدا بود و نزديك مهاباد.
جلوي پادگان عده زيادي از بچههاي رزمنده جمع شده بودند براي استقبال از مابا شور و شوقي وصفناپذير، بين آنها دنبال محمود ميگشتم با اينكه رسم بود فرمانده جلوتر از همه باشد، ولي با خودم گفتم شايد بين رزمندهها مانده است اما هرچه گشتم كمتر محمود را پيدا كردم. همان گروه تا جلو ساختمان فرماندهي همراهمان آمدند. من هنوز انتظار داشتم محمود را ببينم. وقتي ديدم خبري نيست آنجا كه سراغش را از آنها گرفتم گفتند :«ديروز رفته عمليات».
اتفاقاً همان روز نزديك غروب رسيد. تمام سر تا پايش غرق خاك و گردوغبار بود. از نگاهش معلوم شد كه حسابي خسته است.
حدود نيم ساعت كنار ما و مهمانهاي ديگر نشست. بعد در كمال تعجب ديدم از جا بلند شد، عذرخواهي كرد و رفت تو ساختمان كناري. حدس زدم شايد چون خسته است رفته آسايشگاه استراحت كند. از يكي از دوستانش پرسيدم :«اون ساختمان مال چيه؟»
لبخندي زد و گفت «بهش ميگن اتاق نقشه».
پرسيدم :«محمود براي چي رفت اونجا؟»
گفت :«براي طراحي ادامة عمليات».
سه چهار ساعتي گذشت، نيامد! رفتم بيرون و از پشت شيشه نگاهش كردم. با چند نفر ديگر نشسته بودند دور يك نقشه و گرم صحبت بودند. برگشتم تو اتاق لحظهشماري ميكردم هرچه زودتر كارش تمام شود و بيايد پيش ما، آن شب عقربههاي ساعت رسيد به دوازده او نيامد.
دوسه دفعه ديگر هم تا جلو آن ساختمان رفتم ولي آنها هنوز سرگرم كارشان بودند آخرش پدر محمود گفت :«برو بگير بخواب انشاء ا... فردا ميبينيش».
خواستم اعتراض بكنم كه او گفت :«خدا را شكر ميكنم كه همچين پسري نصيب من شده».
چون خيلي خسته بودم، خوابيدم.
صبح روز بعد محمود نيروي گردانها را آماده كرد. بازهم پيش ما براي عذرخواهي و بعد هم همراه بقيه راهي شد براي عمليات. دو روز بعد وقتي برگشت ما سوار اتوبوس شده بوديم و داشتيم برميگشتيم. محمود براي خداحافظي آمد توماشين. باز از همه، مخصوصاً از من عذرخواهي كرد و حلاليت طلبيد.
وقتي اتوبوس راه افتاد من به اين فكر ميكردم كه حتي در منطقه هم نميشود او را سير ديد.
· مرحوم حضرت آيت الله شيرازي ، امام جمعه فقيد مشهد
شهيد كاوه از نمونه مرداني بود كه ميتواند در تاريخ دفاع مقدس امت اسلامي ايران به عنوان اسطوره پايمردي و شجاعت و از خودگذشتگي به حساب آيد. جوان شيردلي كه دشمن از وحشت پيكار او خواب آسوده نداشت و نام آميخته با محبت وي بي پناهان مظلوم را در خطه كردستان شادي و آرامش ميبخشيد. فرمانده صف شكني كه با پناه گرفتن در سنگر قلب استحكام يافته از ايمان خويش بي نياز از سنگر خاك و سنگ بود، اين به سوي محبوب شتافته و قفس تن را به يادگار گذاشت.
· خستگي ناپذير، فاطمه عمادالاسلامي ـ همسر شهيد
يكبار نشنيدم كه او بگويد خسته شدم!
بابت آن زحماتي هم كه ميكشيد هيچ چشم داشتي نداشت. من حتي نديدم وقتي را براي مرخصي در نظر بگيرد هر وقت ميآمد مشهد دنبال تداركات و جذب نيرو بود روزها ميرفت سپاه و كارهاي اداري را پيگيري ميكرد. شبها هم كه ميآمد خانه، تا دير وقت با دوستانش جلسه مي گذاشت تازه وقتي آنها ميرفتند، تلفن زدنهاي محمود به جبهه شروع ميشد از پشت جبهه هم نيروها را هدايت ميكرد.
وقتي هم كه فرصت بيشتري داشت مطالعه ميكرد تا براي سخنرانيهايي كه اين طرف و آن طرف داشت آماده شود.
او دائم دنبال همين كارها بود هيچ وقت نشد كه ما او را درست و حسابي ببينيم. يا با او به ديدن اقوام برويم. نميدانم خدا چه در وجود اين انسان قرار داده بود كه اصلاً خسته نميشد.
يكبار بعد از اينكه مدتها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصي بعد از ظهر بود حدود ساعت چهار. خوشحال با خودم گفتم :«حالا كه آمده حتماً چند روزي ميمونه و ميتونم از سپاه مرخصي بگيرم و تو خانه بمونم». همان شب حاج آقاي محمودي از دفتر فرماندهي سپاه مهماني داشت. چندتا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت كرده بود. من هم دعوت بودم. محمود كه آمد به اتفاق رفتيم منزل آقاي محمودي.
بيشتر مسئولين سپاه آمده بودند خيلي كم پيش ميآمد كه اين تعداد دور هم باشند هر كدامشان بنا به كار و مسئوليتي كه داشتند دائم تو جبههها بودند.
مردها يكجا و زنها اتاق ديگري بودند از ميان جمع فقط دو سه نفر را ميشناختم و بقيه را تابحال نديده بودم و نميشناختمشان زود با هم انس گرفتيم و تا سفره را پهن كنند، از هر دري صحبت كرديم.
نيم ساعتي بعد از شام آمادة رفتن شديم. تو حياط به حاج آقاي محمودي گفتم :«آقا محمود را صدايش بزنين، بگيد كه آمادهايم». حاج آقا با تعجب نگاهي به من كرد و گفت :«مگه شما خبر ندارين؟!»
گفتم :«چي رو؟!»
گفت: «رفتن آقا محمود را!»
يك آن فكر كردم اشتباه شنيدم، گفتم :« كجا رفت؟چرا به من چيزي نگفت؟»
چند تا از خانمها كه تو حياط بودند كنجكاو شده بودند كه محمود كجا رفته و اصلاً چرا خبرم نكرده. آقاي محمودي كه فهميد من از رفتن محمود بي اطلاعم گفت :«داشتيم شام ميخورديم كه از منطقه تلفن زدن، بهش كاري فوري داشتن، گوشي را ه گذاشت پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه».
باورم نميشد كه هنوز نيامده راه بيفتد طرف كردستان. نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه، دست خودم نبود آخر چهار پنج ساعت بيشتر از آمدنش نگذشته بود.
دفعه بعد كه آمد مشهد با اعتراض گفتم :«شما كه ميخواستي بري حداقلش ميگفتي، بي خبرم نميگذاشتي»
در جوابم گفت :«اينقدر وقت تنگ بود كه حتي نتونستم براي خداحافظي معطل بشم» بعدها كه فهميدم عراق تو منطقه والفجر 9 پاتك زده و محمود بايد بدون حتي يك لحظه درنگ به منطقه ميرفت به او حق دادم.
· امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي
با اطمينان ميتوان گفت كه شهيدعزيز كاوه كه افتخار همرزمي نزديك با او را دارم از اسوههاي مجاهدين في سبيل ا... است و هرچند معرفت اندكمان از كتاب آسماني، قرآن كريم به ما شهامت لازم را نميدهد كه اين اسوه جبهههاي نور را با مصاديق قرآني تطبيق دهيم ولي درسايه الطاف پروردگار متعال و اميد به استغفار در درگاهش محمود عزيز را حزب الله واقعي ميدانيم و با صفات و ويژگيهايي كه در شخصيت اين رزمنده پرتوان سراغ داريم او را مشمول آيه شريفه ”رضي الله عنهم و رضوا عنه ... “ميدانبم.
شهبد كاوه انساني بود كه نقش مطمئني داشت و گويا زمزمه آواي الهي ”ارجعي الي ربك راضيه مرضيه، فادخلي في عبادي وادخلي جنتي“ در قلب و روحش استمرار داشت.
شهبد كاوه شحاع و با شهامت بود و غالباً با نيروي اندك بر پيكره كثير دشمن ميتاخت زيرا كه در برآوردهايش توان و قدرت رزمنده در راه خدا را ده برابر دشمن محاسبه ميكرد.
شهيد كاوه هوشيار، با استعداد، چابك و تيزهوش بود و شايد از جمله تعداد معدود سرداراني بود كه از اصل غافلگيري به معناي حقيقي استفاده مينمود.
شهيد كاوه به اصطلاح نظاميان يك نيروي مخصوص تمام عيار بود زيرا تمام صفات و ويژگي نيروي ويژه در وجودش يافت ميشد.
شهيد كاوه روح و جسمي قوي و خستگي ناپذير داشت لذا نيروهاي تحت فرمانش متكي به انگيزه و روحيه ممتاز او تحرك فوقالعادهاي داشتند.
شهيد كاوه از روحيه اطاعتي ولايتي قوي برخوردار بود و به هر صورتي كه بود مأموريت واگذارشده را به انجام ميرسانيد.
شهيد كاوه از قدرت مديريت و فرماندهي بر قلبها برخوردار بود و به همين دليل نيروهاي تحت فرمانش چون پروانه به دور او ميچرخيدند.
شهيد كاوه مسلح به سلاح تقوا و اخلاق حسنه بود و آنهايي كه به پادگان لشكر ويژه شهدا در حوالي مهاباد وارد ميشدند صفا و صميميت را كه منشأ آن وجود فرماندهي متقي آن پايگاه بود در ك مي كردند.
شهيد كاوه الگوي اتحاد و وحدت ارتش و سپاه بود او يك پاسدار بود ولي ارتشيان نيز او را از خود ميدانستند.
شهيد كاوه مرد عمل بود و كمتر سخن ميگفت و بيشتر تلاش ميكرد و با چنين روحيهاي نشدنيها را شدني ميكرد. او واقعاً هم مرد پيكار در صحنه نبرد با ضد انقلاب بود و هم در نبردهايكلاسيك در جبهه جنگ تحميلي بود.
... در هر عملياتي كه انجام ميشد كاوه ابتكار عمل را بدست ميگرفت آنهم ابتكار عملي كه مخصوص خودش بود. از نزديك در صحنه نبرد بود. جلو، عقب، راست و چپ جبهه را زير نظرداشت و من هيچكس را در جنگ نديدم كه مثل او ابتكار عمل داشته باشد. مديريت و فرماندهي كاوه و حضورش در صحنه نبرد آنقدر پرمعني بود كه به راحتي ميشد اين را تشخيص داد. بچههاي لشكر ويژه شهدا هم بسيار فداكار بودند كه من بارها از نزديك شاهد فداكاريشان در عملياتهاي مختلف و خصوصاً عمليات قادر بودم. در اين عمليات كه سه تا از لشكرهاي سپاه هم شركت داشتند عمده مسئوليت بر عهده ارتش بود. از همان ابتدا يك عده معتقد بودند كه ما فقط با نيروهاي ارتش اين عمليات را انجام ميدهيم اما من معتقد بودم كه بايد ارتشي و سپاهي كنار هم باشند و در جلسهاي كه در قرارگاه تشكيل شد به آقاي هاشمي رفسنجاني كه آن زمان جانشين فرمانده كل قوا بودند گفتم :زماني عمليات را انجام ميدهم كه سه لشكر سپاه هم بيايند با ما همكاري كنند. ايشان هم موافقت كردند و حتي انتخاب يگانها را به عهده خودم گذاشتند كه من هم لشكرهاي 14 امام حسين(ع)، 8 نجف اشرف و55 ويژه شهدا را انتخاب كردم در ادامه همين عمليات كار به جايي رسيده بود كه به اصطلاح قفل شده بود و ميطلبيد كه با رشادت و فداكاري مقاومت دشمن شكسته شود. خبر رسيد كه كاوه گرداني را آماده كرده تا به قلب دشمن بزند گرچه موفقيتشان ميتوانست وضعيت را تغيير دهد اما كار بسيار خطرناكي بود نميتوانستم شاهد رفتن او در دل آتش باشم. به عنوان فرمانده عمليات خواستمش تا به قرارگاه بيايد. گفتم :«شنيدم ميخواهي دست به چنين كار خطرناكي بزني، گفت :« بله، گفتم :«خوب اين را من بايد تصويب بكنم و من هم نميتوانم شاهد باشم كه شما با اين همه شايستگي ريسك بكنيد و بخواهيم بي خودي شما را از دست بدهيم. بسيار پافشاري ميكرد تا بتواند متقاعدم كند كه بهش اجازه بدهم. اين كار را بكند ديدم خيلي مقاومت ميكند منهم جسارت كردم، گفتم :« آقاي كاوه حواست باشد ه اينجا من فرمانده هستم و تا اين را تصويب نكردهام شما نبايد انجامش بدهي. كاوه با همه شايستگي و تجربه بايد حفظ بشود اين اولين باري بود كه دستور اينطوري به كاوه ميدادم خوب ميدان جنگ بود و جاي تعارف نبود.تا اين را گفتم ديدم بلافاصله با آن تشرعي كه به دين داشت و به اعتقادش داشت چنان متواضعانه با من برخورد كرد كه با حالت تحكم دستور دادم چون ديدم زير بار نميرفتي من هم مجبور شدم چون من مايل نبودم كه ببينم يك عملياتي كه ريسك است بهاي زيادي در قبالش بپردازيم ... خلاصه آنجا ايشان فداكاريش را كرد منتهي در كل جبههها ما مشكلي پيدا كرديم كه نتوانستيم به موفقيت برسيم.
· سردار شهيد محمود کاوه
اينكه ميگوييم جنگ تخصصي توأم با ايمان، اين در همه وجود دارد و صدق ميكند ولي اين مسئله در اينجا حالت عجيبي دارد و بچهها در كردستان فرق عجيبي با نيروهاي ساير مناطق دارند و در عين اينكه ايمان دارند، در ايمان اين بچهها يك فرقي نهفته است و آنهم اين است كه با شجاعت و انگيزهاي كه دارند، كار كردستان را يكسره ميكنند ما دقيقاً در مـــــقابل جنگـــــهاي چــريكي «ضــد انقلاب»
داريم جنگهاي پارتيزاني ميكنيم.
· كشف بزرگ ، جاويد نظامپور
تيرماه61 ، با انجام يك عمليات دقيق و حساب شده سد بوكان را آزاد كرديم ضد انقلاب در خواب شبش هم نميديد تا آن موفقيت مهم و حساس را از دست بدهد آنها آنقدر به منطقه احاطه داشتند و آنقدر به خودشان مطمئن بودند كه تهديد كرده بودند اگر اطراف سد بو كان كوچكترين عملياتي را انجام دهيم، سد را با تمام امكاناتش منفجر ميكنند، و آن وقت بود كه خسارت زيادي به جان و مال مردم وارد ميشد براي اينكه اين توطئه خنثي شود، «ناصر كاظمي طرح جانانهاي داد كه در نهايت منجر به آزادسازي سد شد بدون اينكه آسيبي به آن برسد». براي اينكه اين پيروزي تثبيت شود، خودش هم در منطقه ماند و پا به پاي بچهها مقاومت كرد بعضي از شبها كه مجالي پيش ميآمد، همه دور هم مينشستيم و راجع به مسايل مختلف صحبت ميكرديم. يكي از افتخاراتمان در آن محافل دوستانه، وجود گرم و صميمي خود كاظمي بود تو يكي از همين شبها صحبت از شهيد و شهادت نقل مجلس ما شد. در اين بين، بعضي به يكديگر، ميگفتند :تو چقدر نوراني شدي؛ حتماً به همين زود شهيد ميشي. آن وقتها آن قدر عمليات ميرفتيم و دايم در دل خطر بوديم كه شهادت را هميشه در چند قديمان ميديديم و اين طور حس ميشد كه با آن وضعيت، هر كدام از ما يكي دو سال ديگر بيشتر عمر نميكند.
آن شب ناصر كاظمي كه در بينمان نشسته بود، مثل خيلي وقتهاي ديگر فقط گوش ميداد يك وقت ديدم آهي كشيد و از روي افسوس گفت : اين عمليات هم تموم شد و باز من شييد نشدم . همه سراپا گوش شدند و خيره او. ميدانستم او هم مثل خيلي از فرماندهان اشتياق شهادت تمام وجودش را گرفته، اما اولين بار بود كه چنين حرفي را از او مي شنيدم. گفت :البته من اگر هم شهيد نشم كه نتونم با خون خودم خدمتي به اسلام بكنم، خيلي نگران نيستم. اين حرفش بيشتر مايه تعحجب شد. ادامه داد: من كاري براي جمهوري اسلامي كردم كه خيلي اميدوارم حق تعالي نظر عنايتش را شامل حالم كند».
من هم مثل بقيه حسابي كنجكاو شده بودم تا بدانم اين كار مثبت چيست كه كاظمي با آن همه تودارياش، و با آن تنفرزيادش از ريا، ميخواهد آن را در جمع بچهها بگويد.
گفت :اون كار اينه كه من كاوه را براي جمهوري اسلامي كشف كردم و يقين دارم كه كاوه ميتواند مسئله كردستان را حل كند.
· ترور ، سيد مجيد ايافت
اسم محمود كم كم افتاد سر زبانها. طوري كه تمام مردم سقز او را مي شناختند. در مدت كوتاهي با چند عمليات زنجيرهاي، ترس عجيبي تو دل ضد انقلاب انداخت.
او گروهاني تشكيل داده بود به اسم ضربت. هر وقت ضد انقلاب حمله ميكرد يا ميني ميگذاشت، بلافاصله اين گروهان وارد عمل ميشد اين طور وقتها امكان نداشت دشمن موفق شود.
به تدريج دست ضد انقلاب از شهر كوتاه شد. بعد از آن محمود دامنة عمليات سپاه را گسترش داد و كشاند به كوههاي اطراف شهر. يك لحظه آنها را به حال خودشان وا نميگذاشت. شده بود بلاي جان ضد انقلاب. همين وادارشان كرد تا به فكر ترور او بيفتند، چند تيم هم اجير كرده بودند.
آن روز از عمليات اسكورت برگشته بوديم. گرسنهمان بود. از صبح چيزي نخورده بوديم، تو سپاه هم غذايي نبود. رفتيم غذاخوري پرشنگ، با سر و وضع خاكي و با همان اسلحه و تجهيزات و ماشينهاي از جنگ برگشته.
سالن غذاخوري پرشنگ تنها غذاخوري بود كه تا ديروقت غذا داشت. خيلي از مسافريني كه از سقز ميگذشتند غذايشان را در اين رستوران ميخوردند. غذاي خوبي داشت و خدمتكارهايش هم مؤدب و تميز بودند، درست مثل صاحب غذاخوري.
محمود رفت تو و ما هم پشت سرش داخل شديم. دور تا دور سالن ميز چيده بودند. سمت چپ، پشت يخچال نشستيم . اينطوري هم ماشينهامان را ميديديم، هم آمد و شد افراد را زير نظر داشتيم.
تو حال خودم بودم كه ديدم يك ماشين جلوي رستوران نگه داشت. سه چهار نفر پياده شدند و آمدند تو. كمي آن طرفتر از ما نشستند دور يك ميز. با بچهها گرم صحبت بوديم و انتظار ميكشيديم هر چه زودتر غذا را بياورند. احساس كردم محمود خودش با ما هست ولي حواسش جاي ديگري است.
زير چشمي به چند نفر تازه وارد نگاه كردم. از طرز نگاهش فهميدم كه وضعيت غير عادي است، نميتوانستم درست و حسابي آنها را زير نظر داشته باشم. ممكن بود بفمند كه بهشان مشكوك شدهايم.
در همين حال محمود و يكي از بچهها بلند شدند و دويدند طرف ميز آنها. تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم با هم درگير شدند.
ما هم دست به كار شديم و رفتيم كمكشان. مهلت نداديم كوچكترين حركتي بكنند. همه را گرفتيم و دستبند زديم.
لباسهايشان را دقيق گشتيم. چند تا كلت و چند تا هم نارنجك داشتند. صاحب رستوران هاج واج نگاهمان ميكرد.
آن روز از خير غذا گذشتيم. سريع آنها را به مر ز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. در بازجوييها، اعتراف كردند كه ميخواستند كاوه را ترور كنند.
· امير سرلشگر شهيد حسن آبشناسان
كاوه انساني پاكباخته و چريكي بزرگ است كه در عمل و جنگ چريك شده نه با درسهاي تئوري، وجود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است، او هيچگاه به دشمن پشت نميكند.
اگر در دنيا يك چريك پاكباخته و دلباخته به اسلام و امام وجود داشته باشد محمود كاوه است و هر
رزمندهاي كه بخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا پيش كاوه برود.
· هدف هفت ، شهيد ناصر ظريف
فرصت زيادي نداشتيم، بقية يگانها كارشان را تمام كرده بودند، مانده بوديم ما كه بايد سريعتر شناساييمان را تمام ميكرديم. آن شب پنج شش تيم آماده شدند. موقع حرك ت كاوه گفت :«منم تا ديدگاه با شما ميآم و آمد.
ميدانستيم چه قصدي دارد. ديدگاه را بهانه كرده بود، هميشه همينطور بود. بايستي خودش ميآمد از نزديك راهكارها را ميديد، به اين قانع نميشد. كه ما برايش گزارش ببريم. ميگفت :من شخصاً بايد بدونم شب عمليات نيروها از چه جاهايي به دشمن ميزنند و بايد بدونم كه شما چه جور راهكاري را انتخاب كردهايد.
تيمهاي گشتي كه رد شدند، كاوه هم با ما راه افتاد. هرچه كرديم حريفش نشديم. گفتيم شايد روي منصوري را زمين نزند. يعني كمتر پيش ميآمد كه او چيزي بخواهد و محمود جواب رد بدهد. بين همة بچههاي مسئوول برايش احترام خاصي قائل بود. معاونش بود. پا پيش گذاشت و گفت :«آقا محمود شما نيا تا هر جا كه بگي خودمان ميرويم، اينطوري خيالمان راحتتره» تا او را مطمئن كند ادامه داد : «بچهها قول ميدن امشب كار شناسايي را تمام كنند». فايدهاي نداشت. راهش را كشيد و رفت ما هم راه افتاديم دنبالش كمي كه رفتيم رسيديم به نقطه رهايي.
هدف هفت، ”ارتفاعات بلفت“بود كه هم دور بود و هم خيلي مهم و حياتي. محمود هم قاطي همان تيمي شد كه بايد به آن سمت ميرفت. دويست سيصد متر مانده به پايگاه عراقيها، ايستاديم. بچههاي اطلاعات ميگفتند :«شبهاي قبل تا اينجا آمديم چون ميترسيديم راهكار لو بره، جلوتر نرفتيم».
يكيشان گفت :«مهديزاده همين جا رفت روي مين، حتماً عراقيها حساس شدند».
هوا مهتابي بود و سنگرهاي دشمن كاملاً ديده ميشد. تا زيرپاي سنگر مينشان رفتيم همانجا پشت يك تخته سنگ نشستيم. آنقدر نزديك بوديم كه صداي حرف زدن عراقيها را به خوبي ميشنيديم.
يك سرفه كافي بود تا همه چيز خراب شود. تو چنين حال و احوالي، محمود گفت :«بايد جلوتر برين، بايد از ببن سنگرهاشون رد بشين و بريد آن پشت ببينيد چه خبره!»
همه تعجب كرديم. ريسك خطرناكي بود تو فاصلهاي كه ما با دشمن داشتيم كوچكترين حركتمان را ميديدند، چه برسد به اين كه بخواهيم از بين سنگرهاشون بگذريم.
با اين احوال، جاي بحث و جدل نبود. هميشه از خدا ميخواستيم محمود دستوري بدهد تا ما بي چون و چرا اجرا كنيم. حتي حاضر بوديم از جانمان مايه بگذاريم تازه اگر يك كم اين پا و آن پا ميكرديم خودش ميرفت.
”جواد سالارزاده“و يكي دو نفر ديگر اسلحه و تجهيزاتشان را گذاشتند و چهار دست و پا ازبين سنگرهاي مين رد شدند. همانطور كه ميرفتند با تمام وجود، آيه شريفه «وجعلنا...» را به نيت آنها ميخواندم تا چشم ديد داشت تعقيبشان كردم.
آن شب سرما بيداد ميكرد هرچند دقيقه يكبار به اطراف سر ك ميكشيدم و منتظر صداي تيراندازي بودم.
هوا كم كم رو به روشنايي گذاشت اما از جواد و بقيه خبري نشد. هيجان و تشويش آمده بود سراغم. دهانم را به گوش محمود نزديك كردم تا بگويم :«اگر بچهها نيامدند چه كار كنيم» ديدم خوابيده، انگار نه انگار كه چند قدمي عراقيها هستيم. موقع درگيريها هم همينطوري بود. جلوي آن همه تير و گلوله راست ميايستاد. اصلاً ترس برايش معني نداشت تو حساسترين صحنههاي نبرد، مرگ را به بازي ميگرفت همهاش به اطراف نگاه ميكردم، صدايي به گوشم رسيد، خوب كه نگاه كردم ديدم خودشان هستند وقتي به ما رسيدند خوشحالي را ميشد از حال و هوايشان فهميد.
جواد همينطور كه نفس نفس ميزد گفت :«نيروهاي دشمن مثل مور و ملخ جمع شدهاند آن پشت». محمود كه حالا بيدار شده بود گفت :«فعلا ساكت باشين تا از اينجا دور شويم».
از همان راهي كه رفته بوديم برگشتيم. حالا هوا روشن شده بود، اما ذرات مه همه جا را گرفته بود. خيالمان راحت بود كه از ديد دشمن پنهان هستيم. وقتي به خط خودمان برمي گشتيم خوشحال بوديم كه كار چهارپنج شب شناسايي را يك شبه انجام دادهايم؛ اين را مديون حضور كاوه بوديم.
برادر كاوه فرمانده محترم تيپ قهرمان شهدا
*************
خدا قوت كه بازوهاي رزمندگانتان قوت ديگري به اسلام پر عظمت بخشيده است.
محكم باشيد و با قدرت و تدبير بدون احساس خستگي دشمن فرسوده شكست خورده را به ذلت بنشانيد و آواي عظيم اسلام را با عظمتتر سازيد.
برادر عزيز دشمن پيشاروي شما ديگر نيرويي ندارد. 2 گردان به اصطلاح كماندو كه تنها دليل نامگذاريشان فقط لباس ويژه است را در پيش رو داريد. به پيش برويد و از اين فرصت الهي استفاده لازم را برده عجز كفار را با قدرت بنمايش بگذاريد.
شما عنايت پروردگار را ديشب «عمليات والفجر2» خوب لمس كرديد ماه شب پانزدهم آنچنان با ابر مأمور از جانب خدا پوشانيده ميشود كه هرگز توسط هيچ ذهن عليلي قابل در ك نيست و اين الطاف همچنان ادامه دارد استفاده لازم را بايد ببريم.
بشتابيد كه نصر الهي در انتظار است...
· پيچ آخر ، غلامعلي اسدي
جادة پيرانشهرـ سردشت، مين خورهاي زيادي داشت. اين مين خورها هرچه به جنگل آلوانان نزديكتر ميشدبم، بيشتر ميشد ضد انقلاب كه از اول عمليات، حسابي تلفات داده بود، حكايت مار زخم خورده را داشت. از هر فرصتي استفاده ميكرد و به نيروهاي ما كمين ميزد تا شايد با اين وسيله بتواند مانع پيشروي تند و سريع تيپ ويژه شهدا بشود.
آن روز قبل از جنگل آلوانان يك گروه از نيروها افتاده بودند تو مين با ما فاصله زيادي نداشتند. صداي تيراندازي به خوبي شنيده ميشد كاوه به گنجي زاده گفت :«بريم ببينم چه خبره!»
بروجردي هم آنجا بود. دنبال ما را افتاد. كاوه اصرار كرد حالا كه ما هستيم، لازم نيست شما بياييد. اما با ما آمد. گنجي زاده نشست پشت جيپ و با يك فرمان دور زد. ما سه چهار نفر هم كه بي سيمچي آنها بوديم، نشستيم عقب. لحظهاي كه راه افتاديم، حتي يك نفرمان اسلحه نداشت.
محل دقيقشان را نميدانستيم فقط ميدانستيم كه تو جاده هستند. جاده را از همان مسير رفتيم تا رسيديم بهشان. هرچه نزديكتر ميشديم، سروصداي درگيري هم بيشتر ميشد. فقط ميدانم يك پيچ تند و تيز را رد كرديم به ما تيراندازي شد. تيراندازي آنقدر شديد بود كه يقين كردم هيچ كداممان جان سالم به در نميبريم.
از ماشين جيپ و آنتنهاي بي سيم كاملاً پيدا بود كه اين ماشين فرماندهي است و آنهايي كه جلو نشستهاند بدون شك همهشان فرمانده هستند.
گنجي زاده شش دانگ حواسش به رانندگي بود. شش هفت تا ماشين آمبولانس و تويوتا و آيفا، پشت سرهم ايستاده بودند نزديكترين ماشين به ما آيفا بود كه با سرعت پشتش مخفي شديم، هنوز از ماشين پياده نشده بوديم كه يكي از بي سيمچيها مجروح شد. چندتا تير هم به بي سيم جيپ كه برد بيشتري داشت خورد و عملاً ارتباطمان با بچه هايي كه تو هنگ آباد بودند قطع شد.
حضور فرمانده تو دل خطر، بچهها را دلگرم ميكرد و هم نگران. دلگرم به خاطر حضور آنها، نگران به خاطر اينكه خداي نا كرده آسيبي بهشان برسد. وضع بغرنجي بود. بچهها اين طرف جاده سنگر گرفته بودند و آنها آن طرف از لابلاي درختان و صخرهها تيراندازي ميكردند و چه دقيق هم ميزدند بي انصافها!
همه تلاششان اين بود كه نگذارند يك قدم به جنگل آلوانان نزديك بشويم. چرا كه از ابتداي عمليات حسابي ضربه خورده بودند و حالا ميخواستند عقدههايشان را خالي كنند. كاوه سريع اوضاع را بررسي كرد و برگشت به بروجردي گفت :«حاجي يك راه به نظرم ميرسد كه اگر اجازه بدين همون را انجام بديم».
بروجردي پرسيد چه راهي؟
كاوه گفت :«اين كه من برم دوشيكا را بيارم».
حسابي تعجب كردم دوشيكا آن طرف جاده بود و تقريباً دو كيلومتر با ما فاصله داشت. بروجردي و گنجي زاده نگاهي به هم كردند. بروجردي گفت :
ـ اين كار عملي نيست. در جا تكون بخوريم، ميزنندمان!
كاوه گفت :من فكرش را كردم ان شاء الله عملي ميشه.
بند پوتينهايش را محكم بست. بروجردي گفت :تو چطور ميخواي از جلوي اين همه آدم... كه كاوه مجال نداد و با گفتن ذ كر مقدس ”يا علي“ مثل فنر از جا جهيد. هر چه بروجردي داد زد كه محمود نرو، نرو! محمود انگار نشنيد. تو مين چند روز قبل، ضربهاي به سرم خورده بود. من فكر ميكردم دارم خواب ميبينم. كاوه با سرعت شگفت آوري روي جاده ميدويد. حالا از همه طرف مثل باران به سمتش گلوله ميباريد تيرها به جاده ميخوردند و گرد و خاك زيادي به پا ميكردند ولي تعجب بود كه يك تير هم به كوه نميخورد. جز لطف و عنايت حق تعالي نميشد دربارهاش تعبير ديگري كرد هر آن منتظر بوديم تيري به كاوه بخورد و او را نقش بر زمين كند گويا دشمن تمام سلاحهايش را بكار انداخته بود تا نگذارند او قِصِر در رود.
يادم نميآيد كه من بروجردي را بدون آرامش و خونسردي ديده باشم. يك چهره دوست داشتني و لبخندي هميشگي بر روي لب. اين خصوصيات او زبانزد همه بود. اما اين بار حال و هوايش كاملاً برعكس شده بود آثار نگراني در چهرهاش مشهود بود و اين نگراني تا لحظهاي كه كاوه پيچ آخر رسيد، ادامه داشت.
حتي يك لحظه نگاهش را از او نگرفت. كاوه كه از تيررسشان دور شد، نفس راحتي كشيديم كه او حداقل از اين مهلكه جان سالم به در برده است. ميبايست صبر ميكرديم تا كاوه با دوشيكا از راه برسد در واقع چاره ديگري هم جز صبر نداشتيم. چند نفر از نيروهاي دشمن آنقدر به ما نزديك شده بودند كه حتي صداي نفسشان را هم ميشنيديم تحرك ضد انقلاب كم شده بود. انگار ديگر كار را تمام شده ميدانستند و ميخواستند به راحتي اسيرمان كنند. تو همين وضعيت سروكلّه ماشين دوشيكا پيدا شد. دوشيكاچي يكريز تيراندازي ميكرد و ميآمد جلو. باورمان نميشد! طولي نكشيد كه وضع ضدانقلاب به هم ريخت هر كدامشان دنبال راهي براي فرار بودند. ماشبن كه نزديكم رسيد، ديديم كاوه كنار دست دوشيكاچي ايستاده! دائماً با اشاره دست ميگفت؛ كجا را بزند آتش دوشيكا پوشش خوبي بود تا بتوانيم سري راست كنيم. از آن هم بيشتر رفتيم. دوسه نفر از بچهها از فرصت استفاده كردند و پريدند آن طرف جاده. آنها سه نفر را در حال فرار دستگير كردند دوشيكاچي توي ستون هم جان گرفت. پريد پشت دوشيكا و كاوه هم شروع كرد به تيراندازي شديد و حساب شده. وقتي به خودم آمدم، ديدم همه داشتند تيراندازي ميكردند بدون معطلي افتاديم دنبالشان و اگر هوا تاريك نميشد، تا هر جا كه فرار ميكردند مثل سايه تعقيبشان ميكرديم. بعد از تاريك شدن هوا كاوه دستور داد كه برگرديم ميدانستيم تعقيب در تاريكي ممكن است به ضرر خودمان تمام شود. رعب و وحشتي كه بعد از اين ضد كمين تو دل دشمن افتاد باعث شد كه ديگر جرأت نكنند برايمان كمين بگذارند؛ آن هم جاده اصلي.
· سرلشگر پاسدار رحيم صفوي
شهيد كاوه تجسم عيني آيه شريفهاي است كه در وصف ياران پيامبر اسلام(ص) ميفرمايد :
«والذين معه الشداء علي الكفار رحماءُ بينهم» او در مقابل كفار، كومله، دموكراتها رحم نميكرد و آنها را با خشم و غضب خود و آتش تفنگ و رگبار گلولهها به سزاي جنايتكاريهايشان ميرساند، او كسي بود كه محورهايي را كه ميگفتند غير قابل باز شدن است مثل محور پيرانشهر به سردشت را با ايماني قوي و دلي مطمئن فتح ميكرد.
· مه غليظ ، سيد حسن اميري هاشمي
اواخر ادريبهشت 65 و نيمه ماه مبارك رمضان بود. ساعت حدود يك بعد از ظهر بود كه آماده باش زدند.
فرمانده گردانمان ميگفت عراقيها تك زدهاند و دوباره ارتفاع 2519 را گرفتهاند. او مي گفت : بدجوري دارن پيشروي ميكنن بايد سريع جلوشون رو سد كنيم و بعد هم ارتفاعات را آزادش كنيم.
از آنجائي كه لشكر ويژه شهدا يك لشكر هميشه آماده بود نيم ساعت بيشتر طول نكشيد كه همه با تجهيزات كامل سوار ماشينها شديم و به سرعت از پناهگاه زديم بيرون.
بچهها حال و هواي خاصي داشتند هم دلشان براي يك عمليات درست و حسابي تنگ شده بود و هم اين كه روزه بودند.
آن روز تا خود پيرانشهر دعا خوانديم و ذكر گفتيم، بيرون از پيرانشهر جاده زير آتش شديد دشمن بود گلولههاي توپ و خمپاره پشت سرهم ميآمدند تا آن جا كه امكان داشت با ماشين رفتيم كار بسيار حساس شده بود. عراقيها هم توانشان را گذاشته بودند تا غير از ارتفاع 2519، ارتفاعات حساس منطقه ”حاج عمران“ را هم پس بگيرند كاوه آن حوالي را مثل كف دست ميشناخت به محض اينكه رسيديم فرمانده گردانها را توجيه كرد. قرار شد هر گردان از سمتي وارد عمل شود. گردان امام علي(ع) از سمت راست، گردان حضرت رسول(ص) از سمت چپ و گردان ما هم كه گردان امام حسين(ع) بود از روبرو.
خوش وقتي بچهها اين بود كه كاوه هم با گردان ما ميآمد سريع دست بكار شديم عراقيها تپه 2519 را رد كرده بودند و ريخته بودند تو جادهاي كه منتهي به ارتفاعات” كدو“ميشد. همبنطور كه ميرفتيم جلو ناچار بوديم از روي جنازهيشان بگذريم پاتك عراقي ها هميشه يك جور بود و شيوه و روش خاص خودش را داشت وقتي ميآمدند با همه هست و نيستشان حمله ميكردند. زمين و زمان را به گلوله و خمپاره ميبستند وقتي از لحاظ خودشان مطمئن ميشدند كه همه چيز را درو كردهاند تازه نيروهاي پيادهشان وارد عمل ميشدند آن وقت تازه نوبت بچههاي ما ميرسيد كه دمار از روزگارشان در ميآوردند و آنها را يكي پس از ديگري شكار ميكردند آن روز هم تا ما را ديدند پا گذاشتند به فرار در ضمن تلفات گرفتن از آنها تا روي قله ” كدو“ زديمشان عقب كاوه اصرار داشت كه بايد هرچه سريعتر خود قله 2519 را بگيريم اين بينش او از تدبير بالايش در امور نظامي نشأت ميگرفت اگر دشمن مجال مييافت مواضعش را مستحكم كند آن وقت خو و خصلت ددمنشاش را به سر حد خودش ميرساند و وجب به وجب پيرانشهر را به گلوله ميبست. هوا رو به تاريكي ميرفت و چارهاي جز اين نبود كه شب را در يكي از پايگاهها بمانيم و مانديم نزديك صبح زديم به خط دشمن چشم همه بچهها به همين گردان بود كه اگر راه را باز ميكرد و موفق ميشد از دژ مستحكم عراقيها بگذرد همه چيز تمام بود.
تازه آن وقت ميتوانستيم عمليات را ادامه دهيم وظيفه حساسي بر گردن ما واگذار شده بود، تا حدي كه كاوه پا به پايمان ميآمد. در حين حركت يكي از بچهها از ته ستون آمد و گفت :«عراقيها از تو شيار سمت راست دارن ميان بالا». كاوه تيز شد سمت صداهايي كه ميآمد كه يكهو يك نفر ديگر داد زد :«عراقي ها عراقي ها اينجا تو كانال هستن».
به محض شنيدن اين خبر عقب گرد كرديم و همان جا موضع گرفتيم از كانال تا سر ارتفاع راهي نبود، باي خيز ميتوانستند خودشان را آن بالا برسانند نقشه آنها حساب شده بود آن قسمت را انتخاب كرده بودند كه در صورت موفقيت با كمك نيروهاي ديگرشان و استفاده از موقعيت آنها، ما را توي محاصره بياندازند.
حالا آنقدر نزديك بودند كه براحتي ميديديمشان درگيري از فاصله ده بيست متري شروع شد آن هم تن به تن. كار به جايي رسيده بود كه براي هم نارنجك پرت ميكرديم چند دفعه با چشمهاي خودم ديدم كه كاوه نارنجك هايي را كه عراقيها ميانداختند برميداشت و به سمت خودشان پرتاب ميكرد اين كار خطرناك شجاعت و شهامت زيادي ميخواست كه قطعاً از هر كسي برنميآمد همان اول كار از كانال ريختيمشان بيرون حالا آنها تو دامنه قرار گرفته بودند و ما بهشان كاملاً مسلط بوديم عراقيها فكرش را نميكردند با چنين ضرب شستي روبرو شوند پا به فرار گذاشتند گاهي ما هم به عنوان يك تا كتيك و هم براي صرفه جويي در مهمات تيراندازي را به حداقل ممكن ميرسانديم همين باعث ميشد كه آنها فكر كنند ما عقب نشيني كردهايم وقتي دوباره ميآمدند همان بلايي را سرشان ميآورديم كه دفعه قبل ولي باز هم از روي نميرفتند. انگار فرماندههاشان به آنها اجبار كرده بودند تا به هر قيمتي وارد كانال شوند كه در اين صورت يك نفر از ما جان سالم بدر نمي برد اگر تدابير خوب و به موقع كاوه نبود همان اول كار قيچي ميشديم. با روشن شدن هوا مهمات ما نيز رو به اتمام ميرفت بايد با همان مقدار كم مقاومت ميكرديم تا نيروي كمكي برسند البته اگر مشكل مهمات نداشتيم نيروي كمكي هم كه نميرسيد ارتفاع را حفظ ميكرديم فقط همين مسأله بود كه زجرمان ميداد جالب اينجا بود كه در آن شرايط بحراني، كاوه با كمال آرامش و اطمينان دلداريمان ميداد و ميگفت :نگران نباشين اگه مهماتمان تموم شد، اين طرفها سنگ زياده. براي در امان ماندن از تركشهاي نارنجك پخش شده بوديم تو كانال كاوه بي خيال تركشها، اين طرف و آن طرف ميدويد و دستورات لازم را مي داد گاهي هم آنقدر تيراندازي زياد ميشد كه صداي كاوه مابين آنها گم ميشد به طور حتم بودن كاوه تو آن شرايط وانفسا و حساس باعث شده بود كسي روحيهاش را از دست ندهد. اگر پا به پاي بچهها نبود قطعاً خيليهايمان كم ميآورديم.
يكهو انفجار يك نارنجك در پشت كانال نگرانم كرد. همان جايي كه كاوه بود. يادم هست كه با تمام وجود فرياد زدم يا حسين و بعد با سرعت خودم را به محل انفجار رساندم. يك نفر سروصورتش غرق خون بود وقتي ديدم كاوه است كم مانده بود سكته كنم. خيز برداشتم و خودم را بهش رساندم همانطور كه خون از سرش ميآمد گفت : مقاومت كنين، مقاومت كنين.
فوراً امدادگر گردان خودش را رساند و سر محمود را پانسمان كرد. برگشتم سرجايم اما دلم پيش كاوه بود اين تنها حال و هواي من نبود، همه بچهها نگران كاوه بودند آنقدر سلامتي او برايشان مهم بود كه گويي يادشان رفته بود كه عراقيها همانطور يكريز دارند تير ميزنند و نارجك پرتاب ميكنند كاوه ده بيست دقيقه روي پاي خودش بود اصلاً حاضر نميشد بچهها او را عقب ببرند اما هر لحظه وضعش بدتر ميشد تا اينكه حالت ضعف بهش دست داد. فشار عراقيها هرلحظه زيادتر ميشد هرچه ازشان ميكشتيم باز بيشتر ميشدند بچهها هنوز مقاومت ميكردند ميبايستي ماموريتمان را انجام ميداديم در آن شرايط حفظ جان كاوه از همه مهمتر بود با بچه ها زير بغلش را گرفتيم و برديم عقب با رفتن كاوه همه كارها افتاد روي دوش فرمانده گردان كه بايد سروته كار را جمع ميكرد. كاوه با وجودي كه تركش توي سرش بود به زردي ميزد باز سعي ميكرد بخندد. يادم هست تا جايي كه ميبرديمش سفارش ميكرد كانال را حفظ كنيم و اجازه ندهيم دشمن پيشروي كند.
همانطور كه كاوه را عقب ميبرديم مه غليظي سطح منطقه را گرفت طوري كه ديگر چهارپنج متريمان را هم نميديديم اين مه تا حدود زيادي به نفع ما شد و مانع از آن شد كه عراقيها ما را ببينند. وجود مه در آن فصل از سال بي سابقه بود. كافي بود ما را خوب ميديدند آنقدر با گلوله ميزدند كه حتي يك نفرمان زنده نماند آن روز محمود را تا جايي كه آمبولانس ميتوانست به منطقه نزديك شود برديمش. اصلاً دلم نميآمد يك لحظه نگاهم را از او بردارم. شايد اگر برادرم را روي برانكارد ميبردند چنان حس و حالي نداشتم هر وقت او را ميديدم بودم ايستاده بود حتي مقابل باران گلولههاي دشمن.
با مجروح شدن كاوه ادامه عمليات براي بازپس گرفتن 2519 متوقف شد و ما به ناچار بر روي ارتفاعات «كدو» پدافند كرديم.
تو منطقه بوديم كه برگشت. سرش را تراشيده بود و جاي زخم ده دوازده تا تر كش كوچك و بزرگ به راحتي در آن ديده ميشد. شايد در آن شرايط هيچ چيز مثل ديدن او نميتوانست به بچهها نيرو و انرژي دهد. دوباره همه به وجد آمدند. گويي با آمدنش جان تازهاي گرفته بودند. همه ميدانستند كه دكترها او را از كارهاي عملياتي منع كردهاند اما او گوشش به اين حرفها نبود.
· سرتيپ خلبان محمد باقر قاليباف
من قبل از اينكه اين شهادت را به خانواده شهيد كاوه و مردم خراسان تبريك و تسليت بگويم بايد به مظلومين كردستان تسليت عرض كنم زيرا حضورشهيد كاوه در كردستان از يك طرف سايهاي بر سر مظلومين آن ديار بود و از طرف ديگر مظهر خشم و شجاعت و شهامت بود، و خواب راحت را از چشمان ضد انقلاب ربوده بود. پس از فرمان امام امت مبني بر اينكه هركس ميتواند اسلحه بدست گيرد به جبهه برود شهيد كاوه به كردستان رفت و هيچگاه به خانه برنگشت مگر با برانكارد و در حال مجروحيت ...
آنهايي كه از نزديك با شهيد كاوه آشنا بودند ميدانند كه او از چه تحرك بالايي برخوردار بود آرامش و آسودگي را حتي براي يك لحظه هم دوست نداشت اصلاً نميخواست در جايي واقع شود كه راحت زندگي كند هميشه دوست داشت در راه اسلام و در راه انقلاب در خطرنا كترين جاهايي باشد كه انقلاب به وجودش نياز دارد.
يادم ميآيد در همين پادگان سردادورـ من آنروزها بسيجي بودم موقعي كه ميآمدم تا به عنوان مربي به ما آموزش بدهد ميديديم كه با بقيه مربيها تفاوت دارد. اصلاً راه رفتن اين شهيد حاكي از اين بود كه ديگر اين نميتواند در جاي خود بايستد و راحت باشد. در راه رفتنش هم از يك تحرك خاص برخودار بود ضد انقلابي كه وارد خا ك ايران ميشد همين قدر كه احساس ميكرد سپاه كاوه و خود كاوه در اين منطقه حضور دارند بدون اينكه درگيري ايجاد كند سريع منطقه را ترك ميكرد و ميرفت. در اين اواخر كه مينشستيم و با او صحبت ميكرديم، ميگفتيم در كردستان چه خبر، ميگفت :ما هركجا كه ميرويم رد پايي از آنها نيست به گردانهاي جندا... و بقيه نيروهايي كه در كردستان بودند ميگفت : شماها برويد درگيري با ضد انقلاب را شروع كنيد، آن هم بصورتي كه ندانند ما (تيپ ويژه شهدا) با شما هستيم وقتي كه درگيري شروع شد، برويد كنار تا ما يك دست و پنجهاي با اينها نرم كنيم.
اينها حتي تاب و تحمل مقاومت در مقابل سپاه كاوه را نداشتند.
از خصلتهاي خوب ديگر كه در شهيد كاوه بود شجاعت اين شهيد عزيز بود در بين فرماندهان سپاه اسلام در شجاعت، نمونه بود. هر جا ميخواست به قلب دشمن بزند، اول خودش اسلحه بدست ميگرفت ميافتاد جلو بقيه را دنبال خودش ميبرد...
من يادم هست عصري بود، در باختران جلسه بود. خبررسيد كه احتمالاً عراقيها امشب به حاج عمران حمله كنند. تا اين را گفتند ناخداگاه همه چشمشان خيره شد به سمت كاوه يعني همه منتظر بودند ببينند كاو چه ميكند. معتقد بودند كه مشكل آنجا بايد بدست كاوه حل بشود. خودش هم اين را ميدانست. همان لحظه بلند شد رفت و گردانهايش را آماده كرد.
آن شب عراقيها به حاج عمران حمله كردند. اما صبح روز بعد كه كاوه وارد عمل شد بعد از يك جنگ تن به تن، عراقيها را فراري داد تعداد زيادي از آنها را كشت و ارتفاعات را هم پس گرفت.
· آخرين ديدار ، طاهره كاوه ـ خواهر شهيد
در تك "حاج عمران"، ده دوازده تا تركش ريز و درشت به سرش اصابت كرده بود تو بيمارستان امام حسين(ع) مشهد بسترياش كرده بودند. بعضي از تركشها جاهاي حساسي خورده بودند، طوري كه دكترها نتوانسته بودند آنها را در بياورند. نظر همه شان يكي بود، ميگفتند :«امكان عملش در ايران نيست، ما اينجا ابزار كم داريم!» محمود هرگز راضي نميشد در آن شرايط جنگ، براي مداوا برود خارج يادم هست پدرم از دكترها پرسيد :«يعني هيچ راه علاجي نداره؟» گفتند :«فقط تا ميتواند بايد استراحت كند». چنين چيزي حتي در همان روزهاي بستري او ميسر نميشد مردم كه از مجروحيتش باخبر شده بودند هر روز گروه گروه با دسته گل و هدايايي ديگر به ملاقاتش ميآمدند. جالب اينجا بود كه هر كدامشان دوست داشتند محمود را ببوسند و درخواست ميكردند تا برايشان صحبت كند.
اين آمد و شدها ما را كه صحيح و سالم بوديم خسته ميكرد تا چه برسد به محمود اما عجيب بودكه او خم به ابرو نميآورد! هربار كه عدهاي وارد اتاقش ميشدند، او با خونسردي تمام باهاشان برخورد ميكرد و باز همان حكايت قبل تكرار ميشد. به جرأت ميتوانم بگويم كه بيمارستان امام حسين(ع) كه در آن زمان غريب بود و ناشناس، چنان رونقي پيدا كرد و محل تجمع زن و مرد و پير و جوان شد كه واقعاً جاي تعجب داشت.
محمود با همان مجروحيت بالايش و با آن محدودييتهايي كه دكترها برايش تجويز كرده بودند، هميشه با آرامش و با آن لبخند زيبا، همه ملاقاتيها را به گرمي ميپذيرفت.
آن وقتها خانه ما نزديك بيمارستان بود و من بيشتر وقتم را آنجا ميگذراندم. با تمام وجود خودم را وقف خدمت به كاو كرده بودم و از لحاظ غذايي تا حدي كه دكترها اجازه داده بودند بهش ميرسيدم. صبحها برايش شير محلي با معجوني از زرده تخم مرغ و خرما وچيزهاي گرم ميبردم. هربار او با شرمندگي ميگفت :«ما رو خجالت نده خواهر، من راضي به اين زحمتها نيستم». و حسابي قدرداني مي كرد.
توي يكي از همين روزها كه برايش غذا ميبردم، گفت :«طاهره كمتر بيا بيمارستان».
گفتم :چرا؟
گفت :بالاخره اينجا نامحرم هست خوبيت نداره».
البته اين حرفش دليل ديگري هم داشت. وقتي من ميرفتم آنجا، بچههايي كه به ملاقاتش ميآمدند راحت نبودند.
براي ما هميشه بهترين فرصت ديدار او، همين طور وقتها بود كه او مجبور ميشد براي چند روز يكجا بماند. با ناراحتي گفتم :«ما كه جز روي تخت بيمارستان هيچوقت نتونستيم تو رو درست و حسابي ببينيم، فرصت همين رو هم ميخواي از ما بگيري؟!»
دليل ديگر اين درخواستش كه دوست نداشت ماها خيلي اطرافش باشيم اين بود كه كمتر بهش وابسته شويم. با تمام اين حرفها من دست بردار نبودم! با اينكه روزها كمتر ميرفتم، اما عوضش شبها جبران ميكردم.
يك شب كه طاقت نياوردم تو خانه باشم و او روي تخت بيمارستان زجر بكشد، تصميم گرفتم بروم بيمارستان! تا ببينم چه حالي دارد بهانهاي جور كردم تا اگر بپرسد اينجا چكار ميكني و چرا آمدي، حرفي براي گفتن داشته باشم رفتم بيمارستان تو سالن كه رسيدم،آقاي يوسفي، پرستارمحمود گفت : «آقاي كاوه خيلي درد داشتند، به خودشان ميپيچيدند بهشان آمپول مسكني زديم، الان هم خوابيدن، اگر نرويد تو بهتره».
خورد توي ذوقم ولي دلم نميآمد دست خالي برگردم، به آقاي يوسفي گفتم :«پس بي زحمت شما كمي لاي در را باز بذارين تا از همين جا نگاهش كنم». يك چراغ خواب تو اتاقش روشن بود كه نور كمي بيرون ميداد تو روشنائياش ميشد محمود را ديد رو به قبله دراز كشيده بود. كمي كه دقت كردم به نظرم رسيد كه دارد با كسي حرف ميزند ولي دور و برش خلوت بود. دقت كردم ببينم چه ميگويد، متوجه نشدم. با كنجكاوي برخاستم و رفتم جلوتر همينطور كه از لاي در نگاهش ميكردم فهميدم كه دارد نماز ميخواند. انگار آهسته گريه هم ميكرد. چنان به حالش غبطه خوردم كه قابل وصف نيست. نميدانم چه مدت گذشت وقتي به خودم آمدم كه ديدم محمود سرش را بلند كرده و دارد مرا نگاه ميكند! پرسيد :«اينجا چكار ميكني طاهره؟با كي اومدي؟»
اولش جا خوردم، ولي وقتي ديدم كار از كار گذشته، رفتم تو اتاق گفتم :«دلم برات تنگ شده بود، آمدم احوالت را بپرسم».
انگار كمي حالش گرفته شده بود كه مزاحم خلوتش شدهام.
لبخندي زد و گفت :«برو خانه، حالم خوب است».
از همين چند لحظه، آرامش عجيبي پيدا كردم. از اثر روحيه معنوي او، آنقدر همين چند لحظه حال و هواي خوشي به من دست داد كه خوب بخاطر دارم آن شب مسير بيمارستان تا خانه بي اختيار گريه ميكردم.
چند روز در بيمارستان امام حسين (ع) بستري بود. همان روزها پدرم و همرزمانش داشتند زمينه را فراهم ميكردند كه او را براي معالجه ببرند به يكي از كشورهاي غربي، اما نميدانم چرا هي امروز و فردا ميكردند.
يك روز تو خانه نشسته بودم، ديدم در ميزنند، در را كه باز كردم بر جا خشكم زد! انتظار ديدن هر كسي را داشتم غير از محمود آن هم با سر تراشيده و پانسمان كرده! گودي چشمانش، نحيفي و لاغرياش را بيشتر به چشم ميآورد. بي اختيار گريهام گرفت. باصداي گريه آلودم گفتم :«تو با اين سر و وضعت چطور آمدي! بايد چند روز ديگه تو بيمارستان ميماندي و استراحت ميكردي».
گفت :«دنيا جاي استراحت نيست، بايد بروم لشگر، كار زمين مانده زياد دارم».
پيدا بود براي رفتن عجله دارد. گفت :«حقيقتش خواهر، تو اين چند روز من رو حسابي مديون كردي».
گفتم :«براي چي؟»
گفت :«بالاخره اين همه اومدي و رفتي و زحمت كشيدي».
باز گريهام گرفت و گفتم شما بيشتر از اين حرفها به گردن ما حق داري، گفت :«به هر حال وظيفه من اين بود كه بيام ازت تشكر كنم». آمده بود تا تشكر كند. سر صحبت كه باز شد، فهميدم تصميمش براي رفتن جدي است او زير بار اعزام به خارج و معالجه در آنجا نرفته بود. گفتم :«دادش فكر ميكني كار درستي ميكني؟» گفت :«انسان در هر شرايطي بايد ببينه وظيفهاش چي هست». گفتم :«تو اصلاً به فكر خودت نيستي، با اين تركشها توي سرت، داري به خودت ظلم ميكني!»
گفت :«من بايد به وظيفهام عمل كنم، ان شاءا... بقيه چيزها رو خدا خودش درست ميكنه!» پرسيدم : «خب حالا چرا نميخواي بري خارج؟» گفت :«اولاً اعزام به خارج، خرج روي دست دولت ميگذاره و من هيچ وقت حاضر نيستم براي جمهوري اسلامي خرج بتراشم، در ثاني گفتم كه بايد ديد وظيفه چيه!».
باز هم نتوانستم جلوي گريهام را بگيرم. وقتي گريهام را ديد، گفت :«نميخواد اينقدر ناراحت باشي، اين تركشها چاره داره يك آهن ربا ميگذاريم روش، خودش مياد بيرون». اين را كه گفت، آقاي خرمي و يكي دو نفر ديگر كه همراهش بودند خنديدند و من تازه به خودم آمدم كه دارد شوخي ميكند بعد هم با ظرافت، موضوع صحبت را عوض كرد ولي من نميدانم چرا بي تابيام بيشتر ميشد و كمتر نه!
آن روز وقت خداحافظي هم حال غريبي داشتم! نميدانم چرا دلم نميخواست از او جدا شوم.
محمود با همان وضع و اوضاع رفت منطقه و آن ديدار آخرين ديدار ما بود.
· شخصيت والا ، سرتيپ پاسدار مصطفي ايزدي
يكي از نشانههاي بالندگي و سرافرازي يك مكتب، انسانهايي است كه آن مكتب آنها را تربيت ميكند و در واقع اگر يك ايدئولوژي بخواهد اين ادعا را به ثبوت برساند كه قابليت اداره جامعه و قابيليت انسانسازي را دارد به آن افرادي كه در مكتب تربيت شدهاند اشاره ميكند كما اينكه ما در صدر اسلام به بزرگاني مثل ابوذر، سلمان و مالك اشتر اشاره ميكنيم و اخلاق و سكنات آن بزرگواران را نشأت گرفته از اسلام عزيز در صدر اسلام ميدانيم.
در دوران انقلاب بزرگمرداني مانند سردار پاكباز اسلام و انسان وارسته و يكي از شجاع ترين فرماندههان جبهههاي كردستان و دفاع مقدس شهيد محمود كاوه را داريم كه اين انسان شريف و بزرگوار چنان سكنات، رفتار، روحيات و اخلاقي داشت كه به حق تبلور اسلام ناب محمدي (ص) بودند. او انساني بود كه اين زندگي دنيايي را زندگي نميدانست بلكه دنيا را گذرگاهي براي جهان پس از مرگ و مرگ را حياتي ابدي ميدانستند و من خودم با تمام وجود اين احساس را نسبت به ايشان داشتم كه اين مرگ بود كه ازشهيد كاوه فرار ميكرد و حقاً كوچكترين ملاحظهاي براي اينكه چند روزي بيشتر در اين دنياي خا كي باشد، نداشت و اين ما بوديم كه مرتب به ايشان سفارش ميكرديم، مواظب خودت باش!
من معتقدم اگر ما ميخواهيم فرماندهان خوبي را تربيت كنيم، اگر ما ميخواهيم مديران خوبي را در نيروهاي مسلح تربيت بكنيم واقعاً بايد بياييم روي زندگي و عملكرد شهيد بزرگوار محمود كاوه كار بكنيم و اين خصوصيات و اين تدابير و اين مديريت و اخلاقياتي كه ايشان داشتند به عنوان يك الگوي فرمانده موفق تبيين بكنيم چون ايشان جميع خصوصيات را داشتند همانطور كه مقام معظم رهبري ميفرمايند ايشان واقعاً اهل خودسازي بودند، اهل نماز شب بودند، اهل تهجد بودند آن قرآني كه با صداي خوش ميخواندند اصلاً يك نفوذي به قلب انسان ميكرد. طنين خاصي داشت كه بيانگر اين بود كه گويندهي اين آيات خودش عامل به اين آيات است.
ايشان مظهر يك انساني بود كه تلاش و مجاهدتش براي رضايت حق تعالي بود، واقعاً كاري براي خودنمايي انجام نميداد او مصداق «ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين» بود، در حركتهايي كه انجام ميداد و در اقداماتي كه انجام ميداد عاشقانه اهداف انقلاب را دنبال ميكرد. از جهت اخلاقي يك وضعيت ممتاز داشت و از لحاظ انگيزشي اعمالي كه انجام مي داد واقعاً بر اساس مكتب و احساس تكاليف بود كه انجام مي داد و در روحيات اخلاقي حقيقتاً فرد شجاعي بود. من به كرات ديده بودم و همزمان تعريف كرده بودند كه هميشه در نوك حمله قرار مي گرفت. بارها ميشد كه همرزمانش با اصرار و التماس او را به خطوط عقبتر منتقل بكنند و از جهت تدبير اقداماتي كه ايشان در عملياتهاي مختلف انجام دادند واقعاً نمونه است. هر يك از عملياتهايي كه ايشان انجام مي دادند در واقع نمونه است. هر يك از عملياتهايي كه ايشان انجام ميدادند در آن تدبير خاصي است و شديداً به امر غافلگيري توجه داشتند به رعايت ملاحظات تا كتيكي تكنيكي توجه داشتند و واقعاً اگر ما عمليات را به تيپ ويژه شهدا محول ميكرديم به پيروزي آن اطمينان داشتيم و اين يك وضعيت ممتازي را نشان ميدهد از جهت دقت در كار و رعايت مسايل آموزشي او يك فرد نمونه است.
ما در مجموع ايشان را يكي از فرماندهان جامع سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ميدانيم كه كمتر شناخته شده است.
با اينكه در ابتداي ورود فرد ناشناختهاي بود ولي به دليل قابليتهايي كه داشت سلسله مراتب فرماندهي را به سرعت طي كرد و به عنوان فرمانده عمليات منطقه سقز منصوب شد.
ما در منطقه كردستان كه در مر كزيت استان در آن موقع قرار داشتيم، وقتي كه به مناطق مختلف توجه ميكرديم سقز از جاهاي سخت كاري ما بود و يكي از مناطق مهم ضد انقلاب بود. واقعاً به حضور اين عزيزان و آن تدابيري كه داشتند احساس اطمينان ميكرديم آنها عملياتهاي مختلف را در اطراف سقز به انجام رساندند مثل ارتفاعات استاد مصطفي و امثالهم و مناطقي كه منتهي ميشد به مناطق شرقي شهرستان سقز ارتفاعاتي كه مشرف ميشد به منطقه رودخانه زرينه رود و همچنين عملياتهايي كه در منطقه سوته و بسطام و مرز عراق انجام دادند و بسيار مؤثر بود پا كسازي سد بو كان بود كه باز اين عزيزان و سازمان رزم سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در منطقه سقز كه به عنوان يك تيپ استقراري مطرح بود نقش بسيار مؤثري را داشت و عملياتهايي كه در ساير نقاط استان كردستان و آذربايجان غربي انجام دادند باعث باز شدن محورهاي مهمي مثل محور بو كان به مهاباد صائين دژ به تكاب و محور تكاب به صائين دژ گرديد ه واقعاً نقش كارسازي داشت.
اما در سير خدمت سردار شهيد اسلام سرلشگر محمود كاوه بايد به اين فراز ارزشمند از زندگي ايشان كه با تأسيس تيپ ويژه شهدا آغاز ميشود اشاره كنيم تيپ ويژه شهد را شهيد محمد بروجردي كه فرمانده همه شهدا در منطقه هست و همه افتخار شاگردي ايشان را داشتند تأسيس شد.
اين تيپ از كادر بسيار ارزندهاي برخوردار بود و هسته اين تيپ از عمليات پيروزمند بانه به سردشت ايجاد گرديد. اين يگان توانست با صلابت و قدرت و فرماندهي كه شهيد ناصر كاظمي، شهيد كاوه و محوريتي كه شهيد بزرگوار بروجردي داشت آزاد بكنند و بعد به تدريج اين سازمان يك صلابت و قدرتي پيدا كرد كه در تمام عملياتهايي كه ما وضعيتي دشواري را داشتيم اعم از داخلي و خارجي اين يگان حضور بسيار كارسازي داشت.
مراحلي را كه شهيد بزرگوار محمود كاوه در اين تيپ گذراند، مسئول عمليات اين تيپ بود كه در سازمان رزم سپاه مسئول عمليات نقش بسيار مهمي را داشت و عمليات مهم و سرنوشت ساز پيرانشهر به سردشت كه بايد بگويم كه در مجموعه عملياتهايي كه در منطقه شمال غرب در داخل كشور انجام شده بود بر عليه مراكز ضد انقلاب انجام شد، اين عمليات از ويژگي خاصي برخوردار بود و حتي به نظر من مهمترين عمليات رزمندگان اسلام در آن مقطع تاريخي همين عمليات بود كه منجر به شكستن كمر ضد انقلاب شد. كليه مراكز استقرار ضد انقلاب مراكز راديويي آنها و تشكيلات ضد انقلاب در آن عمليات منهدم شد و نه تنها جاده پوشيده از جنگل و پيچ در پيچ آن منطقه آزاد گرديد بلكه كل منطقه غربي مهاباد و سقز و همچنين ارتفاعات مرزي منطقه آلواتان، ارتفاعات جاسوسان و كلاً مناطق غربي آذربايجان غربي بصورت قابل توجهي پا كسازي گرديد كه در اين عملياتها شهداي بزرگوار تقديم اسلام گرديد، مانند شهيد بزرگوار و فرمانده بي بديل رزمندگان اسلام، شهيد ناصر كاظمي و فرمانده عزيز گنجي زاده.
من يادم هست كه يك زماني به ما خبردادند كه ايشان مجروح شده، ما هم خيلي به او علاقه داشتيم و هم ايشان را فرد مؤثري ميدانستيم برادرها را بسيج كرديم كه هركس خون، «o منفي» دارد بيايد در بيمارستان حاضر شود و ايشان را آوردند در حالتي كه واقعاً رو به موت بود و نفسهاي آخر را ميكشيد كه به لطف خدا حيات دوبارهاي پيدا كرد و بلافاصله پس از اينكه يك مقدار توانست خودش را روي پا نگهدارد با اينكه از ضعف رنج ميبرد و نميتوانست درست روي پاي خودش بايستد مجدداً به جمع رزمندگان تيپ ويژه شهدا پيوست و فرماندهي شهيد كاوه نقش بسيار تعيين كنندهاي داشت و در عملياتهاي برون مرزي هم اين تيپ يك يگان ممتاز و موفقي بود.
من اميدوارم دوستان و همرزمان ايشان تلاش بكنند كه اين شخصيت والا را بهتر بشناسانند و يك انگيزهاي بشود و يك وسيلهاي بشود يك مقتدايي بشود براي ساير افراد كه وارد نيروهاي مسلح ميشوند و انشاءا... همانطور كه ما چنين انسانهاي مخلص و صادقي را در جمع سپاهيان و پاسداران انقلاب اسلامي ديدهايم كه الان ميگويم اينها الگوي مكتب اسلام هستند.
· سردار شهيد محمود کاوه
در موقعي كه عمليات نيست، صحبت و شوخي و مزاح هست و اين ساعت و زمان مخصوص به خودش را دارد. ولي در موقع عمل ما نميتوانيم اين مسائل را تحمل كنيم. اگر دستوري داده شود و مأموريتي به نيرو داده شود، او بايد عمل كند در غير اين صورت ما نميتوانيم اين را تحمل كنيم. ميخواهد برادر مجيد ايافت باشد، ميخواهد برادر ولي نژاد باشد يا برادر ديگر... براي ما فرقي نميكند ما سريعاً جلويش را ميگيريم.
· يك وضعيت بحراني ، حجه الاسلام علي اصغر موحدي
من آن وقتها فرمانده سپاه منطقه چهار خراسان بودم. از همان لحظههاي اول كه خبر را شنيدم دلشوره و بي تابي آمد سراغم، محمود در تك "حاج عمران "به شدت مجروح شده بود.
آن موقع من مشهد بودم هرچه كردم ديدم دلم بند نميآورد بمانم. با اينكه مشغله كاريم زياد بود اما علاقه قلبيام به محمود از يك طرف و نياز كردستان به وجود افرادي مثل او از طرف ديگر، اهميت مسئله را برايم دوچندان ميكرد. اين شد كه همان روز خودم را با يكي از هواپيماهاي سپاه رساندم تبريز، از فرودگاه هم بدون معطلي رفتم بيمارستاني كه محمود را آنجا بستري كرده بودند.
به محض اينكه چشمم به او افتاد، حالم منقلب شد و نتوانستم جلوي احساساتم را بگيرم ديدن شير كوههاي كردستان، با آن سر و وضع بر روي تخت واقعاً دگرگون كننده بود علاوه بر مجروحيتهاي ديگر، چند تر كش هم به سرش خورده بود كه حكايت از اين داشت كه او در يك وضعيت خطرنا ك و بحراني بسر مي برد.
با آنكه دكترهاي آنجا چيزي كم نگذاشته بودند، اما اگر مي برديمش مشهد، قطعاٌ بهتر ميتوانستيم به او برسيم. كلي پيگيري كردم تا بتوانم موافقت مسئولين را بگيريم كه او را از تبريز به مشهد انتقال دهيم. دكترها هم مقدمات كار را فراهم كردند و به جهت رعايت حال محمود او را همراه يك اكيپ پزشكي آورديم مشهد.
آنجا سعي كرديم بهترين دكترها را بياوريم بالاي سرش، يك تيم مجرب تشكيل شد. بعد از معاينات دقيق، تيم پزشكي موضوع را گذاشتند به بحث و ساعتي پيرامون موضوع صحبت كردند بعد از اتمام جلسه نتيجه را به ما گفتند كه اگر آقاي كاوه از استرس و هيجان دور باشد و حر كات فيزيكي هم نداشته باشد، احتمال خطر كمتر مي شود.
مدتي در بيمارستان قائم و مدتي در بيمارستان امام حسين (ع) بستري بود. كم كم حال عمومياش رو به بهبود رفت. در نهايت هم چون پزشكان ديدند نميشود تركشها را از سرش بيرون آورد و نظر دادند كه به خارج اعزام شود و محمود هم نپذيرفت، از بيمارستان مرخص شد.
باز طبق نظر قطعي دكترها او بايد تا مدت زيادي استراحت ميكرد همهشان سفارش ميكردند كه مواظبش باشيم تحرك و فعاليتي نداشته باشد، ولي مگر مرد كوه و كمر را ميشود در خانه نگه داشت چون ميدانستيم كه او گوشش بدهكار اين حرفها نيست و عمل به وظيفه را تحت هر شرايطي انجام ميدهد، براي همين هم خودم را موظف كردم كه هميشه همراهش باشم تا بلكه از اين طريق بتوانم كنترلش كنم.
حتي در خيلي از برنامههايي كه بچههاي رزمنده برايش ميگذاشتند شركت ميكردم و مواظب بودم كه از همان چهارچوبي كه دكترها برايش مشخص كرده بودند خارج نشود.
من هم مثل خيلي از مسئولين ديگر ميدانستم كاوه از سرمايههاي ارزشمند انقلاب است كه بايد حفظ شود اين مسئله را براي خودم واجب ميدانستم رو همين حساب با پيگيري و اصراري كه داشتم، موفق شدم او را براي ده پانزده روزي در مشهد نگه دارم.
يك هفته مانده بود به عمليات كربلاي 2 شور و حالي تو سپاه مشهد افتاده بود تعدادي از نيروهاي كادر و بسيجي آماده شده و قرار بود با يك هواپيماي 707 اعزام شوند به مقر لشگر در مهاباد.
همان شب كه نيروها در فرودگاه آمادة پرواز بودند. محمود مهمان ما بود از همان وقتي كه آمد خانهمان، حال و هواي ديگري داشت نگاهش سرشار از خواهش بود، خواهشي كه ميتوانستم حدس بزنم از سر چيست بالاخره حدود ساعت 10 شب حرف دل را بر زبان آورد و گفت «حاج آقا اجازه بدين كه من هم با همين هواپيما برم».
بدون معطلي گفتم :«اصلاً حرفش راهم نزن».
گفت :«چرا حاج آقا؟»
گفتم :«اينكه پرسيدن نداره آقا محمود، شما وضعيت جسمي درستي نداري براي منطقه رفتن، نظر دكترها رو هم خودت ميدوني».
او ديگر ساكت شد. وقتي شام خورديم و سفره جمع شد باز هم به حرف آمد و گفت :«حاج آقا من دلم آروم نميگيره، شما اجازه بدين كه برم».
ميدانستم كه او الان تمام وجودش توي هواپيما و پيش بچههايي است كه دارند اعزام ميشوند. بايد چيزي ميگفتم كه ديگر قيد رفتن را بزند. براي همين هم انگشت گذاشتم روي بحث اطاعت از مافوق كه او خيلي به آن مقيد بود. گفتم :«اگر براي رفتن شما اجازه دادن من شرطه، من با تأكيد ميگم كه اين اجازه را نميدم».
چهرهاش درهم شد. ادامه دادم :«من نظرم رو گفتم، حالا اگر خودت بخواهي بروي، اون بحثش جداست، اما مطمئن باش كه ديگر دستور تشكيلاتي نيست، بايد خارج از چارچوب تشكيلاتي عمل كني».
يأس را ميشد از نگاهش بخواني. سرش را پائين انداخت و ديگر چيزي نگفت حقيقتش در آن لحظه ها، با خودم كلنجار ميرفتم، از حال و هواي دروني او خبر داشتم و سختم بود كه مانع رفتنش شوم. اما از آن طرف هم ميديدم چارهاي نيست، در همين فكر وخيالها بودم كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم مسئول اعزام نيرو بود. گفت :«حاج آقا من الان فرودگاه هستم، هواپيما داره آمادة پرواز مي شه، زنگ زدم ببينم شما كاري چيزي نداريد؟»
گفتم :«نه شما حركت كنيد».
قرار بود من و چند نفر ديگر روز بعد با هواپيماي ديگري به اروميه برويم كه شايد بتوانيم جاي خالي كاوه را پر كنيم.
گوشي تلفن را گذاشتم تا برگشتم و چشمم به محمود افتاد، بر جا خشكم زد. صحنهاي ديدم كه برايم تازگي داشت. چشمان محمود خيس اشك بود و داشت خيلي محزون و آهسته گريه ميكرد با تعجب پرسيدم :«چرا گريه ميكني آقا محمود؟»
گفت :«حاج آقا! چطور راضي باشم كه من فرمانده باشم، اون وقت نيروها بروند جلوي تير و گلوله و من تو مشهد استراحت كنم؟»
همين چند كلمه و آن حال حزن و اندوهش، آنقدر مرا تحت تأثير قرار داد كه بي اختيار اشك در چشمانم جمع شد. من هم زير و رو شدم. احساس كردم اگر مانع رفتنش بشوم، شايد مرتكب گناهي نابخشودني شده باشم، مخصوصاً كه اين حالت دل شكستگي را هم پيدا كرده بود. حالا اين من بودم كه بايد قيد ماندن او را مي زدم. بهش گفتم :«من ديگه مخالفتي ندارم كه شما هم بري، اما به يك شرط!»
تا اين رو گفتم، گل از گلش شكفت و ذوق زده پرسيد :«چه شرطي حاج آقا؟»
گفتم :«اين كه قول بدي آنجا مواظب خودت باشي».
اشكهايش را پا ك كرد و خنديد. خوشحالي آن لحظههايش براي من، مثل همان حزن و گريه چند لحظه پيشش تازگي داشت.
بنا شد برادرم احمد او را برساند فرودگاه. موقعي كه ميخواستم سوئيچ ماشين را به احمد بدهم محمود دستش را دراز كرد و گفت :«بديد خودم».
گفتم :«نه، بهتره كه رانندگي هم نكني».
وقتي از من خداحافظي كرد و رفت طرف ماشين، به احمد اشاره كردم بماند. حقيقتش با اينكه به ظاهر با رفتن محمود موافقت كرده بودم ولي نميدانم چرا هيچ دلم نميخواست او اين بار به جبهه برود براي همين آهسته به احمد گفتم :«تا ميتوني يواش برو كه محمود به پرواز نرسه».
احمد رفت و يكي- دو ساعت بعد، خيلي ناراحت و دمغ برگشت.
پرسيدم :«چي شد؟»
گفت :«هيچي، رفتش».
با تعجب گفتم :«مگه يواش نرفتي؟»
گفت :«وقتي راه افتاديم سعي كردم طوري عادي و خونسرد رانندگي كنم كه كاوه به پرواز نرسه ولي او يكريز ميگفت :تندتر برو تندتر برو.
وقتي جلو منزلش رسيديم، با سرعت از ماشين پريد بيرون و سريع رفت ساكش رو آوردكه نگران شدم مبادا برايش مشكلي پيش بيايد. وقتي هم كه آمد، با تحكم گفت :«بنشين اون طرف».
گفتم :براي چي؟
گفت :«چون خودم ميخوام رانندگي كنم». گفتم : ولي آقا محمود! شما به حاج آقا گفتيد رانندگي نميكنيد.
گفت :اعتبار اين حرف، از خانه حاج آقا تا اينجا بود كه ديدي پشت فرمان هم ننشستم و كلي هم حرص و جوش خوردم. حالا بنشين اون طرف.
حقيقتش چنان هيبتي پيدا كرده بود كه جرأت نكردم خلاف گفتهاش عمل كنم. ناچار از ماشين پياده شدم و او خودش نشست پشت فرمان. تيكافي كرد كه ماشين از جا كنده شد و با سرعت راه افتاد.
تو راه آنقدر سرعتش زياد بود كه يك جايي تو بولوار تلويزيون وقتي از دستاندازي نسبتاً بزرگ رد شديم، ماشين چند متري روي هوا حركت كرد.
از كمربندي رفتيم توي بولوار فرودگاه و بعد هم از قسمت پاويون وارد محوطه فرودگاه شديم. تازه پلكان هواپيما را براشته بودند و داشتند در هواپيما را ميبستند كه رسيديم. محمود با آخرين سرعت ماشين را رساند پاي پرواز.
مسئولين پرواز، كاوه را ميشناختند دوباره دستور دادند كه پلكان را به هواپيما وصل كنند و بالاخره او هم رفتني شد.
رفتني كه بي بازگشت بود.
· به سوي شهادت
تغييرات انجام شده در طرح مانور و عدم موفقيت كامل تيپ ويژه 155 شهدا در عمليات شب گذشته موجب ترديد در مسئولان، خصوصاً فرماندههان اين تيپ شده بود اين ترديد اگرچه در خود فرمانده تيپ (برادر محمود كاوه) نيز وجود داشت، ولي وي با توجه به حساسيت زمان و مصلحت كل عمليات، اين ترديد را بروز نميداد و به همين دليل تصميم گرفت براي زدودن ترديدها و تقويت روحيه عملياتي در افراد تيپ به همراه نيروهاي عمل كننده در منطقه درگيري حاضر شود وقتي كه مسؤلان تيپ از اين تصميم آگاه شدند درصدد برآمدند كه وي را از اين عمل بازدارند. فرماندة يكي از محورها (برادر صلاحي) براي منصرف كردن وي، ميگويد :«شما اين كار را نكنيد آتش دشمن زياد است مسير، بد مسيري است، ما هم شهيد ميشويم. اگر كار مثل شب گذشته بشود، ما هم حاضريم امشب شهيد شويم». به همان اندازه كه خود وي در رفتن به خط درگيري مصمم بود ساير مسئولان تيپ مخالف بودند. مكالمه زير كه در آخرين دقايق قبل از عزبمت برادر كاوه به منطقه و در هنگام پوشيدن پوتين، بين وي و قائم مقام تيپ (برادر منصوري) انجام گرفته، بيانگر اين واقعيت است كه ايشان چقدر به رفتن، و ديگران چه اندازه در بازداري وي مصمم بودهاند. متن مكالمه چنين است :
منصوري :رفتن شما نه به نفع اسلام است و نه به نفع...
كاوه :نه!
منصوري :اگر نظر شما اين است كه نيروهاي عمل كننده آدم قوي تري ميخواهند، من قوي نيستم ولي ميروم جلو و يكي ديگر را اينجا ميگذارم.
كاوه :نه من ميخواهم امشب شما اينجا باشيد.
منصوري :من نميخواهم.
كاوه :امشب كارها جور نمي شود.
منصوري :خب، اگر جور نميشود، با رفتن شما هم جور نميشود!
كاوه :چه ميگويم! جور ميشود، ان شاءالله جور ميشود.
منصوري: البته اگر خدا بخواهد جورمي شود، شما هم اينجا كلي كار داريد. مسئله قرارگاه هماهنگي توپخانه و...
كاوه :اينها همهاش حل ميشود، اينها مشخص است.
منصوري كه از بحث كردن نتيجه نميگيرد، با پيش كشيدن تصميم خودش براي رفتن به جلو، ميگويد:«حالا در هر صورت شما برويد، من كار ندارم، من هم براي انجام مأموريت، گردان امام حسين(ع) را برميدارم و ميروم».
كاوه :خُب شما اين كار را بكنيد.
منصوري :ولي اينجا در مقر فرماندهي تيپ كارها ميخوابد!
كاوه :مسئلهاي نيست، شما همين اول درگيري كه من جلو هستم اينجا باشيد.
منصوري وقتي بازهم نتيجه نميگيرد، به طور جديتري ميگويد :آقاي كاوه ميخواهيد به زور متوسل بشويد؟ جلورفتن شما اصلاً درست نيست، منطقي نيست.
كاوه :امروز با روزهاي ديگر فرق ميكند، من يك چيزهايي ميدانم، يك چيزهايي هست، ميدانم ترديد هست.
منصوري :خب ترديد طبيعي است، بايد باشد.
كاوه :خب اگر آدم خودش جلو باشد و يك وقت مسئلهاي پيش آمد، ميتواند هم پيش خداي خودش و هم پيش خلق خدا و...
برادر كاوه سكوت ميكند و براي هدايت گردان امام حسين (ع) از سنگر فرماندهي خارج ميشود.
راوي تيپ 155 شهدا سپس افزوده است :«به هنگام اعزام گردانها براي اجراي مأموريت، ابتدا گردان امام حسين(ع) سپس گردان امام سجاد(ع)در حالي كه فرماندهي تيپ (محمود كاوه) پيشاپيش آنها قرار داشت، حركت خود را براي تصرف ارتفاع 2519 آغاز كردند. طبق طرح مانور قرار بود گردان امام حسين(ع) پايگاههاي 1و 2 و گردان امام سجاد(ع) پايگاههاي 3 و 4 را تصرف كنند. حساسيت دشمن نيز به شب اول كمتر شده بود و احتمال جدي نميداد در اين محور مجدداً عمليات شود از اين رو اجراي آتش و پرتاب منوّر آنها نيز اندكي كاهش يافته بود. به هر ترتيب، حدود ساعت يك بامداد بود كه نيروهاي پياده پس از پيمودن هماهنگي آتش خودي، درگيري را شروع كنند. در همين حين يك گلوله خمپاره كنار كاوه به زمين اصابت كرد و در جا شهيد شد.
· سردار شهيد محمود کاوه
الان بچهها در كردستان دارند هنر خودشان را به كار مياندازند و خيلي حساب شده ميجنگند. من
در اينجا بايستي به تمامي برادران بگويم كه اگر بايستي ما جنگي را ياد بگيريم، حتماً بايست جنگهاي چريكي و پارتيزاني را فراموش كنيم و در هر جا كه هستيم بايد روي جنگهاي پارتيزاني و چريكي مطالعه دقيق داشته باشيم (تا زماني كه) نيروهاي ما در منطقه، مأموريتشان تمام مي شود و شايد به
مناطق جنوب بروند، بتوانند در آنجا مسئوليتهاي بسيار سنگيني را قبول بكنند....
· مثل قمي ، علي چناري
ساعت حول و حوش سه چهار بعد از ظهر بود، روز اول عمليات كربلاي دو. به قول معروف هنوز، عرق تنمان خشك نشده بود كه مجيد ايافت آمد دم سنگر اطلاعات عمليات و گفت :«بچهها بايد امشب دوباره بزنيم به خط».
اين خط قله 2519 بود، رو حساب اين كه ديشب كار در آن جا حسابي گره خورده بود، صداي اعتراض همه بلند شد، ايافت گفت :اين دستور فرمانده لشگره؛ سفارش كرده همه تون الان برين قرارگاه.
بچهها ميخواستند بازهم از مشكلات حمله به آن قله بگويند كه ايافت امان نداد و گفت :«اين حرفها رو ميتونين به خود آقا محمود بگين».
بدون معطلي با شش هفت نفر از بچههاي واحد راه افتاديم طرف قرارگاه تا كتيكي، غير از ما نيروهاي ديگري هم از طرح و عمليات، تخريب و مخابرات آمده بودند. به محض ورود ما، كاوه جلسه را شروع كرد. وقتي ديدم بحث حمله امشب كاملاً جدي است، به عنوان نيرويي از نيروهاي اطلاعات كه ديشب با گردانها تا پاي كار رفته و قبل از آن هم منطقه را دقيق شناسايي كرده بودم، يك كمي در مخالفت با اين اقدام چيزهايي گفتم بقيه بچهها هم هر كدام چيزهايي گفتند. يكي ميگفت :شكستن اين خط خيلي سخته.
ديگري ميگفت :محور قفل شده، اصلاً امكانش نيست بتونيم خطشون را بشكنيم؛ خصوصاً امشب كه آماده تر هستن.
تمام اين حرفها درست بود و شك نداشتيم كه همه راهكارها قفل شدهاند. كاوه سرش را انداخته بود پايين و با يك حال و هواي خاصي به حرفهاي بچهها گوش ميكرد. وقتي همه ساكت شدند، سر بلند كرد و گفت :من ديشب از پشت بيسيم تمام حرفهاتون رو ميشنيدم و كاملاً در جريان هستم. سختي كار را هم ميدونم، 2519 هم ميشناسم ولي با همه اين حرفها آقاي شمخاني دستور داده ه حتماً بايد دوباره بزنيم به خط.
سكوت كرد و چند لحظهاي به نقطهاي خيره شد. با حالت متفكرانهاي ادامه داد :براي همين هم چون راهكا ر ديگري نميتوانيم شناسايي كنيم بايد از همان محورهاي ديشب عمل كنيم. هر كسي به ديگري نگاه معنيداري ميكرد و بعضي در گوش هم چيزهايي مي گفتند. از نظر بيشتر بچههايي كه تو جلسه بودند اين كار غير منطقي به نظر ميآمد.
كاوه گفت :وقتي فرمانده دستور ميدهد كه كاري انجام بشه، بايد بشه؛ اگر با دليل و منطق قبول كرد و قانع شد كه خوب، اگر هم قبول نكرد باز بايد دستورش اجرا بشه «بعد هم گفت حالا بريد آماده بشيد».
آخر جلسه حرفي زد كه دل همه را لرزاند. گفت :خودم هم امشب همراهتون ميآم.
همه ميدانستند كاوه كسي نيست كه شب عمليات را تو قرارگاه بماند و راضي بشود نيروهايش زير آتش باشند گرچه قرارگاهي كه زير نظر او زده بودند با خط فاصلهاي نداشت و با انفجار اولين خمپاره، آنها هم به نوعي به فيض ميرسيدند، ولي آن بزرگوار به همين هم راضي نبود.
جلسه در حالي تمام شد كه همه با آمدن او مخالفت ميكردند. آن شب در آن جلسه يكي دو نكته خوب دستگيرم شد، محمود با وجود آنكه با ادامه عمليات مخالف بود اما از طرفي هم، به دو دليل از آن دفاع ميكرد. دليل اول اطاعت از مافوق بود و دليل دوم به عواطف و احساسات پا ك و شفاف او برميگشت، چرا كه دلش پيش جنازه شهدايي بود كه ديشب در مسير ارتفاعات 2519 جا مانده بودند و او اميد داشت كه شايد با تكرار عمليات بتواند خون آنها را به حسب ظاهري به ثمر برساند.
به هر حال با وجود تمام مخالفتهايي كه با آمدن او شد. اينطوري كه بويش ميآمد، در تصميمش مصمم بود. محمود وقتي در عملياتي سخت پا پيش مي گذاشت، حتماً بايد هدف را تصرف ميكرد والا هيچ دريغي از بذل جان نداشت.
او بهتر از همه به سختي كار و پيچيدگي منطقه آشنا بود، چرا كه هم عمليات والفجر2 را تو اين منطقه انجام داده، و هم تك حاج عمران را دفع كرده بود. بنابراين نيازي نبود كه كسي بخواهد براي او از سختي كار و هوشياري دشمن حرفي به ميان آورد.
از نيروهاي اطلاعات و عمليات، در آن محوري كه كاوه شخصاً ميخواست آن جا برود، فقط من مانده بودم و نخعي، بقيهشان يا شهيد شده بودند يا مجروح، روي همين حساب سريع افتادم دنبال جمع و جور كردن اسلحه و تجهيزات و خصوصاً جفت و جور كردن دوربين ديد در شب كه خيلي به كارمان ميآمد. چندتا دوربيني را كه سراغ داشتم، وقتي امتحان كردم، ديدم خرابند سالمهايش دست همان بچههايي بود كه شهيد و مجروح شده بودند. يكي رفت دوربين بچههاي تخريب را آورد. وقتي نگاهش كردم، با يك دنيا حرص و جوش گفتم :بخشكي شانس! اينم خرابه».
خلاصه اينكه به هر دري زدم تا دوربين سالم پيدا كنم، موفق نشدم بيشتر از آن هم نميشد معطل دوربين ماند. كاوه وقتي ديد تو آن فرصت كم دستمان به جايي نميرسد گفت :راه ميافتيم.
و راه افتاديم. همه كارها را سپرد دست منصوري كه معاونش بود. طوري كه بعدها شنيدم، چند تا از بچهها خواسته بودند مانع رفتنش بشوند اما كاري از پيش نبرده بودند. گفته بود :كسي نمي تونه جلو قضا و قدر الهي رو بگيره.
آن شب قبل از حركت، بچهها حرف و حديثهاي زيادي راجع به كاوه و اخلاقش در حين كار گفتند :با كاوه هستي مواظب باش، چون اين طور وقتها اصلاً شوخي بردار نيست، فقط دستوراتش را اجرا كن و هيچ جر و بحثي هم نداشته باش.
البته خودم هم توجيه بودم كه اقتدار فرماندهي ايجاب ميكند در آن شرايط برخوردهاي جديتري داشته باشد و با قاطعيت بيشتري كار را دنبال كند در واقع آن عمليات اولين عملياتي بو كه با كاوه ميرفتم و از اين بابت خيلي خوشحال بودم. اما دلهره اين را هم داشتم كه نكند در حضور او دست از پا خطا كنم.
نيروهاي سه گردان امام حسن، امام حسين و امام سجاد(ع) در يك ستون طولاني پشت سرهم حركت ميكردند، از كنارشان كه ميگذشتيم تا چشمشان به كاوه ميافتاد با يك شور و حال خاصي به او سلام ميكردند و احوالش را ميپرسيدند كاوه هم پرشورتر و با محبتتر از آنها جوابشان را ميداد از كنار همه آنها گذشتيم و رسيديم ابتداي ستون هوا چنان تاريك بود كه چشم چشم را نميديد فقط هر وقت عراقي منور مي زد، ميشد مقداري از راه را تشخيص داد اما اين جبران نبودن دوربين ديد در شب را نميكرد به همين خاطر من، جلوتر از ستون حركت ميكردم تا مبادا راه گم كنيم.
مقداري كه رفتيم يكي از بچهها آمد و گفت :نيروهايي كه ته ستون بودن، عقب مودن و از ما خواست تا كمي يواشتر برويم كه آنها هم برسند. كاوه دستي به شانه من زد و گفت :برو سروساماني به ستون بده و زود برگرد.
خودش هم همانجا نشست، بدون معطلي تمام مسيري را كه آمده بوديم برگشتم حدود نيم ساعت طول كشيد كه همه نيروها جمع جور شدند ولي در عين حال به خاطر خستگي زياد آنها و دقت كافي نداشتنشان، نميشد جلوي پراكندگي آنها را گرفت، دوباره خودم را رساندم به كاوه و موضوع را به او گفتم و گفتم :با اين وضعيت نميتوانيم به خط بزنيم حتماً وقت كم ميآريم.
در آن لحظهها گمانم شب از نيمه گذشته بود، محمود پرسيد :نظر شما چيه؟ ميگي چيكار كنيم؟
گفتم :اگر هر گردان از توي معبر برود شايد بهتر باشد.
گفت :نه بايد هر سه گردان را با هم ببريم پاي كار.
من كه از يك طرف به خودم جرأت نميدادم رو حرف او حرفي بزم، از طرفي هم به فكر معادلات و محاسبات نظامي بودم. براي همين با يك دنيا نگراني گفتم :سروصداي اين همه نيرو دشمن را متوجه ما ميكند اگر از سه محور بريم بهتره. كاوه كه انگار حال و هواي مرا كاملاً درك ميكرد دستي زد به پشتم و با يك لحن آرام و خونسردانه گفت :نگران نباش، چناري. اگر يك كم توسل و توكل داشته باشيم، ان شاءالله هم گوشهاي دشمن كر ميشه، هم اينكه به موقع مي رسيم شايد براي بيشتر كردن آرامش من، حرف معنيدارد ديگري هم زد گفت :اگر ما درست به وظيفهمون عمل كنيم خدا هم فرشتههاش رو ميفرسته كمكمون، اون وقت همه اين نيروها يك جا جمع ميشن و به موقع هم ميرسيم.
انگار تازه به خودم آمده و از غفلت بيدار شده بودم. از حرفهاي چند لحظه پيشم احساس شرمندگي ميكردم. حرفهايش با آن چيزهايي كه بچهها ازش تو عمليات و شب حمله ميگفتند زمين تا آسمان فرق داشت. اصلاً معلوم بود روحيه و رفتارش با هميشهاش فرق دارد. بعد از اين گفت و گوي كوتاه، حال من هم از اين رو به آن رو برگشت، با اطمينان خاصي همراه او و بقيه راه افتادم تا اينكه رسيديم به محلي كه ديشب تيربارچي عراقي تيربارش را قفل كرده بود آنجا و چنان يكريز و پي در پي شليك ميكرد كه هيچ كس نميتوانست از جا تكان بخورد به كاوه گفتم :ما ديشب تا اينجا آمديم، همان سنگر تيربار راه را بسته بود و حسابي اذيتمان ميكرد.
كاوه با دقت جوانب كار را بررسي كرد و بعد گفت :بايد جلوتر بريم تا از نزديك آنجا را ببينيم.
صخرهاي همان نزديكي سنگر تيربارچي وجود داشت كه اگر از آن سمت ميكشيديم بالا شايد ميتوانستيم كاري بكنيم كاوه تصميم گرفت از طريق همان راه كه تنها راه هم بود براي خفه كردن تيربار استفاده كند. دويست سيصد متر بيشتر باهاش فاصله نداشتيم همراه محمود دو سه نفر ديگر از بچههاي تخريب و عمليات يك نفس كشيديم بالا. همانطور كه داشتيم ميرفتيم بالا، يك دفعه ديدم محمود ايستاد جلوي پايش چشمم افتاد به پيرمردي كه مجروح شده و معلوم بود از ديشب همانجا افتاده است، كمي كه دقت كردم فهميدم خون زيادي ازش رفته و رمق چنداني نداره كاوه خيلي گرم و با احساس احوالش را پرسيد و گفت :«پدرجان منو مي شناسي؟» پيرمرد با خنده گفت :بله شما برادر كافهاي.
محمود از شنيدن كلمه كافه خندهاش گرفت. من هم خنديدم، رو كرد به من گفت :ببين چناري آخر عمري كافه هم شديم!
گويي از روحيه بالاي پيرمرد، انرژي مضاعفي گرفته بود با همان حالت خنده دستي بر سر او كشيد و گفت :پدر جان ما مي رويم بالا ان شاءالله برميگرديم تو رو هم با خودمون ميبريم نگران نباش.
از او خدا حافظي كرديم و اين بار آنقدر جلو رفتيم تا درست رسيدم زير سنگر تيربار و همان جا نشستيم. بدون شك آنها حاضر و آماده و به انتظار ما نشسته بودند. با صداي آهستهاي دم گوش محمود گفتم :بايد اين كاليبر را خاموش كنيم و نيروها را از دو طرف آرايش بدهيم و بعد بزنيم به خط.
محمود هم به همان شيوه من، خيلي آهسته و معني دار پرسيد :خوب ديگه بايد چكار كنيم؟ گفتم :بيشتر از اين به ذهنم نميرسه.
راستش حسابي مستأصل و درمانده شده بودم. كاوه باز به حرف آمد و گفت يك كار ديگر هم هست كه بايد انجام بدهيم.
گفتم :چه كاري؟
گفت :توسل؛ اگر توسل نكنيم همه اينها كه گفتي راه به جايي نمي بره باز هم اين من بودم كه گرفتار غفلت شده بودم.
به هر حال، آن شب ساعت حول و حوش دو سه نيمه شب شد و ما هنوز تصميم قطعي نگرفته بوديم تا روشن شدن هوا چيزي نمانده بود. نهايتاً قرار شد از همانجا بزنيم به خط، حالا بايد برمي گشتيم و نيروها را ميآورديم. شش دانگ حواسم به اطراف بود كه يكهو صداي صوت خمپارهاي آمد و بعد صداي انفجار و ناگهان همه چيز ريخت به هم، از شدت انفجار حدس زدم گلوله بايد خورده باشد چند قدميمان، با اين كه اين انفجارها در جبهه يك چيز طبيعي بود ولي نميدانم چرا گرفتار دلهره و تشوش شدم. بيشتر نگران كاوه بودم تا بقيه سر كه بلند كردم ديدم كاوه به پهلو روي زمين دراز كشيده اولش فكر كردم شايد با شنيدن صداي صوت خمپاره دراز كش شده، اما زود يادم آمد كه تا بحال از كسي نشنيدم او با صوت خمپاره و يا تير قناسه حتي سر خم كند چه رسد به اينكه بخوابد روي زمين ولي وقتي كه خوب دقت كردم، ديدم خون مثل فواره از بينياش ميزند بيرون، كم مانده بود سكته كنم. وحشت زده سرش را بلند كردم و گذاشتم روي زانويم. از خيسي دستم فهميدم كه تركش به پشت سرش خورده به زودي متوجه شدم كه تر ش ديگري هم روي شقيقه راستش خورده است؛ درست همان جايي كه دو سه ماه پيش هم تو تك حاج عمران تركش خورده بود چيزي نگذشت كه تمام پيراهن نظامياش غرق در خون شد. خواستم يكي از بچهها را بفرستم دنبال امدادگر كه ديدم آخرين نفس را كشيد، معبودي كه سالها محمود تلاش ميكرد و به عشقش نفس ميكشيد و دنبال لقايش بود به همين راحتي او را طلبيده بود و حالا آرامش چهرهاش نشان ميداد كه گويي از اين وصال راضي و خشنود است.
با اين كه يقين داشتم به پرواز او، ولي تو آن شرايط حاد، به تنها چيزي كه نميخواستم فكر كنم واقعيت بود. دلهره شديدي تمام وجودم را فراگرفته بود، بچههاي ديگر هم حال و روز بهتري از من نداشتند. در آن لحظات حس و حالي بهم دست داد كه هيچ وقت نتواستهام آن را توصيف كنم، فقط ميدانم بعد از شهادت محمود، اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه به بچهها بگويم آن جنازه مطهر را كمي ببرند عقب تر. با تأكيد بهشان گفتم فقط مواظب باشين بچهها از اين جريان بويي نبرند، والا ادامه كار مشكل ميشه.
هنوز مشخص نبود كه آيا به قيمت خود محمود عمليات لغو مي شود يا همچنان بر انجام آن اصرار دارند به هر حال نيروها نبايد ميفهميدند كاوه شهيد شده، مطمئناً اگر ميفهميدند ديگر بايد قيد عمليات را ميزديم موقعي كه بچهها ميخواستند جنازه محمود را بلند كنند و ببرند عقب چهره متبسم و نورانياش را بوسيدم. ميدانستم بعد از اين ديگر دستم به تابوتش هم نمي رسد چه رسد به آنكه بتوانم زيارتش كنم با حال و اوضاع بهم ريختهاي كه داشتم، گوشي را از بيسيمچي گرفتم و به قرارگاه گفتم :محمود هم مثل قمي شد. گفت :گوشي را بده خودش صحبت نه، فهميدم پيام را نگرفته دوباره گفتم :قمي آمد محمود را برد، نميتونه صحبت كنه، او باز هم نفهميد و حرف قبلش را تكرار كرد چيزي نمانده بود قيد رمزي صحبت كردن را بزنم و بگويم محمود شهيد شد، ولي باز خودم را كنترل كردم، اين بار گفتم :قمي آمد دستش را گرفت برد، فهميدي؟
حالا ديگر چيزي به صبح نمانده بود. يقيناً براي اجراي دستور انجام عمليات ديگر خيلي دير شده بود.
تا آمديم بجنبيم در تاريك روشن هوا ميافتاديم تو تيررس عراقيها و از يك كنار درو ميشديم.
بالاخره قرارگاه هم از انجام عمليات گذشت و دستور داد برگرديم عقب.
آن شب بچهها حسابي مايه گذاشتند تا جنازه محمود را به محل امني برسانند. محلي كه ديگر احتمالش نميرفت عراقيها تا آنجا جلو بيايند وقتي خاطرجمع شدم كه جاي محمود مطمئن است خودم هم رفتم كمك بچههاي ديگر تا بقيه جنازه ها و مجروحين ديشب را از روي ارتفاعات بياوريم پايين.
با روشنايي هوا برگشتيم عقب، براي آوردن جنازهها بايد تا غروب صبر ميكرديم اما هنوز ظهر نشده بود خبر رسيد، علي خليل آبادي و يكي دو نفر ديگر خودشان را رساندند جلو و جنازه كاوه را زير ديد و تير عراقيها آوردهاند عقب. در واقع آنها نتوانسته بودند تا شب صبر كنند و به همين خاطر از هستي و همه چيزشان گذشته بودند تا آن در قيمتي را ره اهلش برسانند.
بسم الله الرحمن الرحيم
بار ديگر دست تقدير الهي سربازي فداكار از خيل فرماندهان سپاه اسلام را گلچين نمود و در آستانه عاشوراي حسيني فرزندي دلير از تبار عاشقان مكتب ابي عبدالله بر فراز قلههاي سر به فلك كشيده حاج عمران در خون پا ك خويش غلتيد سردار رشيد اسلام فرمانده تيپ ويژه شهدا، برادر پاسدار شهيد محمود كاوه در عمليات پيروزمند كربلاي دو طي نبردي شجاعانه با دشمن بعثي، با ايثار جان خويش حماسهاي جاويد را در صفحات زرين تاريخ جنگ رقم زد.
آوازه دلاوريها و شجاعتهاي اين سردار دلير را كه يادگار و تداوم بخش خط خونين شهيد بروجرديها، كاظميها و قميها بود، ميبايست از جاي جاي سرزمين مظلوم كردستان پرسيد و داستان قهرمانيها و رشادتها و جراحتهاي اين عاشق پاكباخته را بايد از زبان تشنه دشتهاي سوزان جنوب تا قلههاي به خون نشسته جبهههاي غرب شنيد.
شهيد محمد كاوه چهرهاي هميشه آشنا و فرماندهاي دلسوز براي بسيجيان گمنام و شهادت طلب و مبارزي خستگي ناپذير در مصاف با وابستگان فرومايه ضد انقلاب در خطه خونين كردستان و سرداري شجاع در نبرد با دشمنان خارجي انقلاب اسلامي و الگويي روشن از اخلاق اسلامي، تواضع و فروتني براي كليهي پاسداران و جنگ جويان لشكر توحيد بود.
او كه در صحنههاي رزم پيشاپيش رزمندگان اسلام و چندين بار تا مرز شهادت رفته بود.
سلام بر او كه لحظه لحظهي عمر پر بار خويش را در جهاد بي امان عليه دشمنان قسم خورده اسلام و اطاعت خالصانه از رهبري سپري كرد و در شديدترين صحنههاي خون و آتش در مقابل دشمن ايستاد و در مسير خدمت به امت مسلمان و محروم ما كه خود فرزندي رنج ديده از نسل آنان بود، سر از پا نشناخت.
نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهادت اين پاسدار رشيد اسلام را به امام زمان(عج)، امام امت و رزمندگان عزيز تيپ ويژه شهدا و امت هميشه در صحنه خراسان و خانواده شهيدپرور ايشان تبريك و تسليت عرض نموده، از خداوند متعال توفيق صبر و استقامت تا حصول به پيروزي نهايي را براي همگان مسئلت مينمايد.
نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
نام کتاب : کاوه معجزه انقلاب
بازنويس : حميد رضا صدوقي
ناشر : کنگره بزرگداشت سرداران شهيد و بيست و سه هزار شهيد استان خراسان
جلد: سيد سعيد رضواني
انتشار : شهريور 1381
v نام: محمود کاوه
v فرزند :محمد
v ولادت :1/3/1340/ مشهد
v تحصيلات: ديپلم
v عضويت درسپاه : 15/3/ 1358
v ازدواج : 1362
v تعداد فرزند :يك دختر
v آخرين مسئوليت :فرمانده لشكر ويژه شهدا
v شهادت : 11/6/1365/ حاج عمران/ عمليات كربلي 2
v مزار : بهشت رضا/ قطعه شهدا
· مقدمه
در آسمان حماسهي ايران اسلامي ستارگاني درخشيدند كه فروغ جاويدشان تا ابد مشعل راهپويان و پويندگان مكتب شهادت خواهد بود. تقدير الهي چنين بود كه آسمان خونرگ انقلاب در حصاري پولادين از مقاومت و ايستادگي سرداران و دليرمردان مكتب عاشورا از هرگونه گزند و آسيبي مصون بماند و دشمنان قسم خوردهي اين ملت با همهي آتش افروزي و شرارت آفرينيهاي خود دريابند كه هرگونه تعرض به ساحت شرف و عزّت اين ك شور آزاده با پاسخ كوبندهي پرورش يافتگان عصر خميني كبير روبرو خواهند شد.
عرصهي اين دلاوري رزمگاه شلمچه و هويزه و مجنون بود. آنجا ه دريچههاي آسمان گشوده شد و معراجي عاشقانه، برگزيدگان محفل انس را به ديدار يار برد و بر سفرهي ملكوت از خون ”عند ربهم يرزقون“بهرهمند ساخت. جولانگاه نبرد عزّت و شرف، خط خوني را پديد آورد كه تا مقام قرب الهي امتداد يافت و جز عشق مركبي نميشناخت.
اينك ماييم و اين رزمگاه، ماييم و اين ميعادگاه، بايد پياده رفت و با وضو؛
«اين خاك جبهه است، جايي كه وادي مقدس سينا و كوه طور، بر پا ي و قداست آن غبطه ميخورد، اين خا ك جبهه است هان، بي وضو به خاك شهيدان قدم منه»
كنگره بزرگداشت شهيد و 23 هزار شهيد استان خراسان
من در خود سپاه عناصر بسيار خوبي را سراغ دارم كه اينها آمادگي خودسازي و ديگر سازي داشته و دارند، خوب است من از برادر شهيد عزيزمان محمود كاوه ياد كنم كه من او را از بچگياش ميشناختم.
پدر اين شهيد جزو اصحاب و ملازمين هميشگي مسجد امام حسن (ع) بود كه بنده آنجا نماز ميخواندم و سخنراني ميكردم دست اين بچه را هم ميگرفت و با خودش ميآورد و من ميدانستم كه همين يك پسر را دارد پدرش را هم قاعدتاً برادرهاي مشهدي ميشناسند از همان وقتها همين جوري بود پرشور و بي محابا در برخورد گاهي حرفهاي تندي هم ميزد كه در دوران اختناق آنجور حرفي كسي نميزد. اين بچه آن جوري توي اين محيط خانوادگي پرشور و هيجان تربيت شد و خورا ك فكري او از دوران نوجوانياش كه شايد آن
سالهايي كه من ميگويم ايشان مثلاً دوازده و سيزده سال شايد هم چهارده سال بيشتر نداشت عبارت بود از مطالب مسجد امام حسن(ع) كه اگر از شماها برادرهاي آنوقت بودند ميدانند چه سنخ مطالبي بود و ميشود فهميد ديگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبي بود، در يك چنين محيط فكري اين جوان تربيت شد و جزو عناصر كم نظيري بود كه من او را در صدر خودسازي يافتم، حقيقتاً اهل خودسازي بود. هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي، هم خودسازي رزمي.
در يكي از عمليات اخير دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد و مدتي هم اينجا بيمارستان بود مدت كوتاهي ظاهراً بعد برگشت مجدداً جبهه، تهران آمد سراغ من، من ديدم دستش متورم است. بنده نسبت به اين كساني كه دستهايشان آسيب ديده يك حساسيت دارم فوري ميپرسم دستت درد ميكند، گفتش كه نه، بعد من اطلاع پيدا كردم كه برادرهاي مشهدي كه آنجا هستند گفتند دستش شديد درد ميكند اين حتي درد را كتمان ميكرد و نميگفت كه اين مستحب است كه انسان حتي المقدور درد را كتمان كند و به ديگران نگويد يك چنين حالت خودسازي ايشان داشت، يك فرمانده بسيار خوب بود از لحاظ اداره واحد خودش كه تيپ ويژه شهدا فكر ميكنم حالا لشكر شده آنوقت تيپ بود يك واحد خوب بود جزء واحدهاي كارآمد محسوب ميشد و به اين عنوان ازش نام برده ميشد خود او در عمليات گوناگوني شر كت داشت و كارآزموده ميدان جنگ شده بود، از لحاظ نظم اداره واحد مديريت قوي، دوستي و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوي، اخلاق، ادب، تربيت توجه يك انسان جوان اما برجسته بود. اين هم يكي از خصوصيات دوران ماست كه برجستگان هميشه از پيرها نيستند آدم جوانها و بچهها را ميبيند كه جزء چهرههاي برجسته ميشوند. «رهبان اليل و استون انهار» غالباً تو همين بچهها تو همين جوانها نشستهايم از دور داريم نگاه ميكنيم حسرت ميخوريم و آرزو ميكنيم كاش برويم توي محيط آنها، كمتر وقتي است كه بنده همين حالاها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشينان، آنجا انسان ساخته ميشود و خوب هم ساخته ميشود و اين جور آنها ساخته شدهاند و شهيد كاوه حقيقتاً خوب ساخته شد.
البته من در مشهد و در كل سپاه عناصر برجسته زياد سراغ دارم حقاً و انصافاً چهرههايي را من سراغ دارم كه آدم اخلاقيات و خصوصات اينها را كه مشاهده ميكند از نزديك حالات عرفان و سُلاك بزرگ برايش تداعي ميشود نه حالت نظاميان بزرگ، از نظاميگري فراترند اگرچه در نظاميگري هم انصافاً چيره دست و نيرومندند. يك لشكر را يك جوان بيست و چهارپنج ساله اداره ميكند در حالي كه در هيچ جاي دنياي افسري به اين جواني پيدا نميشود كه يك لشكر را اداره كند. چند صد نفر يا چند هزار نفر گاهي آدم را آن لشكرهاي بيست و چند گرداني، چندهزار تا انسان را اين رهبري ميكند در كجا نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق، در ميدان جنگ، زير آتش، در مقابله با تانكهاي دشمن با وجود آن همه مانع يك جوان بيست و چند ساله چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت ميكند با سازماندهي ميبرد جلو، خط را ميشكند، دشمن را تار و مار ميكند، اسير هم ميگيرند، منطقه هم اشغال ميكنند و مستقر ميشوند پس نظاميگري هم در معجزهگري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد نه فقط معنويت. اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است ك ه آنرا هم دارد.
· زندگي نامه
سردار محمود كاوه در اول خرداد ماه 1340 در يكي از محلّات شهر مشهد (خيابان ضد) در خانواده مذهبي ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را كه به پايان رساند، با راهنمايي و هدايت پدر سرگرم فراگيري علوم ديني گرديد در جلسهاي كه محمود همراه پدرش، خدمت مقام معظم رهبري حضرت آيتالله خامنهاي كه آن زمان امام جماعت مسجد امام حسن مجتبي(ع) بودند، ميرسند. ايشان ميفرمايند :«اگر محمود دروس كلاسي را به اتمام برساند و سپس به دروس حوزوي بپردازد بهتر است» با اين توصيه، محمود در مدرسه راهنمايي علامه قزويني ثبت نام و به ادامه تحصيل مشغول ميشود. همزمان با شر كت در جلسات مذهبي و روشنگرانه شهيدان هاشمي نژاد و كامياب، تفكرمبارزاتي و ضد حكومتي او شكل ميگيرد و با تكثير و پخش نوار و اعلاميههاي حضرت امام، به ديگر انقلابيون ميپيوندد با شروع تظاهرات خياباني در سال 1357 در راهپيماييها فعالانه شركت كرده و تا مرز شهادت پيش ميرود.
با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ترك تحصيل نموده و به عضويت اين نهاد مقدس در ميآيد و پس از پشت سرگذاشتن يك دوره آموزش به عنوان مربي تاكتيك در پادگان امام رضا (ع) مشغول آموزش پاسدارن و بسيجيان خراسان ميگردد، همزمان با عزيمت امام راحل عظيم الشأن به جماران، به عنوان سرپرست يك گروه بيست نفره و جهت حفاظت از بيت امام عزيز، به تهران اعزام ميشود.
با شروع جنگ تحميلي، جماران را به مقصد جبهههاي جنوب ترك گفت و با اوج گرفتن درگيريهاي ضد انقلاب در كردستان وارد عرصه نبرد با ضد انقلاب داخلي شد. در همان ابتداي ورود به شهر سقز، مسئوليت خطير گروه اسكورت را بر عهده گرفت و با اتخاذ تاكتيكهاي هجومي و چريكي به عنوان اولين فرد در كردستان عمليات ضد كمين را عليه ضد انقلاب طراحي و اجرا نمود و در مدتي اندك ، وضعيت نبرد در شهر سقز و حومه آن را به نفع نيروهاي خودي تغيير داد. فرماندهي عمليات سپاه سقز سنگر و جايگاه حساسي بود كه استعداد ذاتي او را به منصة ظهور رسانيد و با اجراي عملياتهاي چريكي، دشمني را كه بر شهر سيطره يافته بود، آوارة كوهها نمود.
با تشكبل تبپ وبژه شهدا توسط سرداران شهبد محمد بروجردي و ناصر كاظمي، محمود به عنوان مسئول عمليات تيپ معرفي ميگردد. وي در جبهه نبرد با ضد انقلاب ضربات مهلكي را بر پيكر آنها وارد ساخت تا جائيكه ضد انقلاب در اوج قدرت نظامياش در سالهاي 61 و 62 ناتوان از ايستادگي در مقابل كاوه است و در همين سالهاست كه مبالغ هنگفتي را به عنوان جايزه براي به شهادت رساندن محمود كاوه تعيين مينمايند و بدين سان نام كاوه كه نوجواني بيش نيست، بر سر زبانها ميافتد و اين حتي خوديها را به تعجب و شگفتي وا ميدارد. آزادسازي شهر بوكان و سپس جاده مهم و حياتي پيرانشهر ـ سردشت، از جمله عملياتهاي گستردهاي است كه با فرماندهي و جانفشاني او انجام ميگيرد. با شهادت شهيدان كاظمي، گنجي زاده و بروجردي، سكان فرماندهي تيپ ويژه شهدا در سال 1362به او سپرده ميشود و در همين سال علاوه بر نبرد با ضد انقلاب، اقدام به انجام عملياتهاي برون مرزي والفجر 2، 3 و 4 مينمايد و مناطق مهمي از ميهن اسلامي را آزاد ميسازد. با حاكم شدن آرامش و امنيت بر كردستان، تمام تلاش خود را معطوف مبارزه با ارتش عراق مينمايد و صحنههاي غرور آفرين عملياتهاي بدر، قادر، والفجر9 و كربلاي2 را ميآفريند. محمود در طول دوران دفاع مقدس بارها و بارها مجروح گرديد اما سنگر دفاع از انقلاب را ترك نگفت. آخرين مجروحيت وي در تك حاج عمران و در طي يك نبرد تن به تن با دشمن بعثي بود كه منجر به اصابت 12 تر كش نارنجك به سرش گرديد. محمود كاوه تنها فرزند ذكور خانواده، در يازدهم شهريورماه 1365 در سن25 سالگي، هنگامي كه به منظور تصرف ارتفاعات مهم 2519، پيشاپيش رزمندگان اسلام در حركت بود، در اثر اصابت تر كش خمپاره، به فيض عظيم شهادت نائل آمد و بدينسان قفس تنگ تن را شكست و به آرزوي ديرينه خود كه همان شهادت بود، رسيد. از اين سردار شهيد تنها يك فرزند به نام زهرا به يادگار مانده است.
· آزمون الهي ، پدربزرگوار شهيد
دو سه ماهي از شروع جنگ ميگذشت. قبل از آن هم اوضاع كردستان خيلي شلوغ و آشفته بود و با شروع جنگ، اين وضع بد از بدتر شد. ضد انقلاب افتاده بود به جان مردم مظلوم و بي پناه كرد. هر روز از آنجا خبرهاي بدي ميرسيد حتي ميگفتند آنها از شدت كينهاي كه دارند پاسدارها را جلوي عروسهايشان سر ميبرند!
روي اين حساب، ترس عجيبي تو دل خيليها افتاده بود. توي چنين اوضاعي، محمود يك گروه از پاسداران سپاه مشهد را آماده كرد تا براي جنگ با ضد انقلاب ببرد كردستان، شبي كه فردايش قرار بود حركت كند سمت منطقه، تو خانه همه نشسته بوديم دور هم، از سر شب حالتي داشت كه احساس ميكردم ميخواهد چيزي بهام بگويد.آن جا هم سرصحبت را باز كرد و گفت :«بابا! خبر داري كه ضد انقلاب تو كردستان خيلي شلوغ كرده؟»
حدس زدم كه دارد براي مطلبي مقدمه چيني ميكند. باز هم از اوضاع كردستان شروع كرد و آخرش گفت :«اگه بخوام برم اونجا ه شما اجازه ميدين؟»
گفتم: «بله اجازه ميدم چرا كه نه! فرمان امامه، همه بايد بريم دفاع بكنيم. تازه خودم هم آمادهام تا همراهت بيام »
انگار انتظار چنين حرفي را نداشت.
پرسيد :«ميدونين كه اونجا چه وضعي داره؟ جنگ، جنگ نامرديه، دوست و دشمن قابل تشخيص نيست، احتمال برگشت خيلي ضيعفه».
چون او تمام وقتش تو پايگاه آموزشي ميگذشت و به ندرت خانه ميآمد. فكر ميكرد كه من از اوضاع آنجا بيخبرم. با خنده گفتم :«بله همه اين چيزها را كه ميگي من هم ميدونم.» و براي اينكه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم :«از همان روز اولي كه بدنيا آمدي با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق بكنم. اصلاً آرزوي من اين بود كه تو توي اين راه باشي، گل از گلش شكفت و خنديد. همانجا بلند شد و صورتم را بوسيد. صبح فردا با يك گروه راهي سقز شد. بعدها به يكي از خواهرانش گفته بود :آن شب آقا جان امتحان الهياش را خوب پس داد».
· حضرت آيت الله هاشمي رفسنجاني
شهيد كاوه خيلي شجاع وناترس بود شهيد كاوه خط شكن بود. هر موقع مشكلي پيش ميآمد شهيد كاوه آن را حل ميكرد و شهيد كاوه گرهگشاي مسئله بود.
مگر ما مثل محمود را در آسمانها بتوانيم بيابيم و ما هم (خطاب به پدر شهيد) مثل شما در شهادت او داغداريم
· حتي در منطقه... ، مادر بزرگوار شهيد
براي مراسم شب هفت شهيد قمي از مشهد رفتيم ورامين يكي دو روز آنجا مانديم. برگزاري مراسم و جلسات مختلف كه تمام شد، حجه الاسلام قمي ـ پدر شهيد و چند نفر ديگر از بزرگان و مسؤلين شهر تصميم گرفتند بروند تيپ ويژه شهدا، تا هم ديداري با رزمندهها داشته باشند و هم محل شهادت علي را ببينند. آنها از ما هم دعوت كردند كه همراهشان برويم. براي من بهتر از اين نميشد، هم تسلاي دل خانواده شهيد قمي ميشديم و هم اينكه فرصت خوبي بود تا پس از مدتها دوري، محمود را دوباره ببينم. به حاج آقا گفتم :«حالا كه اينها ميخواهند بروند تيپ بهتره ما هم همراهشان برويم. دلم براي محمود تنگ شده. حاج آقا بدون تأمل گفت :«چي از اين بهتر حتماً ميرويم».
كمي بعد گفت :«ولي بد نيست كه با خود محمود هم يك هماهنگي بكنيم و بهش بگيم كه داريم ميآييم اونجا».
از همانجا بهش تلفن زد. محمود با خوشحالي گفت :«حتماً بياييد هم ما رو خوشحال ميكنيد، هم بچهها رو».
همان روز با خانواده شهيد قمي و گروهي از مردم پيشوا و ورامين حركت كرديم سمت تيپ.
صبح روز بعد رسيديم پادگان شهيد محمد بروجردي كه پادگان تيپ ويژه شهدا بود و نزديك مهاباد.
جلوي پادگان عده زيادي از بچههاي رزمنده جمع شده بودند براي استقبال از مابا شور و شوقي وصفناپذير، بين آنها دنبال محمود ميگشتم با اينكه رسم بود فرمانده جلوتر از همه باشد، ولي با خودم گفتم شايد بين رزمندهها مانده است اما هرچه گشتم كمتر محمود را پيدا كردم. همان گروه تا جلو ساختمان فرماندهي همراهمان آمدند. من هنوز انتظار داشتم محمود را ببينم. وقتي ديدم خبري نيست آنجا كه سراغش را از آنها گرفتم گفتند :«ديروز رفته عمليات».
اتفاقاً همان روز نزديك غروب رسيد. تمام سر تا پايش غرق خاك و گردوغبار بود. از نگاهش معلوم شد كه حسابي خسته است.
حدود نيم ساعت كنار ما و مهمانهاي ديگر نشست. بعد در كمال تعجب ديدم از جا بلند شد، عذرخواهي كرد و رفت تو ساختمان كناري. حدس زدم شايد چون خسته است رفته آسايشگاه استراحت كند. از يكي از دوستانش پرسيدم :«اون ساختمان مال چيه؟»
لبخندي زد و گفت «بهش ميگن اتاق نقشه».
پرسيدم :«محمود براي چي رفت اونجا؟»
گفت :«براي طراحي ادامة عمليات».
سه چهار ساعتي گذشت، نيامد! رفتم بيرون و از پشت شيشه نگاهش كردم. با چند نفر ديگر نشسته بودند دور يك نقشه و گرم صحبت بودند. برگشتم تو اتاق لحظهشماري ميكردم هرچه زودتر كارش تمام شود و بيايد پيش ما، آن شب عقربههاي ساعت رسيد به دوازده او نيامد.
دوسه دفعه ديگر هم تا جلو آن ساختمان رفتم ولي آنها هنوز سرگرم كارشان بودند آخرش پدر محمود گفت :«برو بگير بخواب انشاء ا... فردا ميبينيش».
خواستم اعتراض بكنم كه او گفت :«خدا را شكر ميكنم كه همچين پسري نصيب من شده».
چون خيلي خسته بودم، خوابيدم.
صبح روز بعد محمود نيروي گردانها را آماده كرد. بازهم پيش ما براي عذرخواهي و بعد هم همراه بقيه راهي شد براي عمليات. دو روز بعد وقتي برگشت ما سوار اتوبوس شده بوديم و داشتيم برميگشتيم. محمود براي خداحافظي آمد توماشين. باز از همه، مخصوصاً از من عذرخواهي كرد و حلاليت طلبيد.
وقتي اتوبوس راه افتاد من به اين فكر ميكردم كه حتي در منطقه هم نميشود او را سير ديد.
· مرحوم حضرت آيت الله شيرازي ، امام جمعه فقيد مشهد
شهيد كاوه از نمونه مرداني بود كه ميتواند در تاريخ دفاع مقدس امت اسلامي ايران به عنوان اسطوره پايمردي و شجاعت و از خودگذشتگي به حساب آيد. جوان شيردلي كه دشمن از وحشت پيكار او خواب آسوده نداشت و نام آميخته با محبت وي بي پناهان مظلوم را در خطه كردستان شادي و آرامش ميبخشيد. فرمانده صف شكني كه با پناه گرفتن در سنگر قلب استحكام يافته از ايمان خويش بي نياز از سنگر خاك و سنگ بود، اين به سوي محبوب شتافته و قفس تن را به يادگار گذاشت.
· خستگي ناپذير، فاطمه عمادالاسلامي ـ همسر شهيد
يكبار نشنيدم كه او بگويد خسته شدم!
بابت آن زحماتي هم كه ميكشيد هيچ چشم داشتي نداشت. من حتي نديدم وقتي را براي مرخصي در نظر بگيرد هر وقت ميآمد مشهد دنبال تداركات و جذب نيرو بود روزها ميرفت سپاه و كارهاي اداري را پيگيري ميكرد. شبها هم كه ميآمد خانه، تا دير وقت با دوستانش جلسه مي گذاشت تازه وقتي آنها ميرفتند، تلفن زدنهاي محمود به جبهه شروع ميشد از پشت جبهه هم نيروها را هدايت ميكرد.
وقتي هم كه فرصت بيشتري داشت مطالعه ميكرد تا براي سخنرانيهايي كه اين طرف و آن طرف داشت آماده شود.
او دائم دنبال همين كارها بود هيچ وقت نشد كه ما او را درست و حسابي ببينيم. يا با او به ديدن اقوام برويم. نميدانم خدا چه در وجود اين انسان قرار داده بود كه اصلاً خسته نميشد.
يكبار بعد از اينكه مدتها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصي بعد از ظهر بود حدود ساعت چهار. خوشحال با خودم گفتم :«حالا كه آمده حتماً چند روزي ميمونه و ميتونم از سپاه مرخصي بگيرم و تو خانه بمونم». همان شب حاج آقاي محمودي از دفتر فرماندهي سپاه مهماني داشت. چندتا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت كرده بود. من هم دعوت بودم. محمود كه آمد به اتفاق رفتيم منزل آقاي محمودي.
بيشتر مسئولين سپاه آمده بودند خيلي كم پيش ميآمد كه اين تعداد دور هم باشند هر كدامشان بنا به كار و مسئوليتي كه داشتند دائم تو جبههها بودند.
مردها يكجا و زنها اتاق ديگري بودند از ميان جمع فقط دو سه نفر را ميشناختم و بقيه را تابحال نديده بودم و نميشناختمشان زود با هم انس گرفتيم و تا سفره را پهن كنند، از هر دري صحبت كرديم.
نيم ساعتي بعد از شام آمادة رفتن شديم. تو حياط به حاج آقاي محمودي گفتم :«آقا محمود را صدايش بزنين، بگيد كه آمادهايم». حاج آقا با تعجب نگاهي به من كرد و گفت :«مگه شما خبر ندارين؟!»
گفتم :«چي رو؟!»
گفت: «رفتن آقا محمود را!»
يك آن فكر كردم اشتباه شنيدم، گفتم :« كجا رفت؟چرا به من چيزي نگفت؟»
چند تا از خانمها كه تو حياط بودند كنجكاو شده بودند كه محمود كجا رفته و اصلاً چرا خبرم نكرده. آقاي محمودي كه فهميد من از رفتن محمود بي اطلاعم گفت :«داشتيم شام ميخورديم كه از منطقه تلفن زدن، بهش كاري فوري داشتن، گوشي را ه گذاشت پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه».
باورم نميشد كه هنوز نيامده راه بيفتد طرف كردستان. نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه، دست خودم نبود آخر چهار پنج ساعت بيشتر از آمدنش نگذشته بود.
دفعه بعد كه آمد مشهد با اعتراض گفتم :«شما كه ميخواستي بري حداقلش ميگفتي، بي خبرم نميگذاشتي»
در جوابم گفت :«اينقدر وقت تنگ بود كه حتي نتونستم براي خداحافظي معطل بشم» بعدها كه فهميدم عراق تو منطقه والفجر 9 پاتك زده و محمود بايد بدون حتي يك لحظه درنگ به منطقه ميرفت به او حق دادم.
· امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي
با اطمينان ميتوان گفت كه شهيدعزيز كاوه كه افتخار همرزمي نزديك با او را دارم از اسوههاي مجاهدين في سبيل ا... است و هرچند معرفت اندكمان از كتاب آسماني، قرآن كريم به ما شهامت لازم را نميدهد كه اين اسوه جبهههاي نور را با مصاديق قرآني تطبيق دهيم ولي درسايه الطاف پروردگار متعال و اميد به استغفار در درگاهش محمود عزيز را حزب الله واقعي ميدانيم و با صفات و ويژگيهايي كه در شخصيت اين رزمنده پرتوان سراغ داريم او را مشمول آيه شريفه ”رضي الله عنهم و رضوا عنه ... “ميدانبم.
شهبد كاوه انساني بود كه نقش مطمئني داشت و گويا زمزمه آواي الهي ”ارجعي الي ربك راضيه مرضيه، فادخلي في عبادي وادخلي جنتي“ در قلب و روحش استمرار داشت.
شهبد كاوه شحاع و با شهامت بود و غالباً با نيروي اندك بر پيكره كثير دشمن ميتاخت زيرا كه در برآوردهايش توان و قدرت رزمنده در راه خدا را ده برابر دشمن محاسبه ميكرد.
شهيد كاوه هوشيار، با استعداد، چابك و تيزهوش بود و شايد از جمله تعداد معدود سرداراني بود كه از اصل غافلگيري به معناي حقيقي استفاده مينمود.
شهيد كاوه به اصطلاح نظاميان يك نيروي مخصوص تمام عيار بود زيرا تمام صفات و ويژگي نيروي ويژه در وجودش يافت ميشد.
شهيد كاوه روح و جسمي قوي و خستگي ناپذير داشت لذا نيروهاي تحت فرمانش متكي به انگيزه و روحيه ممتاز او تحرك فوقالعادهاي داشتند.
شهيد كاوه از روحيه اطاعتي ولايتي قوي برخوردار بود و به هر صورتي كه بود مأموريت واگذارشده را به انجام ميرسانيد.
شهيد كاوه از قدرت مديريت و فرماندهي بر قلبها برخوردار بود و به همين دليل نيروهاي تحت فرمانش چون پروانه به دور او ميچرخيدند.
شهيد كاوه مسلح به سلاح تقوا و اخلاق حسنه بود و آنهايي كه به پادگان لشكر ويژه شهدا در حوالي مهاباد وارد ميشدند صفا و صميميت را كه منشأ آن وجود فرماندهي متقي آن پايگاه بود در ك مي كردند.
شهيد كاوه الگوي اتحاد و وحدت ارتش و سپاه بود او يك پاسدار بود ولي ارتشيان نيز او را از خود ميدانستند.
شهيد كاوه مرد عمل بود و كمتر سخن ميگفت و بيشتر تلاش ميكرد و با چنين روحيهاي نشدنيها را شدني ميكرد. او واقعاً هم مرد پيكار در صحنه نبرد با ضد انقلاب بود و هم در نبردهايكلاسيك در جبهه جنگ تحميلي بود.
... در هر عملياتي كه انجام ميشد كاوه ابتكار عمل را بدست ميگرفت آنهم ابتكار عملي كه مخصوص خودش بود. از نزديك در صحنه نبرد بود. جلو، عقب، راست و چپ جبهه را زير نظرداشت و من هيچكس را در جنگ نديدم كه مثل او ابتكار عمل داشته باشد. مديريت و فرماندهي كاوه و حضورش در صحنه نبرد آنقدر پرمعني بود كه به راحتي ميشد اين را تشخيص داد. بچههاي لشكر ويژه شهدا هم بسيار فداكار بودند كه من بارها از نزديك شاهد فداكاريشان در عملياتهاي مختلف و خصوصاً عمليات قادر بودم. در اين عمليات كه سه تا از لشكرهاي سپاه هم شركت داشتند عمده مسئوليت بر عهده ارتش بود. از همان ابتدا يك عده معتقد بودند كه ما فقط با نيروهاي ارتش اين عمليات را انجام ميدهيم اما من معتقد بودم كه بايد ارتشي و سپاهي كنار هم باشند و در جلسهاي كه در قرارگاه تشكيل شد به آقاي هاشمي رفسنجاني كه آن زمان جانشين فرمانده كل قوا بودند گفتم :زماني عمليات را انجام ميدهم كه سه لشكر سپاه هم بيايند با ما همكاري كنند. ايشان هم موافقت كردند و حتي انتخاب يگانها را به عهده خودم گذاشتند كه من هم لشكرهاي 14 امام حسين(ع)، 8 نجف اشرف و55 ويژه شهدا را انتخاب كردم در ادامه همين عمليات كار به جايي رسيده بود كه به اصطلاح قفل شده بود و ميطلبيد كه با رشادت و فداكاري مقاومت دشمن شكسته شود. خبر رسيد كه كاوه گرداني را آماده كرده تا به قلب دشمن بزند گرچه موفقيتشان ميتوانست وضعيت را تغيير دهد اما كار بسيار خطرناكي بود نميتوانستم شاهد رفتن او در دل آتش باشم. به عنوان فرمانده عمليات خواستمش تا به قرارگاه بيايد. گفتم :«شنيدم ميخواهي دست به چنين كار خطرناكي بزني، گفت :« بله، گفتم :«خوب اين را من بايد تصويب بكنم و من هم نميتوانم شاهد باشم كه شما با اين همه شايستگي ريسك بكنيد و بخواهيم بي خودي شما را از دست بدهيم. بسيار پافشاري ميكرد تا بتواند متقاعدم كند كه بهش اجازه بدهم. اين كار را بكند ديدم خيلي مقاومت ميكند منهم جسارت كردم، گفتم :« آقاي كاوه حواست باشد ه اينجا من فرمانده هستم و تا اين را تصويب نكردهام شما نبايد انجامش بدهي. كاوه با همه شايستگي و تجربه بايد حفظ بشود اين اولين باري بود كه دستور اينطوري به كاوه ميدادم خوب ميدان جنگ بود و جاي تعارف نبود.تا اين را گفتم ديدم بلافاصله با آن تشرعي كه به دين داشت و به اعتقادش داشت چنان متواضعانه با من برخورد كرد كه با حالت تحكم دستور دادم چون ديدم زير بار نميرفتي من هم مجبور شدم چون من مايل نبودم كه ببينم يك عملياتي كه ريسك است بهاي زيادي در قبالش بپردازيم ... خلاصه آنجا ايشان فداكاريش را كرد منتهي در كل جبههها ما مشكلي پيدا كرديم كه نتوانستيم به موفقيت برسيم.
· سردار شهيد محمود کاوه
اينكه ميگوييم جنگ تخصصي توأم با ايمان، اين در همه وجود دارد و صدق ميكند ولي اين مسئله در اينجا حالت عجيبي دارد و بچهها در كردستان فرق عجيبي با نيروهاي ساير مناطق دارند و در عين اينكه ايمان دارند، در ايمان اين بچهها يك فرقي نهفته است و آنهم اين است كه با شجاعت و انگيزهاي كه دارند، كار كردستان را يكسره ميكنند ما دقيقاً در مـــــقابل جنگـــــهاي چــريكي «ضــد انقلاب»
داريم جنگهاي پارتيزاني ميكنيم.
· كشف بزرگ ، جاويد نظامپور
تيرماه61 ، با انجام يك عمليات دقيق و حساب شده سد بوكان را آزاد كرديم ضد انقلاب در خواب شبش هم نميديد تا آن موفقيت مهم و حساس را از دست بدهد آنها آنقدر به منطقه احاطه داشتند و آنقدر به خودشان مطمئن بودند كه تهديد كرده بودند اگر اطراف سد بو كان كوچكترين عملياتي را انجام دهيم، سد را با تمام امكاناتش منفجر ميكنند، و آن وقت بود كه خسارت زيادي به جان و مال مردم وارد ميشد براي اينكه اين توطئه خنثي شود، «ناصر كاظمي طرح جانانهاي داد كه در نهايت منجر به آزادسازي سد شد بدون اينكه آسيبي به آن برسد». براي اينكه اين پيروزي تثبيت شود، خودش هم در منطقه ماند و پا به پاي بچهها مقاومت كرد بعضي از شبها كه مجالي پيش ميآمد، همه دور هم مينشستيم و راجع به مسايل مختلف صحبت ميكرديم. يكي از افتخاراتمان در آن محافل دوستانه، وجود گرم و صميمي خود كاظمي بود تو يكي از همين شبها صحبت از شهيد و شهادت نقل مجلس ما شد. در اين بين، بعضي به يكديگر، ميگفتند :تو چقدر نوراني شدي؛ حتماً به همين زود شهيد ميشي. آن وقتها آن قدر عمليات ميرفتيم و دايم در دل خطر بوديم كه شهادت را هميشه در چند قديمان ميديديم و اين طور حس ميشد كه با آن وضعيت، هر كدام از ما يكي دو سال ديگر بيشتر عمر نميكند.
آن شب ناصر كاظمي كه در بينمان نشسته بود، مثل خيلي وقتهاي ديگر فقط گوش ميداد يك وقت ديدم آهي كشيد و از روي افسوس گفت : اين عمليات هم تموم شد و باز من شييد نشدم . همه سراپا گوش شدند و خيره او. ميدانستم او هم مثل خيلي از فرماندهان اشتياق شهادت تمام وجودش را گرفته، اما اولين بار بود كه چنين حرفي را از او مي شنيدم. گفت :البته من اگر هم شهيد نشم كه نتونم با خون خودم خدمتي به اسلام بكنم، خيلي نگران نيستم. اين حرفش بيشتر مايه تعحجب شد. ادامه داد: من كاري براي جمهوري اسلامي كردم كه خيلي اميدوارم حق تعالي نظر عنايتش را شامل حالم كند».
من هم مثل بقيه حسابي كنجكاو شده بودم تا بدانم اين كار مثبت چيست كه كاظمي با آن همه تودارياش، و با آن تنفرزيادش از ريا، ميخواهد آن را در جمع بچهها بگويد.
گفت :اون كار اينه كه من كاوه را براي جمهوري اسلامي كشف كردم و يقين دارم كه كاوه ميتواند مسئله كردستان را حل كند.
· ترور ، سيد مجيد ايافت
اسم محمود كم كم افتاد سر زبانها. طوري كه تمام مردم سقز او را مي شناختند. در مدت كوتاهي با چند عمليات زنجيرهاي، ترس عجيبي تو دل ضد انقلاب انداخت.
او گروهاني تشكيل داده بود به اسم ضربت. هر وقت ضد انقلاب حمله ميكرد يا ميني ميگذاشت، بلافاصله اين گروهان وارد عمل ميشد اين طور وقتها امكان نداشت دشمن موفق شود.
به تدريج دست ضد انقلاب از شهر كوتاه شد. بعد از آن محمود دامنة عمليات سپاه را گسترش داد و كشاند به كوههاي اطراف شهر. يك لحظه آنها را به حال خودشان وا نميگذاشت. شده بود بلاي جان ضد انقلاب. همين وادارشان كرد تا به فكر ترور او بيفتند، چند تيم هم اجير كرده بودند.
آن روز از عمليات اسكورت برگشته بوديم. گرسنهمان بود. از صبح چيزي نخورده بوديم، تو سپاه هم غذايي نبود. رفتيم غذاخوري پرشنگ، با سر و وضع خاكي و با همان اسلحه و تجهيزات و ماشينهاي از جنگ برگشته.
سالن غذاخوري پرشنگ تنها غذاخوري بود كه تا ديروقت غذا داشت. خيلي از مسافريني كه از سقز ميگذشتند غذايشان را در اين رستوران ميخوردند. غذاي خوبي داشت و خدمتكارهايش هم مؤدب و تميز بودند، درست مثل صاحب غذاخوري.
محمود رفت تو و ما هم پشت سرش داخل شديم. دور تا دور سالن ميز چيده بودند. سمت چپ، پشت يخچال نشستيم . اينطوري هم ماشينهامان را ميديديم، هم آمد و شد افراد را زير نظر داشتيم.
تو حال خودم بودم كه ديدم يك ماشين جلوي رستوران نگه داشت. سه چهار نفر پياده شدند و آمدند تو. كمي آن طرفتر از ما نشستند دور يك ميز. با بچهها گرم صحبت بوديم و انتظار ميكشيديم هر چه زودتر غذا را بياورند. احساس كردم محمود خودش با ما هست ولي حواسش جاي ديگري است.
زير چشمي به چند نفر تازه وارد نگاه كردم. از طرز نگاهش فهميدم كه وضعيت غير عادي است، نميتوانستم درست و حسابي آنها را زير نظر داشته باشم. ممكن بود بفمند كه بهشان مشكوك شدهايم.
در همين حال محمود و يكي از بچهها بلند شدند و دويدند طرف ميز آنها. تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم با هم درگير شدند.
ما هم دست به كار شديم و رفتيم كمكشان. مهلت نداديم كوچكترين حركتي بكنند. همه را گرفتيم و دستبند زديم.
لباسهايشان را دقيق گشتيم. چند تا كلت و چند تا هم نارنجك داشتند. صاحب رستوران هاج واج نگاهمان ميكرد.
آن روز از خير غذا گذشتيم. سريع آنها را به مر ز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. در بازجوييها، اعتراف كردند كه ميخواستند كاوه را ترور كنند.
· امير سرلشگر شهيد حسن آبشناسان
كاوه انساني پاكباخته و چريكي بزرگ است كه در عمل و جنگ چريك شده نه با درسهاي تئوري، وجود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است، او هيچگاه به دشمن پشت نميكند.
اگر در دنيا يك چريك پاكباخته و دلباخته به اسلام و امام وجود داشته باشد محمود كاوه است و هر
رزمندهاي كه بخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا پيش كاوه برود.
· هدف هفت ، شهيد ناصر ظريف
فرصت زيادي نداشتيم، بقية يگانها كارشان را تمام كرده بودند، مانده بوديم ما كه بايد سريعتر شناساييمان را تمام ميكرديم. آن شب پنج شش تيم آماده شدند. موقع حرك ت كاوه گفت :«منم تا ديدگاه با شما ميآم و آمد.
ميدانستيم چه قصدي دارد. ديدگاه را بهانه كرده بود، هميشه همينطور بود. بايستي خودش ميآمد از نزديك راهكارها را ميديد، به اين قانع نميشد. كه ما برايش گزارش ببريم. ميگفت :من شخصاً بايد بدونم شب عمليات نيروها از چه جاهايي به دشمن ميزنند و بايد بدونم كه شما چه جور راهكاري را انتخاب كردهايد.
تيمهاي گشتي كه رد شدند، كاوه هم با ما راه افتاد. هرچه كرديم حريفش نشديم. گفتيم شايد روي منصوري را زمين نزند. يعني كمتر پيش ميآمد كه او چيزي بخواهد و محمود جواب رد بدهد. بين همة بچههاي مسئوول برايش احترام خاصي قائل بود. معاونش بود. پا پيش گذاشت و گفت :«آقا محمود شما نيا تا هر جا كه بگي خودمان ميرويم، اينطوري خيالمان راحتتره» تا او را مطمئن كند ادامه داد : «بچهها قول ميدن امشب كار شناسايي را تمام كنند». فايدهاي نداشت. راهش را كشيد و رفت ما هم راه افتاديم دنبالش كمي كه رفتيم رسيديم به نقطه رهايي.
هدف هفت، ”ارتفاعات بلفت“بود كه هم دور بود و هم خيلي مهم و حياتي. محمود هم قاطي همان تيمي شد كه بايد به آن سمت ميرفت. دويست سيصد متر مانده به پايگاه عراقيها، ايستاديم. بچههاي اطلاعات ميگفتند :«شبهاي قبل تا اينجا آمديم چون ميترسيديم راهكار لو بره، جلوتر نرفتيم».
يكيشان گفت :«مهديزاده همين جا رفت روي مين، حتماً عراقيها حساس شدند».
هوا مهتابي بود و سنگرهاي دشمن كاملاً ديده ميشد. تا زيرپاي سنگر مينشان رفتيم همانجا پشت يك تخته سنگ نشستيم. آنقدر نزديك بوديم كه صداي حرف زدن عراقيها را به خوبي ميشنيديم.
يك سرفه كافي بود تا همه چيز خراب شود. تو چنين حال و احوالي، محمود گفت :«بايد جلوتر برين، بايد از ببن سنگرهاشون رد بشين و بريد آن پشت ببينيد چه خبره!»
همه تعجب كرديم. ريسك خطرناكي بود تو فاصلهاي كه ما با دشمن داشتيم كوچكترين حركتمان را ميديدند، چه برسد به اين كه بخواهيم از بين سنگرهاشون بگذريم.
با اين احوال، جاي بحث و جدل نبود. هميشه از خدا ميخواستيم محمود دستوري بدهد تا ما بي چون و چرا اجرا كنيم. حتي حاضر بوديم از جانمان مايه بگذاريم تازه اگر يك كم اين پا و آن پا ميكرديم خودش ميرفت.
”جواد سالارزاده“و يكي دو نفر ديگر اسلحه و تجهيزاتشان را گذاشتند و چهار دست و پا ازبين سنگرهاي مين رد شدند. همانطور كه ميرفتند با تمام وجود، آيه شريفه «وجعلنا...» را به نيت آنها ميخواندم تا چشم ديد داشت تعقيبشان كردم.
آن شب سرما بيداد ميكرد هرچند دقيقه يكبار به اطراف سر ك ميكشيدم و منتظر صداي تيراندازي بودم.
هوا كم كم رو به روشنايي گذاشت اما از جواد و بقيه خبري نشد. هيجان و تشويش آمده بود سراغم. دهانم را به گوش محمود نزديك كردم تا بگويم :«اگر بچهها نيامدند چه كار كنيم» ديدم خوابيده، انگار نه انگار كه چند قدمي عراقيها هستيم. موقع درگيريها هم همينطوري بود. جلوي آن همه تير و گلوله راست ميايستاد. اصلاً ترس برايش معني نداشت تو حساسترين صحنههاي نبرد، مرگ را به بازي ميگرفت همهاش به اطراف نگاه ميكردم، صدايي به گوشم رسيد، خوب كه نگاه كردم ديدم خودشان هستند وقتي به ما رسيدند خوشحالي را ميشد از حال و هوايشان فهميد.
جواد همينطور كه نفس نفس ميزد گفت :«نيروهاي دشمن مثل مور و ملخ جمع شدهاند آن پشت». محمود كه حالا بيدار شده بود گفت :«فعلا ساكت باشين تا از اينجا دور شويم».
از همان راهي كه رفته بوديم برگشتيم. حالا هوا روشن شده بود، اما ذرات مه همه جا را گرفته بود. خيالمان راحت بود كه از ديد دشمن پنهان هستيم. وقتي به خط خودمان برمي گشتيم خوشحال بوديم كه كار چهارپنج شب شناسايي را يك شبه انجام دادهايم؛ اين را مديون حضور كاوه بوديم.
برادر كاوه فرمانده محترم تيپ قهرمان شهدا
*************
خدا قوت كه بازوهاي رزمندگانتان قوت ديگري به اسلام پر عظمت بخشيده است.
محكم باشيد و با قدرت و تدبير بدون احساس خستگي دشمن فرسوده شكست خورده را به ذلت بنشانيد و آواي عظيم اسلام را با عظمتتر سازيد.
برادر عزيز دشمن پيشاروي شما ديگر نيرويي ندارد. 2 گردان به اصطلاح كماندو كه تنها دليل نامگذاريشان فقط لباس ويژه است را در پيش رو داريد. به پيش برويد و از اين فرصت الهي استفاده لازم را برده عجز كفار را با قدرت بنمايش بگذاريد.
شما عنايت پروردگار را ديشب «عمليات والفجر2» خوب لمس كرديد ماه شب پانزدهم آنچنان با ابر مأمور از جانب خدا پوشانيده ميشود كه هرگز توسط هيچ ذهن عليلي قابل در ك نيست و اين الطاف همچنان ادامه دارد استفاده لازم را بايد ببريم.
بشتابيد كه نصر الهي در انتظار است...
· پيچ آخر ، غلامعلي اسدي
جادة پيرانشهرـ سردشت، مين خورهاي زيادي داشت. اين مين خورها هرچه به جنگل آلوانان نزديكتر ميشدبم، بيشتر ميشد ضد انقلاب كه از اول عمليات، حسابي تلفات داده بود، حكايت مار زخم خورده را داشت. از هر فرصتي استفاده ميكرد و به نيروهاي ما كمين ميزد تا شايد با اين وسيله بتواند مانع پيشروي تند و سريع تيپ ويژه شهدا بشود.
آن روز قبل از جنگل آلوانان يك گروه از نيروها افتاده بودند تو مين با ما فاصله زيادي نداشتند. صداي تيراندازي به خوبي شنيده ميشد كاوه به گنجي زاده گفت :«بريم ببينم چه خبره!»
بروجردي هم آنجا بود. دنبال ما را افتاد. كاوه اصرار كرد حالا كه ما هستيم، لازم نيست شما بياييد. اما با ما آمد. گنجي زاده نشست پشت جيپ و با يك فرمان دور زد. ما سه چهار نفر هم كه بي سيمچي آنها بوديم، نشستيم عقب. لحظهاي كه راه افتاديم، حتي يك نفرمان اسلحه نداشت.
محل دقيقشان را نميدانستيم فقط ميدانستيم كه تو جاده هستند. جاده را از همان مسير رفتيم تا رسيديم بهشان. هرچه نزديكتر ميشديم، سروصداي درگيري هم بيشتر ميشد. فقط ميدانم يك پيچ تند و تيز را رد كرديم به ما تيراندازي شد. تيراندازي آنقدر شديد بود كه يقين كردم هيچ كداممان جان سالم به در نميبريم.
از ماشين جيپ و آنتنهاي بي سيم كاملاً پيدا بود كه اين ماشين فرماندهي است و آنهايي كه جلو نشستهاند بدون شك همهشان فرمانده هستند.
گنجي زاده شش دانگ حواسش به رانندگي بود. شش هفت تا ماشين آمبولانس و تويوتا و آيفا، پشت سرهم ايستاده بودند نزديكترين ماشين به ما آيفا بود كه با سرعت پشتش مخفي شديم، هنوز از ماشين پياده نشده بوديم كه يكي از بي سيمچيها مجروح شد. چندتا تير هم به بي سيم جيپ كه برد بيشتري داشت خورد و عملاً ارتباطمان با بچه هايي كه تو هنگ آباد بودند قطع شد.
حضور فرمانده تو دل خطر، بچهها را دلگرم ميكرد و هم نگران. دلگرم به خاطر حضور آنها، نگران به خاطر اينكه خداي نا كرده آسيبي بهشان برسد. وضع بغرنجي بود. بچهها اين طرف جاده سنگر گرفته بودند و آنها آن طرف از لابلاي درختان و صخرهها تيراندازي ميكردند و چه دقيق هم ميزدند بي انصافها!
همه تلاششان اين بود كه نگذارند يك قدم به جنگل آلوانان نزديك بشويم. چرا كه از ابتداي عمليات حسابي ضربه خورده بودند و حالا ميخواستند عقدههايشان را خالي كنند. كاوه سريع اوضاع را بررسي كرد و برگشت به بروجردي گفت :«حاجي يك راه به نظرم ميرسد كه اگر اجازه بدين همون را انجام بديم».
بروجردي پرسيد چه راهي؟
كاوه گفت :«اين كه من برم دوشيكا را بيارم».
حسابي تعجب كردم دوشيكا آن طرف جاده بود و تقريباً دو كيلومتر با ما فاصله داشت. بروجردي و گنجي زاده نگاهي به هم كردند. بروجردي گفت :
ـ اين كار عملي نيست. در جا تكون بخوريم، ميزنندمان!
كاوه گفت :من فكرش را كردم ان شاء الله عملي ميشه.
بند پوتينهايش را محكم بست. بروجردي گفت :تو چطور ميخواي از جلوي اين همه آدم... كه كاوه مجال نداد و با گفتن ذ كر مقدس ”يا علي“ مثل فنر از جا جهيد. هر چه بروجردي داد زد كه محمود نرو، نرو! محمود انگار نشنيد. تو مين چند روز قبل، ضربهاي به سرم خورده بود. من فكر ميكردم دارم خواب ميبينم. كاوه با سرعت شگفت آوري روي جاده ميدويد. حالا از همه طرف مثل باران به سمتش گلوله ميباريد تيرها به جاده ميخوردند و گرد و خاك زيادي به پا ميكردند ولي تعجب بود كه يك تير هم به كوه نميخورد. جز لطف و عنايت حق تعالي نميشد دربارهاش تعبير ديگري كرد هر آن منتظر بوديم تيري به كاوه بخورد و او را نقش بر زمين كند گويا دشمن تمام سلاحهايش را بكار انداخته بود تا نگذارند او قِصِر در رود.
يادم نميآيد كه من بروجردي را بدون آرامش و خونسردي ديده باشم. يك چهره دوست داشتني و لبخندي هميشگي بر روي لب. اين خصوصيات او زبانزد همه بود. اما اين بار حال و هوايش كاملاً برعكس شده بود آثار نگراني در چهرهاش مشهود بود و اين نگراني تا لحظهاي كه كاوه پيچ آخر رسيد، ادامه داشت.
حتي يك لحظه نگاهش را از او نگرفت. كاوه كه از تيررسشان دور شد، نفس راحتي كشيديم كه او حداقل از اين مهلكه جان سالم به در برده است. ميبايست صبر ميكرديم تا كاوه با دوشيكا از راه برسد در واقع چاره ديگري هم جز صبر نداشتيم. چند نفر از نيروهاي دشمن آنقدر به ما نزديك شده بودند كه حتي صداي نفسشان را هم ميشنيديم تحرك ضد انقلاب كم شده بود. انگار ديگر كار را تمام شده ميدانستند و ميخواستند به راحتي اسيرمان كنند. تو همين وضعيت سروكلّه ماشين دوشيكا پيدا شد. دوشيكاچي يكريز تيراندازي ميكرد و ميآمد جلو. باورمان نميشد! طولي نكشيد كه وضع ضدانقلاب به هم ريخت هر كدامشان دنبال راهي براي فرار بودند. ماشبن كه نزديكم رسيد، ديديم كاوه كنار دست دوشيكاچي ايستاده! دائماً با اشاره دست ميگفت؛ كجا را بزند آتش دوشيكا پوشش خوبي بود تا بتوانيم سري راست كنيم. از آن هم بيشتر رفتيم. دوسه نفر از بچهها از فرصت استفاده كردند و پريدند آن طرف جاده. آنها سه نفر را در حال فرار دستگير كردند دوشيكاچي توي ستون هم جان گرفت. پريد پشت دوشيكا و كاوه هم شروع كرد به تيراندازي شديد و حساب شده. وقتي به خودم آمدم، ديدم همه داشتند تيراندازي ميكردند بدون معطلي افتاديم دنبالشان و اگر هوا تاريك نميشد، تا هر جا كه فرار ميكردند مثل سايه تعقيبشان ميكرديم. بعد از تاريك شدن هوا كاوه دستور داد كه برگرديم ميدانستيم تعقيب در تاريكي ممكن است به ضرر خودمان تمام شود. رعب و وحشتي كه بعد از اين ضد كمين تو دل دشمن افتاد باعث شد كه ديگر جرأت نكنند برايمان كمين بگذارند؛ آن هم جاده اصلي.
· سرلشگر پاسدار رحيم صفوي
شهيد كاوه تجسم عيني آيه شريفهاي است كه در وصف ياران پيامبر اسلام(ص) ميفرمايد :
«والذين معه الشداء علي الكفار رحماءُ بينهم» او در مقابل كفار، كومله، دموكراتها رحم نميكرد و آنها را با خشم و غضب خود و آتش تفنگ و رگبار گلولهها به سزاي جنايتكاريهايشان ميرساند، او كسي بود كه محورهايي را كه ميگفتند غير قابل باز شدن است مثل محور پيرانشهر به سردشت را با ايماني قوي و دلي مطمئن فتح ميكرد.
· مه غليظ ، سيد حسن اميري هاشمي
اواخر ادريبهشت 65 و نيمه ماه مبارك رمضان بود. ساعت حدود يك بعد از ظهر بود كه آماده باش زدند.
فرمانده گردانمان ميگفت عراقيها تك زدهاند و دوباره ارتفاع 2519 را گرفتهاند. او مي گفت : بدجوري دارن پيشروي ميكنن بايد سريع جلوشون رو سد كنيم و بعد هم ارتفاعات را آزادش كنيم.
از آنجائي كه لشكر ويژه شهدا يك لشكر هميشه آماده بود نيم ساعت بيشتر طول نكشيد كه همه با تجهيزات كامل سوار ماشينها شديم و به سرعت از پناهگاه زديم بيرون.
بچهها حال و هواي خاصي داشتند هم دلشان براي يك عمليات درست و حسابي تنگ شده بود و هم اين كه روزه بودند.
آن روز تا خود پيرانشهر دعا خوانديم و ذكر گفتيم، بيرون از پيرانشهر جاده زير آتش شديد دشمن بود گلولههاي توپ و خمپاره پشت سرهم ميآمدند تا آن جا كه امكان داشت با ماشين رفتيم كار بسيار حساس شده بود. عراقيها هم توانشان را گذاشته بودند تا غير از ارتفاع 2519، ارتفاعات حساس منطقه ”حاج عمران“ را هم پس بگيرند كاوه آن حوالي را مثل كف دست ميشناخت به محض اينكه رسيديم فرمانده گردانها را توجيه كرد. قرار شد هر گردان از سمتي وارد عمل شود. گردان امام علي(ع) از سمت راست، گردان حضرت رسول(ص) از سمت چپ و گردان ما هم كه گردان امام حسين(ع) بود از روبرو.
خوش وقتي بچهها اين بود كه كاوه هم با گردان ما ميآمد سريع دست بكار شديم عراقيها تپه 2519 را رد كرده بودند و ريخته بودند تو جادهاي كه منتهي به ارتفاعات” كدو“ميشد. همبنطور كه ميرفتيم جلو ناچار بوديم از روي جنازهيشان بگذريم پاتك عراقي ها هميشه يك جور بود و شيوه و روش خاص خودش را داشت وقتي ميآمدند با همه هست و نيستشان حمله ميكردند. زمين و زمان را به گلوله و خمپاره ميبستند وقتي از لحاظ خودشان مطمئن ميشدند كه همه چيز را درو كردهاند تازه نيروهاي پيادهشان وارد عمل ميشدند آن وقت تازه نوبت بچههاي ما ميرسيد كه دمار از روزگارشان در ميآوردند و آنها را يكي پس از ديگري شكار ميكردند آن روز هم تا ما را ديدند پا گذاشتند به فرار در ضمن تلفات گرفتن از آنها تا روي قله ” كدو“ زديمشان عقب كاوه اصرار داشت كه بايد هرچه سريعتر خود قله 2519 را بگيريم اين بينش او از تدبير بالايش در امور نظامي نشأت ميگرفت اگر دشمن مجال مييافت مواضعش را مستحكم كند آن وقت خو و خصلت ددمنشاش را به سر حد خودش ميرساند و وجب به وجب پيرانشهر را به گلوله ميبست. هوا رو به تاريكي ميرفت و چارهاي جز اين نبود كه شب را در يكي از پايگاهها بمانيم و مانديم نزديك صبح زديم به خط دشمن چشم همه بچهها به همين گردان بود كه اگر راه را باز ميكرد و موفق ميشد از دژ مستحكم عراقيها بگذرد همه چيز تمام بود.
تازه آن وقت ميتوانستيم عمليات را ادامه دهيم وظيفه حساسي بر گردن ما واگذار شده بود، تا حدي كه كاوه پا به پايمان ميآمد. در حين حركت يكي از بچهها از ته ستون آمد و گفت :«عراقيها از تو شيار سمت راست دارن ميان بالا». كاوه تيز شد سمت صداهايي كه ميآمد كه يكهو يك نفر ديگر داد زد :«عراقي ها عراقي ها اينجا تو كانال هستن».
به محض شنيدن اين خبر عقب گرد كرديم و همان جا موضع گرفتيم از كانال تا سر ارتفاع راهي نبود، باي خيز ميتوانستند خودشان را آن بالا برسانند نقشه آنها حساب شده بود آن قسمت را انتخاب كرده بودند كه در صورت موفقيت با كمك نيروهاي ديگرشان و استفاده از موقعيت آنها، ما را توي محاصره بياندازند.
حالا آنقدر نزديك بودند كه براحتي ميديديمشان درگيري از فاصله ده بيست متري شروع شد آن هم تن به تن. كار به جايي رسيده بود كه براي هم نارنجك پرت ميكرديم چند دفعه با چشمهاي خودم ديدم كه كاوه نارنجك هايي را كه عراقيها ميانداختند برميداشت و به سمت خودشان پرتاب ميكرد اين كار خطرناك شجاعت و شهامت زيادي ميخواست كه قطعاً از هر كسي برنميآمد همان اول كار از كانال ريختيمشان بيرون حالا آنها تو دامنه قرار گرفته بودند و ما بهشان كاملاً مسلط بوديم عراقيها فكرش را نميكردند با چنين ضرب شستي روبرو شوند پا به فرار گذاشتند گاهي ما هم به عنوان يك تا كتيك و هم براي صرفه جويي در مهمات تيراندازي را به حداقل ممكن ميرسانديم همين باعث ميشد كه آنها فكر كنند ما عقب نشيني كردهايم وقتي دوباره ميآمدند همان بلايي را سرشان ميآورديم كه دفعه قبل ولي باز هم از روي نميرفتند. انگار فرماندههاشان به آنها اجبار كرده بودند تا به هر قيمتي وارد كانال شوند كه در اين صورت يك نفر از ما جان سالم بدر نمي برد اگر تدابير خوب و به موقع كاوه نبود همان اول كار قيچي ميشديم. با روشن شدن هوا مهمات ما نيز رو به اتمام ميرفت بايد با همان مقدار كم مقاومت ميكرديم تا نيروي كمكي برسند البته اگر مشكل مهمات نداشتيم نيروي كمكي هم كه نميرسيد ارتفاع را حفظ ميكرديم فقط همين مسأله بود كه زجرمان ميداد جالب اينجا بود كه در آن شرايط بحراني، كاوه با كمال آرامش و اطمينان دلداريمان ميداد و ميگفت :نگران نباشين اگه مهماتمان تموم شد، اين طرفها سنگ زياده. براي در امان ماندن از تركشهاي نارنجك پخش شده بوديم تو كانال كاوه بي خيال تركشها، اين طرف و آن طرف ميدويد و دستورات لازم را مي داد گاهي هم آنقدر تيراندازي زياد ميشد كه صداي كاوه مابين آنها گم ميشد به طور حتم بودن كاوه تو آن شرايط وانفسا و حساس باعث شده بود كسي روحيهاش را از دست ندهد. اگر پا به پاي بچهها نبود قطعاً خيليهايمان كم ميآورديم.
يكهو انفجار يك نارنجك در پشت كانال نگرانم كرد. همان جايي كه كاوه بود. يادم هست كه با تمام وجود فرياد زدم يا حسين و بعد با سرعت خودم را به محل انفجار رساندم. يك نفر سروصورتش غرق خون بود وقتي ديدم كاوه است كم مانده بود سكته كنم. خيز برداشتم و خودم را بهش رساندم همانطور كه خون از سرش ميآمد گفت : مقاومت كنين، مقاومت كنين.
فوراً امدادگر گردان خودش را رساند و سر محمود را پانسمان كرد. برگشتم سرجايم اما دلم پيش كاوه بود اين تنها حال و هواي من نبود، همه بچهها نگران كاوه بودند آنقدر سلامتي او برايشان مهم بود كه گويي يادشان رفته بود كه عراقيها همانطور يكريز دارند تير ميزنند و نارجك پرتاب ميكنند كاوه ده بيست دقيقه روي پاي خودش بود اصلاً حاضر نميشد بچهها او را عقب ببرند اما هر لحظه وضعش بدتر ميشد تا اينكه حالت ضعف بهش دست داد. فشار عراقيها هرلحظه زيادتر ميشد هرچه ازشان ميكشتيم باز بيشتر ميشدند بچهها هنوز مقاومت ميكردند ميبايستي ماموريتمان را انجام ميداديم در آن شرايط حفظ جان كاوه از همه مهمتر بود با بچه ها زير بغلش را گرفتيم و برديم عقب با رفتن كاوه همه كارها افتاد روي دوش فرمانده گردان كه بايد سروته كار را جمع ميكرد. كاوه با وجودي كه تركش توي سرش بود به زردي ميزد باز سعي ميكرد بخندد. يادم هست تا جايي كه ميبرديمش سفارش ميكرد كانال را حفظ كنيم و اجازه ندهيم دشمن پيشروي كند.
همانطور كه كاوه را عقب ميبرديم مه غليظي سطح منطقه را گرفت طوري كه ديگر چهارپنج متريمان را هم نميديديم اين مه تا حدود زيادي به نفع ما شد و مانع از آن شد كه عراقيها ما را ببينند. وجود مه در آن فصل از سال بي سابقه بود. كافي بود ما را خوب ميديدند آنقدر با گلوله ميزدند كه حتي يك نفرمان زنده نماند آن روز محمود را تا جايي كه آمبولانس ميتوانست به منطقه نزديك شود برديمش. اصلاً دلم نميآمد يك لحظه نگاهم را از او بردارم. شايد اگر برادرم را روي برانكارد ميبردند چنان حس و حالي نداشتم هر وقت او را ميديدم بودم ايستاده بود حتي مقابل باران گلولههاي دشمن.
با مجروح شدن كاوه ادامه عمليات براي بازپس گرفتن 2519 متوقف شد و ما به ناچار بر روي ارتفاعات «كدو» پدافند كرديم.
تو منطقه بوديم كه برگشت. سرش را تراشيده بود و جاي زخم ده دوازده تا تر كش كوچك و بزرگ به راحتي در آن ديده ميشد. شايد در آن شرايط هيچ چيز مثل ديدن او نميتوانست به بچهها نيرو و انرژي دهد. دوباره همه به وجد آمدند. گويي با آمدنش جان تازهاي گرفته بودند. همه ميدانستند كه دكترها او را از كارهاي عملياتي منع كردهاند اما او گوشش به اين حرفها نبود.
· سرتيپ خلبان محمد باقر قاليباف
من قبل از اينكه اين شهادت را به خانواده شهيد كاوه و مردم خراسان تبريك و تسليت بگويم بايد به مظلومين كردستان تسليت عرض كنم زيرا حضورشهيد كاوه در كردستان از يك طرف سايهاي بر سر مظلومين آن ديار بود و از طرف ديگر مظهر خشم و شجاعت و شهامت بود، و خواب راحت را از چشمان ضد انقلاب ربوده بود. پس از فرمان امام امت مبني بر اينكه هركس ميتواند اسلحه بدست گيرد به جبهه برود شهيد كاوه به كردستان رفت و هيچگاه به خانه برنگشت مگر با برانكارد و در حال مجروحيت ...
آنهايي كه از نزديك با شهيد كاوه آشنا بودند ميدانند كه او از چه تحرك بالايي برخوردار بود آرامش و آسودگي را حتي براي يك لحظه هم دوست نداشت اصلاً نميخواست در جايي واقع شود كه راحت زندگي كند هميشه دوست داشت در راه اسلام و در راه انقلاب در خطرنا كترين جاهايي باشد كه انقلاب به وجودش نياز دارد.
يادم ميآيد در همين پادگان سردادورـ من آنروزها بسيجي بودم موقعي كه ميآمدم تا به عنوان مربي به ما آموزش بدهد ميديديم كه با بقيه مربيها تفاوت دارد. اصلاً راه رفتن اين شهيد حاكي از اين بود كه ديگر اين نميتواند در جاي خود بايستد و راحت باشد. در راه رفتنش هم از يك تحرك خاص برخودار بود ضد انقلابي كه وارد خا ك ايران ميشد همين قدر كه احساس ميكرد سپاه كاوه و خود كاوه در اين منطقه حضور دارند بدون اينكه درگيري ايجاد كند سريع منطقه را ترك ميكرد و ميرفت. در اين اواخر كه مينشستيم و با او صحبت ميكرديم، ميگفتيم در كردستان چه خبر، ميگفت :ما هركجا كه ميرويم رد پايي از آنها نيست به گردانهاي جندا... و بقيه نيروهايي كه در كردستان بودند ميگفت : شماها برويد درگيري با ضد انقلاب را شروع كنيد، آن هم بصورتي كه ندانند ما (تيپ ويژه شهدا) با شما هستيم وقتي كه درگيري شروع شد، برويد كنار تا ما يك دست و پنجهاي با اينها نرم كنيم.
اينها حتي تاب و تحمل مقاومت در مقابل سپاه كاوه را نداشتند.
از خصلتهاي خوب ديگر كه در شهيد كاوه بود شجاعت اين شهيد عزيز بود در بين فرماندهان سپاه اسلام در شجاعت، نمونه بود. هر جا ميخواست به قلب دشمن بزند، اول خودش اسلحه بدست ميگرفت ميافتاد جلو بقيه را دنبال خودش ميبرد...
من يادم هست عصري بود، در باختران جلسه بود. خبررسيد كه احتمالاً عراقيها امشب به حاج عمران حمله كنند. تا اين را گفتند ناخداگاه همه چشمشان خيره شد به سمت كاوه يعني همه منتظر بودند ببينند كاو چه ميكند. معتقد بودند كه مشكل آنجا بايد بدست كاوه حل بشود. خودش هم اين را ميدانست. همان لحظه بلند شد رفت و گردانهايش را آماده كرد.
آن شب عراقيها به حاج عمران حمله كردند. اما صبح روز بعد كه كاوه وارد عمل شد بعد از يك جنگ تن به تن، عراقيها را فراري داد تعداد زيادي از آنها را كشت و ارتفاعات را هم پس گرفت.
· آخرين ديدار ، طاهره كاوه ـ خواهر شهيد
در تك "حاج عمران"، ده دوازده تا تركش ريز و درشت به سرش اصابت كرده بود تو بيمارستان امام حسين(ع) مشهد بسترياش كرده بودند. بعضي از تركشها جاهاي حساسي خورده بودند، طوري كه دكترها نتوانسته بودند آنها را در بياورند. نظر همه شان يكي بود، ميگفتند :«امكان عملش در ايران نيست، ما اينجا ابزار كم داريم!» محمود هرگز راضي نميشد در آن شرايط جنگ، براي مداوا برود خارج يادم هست پدرم از دكترها پرسيد :«يعني هيچ راه علاجي نداره؟» گفتند :«فقط تا ميتواند بايد استراحت كند». چنين چيزي حتي در همان روزهاي بستري او ميسر نميشد مردم كه از مجروحيتش باخبر شده بودند هر روز گروه گروه با دسته گل و هدايايي ديگر به ملاقاتش ميآمدند. جالب اينجا بود كه هر كدامشان دوست داشتند محمود را ببوسند و درخواست ميكردند تا برايشان صحبت كند.
اين آمد و شدها ما را كه صحيح و سالم بوديم خسته ميكرد تا چه برسد به محمود اما عجيب بودكه او خم به ابرو نميآورد! هربار كه عدهاي وارد اتاقش ميشدند، او با خونسردي تمام باهاشان برخورد ميكرد و باز همان حكايت قبل تكرار ميشد. به جرأت ميتوانم بگويم كه بيمارستان امام حسين(ع) كه در آن زمان غريب بود و ناشناس، چنان رونقي پيدا كرد و محل تجمع زن و مرد و پير و جوان شد كه واقعاً جاي تعجب داشت.
محمود با همان مجروحيت بالايش و با آن محدودييتهايي كه دكترها برايش تجويز كرده بودند، هميشه با آرامش و با آن لبخند زيبا، همه ملاقاتيها را به گرمي ميپذيرفت.
آن وقتها خانه ما نزديك بيمارستان بود و من بيشتر وقتم را آنجا ميگذراندم. با تمام وجود خودم را وقف خدمت به كاو كرده بودم و از لحاظ غذايي تا حدي كه دكترها اجازه داده بودند بهش ميرسيدم. صبحها برايش شير محلي با معجوني از زرده تخم مرغ و خرما وچيزهاي گرم ميبردم. هربار او با شرمندگي ميگفت :«ما رو خجالت نده خواهر، من راضي به اين زحمتها نيستم». و حسابي قدرداني مي كرد.
توي يكي از همين روزها كه برايش غذا ميبردم، گفت :«طاهره كمتر بيا بيمارستان».
گفتم :چرا؟
گفت :بالاخره اينجا نامحرم هست خوبيت نداره».
البته اين حرفش دليل ديگري هم داشت. وقتي من ميرفتم آنجا، بچههايي كه به ملاقاتش ميآمدند راحت نبودند.
براي ما هميشه بهترين فرصت ديدار او، همين طور وقتها بود كه او مجبور ميشد براي چند روز يكجا بماند. با ناراحتي گفتم :«ما كه جز روي تخت بيمارستان هيچوقت نتونستيم تو رو درست و حسابي ببينيم، فرصت همين رو هم ميخواي از ما بگيري؟!»
دليل ديگر اين درخواستش كه دوست نداشت ماها خيلي اطرافش باشيم اين بود كه كمتر بهش وابسته شويم. با تمام اين حرفها من دست بردار نبودم! با اينكه روزها كمتر ميرفتم، اما عوضش شبها جبران ميكردم.
يك شب كه طاقت نياوردم تو خانه باشم و او روي تخت بيمارستان زجر بكشد، تصميم گرفتم بروم بيمارستان! تا ببينم چه حالي دارد بهانهاي جور كردم تا اگر بپرسد اينجا چكار ميكني و چرا آمدي، حرفي براي گفتن داشته باشم رفتم بيمارستان تو سالن كه رسيدم،آقاي يوسفي، پرستارمحمود گفت : «آقاي كاوه خيلي درد داشتند، به خودشان ميپيچيدند بهشان آمپول مسكني زديم، الان هم خوابيدن، اگر نرويد تو بهتره».
خورد توي ذوقم ولي دلم نميآمد دست خالي برگردم، به آقاي يوسفي گفتم :«پس بي زحمت شما كمي لاي در را باز بذارين تا از همين جا نگاهش كنم». يك چراغ خواب تو اتاقش روشن بود كه نور كمي بيرون ميداد تو روشنائياش ميشد محمود را ديد رو به قبله دراز كشيده بود. كمي كه دقت كردم به نظرم رسيد كه دارد با كسي حرف ميزند ولي دور و برش خلوت بود. دقت كردم ببينم چه ميگويد، متوجه نشدم. با كنجكاوي برخاستم و رفتم جلوتر همينطور كه از لاي در نگاهش ميكردم فهميدم كه دارد نماز ميخواند. انگار آهسته گريه هم ميكرد. چنان به حالش غبطه خوردم كه قابل وصف نيست. نميدانم چه مدت گذشت وقتي به خودم آمدم كه ديدم محمود سرش را بلند كرده و دارد مرا نگاه ميكند! پرسيد :«اينجا چكار ميكني طاهره؟با كي اومدي؟»
اولش جا خوردم، ولي وقتي ديدم كار از كار گذشته، رفتم تو اتاق گفتم :«دلم برات تنگ شده بود، آمدم احوالت را بپرسم».
انگار كمي حالش گرفته شده بود كه مزاحم خلوتش شدهام.
لبخندي زد و گفت :«برو خانه، حالم خوب است».
از همين چند لحظه، آرامش عجيبي پيدا كردم. از اثر روحيه معنوي او، آنقدر همين چند لحظه حال و هواي خوشي به من دست داد كه خوب بخاطر دارم آن شب مسير بيمارستان تا خانه بي اختيار گريه ميكردم.
چند روز در بيمارستان امام حسين (ع) بستري بود. همان روزها پدرم و همرزمانش داشتند زمينه را فراهم ميكردند كه او را براي معالجه ببرند به يكي از كشورهاي غربي، اما نميدانم چرا هي امروز و فردا ميكردند.
يك روز تو خانه نشسته بودم، ديدم در ميزنند، در را كه باز كردم بر جا خشكم زد! انتظار ديدن هر كسي را داشتم غير از محمود آن هم با سر تراشيده و پانسمان كرده! گودي چشمانش، نحيفي و لاغرياش را بيشتر به چشم ميآورد. بي اختيار گريهام گرفت. باصداي گريه آلودم گفتم :«تو با اين سر و وضعت چطور آمدي! بايد چند روز ديگه تو بيمارستان ميماندي و استراحت ميكردي».
گفت :«دنيا جاي استراحت نيست، بايد بروم لشگر، كار زمين مانده زياد دارم».
پيدا بود براي رفتن عجله دارد. گفت :«حقيقتش خواهر، تو اين چند روز من رو حسابي مديون كردي».
گفتم :«براي چي؟»
گفت :«بالاخره اين همه اومدي و رفتي و زحمت كشيدي».
باز گريهام گرفت و گفتم شما بيشتر از اين حرفها به گردن ما حق داري، گفت :«به هر حال وظيفه من اين بود كه بيام ازت تشكر كنم». آمده بود تا تشكر كند. سر صحبت كه باز شد، فهميدم تصميمش براي رفتن جدي است او زير بار اعزام به خارج و معالجه در آنجا نرفته بود. گفتم :«دادش فكر ميكني كار درستي ميكني؟» گفت :«انسان در هر شرايطي بايد ببينه وظيفهاش چي هست». گفتم :«تو اصلاً به فكر خودت نيستي، با اين تركشها توي سرت، داري به خودت ظلم ميكني!»
گفت :«من بايد به وظيفهام عمل كنم، ان شاءا... بقيه چيزها رو خدا خودش درست ميكنه!» پرسيدم : «خب حالا چرا نميخواي بري خارج؟» گفت :«اولاً اعزام به خارج، خرج روي دست دولت ميگذاره و من هيچ وقت حاضر نيستم براي جمهوري اسلامي خرج بتراشم، در ثاني گفتم كه بايد ديد وظيفه چيه!».
باز هم نتوانستم جلوي گريهام را بگيرم. وقتي گريهام را ديد، گفت :«نميخواد اينقدر ناراحت باشي، اين تركشها چاره داره يك آهن ربا ميگذاريم روش، خودش مياد بيرون». اين را كه گفت، آقاي خرمي و يكي دو نفر ديگر كه همراهش بودند خنديدند و من تازه به خودم آمدم كه دارد شوخي ميكند بعد هم با ظرافت، موضوع صحبت را عوض كرد ولي من نميدانم چرا بي تابيام بيشتر ميشد و كمتر نه!
آن روز وقت خداحافظي هم حال غريبي داشتم! نميدانم چرا دلم نميخواست از او جدا شوم.
محمود با همان وضع و اوضاع رفت منطقه و آن ديدار آخرين ديدار ما بود.
· شخصيت والا ، سرتيپ پاسدار مصطفي ايزدي
يكي از نشانههاي بالندگي و سرافرازي يك مكتب، انسانهايي است كه آن مكتب آنها را تربيت ميكند و در واقع اگر يك ايدئولوژي بخواهد اين ادعا را به ثبوت برساند كه قابليت اداره جامعه و قابيليت انسانسازي را دارد به آن افرادي كه در مكتب تربيت شدهاند اشاره ميكند كما اينكه ما در صدر اسلام به بزرگاني مثل ابوذر، سلمان و مالك اشتر اشاره ميكنيم و اخلاق و سكنات آن بزرگواران را نشأت گرفته از اسلام عزيز در صدر اسلام ميدانيم.
در دوران انقلاب بزرگمرداني مانند سردار پاكباز اسلام و انسان وارسته و يكي از شجاع ترين فرماندههان جبهههاي كردستان و دفاع مقدس شهيد محمود كاوه را داريم كه اين انسان شريف و بزرگوار چنان سكنات، رفتار، روحيات و اخلاقي داشت كه به حق تبلور اسلام ناب محمدي (ص) بودند. او انساني بود كه اين زندگي دنيايي را زندگي نميدانست بلكه دنيا را گذرگاهي براي جهان پس از مرگ و مرگ را حياتي ابدي ميدانستند و من خودم با تمام وجود اين احساس را نسبت به ايشان داشتم كه اين مرگ بود كه ازشهيد كاوه فرار ميكرد و حقاً كوچكترين ملاحظهاي براي اينكه چند روزي بيشتر در اين دنياي خا كي باشد، نداشت و اين ما بوديم كه مرتب به ايشان سفارش ميكرديم، مواظب خودت باش!
من معتقدم اگر ما ميخواهيم فرماندهان خوبي را تربيت كنيم، اگر ما ميخواهيم مديران خوبي را در نيروهاي مسلح تربيت بكنيم واقعاً بايد بياييم روي زندگي و عملكرد شهيد بزرگوار محمود كاوه كار بكنيم و اين خصوصيات و اين تدابير و اين مديريت و اخلاقياتي كه ايشان داشتند به عنوان يك الگوي فرمانده موفق تبيين بكنيم چون ايشان جميع خصوصيات را داشتند همانطور كه مقام معظم رهبري ميفرمايند ايشان واقعاً اهل خودسازي بودند، اهل نماز شب بودند، اهل تهجد بودند آن قرآني كه با صداي خوش ميخواندند اصلاً يك نفوذي به قلب انسان ميكرد. طنين خاصي داشت كه بيانگر اين بود كه گويندهي اين آيات خودش عامل به اين آيات است.
ايشان مظهر يك انساني بود كه تلاش و مجاهدتش براي رضايت حق تعالي بود، واقعاً كاري براي خودنمايي انجام نميداد او مصداق «ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين» بود، در حركتهايي كه انجام ميداد و در اقداماتي كه انجام ميداد عاشقانه اهداف انقلاب را دنبال ميكرد. از جهت اخلاقي يك وضعيت ممتاز داشت و از لحاظ انگيزشي اعمالي كه انجام مي داد واقعاً بر اساس مكتب و احساس تكاليف بود كه انجام مي داد و در روحيات اخلاقي حقيقتاً فرد شجاعي بود. من به كرات ديده بودم و همزمان تعريف كرده بودند كه هميشه در نوك حمله قرار مي گرفت. بارها ميشد كه همرزمانش با اصرار و التماس او را به خطوط عقبتر منتقل بكنند و از جهت تدبير اقداماتي كه ايشان در عملياتهاي مختلف انجام دادند واقعاً نمونه است. هر يك از عملياتهايي كه ايشان انجام مي دادند در واقع نمونه است. هر يك از عملياتهايي كه ايشان انجام ميدادند در آن تدبير خاصي است و شديداً به امر غافلگيري توجه داشتند به رعايت ملاحظات تا كتيكي تكنيكي توجه داشتند و واقعاً اگر ما عمليات را به تيپ ويژه شهدا محول ميكرديم به پيروزي آن اطمينان داشتيم و اين يك وضعيت ممتازي را نشان ميدهد از جهت دقت در كار و رعايت مسايل آموزشي او يك فرد نمونه است.
ما در مجموع ايشان را يكي از فرماندهان جامع سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ميدانيم كه كمتر شناخته شده است.
با اينكه در ابتداي ورود فرد ناشناختهاي بود ولي به دليل قابليتهايي كه داشت سلسله مراتب فرماندهي را به سرعت طي كرد و به عنوان فرمانده عمليات منطقه سقز منصوب شد.
ما در منطقه كردستان كه در مر كزيت استان در آن موقع قرار داشتيم، وقتي كه به مناطق مختلف توجه ميكرديم سقز از جاهاي سخت كاري ما بود و يكي از مناطق مهم ضد انقلاب بود. واقعاً به حضور اين عزيزان و آن تدابيري كه داشتند احساس اطمينان ميكرديم آنها عملياتهاي مختلف را در اطراف سقز به انجام رساندند مثل ارتفاعات استاد مصطفي و امثالهم و مناطقي كه منتهي ميشد به مناطق شرقي شهرستان سقز ارتفاعاتي كه مشرف ميشد به منطقه رودخانه زرينه رود و همچنين عملياتهايي كه در منطقه سوته و بسطام و مرز عراق انجام دادند و بسيار مؤثر بود پا كسازي سد بو كان بود كه باز اين عزيزان و سازمان رزم سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در منطقه سقز كه به عنوان يك تيپ استقراري مطرح بود نقش بسيار مؤثري را داشت و عملياتهايي كه در ساير نقاط استان كردستان و آذربايجان غربي انجام دادند باعث باز شدن محورهاي مهمي مثل محور بو كان به مهاباد صائين دژ به تكاب و محور تكاب به صائين دژ گرديد ه واقعاً نقش كارسازي داشت.
اما در سير خدمت سردار شهيد اسلام سرلشگر محمود كاوه بايد به اين فراز ارزشمند از زندگي ايشان كه با تأسيس تيپ ويژه شهدا آغاز ميشود اشاره كنيم تيپ ويژه شهد را شهيد محمد بروجردي كه فرمانده همه شهدا در منطقه هست و همه افتخار شاگردي ايشان را داشتند تأسيس شد.
اين تيپ از كادر بسيار ارزندهاي برخوردار بود و هسته اين تيپ از عمليات پيروزمند بانه به سردشت ايجاد گرديد. اين يگان توانست با صلابت و قدرت و فرماندهي كه شهيد ناصر كاظمي، شهيد كاوه و محوريتي كه شهيد بزرگوار بروجردي داشت آزاد بكنند و بعد به تدريج اين سازمان يك صلابت و قدرتي پيدا كرد كه در تمام عملياتهايي كه ما وضعيتي دشواري را داشتيم اعم از داخلي و خارجي اين يگان حضور بسيار كارسازي داشت.
مراحلي را كه شهيد بزرگوار محمود كاوه در اين تيپ گذراند، مسئول عمليات اين تيپ بود كه در سازمان رزم سپاه مسئول عمليات نقش بسيار مهمي را داشت و عمليات مهم و سرنوشت ساز پيرانشهر به سردشت كه بايد بگويم كه در مجموعه عملياتهايي كه در منطقه شمال غرب در داخل كشور انجام شده بود بر عليه مراكز ضد انقلاب انجام شد، اين عمليات از ويژگي خاصي برخوردار بود و حتي به نظر من مهمترين عمليات رزمندگان اسلام در آن مقطع تاريخي همين عمليات بود كه منجر به شكستن كمر ضد انقلاب شد. كليه مراكز استقرار ضد انقلاب مراكز راديويي آنها و تشكيلات ضد انقلاب در آن عمليات منهدم شد و نه تنها جاده پوشيده از جنگل و پيچ در پيچ آن منطقه آزاد گرديد بلكه كل منطقه غربي مهاباد و سقز و همچنين ارتفاعات مرزي منطقه آلواتان، ارتفاعات جاسوسان و كلاً مناطق غربي آذربايجان غربي بصورت قابل توجهي پا كسازي گرديد كه در اين عملياتها شهداي بزرگوار تقديم اسلام گرديد، مانند شهيد بزرگوار و فرمانده بي بديل رزمندگان اسلام، شهيد ناصر كاظمي و فرمانده عزيز گنجي زاده.
من يادم هست كه يك زماني به ما خبردادند كه ايشان مجروح شده، ما هم خيلي به او علاقه داشتيم و هم ايشان را فرد مؤثري ميدانستيم برادرها را بسيج كرديم كه هركس خون، «o منفي» دارد بيايد در بيمارستان حاضر شود و ايشان را آوردند در حالتي كه واقعاً رو به موت بود و نفسهاي آخر را ميكشيد كه به لطف خدا حيات دوبارهاي پيدا كرد و بلافاصله پس از اينكه يك مقدار توانست خودش را روي پا نگهدارد با اينكه از ضعف رنج ميبرد و نميتوانست درست روي پاي خودش بايستد مجدداً به جمع رزمندگان تيپ ويژه شهدا پيوست و فرماندهي شهيد كاوه نقش بسيار تعيين كنندهاي داشت و در عملياتهاي برون مرزي هم اين تيپ يك يگان ممتاز و موفقي بود.
من اميدوارم دوستان و همرزمان ايشان تلاش بكنند كه اين شخصيت والا را بهتر بشناسانند و يك انگيزهاي بشود و يك وسيلهاي بشود يك مقتدايي بشود براي ساير افراد كه وارد نيروهاي مسلح ميشوند و انشاءا... همانطور كه ما چنين انسانهاي مخلص و صادقي را در جمع سپاهيان و پاسداران انقلاب اسلامي ديدهايم كه الان ميگويم اينها الگوي مكتب اسلام هستند.
· سردار شهيد محمود کاوه
در موقعي كه عمليات نيست، صحبت و شوخي و مزاح هست و اين ساعت و زمان مخصوص به خودش را دارد. ولي در موقع عمل ما نميتوانيم اين مسائل را تحمل كنيم. اگر دستوري داده شود و مأموريتي به نيرو داده شود، او بايد عمل كند در غير اين صورت ما نميتوانيم اين را تحمل كنيم. ميخواهد برادر مجيد ايافت باشد، ميخواهد برادر ولي نژاد باشد يا برادر ديگر... براي ما فرقي نميكند ما سريعاً جلويش را ميگيريم.
· يك وضعيت بحراني ، حجه الاسلام علي اصغر موحدي
من آن وقتها فرمانده سپاه منطقه چهار خراسان بودم. از همان لحظههاي اول كه خبر را شنيدم دلشوره و بي تابي آمد سراغم، محمود در تك "حاج عمران "به شدت مجروح شده بود.
آن موقع من مشهد بودم هرچه كردم ديدم دلم بند نميآورد بمانم. با اينكه مشغله كاريم زياد بود اما علاقه قلبيام به محمود از يك طرف و نياز كردستان به وجود افرادي مثل او از طرف ديگر، اهميت مسئله را برايم دوچندان ميكرد. اين شد كه همان روز خودم را با يكي از هواپيماهاي سپاه رساندم تبريز، از فرودگاه هم بدون معطلي رفتم بيمارستاني كه محمود را آنجا بستري كرده بودند.
به محض اينكه چشمم به او افتاد، حالم منقلب شد و نتوانستم جلوي احساساتم را بگيرم ديدن شير كوههاي كردستان، با آن سر و وضع بر روي تخت واقعاً دگرگون كننده بود علاوه بر مجروحيتهاي ديگر، چند تر كش هم به سرش خورده بود كه حكايت از اين داشت كه او در يك وضعيت خطرنا ك و بحراني بسر مي برد.
با آنكه دكترهاي آنجا چيزي كم نگذاشته بودند، اما اگر مي برديمش مشهد، قطعاٌ بهتر ميتوانستيم به او برسيم. كلي پيگيري كردم تا بتوانم موافقت مسئولين را بگيريم كه او را از تبريز به مشهد انتقال دهيم. دكترها هم مقدمات كار را فراهم كردند و به جهت رعايت حال محمود او را همراه يك اكيپ پزشكي آورديم مشهد.
آنجا سعي كرديم بهترين دكترها را بياوريم بالاي سرش، يك تيم مجرب تشكيل شد. بعد از معاينات دقيق، تيم پزشكي موضوع را گذاشتند به بحث و ساعتي پيرامون موضوع صحبت كردند بعد از اتمام جلسه نتيجه را به ما گفتند كه اگر آقاي كاوه از استرس و هيجان دور باشد و حر كات فيزيكي هم نداشته باشد، احتمال خطر كمتر مي شود.
مدتي در بيمارستان قائم و مدتي در بيمارستان امام حسين (ع) بستري بود. كم كم حال عمومياش رو به بهبود رفت. در نهايت هم چون پزشكان ديدند نميشود تركشها را از سرش بيرون آورد و نظر دادند كه به خارج اعزام شود و محمود هم نپذيرفت، از بيمارستان مرخص شد.
باز طبق نظر قطعي دكترها او بايد تا مدت زيادي استراحت ميكرد همهشان سفارش ميكردند كه مواظبش باشيم تحرك و فعاليتي نداشته باشد، ولي مگر مرد كوه و كمر را ميشود در خانه نگه داشت چون ميدانستيم كه او گوشش بدهكار اين حرفها نيست و عمل به وظيفه را تحت هر شرايطي انجام ميدهد، براي همين هم خودم را موظف كردم كه هميشه همراهش باشم تا بلكه از اين طريق بتوانم كنترلش كنم.
حتي در خيلي از برنامههايي كه بچههاي رزمنده برايش ميگذاشتند شركت ميكردم و مواظب بودم كه از همان چهارچوبي كه دكترها برايش مشخص كرده بودند خارج نشود.
من هم مثل خيلي از مسئولين ديگر ميدانستم كاوه از سرمايههاي ارزشمند انقلاب است كه بايد حفظ شود اين مسئله را براي خودم واجب ميدانستم رو همين حساب با پيگيري و اصراري كه داشتم، موفق شدم او را براي ده پانزده روزي در مشهد نگه دارم.
يك هفته مانده بود به عمليات كربلاي 2 شور و حالي تو سپاه مشهد افتاده بود تعدادي از نيروهاي كادر و بسيجي آماده شده و قرار بود با يك هواپيماي 707 اعزام شوند به مقر لشگر در مهاباد.
همان شب كه نيروها در فرودگاه آمادة پرواز بودند. محمود مهمان ما بود از همان وقتي كه آمد خانهمان، حال و هواي ديگري داشت نگاهش سرشار از خواهش بود، خواهشي كه ميتوانستم حدس بزنم از سر چيست بالاخره حدود ساعت 10 شب حرف دل را بر زبان آورد و گفت «حاج آقا اجازه بدين كه من هم با همين هواپيما برم».
بدون معطلي گفتم :«اصلاً حرفش راهم نزن».
گفت :«چرا حاج آقا؟»
گفتم :«اينكه پرسيدن نداره آقا محمود، شما وضعيت جسمي درستي نداري براي منطقه رفتن، نظر دكترها رو هم خودت ميدوني».
او ديگر ساكت شد. وقتي شام خورديم و سفره جمع شد باز هم به حرف آمد و گفت :«حاج آقا من دلم آروم نميگيره، شما اجازه بدين كه برم».
ميدانستم كه او الان تمام وجودش توي هواپيما و پيش بچههايي است كه دارند اعزام ميشوند. بايد چيزي ميگفتم كه ديگر قيد رفتن را بزند. براي همين هم انگشت گذاشتم روي بحث اطاعت از مافوق كه او خيلي به آن مقيد بود. گفتم :«اگر براي رفتن شما اجازه دادن من شرطه، من با تأكيد ميگم كه اين اجازه را نميدم».
چهرهاش درهم شد. ادامه دادم :«من نظرم رو گفتم، حالا اگر خودت بخواهي بروي، اون بحثش جداست، اما مطمئن باش كه ديگر دستور تشكيلاتي نيست، بايد خارج از چارچوب تشكيلاتي عمل كني».
يأس را ميشد از نگاهش بخواني. سرش را پائين انداخت و ديگر چيزي نگفت حقيقتش در آن لحظه ها، با خودم كلنجار ميرفتم، از حال و هواي دروني او خبر داشتم و سختم بود كه مانع رفتنش شوم. اما از آن طرف هم ميديدم چارهاي نيست، در همين فكر وخيالها بودم كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم مسئول اعزام نيرو بود. گفت :«حاج آقا من الان فرودگاه هستم، هواپيما داره آمادة پرواز مي شه، زنگ زدم ببينم شما كاري چيزي نداريد؟»
گفتم :«نه شما حركت كنيد».
قرار بود من و چند نفر ديگر روز بعد با هواپيماي ديگري به اروميه برويم كه شايد بتوانيم جاي خالي كاوه را پر كنيم.
گوشي تلفن را گذاشتم تا برگشتم و چشمم به محمود افتاد، بر جا خشكم زد. صحنهاي ديدم كه برايم تازگي داشت. چشمان محمود خيس اشك بود و داشت خيلي محزون و آهسته گريه ميكرد با تعجب پرسيدم :«چرا گريه ميكني آقا محمود؟»
گفت :«حاج آقا! چطور راضي باشم كه من فرمانده باشم، اون وقت نيروها بروند جلوي تير و گلوله و من تو مشهد استراحت كنم؟»
همين چند كلمه و آن حال حزن و اندوهش، آنقدر مرا تحت تأثير قرار داد كه بي اختيار اشك در چشمانم جمع شد. من هم زير و رو شدم. احساس كردم اگر مانع رفتنش بشوم، شايد مرتكب گناهي نابخشودني شده باشم، مخصوصاً كه اين حالت دل شكستگي را هم پيدا كرده بود. حالا اين من بودم كه بايد قيد ماندن او را مي زدم. بهش گفتم :«من ديگه مخالفتي ندارم كه شما هم بري، اما به يك شرط!»
تا اين رو گفتم، گل از گلش شكفت و ذوق زده پرسيد :«چه شرطي حاج آقا؟»
گفتم :«اين كه قول بدي آنجا مواظب خودت باشي».
اشكهايش را پا ك كرد و خنديد. خوشحالي آن لحظههايش براي من، مثل همان حزن و گريه چند لحظه پيشش تازگي داشت.
بنا شد برادرم احمد او را برساند فرودگاه. موقعي كه ميخواستم سوئيچ ماشين را به احمد بدهم محمود دستش را دراز كرد و گفت :«بديد خودم».
گفتم :«نه، بهتره كه رانندگي هم نكني».
وقتي از من خداحافظي كرد و رفت طرف ماشين، به احمد اشاره كردم بماند. حقيقتش با اينكه به ظاهر با رفتن محمود موافقت كرده بودم ولي نميدانم چرا هيچ دلم نميخواست او اين بار به جبهه برود براي همين آهسته به احمد گفتم :«تا ميتوني يواش برو كه محمود به پرواز نرسه».
احمد رفت و يكي- دو ساعت بعد، خيلي ناراحت و دمغ برگشت.
پرسيدم :«چي شد؟»
گفت :«هيچي، رفتش».
با تعجب گفتم :«مگه يواش نرفتي؟»
گفت :«وقتي راه افتاديم سعي كردم طوري عادي و خونسرد رانندگي كنم كه كاوه به پرواز نرسه ولي او يكريز ميگفت :تندتر برو تندتر برو.
وقتي جلو منزلش رسيديم، با سرعت از ماشين پريد بيرون و سريع رفت ساكش رو آوردكه نگران شدم مبادا برايش مشكلي پيش بيايد. وقتي هم كه آمد، با تحكم گفت :«بنشين اون طرف».
گفتم :براي چي؟
گفت :«چون خودم ميخوام رانندگي كنم». گفتم : ولي آقا محمود! شما به حاج آقا گفتيد رانندگي نميكنيد.
گفت :اعتبار اين حرف، از خانه حاج آقا تا اينجا بود كه ديدي پشت فرمان هم ننشستم و كلي هم حرص و جوش خوردم. حالا بنشين اون طرف.
حقيقتش چنان هيبتي پيدا كرده بود كه جرأت نكردم خلاف گفتهاش عمل كنم. ناچار از ماشين پياده شدم و او خودش نشست پشت فرمان. تيكافي كرد كه ماشين از جا كنده شد و با سرعت راه افتاد.
تو راه آنقدر سرعتش زياد بود كه يك جايي تو بولوار تلويزيون وقتي از دستاندازي نسبتاً بزرگ رد شديم، ماشين چند متري روي هوا حركت كرد.
از كمربندي رفتيم توي بولوار فرودگاه و بعد هم از قسمت پاويون وارد محوطه فرودگاه شديم. تازه پلكان هواپيما را براشته بودند و داشتند در هواپيما را ميبستند كه رسيديم. محمود با آخرين سرعت ماشين را رساند پاي پرواز.
مسئولين پرواز، كاوه را ميشناختند دوباره دستور دادند كه پلكان را به هواپيما وصل كنند و بالاخره او هم رفتني شد.
رفتني كه بي بازگشت بود.
· به سوي شهادت
تغييرات انجام شده در طرح مانور و عدم موفقيت كامل تيپ ويژه 155 شهدا در عمليات شب گذشته موجب ترديد در مسئولان، خصوصاً فرماندههان اين تيپ شده بود اين ترديد اگرچه در خود فرمانده تيپ (برادر محمود كاوه) نيز وجود داشت، ولي وي با توجه به حساسيت زمان و مصلحت كل عمليات، اين ترديد را بروز نميداد و به همين دليل تصميم گرفت براي زدودن ترديدها و تقويت روحيه عملياتي در افراد تيپ به همراه نيروهاي عمل كننده در منطقه درگيري حاضر شود وقتي كه مسؤلان تيپ از اين تصميم آگاه شدند درصدد برآمدند كه وي را از اين عمل بازدارند. فرماندة يكي از محورها (برادر صلاحي) براي منصرف كردن وي، ميگويد :«شما اين كار را نكنيد آتش دشمن زياد است مسير، بد مسيري است، ما هم شهيد ميشويم. اگر كار مثل شب گذشته بشود، ما هم حاضريم امشب شهيد شويم». به همان اندازه كه خود وي در رفتن به خط درگيري مصمم بود ساير مسئولان تيپ مخالف بودند. مكالمه زير كه در آخرين دقايق قبل از عزبمت برادر كاوه به منطقه و در هنگام پوشيدن پوتين، بين وي و قائم مقام تيپ (برادر منصوري) انجام گرفته، بيانگر اين واقعيت است كه ايشان چقدر به رفتن، و ديگران چه اندازه در بازداري وي مصمم بودهاند. متن مكالمه چنين است :
منصوري :رفتن شما نه به نفع اسلام است و نه به نفع...
كاوه :نه!
منصوري :اگر نظر شما اين است كه نيروهاي عمل كننده آدم قوي تري ميخواهند، من قوي نيستم ولي ميروم جلو و يكي ديگر را اينجا ميگذارم.
كاوه :نه من ميخواهم امشب شما اينجا باشيد.
منصوري :من نميخواهم.
كاوه :امشب كارها جور نمي شود.
منصوري :خب، اگر جور نميشود، با رفتن شما هم جور نميشود!
كاوه :چه ميگويم! جور ميشود، ان شاءالله جور ميشود.
منصوري: البته اگر خدا بخواهد جورمي شود، شما هم اينجا كلي كار داريد. مسئله قرارگاه هماهنگي توپخانه و...
كاوه :اينها همهاش حل ميشود، اينها مشخص است.
منصوري كه از بحث كردن نتيجه نميگيرد، با پيش كشيدن تصميم خودش براي رفتن به جلو، ميگويد:«حالا در هر صورت شما برويد، من كار ندارم، من هم براي انجام مأموريت، گردان امام حسين(ع) را برميدارم و ميروم».
كاوه :خُب شما اين كار را بكنيد.
منصوري :ولي اينجا در مقر فرماندهي تيپ كارها ميخوابد!
كاوه :مسئلهاي نيست، شما همين اول درگيري كه من جلو هستم اينجا باشيد.
منصوري وقتي بازهم نتيجه نميگيرد، به طور جديتري ميگويد :آقاي كاوه ميخواهيد به زور متوسل بشويد؟ جلورفتن شما اصلاً درست نيست، منطقي نيست.
كاوه :امروز با روزهاي ديگر فرق ميكند، من يك چيزهايي ميدانم، يك چيزهايي هست، ميدانم ترديد هست.
منصوري :خب ترديد طبيعي است، بايد باشد.
كاوه :خب اگر آدم خودش جلو باشد و يك وقت مسئلهاي پيش آمد، ميتواند هم پيش خداي خودش و هم پيش خلق خدا و...
برادر كاوه سكوت ميكند و براي هدايت گردان امام حسين (ع) از سنگر فرماندهي خارج ميشود.
راوي تيپ 155 شهدا سپس افزوده است :«به هنگام اعزام گردانها براي اجراي مأموريت، ابتدا گردان امام حسين(ع) سپس گردان امام سجاد(ع)در حالي كه فرماندهي تيپ (محمود كاوه) پيشاپيش آنها قرار داشت، حركت خود را براي تصرف ارتفاع 2519 آغاز كردند. طبق طرح مانور قرار بود گردان امام حسين(ع) پايگاههاي 1و 2 و گردان امام سجاد(ع) پايگاههاي 3 و 4 را تصرف كنند. حساسيت دشمن نيز به شب اول كمتر شده بود و احتمال جدي نميداد در اين محور مجدداً عمليات شود از اين رو اجراي آتش و پرتاب منوّر آنها نيز اندكي كاهش يافته بود. به هر ترتيب، حدود ساعت يك بامداد بود كه نيروهاي پياده پس از پيمودن هماهنگي آتش خودي، درگيري را شروع كنند. در همين حين يك گلوله خمپاره كنار كاوه به زمين اصابت كرد و در جا شهيد شد.
· سردار شهيد محمود کاوه
الان بچهها در كردستان دارند هنر خودشان را به كار مياندازند و خيلي حساب شده ميجنگند. من
در اينجا بايستي به تمامي برادران بگويم كه اگر بايستي ما جنگي را ياد بگيريم، حتماً بايست جنگهاي چريكي و پارتيزاني را فراموش كنيم و در هر جا كه هستيم بايد روي جنگهاي پارتيزاني و چريكي مطالعه دقيق داشته باشيم (تا زماني كه) نيروهاي ما در منطقه، مأموريتشان تمام مي شود و شايد به
مناطق جنوب بروند، بتوانند در آنجا مسئوليتهاي بسيار سنگيني را قبول بكنند....
· مثل قمي ، علي چناري
ساعت حول و حوش سه چهار بعد از ظهر بود، روز اول عمليات كربلاي دو. به قول معروف هنوز، عرق تنمان خشك نشده بود كه مجيد ايافت آمد دم سنگر اطلاعات عمليات و گفت :«بچهها بايد امشب دوباره بزنيم به خط».
اين خط قله 2519 بود، رو حساب اين كه ديشب كار در آن جا حسابي گره خورده بود، صداي اعتراض همه بلند شد، ايافت گفت :اين دستور فرمانده لشگره؛ سفارش كرده همه تون الان برين قرارگاه.
بچهها ميخواستند بازهم از مشكلات حمله به آن قله بگويند كه ايافت امان نداد و گفت :«اين حرفها رو ميتونين به خود آقا محمود بگين».
بدون معطلي با شش هفت نفر از بچههاي واحد راه افتاديم طرف قرارگاه تا كتيكي، غير از ما نيروهاي ديگري هم از طرح و عمليات، تخريب و مخابرات آمده بودند. به محض ورود ما، كاوه جلسه را شروع كرد. وقتي ديدم بحث حمله امشب كاملاً جدي است، به عنوان نيرويي از نيروهاي اطلاعات كه ديشب با گردانها تا پاي كار رفته و قبل از آن هم منطقه را دقيق شناسايي كرده بودم، يك كمي در مخالفت با اين اقدام چيزهايي گفتم بقيه بچهها هم هر كدام چيزهايي گفتند. يكي ميگفت :شكستن اين خط خيلي سخته.
ديگري ميگفت :محور قفل شده، اصلاً امكانش نيست بتونيم خطشون را بشكنيم؛ خصوصاً امشب كه آماده تر هستن.
تمام اين حرفها درست بود و شك نداشتيم كه همه راهكارها قفل شدهاند. كاوه سرش را انداخته بود پايين و با يك حال و هواي خاصي به حرفهاي بچهها گوش ميكرد. وقتي همه ساكت شدند، سر بلند كرد و گفت :من ديشب از پشت بيسيم تمام حرفهاتون رو ميشنيدم و كاملاً در جريان هستم. سختي كار را هم ميدونم، 2519 هم ميشناسم ولي با همه اين حرفها آقاي شمخاني دستور داده ه حتماً بايد دوباره بزنيم به خط.
سكوت كرد و چند لحظهاي به نقطهاي خيره شد. با حالت متفكرانهاي ادامه داد :براي همين هم چون راهكا ر ديگري نميتوانيم شناسايي كنيم بايد از همان محورهاي ديشب عمل كنيم. هر كسي به ديگري نگاه معنيداري ميكرد و بعضي در گوش هم چيزهايي مي گفتند. از نظر بيشتر بچههايي كه تو جلسه بودند اين كار غير منطقي به نظر ميآمد.
كاوه گفت :وقتي فرمانده دستور ميدهد كه كاري انجام بشه، بايد بشه؛ اگر با دليل و منطق قبول كرد و قانع شد كه خوب، اگر هم قبول نكرد باز بايد دستورش اجرا بشه «بعد هم گفت حالا بريد آماده بشيد».
آخر جلسه حرفي زد كه دل همه را لرزاند. گفت :خودم هم امشب همراهتون ميآم.
همه ميدانستند كاوه كسي نيست كه شب عمليات را تو قرارگاه بماند و راضي بشود نيروهايش زير آتش باشند گرچه قرارگاهي كه زير نظر او زده بودند با خط فاصلهاي نداشت و با انفجار اولين خمپاره، آنها هم به نوعي به فيض ميرسيدند، ولي آن بزرگوار به همين هم راضي نبود.
جلسه در حالي تمام شد كه همه با آمدن او مخالفت ميكردند. آن شب در آن جلسه يكي دو نكته خوب دستگيرم شد، محمود با وجود آنكه با ادامه عمليات مخالف بود اما از طرفي هم، به دو دليل از آن دفاع ميكرد. دليل اول اطاعت از مافوق بود و دليل دوم به عواطف و احساسات پا ك و شفاف او برميگشت، چرا كه دلش پيش جنازه شهدايي بود كه ديشب در مسير ارتفاعات 2519 جا مانده بودند و او اميد داشت كه شايد با تكرار عمليات بتواند خون آنها را به حسب ظاهري به ثمر برساند.
به هر حال با وجود تمام مخالفتهايي كه با آمدن او شد. اينطوري كه بويش ميآمد، در تصميمش مصمم بود. محمود وقتي در عملياتي سخت پا پيش مي گذاشت، حتماً بايد هدف را تصرف ميكرد والا هيچ دريغي از بذل جان نداشت.
او بهتر از همه به سختي كار و پيچيدگي منطقه آشنا بود، چرا كه هم عمليات والفجر2 را تو اين منطقه انجام داده، و هم تك حاج عمران را دفع كرده بود. بنابراين نيازي نبود كه كسي بخواهد براي او از سختي كار و هوشياري دشمن حرفي به ميان آورد.
از نيروهاي اطلاعات و عمليات، در آن محوري كه كاوه شخصاً ميخواست آن جا برود، فقط من مانده بودم و نخعي، بقيهشان يا شهيد شده بودند يا مجروح، روي همين حساب سريع افتادم دنبال جمع و جور كردن اسلحه و تجهيزات و خصوصاً جفت و جور كردن دوربين ديد در شب كه خيلي به كارمان ميآمد. چندتا دوربيني را كه سراغ داشتم، وقتي امتحان كردم، ديدم خرابند سالمهايش دست همان بچههايي بود كه شهيد و مجروح شده بودند. يكي رفت دوربين بچههاي تخريب را آورد. وقتي نگاهش كردم، با يك دنيا حرص و جوش گفتم :بخشكي شانس! اينم خرابه».
خلاصه اينكه به هر دري زدم تا دوربين سالم پيدا كنم، موفق نشدم بيشتر از آن هم نميشد معطل دوربين ماند. كاوه وقتي ديد تو آن فرصت كم دستمان به جايي نميرسد گفت :راه ميافتيم.
و راه افتاديم. همه كارها را سپرد دست منصوري كه معاونش بود. طوري كه بعدها شنيدم، چند تا از بچهها خواسته بودند مانع رفتنش بشوند اما كاري از پيش نبرده بودند. گفته بود :كسي نمي تونه جلو قضا و قدر الهي رو بگيره.
آن شب قبل از حركت، بچهها حرف و حديثهاي زيادي راجع به كاوه و اخلاقش در حين كار گفتند :با كاوه هستي مواظب باش، چون اين طور وقتها اصلاً شوخي بردار نيست، فقط دستوراتش را اجرا كن و هيچ جر و بحثي هم نداشته باش.
البته خودم هم توجيه بودم كه اقتدار فرماندهي ايجاب ميكند در آن شرايط برخوردهاي جديتري داشته باشد و با قاطعيت بيشتري كار را دنبال كند در واقع آن عمليات اولين عملياتي بو كه با كاوه ميرفتم و از اين بابت خيلي خوشحال بودم. اما دلهره اين را هم داشتم كه نكند در حضور او دست از پا خطا كنم.
نيروهاي سه گردان امام حسن، امام حسين و امام سجاد(ع) در يك ستون طولاني پشت سرهم حركت ميكردند، از كنارشان كه ميگذشتيم تا چشمشان به كاوه ميافتاد با يك شور و حال خاصي به او سلام ميكردند و احوالش را ميپرسيدند كاوه هم پرشورتر و با محبتتر از آنها جوابشان را ميداد از كنار همه آنها گذشتيم و رسيديم ابتداي ستون هوا چنان تاريك بود كه چشم چشم را نميديد فقط هر وقت عراقي منور مي زد، ميشد مقداري از راه را تشخيص داد اما اين جبران نبودن دوربين ديد در شب را نميكرد به همين خاطر من، جلوتر از ستون حركت ميكردم تا مبادا راه گم كنيم.
مقداري كه رفتيم يكي از بچهها آمد و گفت :نيروهايي كه ته ستون بودن، عقب مودن و از ما خواست تا كمي يواشتر برويم كه آنها هم برسند. كاوه دستي به شانه من زد و گفت :برو سروساماني به ستون بده و زود برگرد.
خودش هم همانجا نشست، بدون معطلي تمام مسيري را كه آمده بوديم برگشتم حدود نيم ساعت طول كشيد كه همه نيروها جمع جور شدند ولي در عين حال به خاطر خستگي زياد آنها و دقت كافي نداشتنشان، نميشد جلوي پراكندگي آنها را گرفت، دوباره خودم را رساندم به كاوه و موضوع را به او گفتم و گفتم :با اين وضعيت نميتوانيم به خط بزنيم حتماً وقت كم ميآريم.
در آن لحظهها گمانم شب از نيمه گذشته بود، محمود پرسيد :نظر شما چيه؟ ميگي چيكار كنيم؟
گفتم :اگر هر گردان از توي معبر برود شايد بهتر باشد.
گفت :نه بايد هر سه گردان را با هم ببريم پاي كار.
من كه از يك طرف به خودم جرأت نميدادم رو حرف او حرفي بزم، از طرفي هم به فكر معادلات و محاسبات نظامي بودم. براي همين با يك دنيا نگراني گفتم :سروصداي اين همه نيرو دشمن را متوجه ما ميكند اگر از سه محور بريم بهتره. كاوه كه انگار حال و هواي مرا كاملاً درك ميكرد دستي زد به پشتم و با يك لحن آرام و خونسردانه گفت :نگران نباش، چناري. اگر يك كم توسل و توكل داشته باشيم، ان شاءالله هم گوشهاي دشمن كر ميشه، هم اينكه به موقع مي رسيم شايد براي بيشتر كردن آرامش من، حرف معنيدارد ديگري هم زد گفت :اگر ما درست به وظيفهمون عمل كنيم خدا هم فرشتههاش رو ميفرسته كمكمون، اون وقت همه اين نيروها يك جا جمع ميشن و به موقع هم ميرسيم.
انگار تازه به خودم آمده و از غفلت بيدار شده بودم. از حرفهاي چند لحظه پيشم احساس شرمندگي ميكردم. حرفهايش با آن چيزهايي كه بچهها ازش تو عمليات و شب حمله ميگفتند زمين تا آسمان فرق داشت. اصلاً معلوم بود روحيه و رفتارش با هميشهاش فرق دارد. بعد از اين گفت و گوي كوتاه، حال من هم از اين رو به آن رو برگشت، با اطمينان خاصي همراه او و بقيه راه افتادم تا اينكه رسيديم به محلي كه ديشب تيربارچي عراقي تيربارش را قفل كرده بود آنجا و چنان يكريز و پي در پي شليك ميكرد كه هيچ كس نميتوانست از جا تكان بخورد به كاوه گفتم :ما ديشب تا اينجا آمديم، همان سنگر تيربار راه را بسته بود و حسابي اذيتمان ميكرد.
كاوه با دقت جوانب كار را بررسي كرد و بعد گفت :بايد جلوتر بريم تا از نزديك آنجا را ببينيم.
صخرهاي همان نزديكي سنگر تيربارچي وجود داشت كه اگر از آن سمت ميكشيديم بالا شايد ميتوانستيم كاري بكنيم كاوه تصميم گرفت از طريق همان راه كه تنها راه هم بود براي خفه كردن تيربار استفاده كند. دويست سيصد متر بيشتر باهاش فاصله نداشتيم همراه محمود دو سه نفر ديگر از بچههاي تخريب و عمليات يك نفس كشيديم بالا. همانطور كه داشتيم ميرفتيم بالا، يك دفعه ديدم محمود ايستاد جلوي پايش چشمم افتاد به پيرمردي كه مجروح شده و معلوم بود از ديشب همانجا افتاده است، كمي كه دقت كردم فهميدم خون زيادي ازش رفته و رمق چنداني نداره كاوه خيلي گرم و با احساس احوالش را پرسيد و گفت :«پدرجان منو مي شناسي؟» پيرمرد با خنده گفت :بله شما برادر كافهاي.
محمود از شنيدن كلمه كافه خندهاش گرفت. من هم خنديدم، رو كرد به من گفت :ببين چناري آخر عمري كافه هم شديم!
گويي از روحيه بالاي پيرمرد، انرژي مضاعفي گرفته بود با همان حالت خنده دستي بر سر او كشيد و گفت :پدر جان ما مي رويم بالا ان شاءالله برميگرديم تو رو هم با خودمون ميبريم نگران نباش.
از او خدا حافظي كرديم و اين بار آنقدر جلو رفتيم تا درست رسيدم زير سنگر تيربار و همان جا نشستيم. بدون شك آنها حاضر و آماده و به انتظار ما نشسته بودند. با صداي آهستهاي دم گوش محمود گفتم :بايد اين كاليبر را خاموش كنيم و نيروها را از دو طرف آرايش بدهيم و بعد بزنيم به خط.
محمود هم به همان شيوه من، خيلي آهسته و معني دار پرسيد :خوب ديگه بايد چكار كنيم؟ گفتم :بيشتر از اين به ذهنم نميرسه.
راستش حسابي مستأصل و درمانده شده بودم. كاوه باز به حرف آمد و گفت يك كار ديگر هم هست كه بايد انجام بدهيم.
گفتم :چه كاري؟
گفت :توسل؛ اگر توسل نكنيم همه اينها كه گفتي راه به جايي نمي بره باز هم اين من بودم كه گرفتار غفلت شده بودم.
به هر حال، آن شب ساعت حول و حوش دو سه نيمه شب شد و ما هنوز تصميم قطعي نگرفته بوديم تا روشن شدن هوا چيزي نمانده بود. نهايتاً قرار شد از همانجا بزنيم به خط، حالا بايد برمي گشتيم و نيروها را ميآورديم. شش دانگ حواسم به اطراف بود كه يكهو صداي صوت خمپارهاي آمد و بعد صداي انفجار و ناگهان همه چيز ريخت به هم، از شدت انفجار حدس زدم گلوله بايد خورده باشد چند قدميمان، با اين كه اين انفجارها در جبهه يك چيز طبيعي بود ولي نميدانم چرا گرفتار دلهره و تشوش شدم. بيشتر نگران كاوه بودم تا بقيه سر كه بلند كردم ديدم كاوه به پهلو روي زمين دراز كشيده اولش فكر كردم شايد با شنيدن صداي صوت خمپاره دراز كش شده، اما زود يادم آمد كه تا بحال از كسي نشنيدم او با صوت خمپاره و يا تير قناسه حتي سر خم كند چه رسد به اينكه بخوابد روي زمين ولي وقتي كه خوب دقت كردم، ديدم خون مثل فواره از بينياش ميزند بيرون، كم مانده بود سكته كنم. وحشت زده سرش را بلند كردم و گذاشتم روي زانويم. از خيسي دستم فهميدم كه تركش به پشت سرش خورده به زودي متوجه شدم كه تر ش ديگري هم روي شقيقه راستش خورده است؛ درست همان جايي كه دو سه ماه پيش هم تو تك حاج عمران تركش خورده بود چيزي نگذشت كه تمام پيراهن نظامياش غرق در خون شد. خواستم يكي از بچهها را بفرستم دنبال امدادگر كه ديدم آخرين نفس را كشيد، معبودي كه سالها محمود تلاش ميكرد و به عشقش نفس ميكشيد و دنبال لقايش بود به همين راحتي او را طلبيده بود و حالا آرامش چهرهاش نشان ميداد كه گويي از اين وصال راضي و خشنود است.
با اين كه يقين داشتم به پرواز او، ولي تو آن شرايط حاد، به تنها چيزي كه نميخواستم فكر كنم واقعيت بود. دلهره شديدي تمام وجودم را فراگرفته بود، بچههاي ديگر هم حال و روز بهتري از من نداشتند. در آن لحظات حس و حالي بهم دست داد كه هيچ وقت نتواستهام آن را توصيف كنم، فقط ميدانم بعد از شهادت محمود، اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه به بچهها بگويم آن جنازه مطهر را كمي ببرند عقب تر. با تأكيد بهشان گفتم فقط مواظب باشين بچهها از اين جريان بويي نبرند، والا ادامه كار مشكل ميشه.
هنوز مشخص نبود كه آيا به قيمت خود محمود عمليات لغو مي شود يا همچنان بر انجام آن اصرار دارند به هر حال نيروها نبايد ميفهميدند كاوه شهيد شده، مطمئناً اگر ميفهميدند ديگر بايد قيد عمليات را ميزديم موقعي كه بچهها ميخواستند جنازه محمود را بلند كنند و ببرند عقب چهره متبسم و نورانياش را بوسيدم. ميدانستم بعد از اين ديگر دستم به تابوتش هم نمي رسد چه رسد به آنكه بتوانم زيارتش كنم با حال و اوضاع بهم ريختهاي كه داشتم، گوشي را از بيسيمچي گرفتم و به قرارگاه گفتم :محمود هم مثل قمي شد. گفت :گوشي را بده خودش صحبت نه، فهميدم پيام را نگرفته دوباره گفتم :قمي آمد محمود را برد، نميتونه صحبت كنه، او باز هم نفهميد و حرف قبلش را تكرار كرد چيزي نمانده بود قيد رمزي صحبت كردن را بزنم و بگويم محمود شهيد شد، ولي باز خودم را كنترل كردم، اين بار گفتم :قمي آمد دستش را گرفت برد، فهميدي؟
حالا ديگر چيزي به صبح نمانده بود. يقيناً براي اجراي دستور انجام عمليات ديگر خيلي دير شده بود.
تا آمديم بجنبيم در تاريك روشن هوا ميافتاديم تو تيررس عراقيها و از يك كنار درو ميشديم.
بالاخره قرارگاه هم از انجام عمليات گذشت و دستور داد برگرديم عقب.
آن شب بچهها حسابي مايه گذاشتند تا جنازه محمود را به محل امني برسانند. محلي كه ديگر احتمالش نميرفت عراقيها تا آنجا جلو بيايند وقتي خاطرجمع شدم كه جاي محمود مطمئن است خودم هم رفتم كمك بچههاي ديگر تا بقيه جنازه ها و مجروحين ديشب را از روي ارتفاعات بياوريم پايين.
با روشنايي هوا برگشتيم عقب، براي آوردن جنازهها بايد تا غروب صبر ميكرديم اما هنوز ظهر نشده بود خبر رسيد، علي خليل آبادي و يكي دو نفر ديگر خودشان را رساندند جلو و جنازه كاوه را زير ديد و تير عراقيها آوردهاند عقب. در واقع آنها نتوانسته بودند تا شب صبر كنند و به همين خاطر از هستي و همه چيزشان گذشته بودند تا آن در قيمتي را ره اهلش برسانند.
بسم الله الرحمن الرحيم
بار ديگر دست تقدير الهي سربازي فداكار از خيل فرماندهان سپاه اسلام را گلچين نمود و در آستانه عاشوراي حسيني فرزندي دلير از تبار عاشقان مكتب ابي عبدالله بر فراز قلههاي سر به فلك كشيده حاج عمران در خون پا ك خويش غلتيد سردار رشيد اسلام فرمانده تيپ ويژه شهدا، برادر پاسدار شهيد محمود كاوه در عمليات پيروزمند كربلاي دو طي نبردي شجاعانه با دشمن بعثي، با ايثار جان خويش حماسهاي جاويد را در صفحات زرين تاريخ جنگ رقم زد.
آوازه دلاوريها و شجاعتهاي اين سردار دلير را كه يادگار و تداوم بخش خط خونين شهيد بروجرديها، كاظميها و قميها بود، ميبايست از جاي جاي سرزمين مظلوم كردستان پرسيد و داستان قهرمانيها و رشادتها و جراحتهاي اين عاشق پاكباخته را بايد از زبان تشنه دشتهاي سوزان جنوب تا قلههاي به خون نشسته جبهههاي غرب شنيد.
شهيد محمد كاوه چهرهاي هميشه آشنا و فرماندهاي دلسوز براي بسيجيان گمنام و شهادت طلب و مبارزي خستگي ناپذير در مصاف با وابستگان فرومايه ضد انقلاب در خطه خونين كردستان و سرداري شجاع در نبرد با دشمنان خارجي انقلاب اسلامي و الگويي روشن از اخلاق اسلامي، تواضع و فروتني براي كليهي پاسداران و جنگ جويان لشكر توحيد بود.
او كه در صحنههاي رزم پيشاپيش رزمندگان اسلام و چندين بار تا مرز شهادت رفته بود.
سلام بر او كه لحظه لحظهي عمر پر بار خويش را در جهاد بي امان عليه دشمنان قسم خورده اسلام و اطاعت خالصانه از رهبري سپري كرد و در شديدترين صحنههاي خون و آتش در مقابل دشمن ايستاد و در مسير خدمت به امت مسلمان و محروم ما كه خود فرزندي رنج ديده از نسل آنان بود، سر از پا نشناخت.
نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهادت اين پاسدار رشيد اسلام را به امام زمان(عج)، امام امت و رزمندگان عزيز تيپ ويژه شهدا و امت هميشه در صحنه خراسان و خانواده شهيدپرور ايشان تبريك و تسليت عرض نموده، از خداوند متعال توفيق صبر و استقامت تا حصول به پيروزي نهايي را براي همگان مسئلت مينمايد.
نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 1:14  توسط گردان وبلاگی کمیل
|
