نبرد آلواتان
نام کتاب : نبرد آلواتان
نویسنده : سید سعید موسوی
ویراستار : هادی عرفانیان
طراح جلد : سعید بابایی
ناشر : کنگره
چاپ اول : بهار 1379
· فصل اول :
آتش سنگين رزمندگان و تعداد زياد آنها توانست به زودي نيروي ضد انقلاب را از داخل روستا و اطراف آن فراري دهد . نفرات گردان فاتح ، که در پيشاپيش آنها نيروهاي شناسايي در دسته هاي کوچک هفت نفره در حرکت بودند راه روستا را در پيش گرفتند . راه باريک روستايي رزمندگان را مجبور مي کرد که به ستون يک و يکي پشت سر ديگري حرکت کنند و همين مسئله تعداد آنها را بيشتر از آنچه واقعا" بودند نشان ميداد . فرمانده گردان مجبور بود با قدمهاي بلند ، بارها و بارها ابتدا و انتهاي اين سف طويل را مورد بازديد قرار دهد و از امنيت نيروهاي خود مطمئن شود . دسته تامين که پشت سر نيروها حرکت مي کرد مسئوليت خطرناک جلوگيري از کمين دشمن را به عهده داشت ، نفرات اين دسته که معمولا" از چابکترين افراد گردان انتخاب مي شدند ، يک لحظه آرام و قرار نداشتند .
بوته ها و چمن زارهاي اطراف جاده ، درختان متفرق اطراف و تخته سنگهاي بزرگي که هر کدام مي توانست براي نفرات گردان خطر خيز باشد ا زچشم اين رزمندگان پنهان نبود . فرمانده وقتي ابتداي گردان را در آستانه ورود به روستا ديد ، فرمان توقف داد ، همه افراد درجاهاي خود ايستادند محمود بلافاصه با چالاکي از تخته سنگ نسبتا" بلندي بالا رفت . نگاهي به نفرات گردان انداخت و دستش را بالا برد ، وقتي دستش را پايين آورد همه نيروها بر زمين نشستند و منتظر دستور بعدي شدند . فرمانده در حالي که با دست راست اسلحه کلاشينکف را به ران پايش مي فشرد با دست چپ گوشي بي سيم را از دست بي سيم چي گرفت و تماس کوتاهي با نيروهاي پشتيباني برقرار ساخت . لحظه اي بعد لبخندي زد و به نفرات دستور بلند شدن و حرکت داد و خود نيز با عجله پيشاپيش گردان حرکت به سمت روستا را آغاز کرد . تعداد زيادي از مردم روستا از زن و مرد و کودک که صداي تيراندازي آنها را به خانه ها کشانده بود حالا با ورود رزمندگان به استقبال آمده بودند . صداي ساز و دهل از هر سو به گوش ميرسيد و هلهله و شادي تمامي روستا را پر کرد . زنها از روي پشت بامها نظاره گر صف طويل رزمندگان بودند و بچه ها هم براي آنها دست تکان مي دادند . با اشاره فرمانده تمامي نيروها به سرعت در کوچه هاي تنگ و باريک دهکده پراکنده شدند و چند دقيقه بعد که از امنيت روستا مطمئن شدند در زمين بزرگي جمع شدند . همگي از اينکه توانسته بودند بدون تلفات روستا را فتح کنند خوشحال بودند .
اهالي روستا براي اينکه خاطره اين پيروزي را جاودانه سازند دست به کار شدند ، گوسفنده ها را سر بريدند و اجاقها بلافاصله بر پا گرديد و ديگهاي بزرگ پلو بر روي آنها قرار گرفت . وقتي شب تاريکي را بر سر روستا کشيد ، شعله سرخ هيزم زير اجاقها تنها روشنايي شب بود که به چشم مي آمد . به دستور فرمانده ،نوجواني بر تخته سنگي قرار گرفت و کلمات اذان را در تمامي روستا فرياد زد . تعدادي از رزمندگان براي نگهباني از نيروها انتخاب شدند و سپس فرمانده به همراه روستاييان و رزمندگان ديگر به نماز ايستاد . پس از نماز پيرمردي جلو آمد و آماده شدن غذا را به اطلاع رساند ، با اشاره او سيني هاي بزرگ غذا به حرکت در آمد و حالا بعد از اين پيروزي شيرينت هيچ چيز به اندازه يک غذاي گرم با گوشت تازه به دل نمي چسبيد . بار ديگر صداي ساز و دهل . هلهله و شادي فضاي روستا را دربرگرفت و همه اهالي از کوچک و بزرگ در اين شايد سهيم شدند . اين شور و هيجان و اين شادي را ناگهان صداي شيهه اسباني که در تاريکي پاي بر زمين مي کوبيدند و هر لحظه نزديک ونزديکتر مي آمدند قطع کرد . نگهابانان بلافاصله سنگر گرفتند و اسلحه ها را به سمت تاريکي نشانه رفتند . سکوت همه جا را فرا گرفت ، همه نيروها به مقابل خود خيره شده بودند ولي هيچ چيز در تاريکي ديده نمي شد . حالا صداي سم اسبها که آرامتر به زمين کوبيده مي شد واضح تر به گوش مي رسيد ، فرمانده از جايش بلند شد کمي جلو آمد و به تاريکي چشم دوخت اسبي قهوه اي و در پشت سر او اسبي سياه مانند اشباحي سرگردان کم کم بيرون آمدند .
- ايست ! توقف کنيد .
اسبها از حرکت باز ايستادند ، هوا را همراه با سر و صداي زياد از بينتيهايشان بيرون دادند و چند بار سمهايشان را به زمين کوبيدند .
- کيستيد و از کجا مي آييد ؟ نگهبان بود که از آنها بازخواست مي کرد .
مردي که بر اسب قهوه اي سوار بود از روي اسب پايين آمد دستار قرمزي به سر داشت و قسمتي از آن را به صورتش کشيده بود ، دهانه اسب را به دست گرفت و چند قدم جلو آمد ، وقتي مقابل نگهبان که اسلحه را به طرفش گرفته بود قرار گرفت ، دستار را از روي صورتش کنا زد :
- آشنا هستم .
اهالي روستا بلافاصله او را شناختند ، يکي از آنها به طرف او دويد و کنارش ايستاد او بزرگ دهکده بود و در ميان اهالي از نفوذ و احترام خاصي برخوردار بود .
جواني که بر اسب سياه سوار بود هم جلوتر آمد او هم آدم غريبه اي نبود ، جواني بلند بالا با هيکلي تنومند و يکي از اهالي روستا . هر دو جلو آمدند و وقتي مقابل فرمانده قرار گرفتند ؛ ملا محمد گفت : «دخترم را بردند با سه دختر ديگر .»
و جوان با نفرت لبش را گزيد .
فرمانده نگاهي به جوان انداخت و بعد نگاهش روي پيرمرد متوقف ماند . ملا محمد سرش را پايين انداخت و گفت :«قرار بود زنش بشه .»
با شنيدن اين حرف فرمانده لحظه اي چشم بر زمين دوخت و ناگهان از تاريکي و محيط کوچک روستا فاصله گرفت . مراسم عروسي خود ر ا به ياد آورد و همسرش را که کيلومتر ها دورتر از ميدان نبرد بي صبرانه منتظر او بود . اما او خيلي زود از عالم خيال بيرون آمد و دوباره به همان روستاي کوچک و دور افتاده برگشت ، هنگامي که ناراحتي اين جوان کرد را ديد نتوانست با خاطراتش لحظاتي را به شيريني و لذت بگذراند . بلافاصله به سمت جوان آمد ف او را در آغوش گرفت و گفت «غم مخور کاک .»
جوان کرد دستهاي فرمانده را که به پشت او گره خورده بودند ا زخود جدا کرد دست بر سينه او گذاشت و او را به عقب راند با خشم د رچشمان فرمانده نگاه کرد و گفت :«سمن گل را بردند ، زن من را »
محمود ساکت ماند و جوان کرد ادامه داد :«نبايد مي آمديد نبايد به روستا حمله مي کرديد !» «گل محمد » بعد از گفتن اين کلمات از فرمانده فاصله گرفت به طرف اسبش دويد . با دور شدن او ، محمود به ياد آخرين ملاقاتش با «کاک حاتم» ، افتاد و حالا حرفهاي او را به ياد مي آورد :«جناب فرمانده ناموس ما در خطره ، روستا امنيت نداره ، دخترها را مي برند ، گله ها را هم محصولاتمان را ، بايد کاري کرد !»
· فصل دوم :
گل محمد کنار چشمه نشسته بود و آخرين ملاقاتش را با سمن گل به ياد مي آورد . از وقتي ملا محمد او را به عقدش درآورده بود تقريبا" هر روز همين جا به ديدارش مي شتافت . با اسب به کنار چشمه مي آمد ، پياده مي شد و کوزه را از آب پر مي کرد و بعد به سمن گل کمک مي کرد که آن را به خانه برساند . هنوز تصوير سمن گل را با آن لباس زيباي محلي در ذهن داشت و وقتي دلش مي گرفت اين تصوير را بارها و بارها در ذهن مرور مي کرد و با خيال او وقتش را مي گذراند . ملا محمد آنها را در مجلسي ساده به عقد يکديگر در آورده بود و گل محمد هم قول داده بود به زودي مجلس عروسي بزرگي به راه بياندازد و تمامي روستا را وليمه دهد ولي با ورود آدمهايي که او آنها را نمي شناخت به روستا ، مراسم ازدواج روز به روز عقب افتاده بود ، آدمهايي که از شهرهاي مختلف به آنجا آمده بودند ، چند خانه را در اختيار گرفته بودند و با اسحله ، و ماشين هايشان در روستا رفت و آمد مي کردند . گاه گاه مردم روستا را در ميدان گاهي جمع مي کردند ؛ به سخنراني مي پرداختند و مي گفتند که براي نجات خلق کرد به اين روستا آمده اند . ميگفتند :«براي آرامش ، امنيت ، رفاه و سعادت خلق کرد به اينجا آمده ايم و به زودي کردها را نجات خواهيم داد .»
گل محمد معني حرفهاي آنها را نمي فهميد ، او احساس مي کرد قبل از اينکه آنها به روستا بيايند آرامش داشته و هر وقت دوست مي داشت به ملاقات سمن گل به کنار چشمه مي آمد ولي بعد از اينکه اين آدمها در روستا پيدايشان شده بود او مجبور بود که سمن گل را در خانه پدرش پنهان کند و مسئوليت آوردن آب را هم بپذيرد «از کلمات رفاه و سعادت هم چيز زيادي نمي فهميد ». او خودش را کاملا" مرفه و سعادتمند مي دانست صبح زود بر سر زمين حاضر مي شد و به کار مي پرداخت و هنگام غروب هم به خانه باز مي گشت ، خوب غذا مي خورد و وقتي صداي زنگوله بزها را همراه گله مي شنيد لذت مي برد ، سعادتش مي توانست هنگام ازدواج با سمن گل کامل شود و ديگر کمبودي احساس نکند . سمن گل بارها به او وعده داده بود که برايش بچه هايي قوي به دنيا بياورد که او را خوشحال کنند و وقتي بزرگ شدند بر روي زمين کمک کارش باشند ولي ورود غريبه ها به روستا همه چيز را خراب کرده بود .
گل محمد از کنار چشمه بلند شد ، سوار اسبش شد و قبل از اينکه حرکت کند به فرمانده و نيروهايش فکر کرد .
چضربه اي به پشت اسب زد و راه افتاد . وقتي به خانه رسيد مستقيما" به آغل گوسفندها رفت . فضاي داخل آغل تاريک بود لحظه اي ايستاد تا چشمهايش به تاريکي عادت کنند . گوسفندها دور او را گرفتند . از ميان آنها گذشت و به انتهاي آغل رفت . کنار ديوار زانو زد تکه چوبي به دست گرفت و با آن خاکهاي کف زمين را زد . چوب را به کناري انداخت و با دستهايش کار را ادامه داد . دقايقي گذشت عرق پيشاني اش را با پشت دست پاک کرد باز هم به کندن ادامه داد . حالا چيزي را که به دنبالش بود در زير خاک ديده مي شد . اسلحه برنو قديمي که با دقت در پارچه اي پيچيده شده بود و نايلوني بر روي آن قرار داشت . نايلون را کنار زد و پارچه ها را باز کرد . دستي به اسلحه کشيد و گرد و غبار را از آن پاک کرد . گلنگدن را کشيد و آن را امتحان کرد . وقتي از روي زمين بلند مي شد با خود گفت :«گل محمد تنهات نمي ذاره ، سمن گل ».
· فصل سوم :
- بايد اول خبردار شويم که دخترها را به کجا برده اند ، اين و اولين کار ماست .
محمود بعد از اينکه اين را گفت به سمت نقشه بزرگي که بر روي ديوار در اتاق فرماندهي نصب بود ، حرکت کرد . نفرات واحد اطلاعات و عمليات ، چشم به دهان فرمانده دوخته بودند و با دقت به حرفهاي او گوش مي کردند . او چوب بلندي را که به دست گرفته بود ، بر روي نقشه به حرکت در آورد و ادامه داد : اينجا و محور بانه به سردشت را به روي نقشه نشان داد و يا اينجا در مرز عراق ؟»
- هيچکس دقيقا" نمي داند . آنها بايد جاي امني براي مخفي کردن اسرا داشته باشند ، مخفيگاهي که ما از بيخبريم ، ما همچنين از سرنوشت ده پاسداري که در عملياتهاي قبل اسير داده ايم هم بي خبريم ، من از شما سئوال مي کنم اين جاي امن دشمن کجاست ؟ از سال 58 که درگيريها شروع شده تا امروز ، نيروهاي ما نقاط امن زيادي را براي آنها ناامن کرده اند ، ضد انقلاب فشار زيادي را متحمل شده و از شهرها دور شده و همچنين از خيلي از روستاها ، ما آنها را مجبور کرده ايم به سمت مرز حرکت کنند و در خيلي از جاها به خاک عراق پناه ببرند ولي آنها هنوز جاي امني دارند که ما از آن بي خبريم .
جوان قد بلندي که مسئوليت نيروهاي اطلاعات عمليات را به عهده داشت از ميان جمع بيرون آمد ، مقابل آنها قرار گرفت و در ادامه سخنان فرمانده گفت :« هيچکس تا حالا نتوانسته اطلاعات مفيدياز مخفيگاه ضد انقلاب به ما بدهد ، حتي نيروهاي پيش مرگ هم که به تمام مناطق آشنا هستند ، نتوانسته اند به ما کمکي بکنند و ضد انقلاب هم کاملا" سکوت کرده است و اين سکوت بسيار مرموز به نظر مي رسد .
محمود بار ديگر رشته سخن را به دست گرفت :«ما بايد هر چه زودتر اطلاعات کافي درباره مخفيگاههاي ناشناخته ضد انقلاب به دست بياوريم ، جان دوستان ما و همچنين دختران روستايي ربوده شده است در خطر است . ما بايد هر چه زودتر بر اساس اطلاعات صحيح عملياتي را براي نجات آنها طرح ريزي کنيم .»
سخنان فرمانده هنوز به پايان نرسيده بود که در اتاق فرماندهي چند بار محکم کوبيده شد . کسي که به در مي کوبيد ، جواني بود بسيجي از نيروهاي مخابرات گردان . در حاليکه نفس نفس مي زد ، مقابل فرمانده قرار گرفت و با عجله گفت : «خوب ... خبر مهمي دارم ، ب ... برادر کاوه».
فرمانده به طرفش آمد . دستش را گرفت و او را به آرامش دعوت کرد . چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت : «خالا خبرت را بگو.»
جوان بسيجي که حالا کمي آرامش پيدا کرده بود ، شروع به صحبت کرد :«بالاخره ارتباط برقرار شد ، آنها پيامشان را دادند ، چيزي که منتظرش بوديد .»
محمود تبسم کرد و به نيروها نگاهي انداخت ، نيروهاي اطلاعات و عمليات هم از اين خبر خوشحال به نظر مي رسيدند .
فرمانده نگاهش را از نيروها گرفت ، رو به جوان بسيجي کرد و گفت : «ادامه بده »
- لحظاتي قبل راديو ضد انقلاب اطلاعيه آنها را پخش کرد ، آنها جشن بزرگي را در پيش دارند !
- جشن ! چه جشني ؟
- آنها مي خواهند عروسي راه بيندازند .
- عروسي ؟
گفتند که از روستاي «شبيه» غنيمت گرفته اندو مي خواهند عروسي راه بيندازند ، رئيس آنها مي خواهد ، چهار دختر روستا را يکجا به زني بگيرد و د راين مراسم مي خواهد ، مي خواهد ...
و جوان بسيجي به گريه افتاد ، او نتوانست به سخنان خود ادامه دهد . باران اشک تمام صورتش را پر کرد . تعدادي از نيروهاي داخل اتاق فرماندهي با تعجب به چهره او نگاه مي کردند و تعدادي ديگر سرها را پايين انداخته بودند . نگاهي به اين جوان رزمنده انداخت ، آهي کشيد و دستور داد براي او ليوان آبي بياورند . يکي از نيروها بلافاصله با ليوان آب بالاي سر جوان حاضر شد . فرمانده آب را به دست اي رزمنده داد و گفت : «آب را بخور و با نام خدا ادامه بده »
جوان بسيجي ليوان را از دست فرمانده گرفت ، چند جرعه نوشيد و بعد در چشمان کاوه نگاه کرد ، محمود گفت :خوب حالا ادامه بده ، ديگه چي گفتند ؟
جوان سعي کرد آرامش خود را حفظ کند ، سرش را پايين انداخت و ادامه داد : «گفتند که مي خواهند ... مي خواهند ده پاسدار اسير را در اين جشن سر ببرند .»
وقتي کاوه اين حرف را نشيد سنگيني عجيبي را در خود احساس کرد ، احساس کرد پاهايش تحمل نگهداري بدنش را ندارند ، به طرف ديوار حرکت کرد و سرش را به آن تکيه داد . براي اينکه قطرات اشکي را که در چشمانش جمع شده بودند پنهان سازد ، سرش را به پايين انداخت و به آرامش دستهايش را به چشمهايش کشيد .
او خود از نزديک با اجساد پاسداراني روبرو شده بود که در نهرهاي آب يا ميان جنگل بدون سر رها شده بودند . شنيدن اين خبر باعث شد که تمامي آن خاطرات تلخي که کاوه ، سعي مي کرد آنها را فراموش کند ، به يکباره بياد بياورد ، از وقتي به کردستان وارد شده بو د صحنه هاي فجيع زيادي ديده بود ، جسدهايي که با گلوله سوراخ سوراخ شده بودند يا بر روي درختان به دار آويخته شده بودند و يا زنده زنده دفن شده بودند ولي بريدن سر انسان صحنه اي بود که کاوه تحمل ديدن ديدن آن را نداشت . وقتي نام ده پاسدار را شنيد ، چهره تک تک آنها را به ياد آورد و لحظاتي را که در سختيهاي نبرد با آنها گذرانده بود و حالا آنها مي رفتند که در يک مجلس جشن و سرور به دست مرگ سپرده شوند . فرمانده اشکهايش را پاک کرد و به طرف دوستانش برگشت . نيروهاي اطلاعات براي اينکه مجبور نباشند چهره غمگين فرمانده خود را ببينند ، همگي سرها را پايين انداختند .
محمود نگاهش را از آنها گرفت و به طرف بي سيم چي جوان آمد ، دستش را روي شانه او گذاشت و گفت :«آيا خبر ديگري هم داري ؟»
بي سيم چي سرش را پايين انداخت :«ديگر خبري ندارم فرمانده ».و از جايش بلند شد ، قبل از اينکه از در خارج بشود ، برگشت ، مقابل فرمانده قرار گرفت و گفت :«گفتند در ارتباط بعدي محل جشن را اعلام خواهند کرد ».
با شنيدن اين سخن برقي از خوشحالي در چشمان فرمانده پديدار شد ، نگاهي به نيروها انداخت ، رزمندگان هم از شنيدن اين خبر خوشحال به نظر مي رسيدند ، به طرف جوان رزمنده آمد ، او را در آغوش کشيد و پيشاني محل جشن را بگويند !» به طرف دوستانش برگشت و در حالي که لبخند مي زد ، گفت :«مي شنويد دوستان آنها مي خواهند محل جشن را به ما بگويند ، يعني آنها شهامت اين کار را خواهند داشت ؟».
· فصل چهارم :
فرمانده بعد از اقامه نماز صبح ، شخصا" به اتاق مخابرات آمد . اکيپي که براي شنود مکالمات ضد انقلاب مامور کرده بود ، تمام شب گذشته را بيدار بوده و به کار مشغول بوده اند . آنها پشت دستگاههاي بي سيم نشسته بودند و دائما" خطوط تماس ضد انقلاب را که گاهي با رمز و گاهي بدون رمز با هم صحبت مي کردند ، کنترل مي کردند و يک گيرنده حساس هم ماموريت دريافت خبر از راديوي آنها را بر عهده داشت .
به محض ورود فرمانده ، مسئول اکيپ مخابرات از جايش بلند شد .
- خبري نشده است ؟
- هنوزر نه .
- فرکانس آنها را داريد ؟
- بله فرمانده .
- خط آنها را بگيريد و به بلند گو وصل کنيد .
- مسئول اکيپ بلافاصله ، گوشي بزرگي که به دستگاه وصل بود از آن جدا کرد و پيچ صدا را گرداند ، ابتدا صداي خش خشي بلند شد . چند لحظه بعد صداي دو نفر که با زبان کردي با هم صحبت مي کردند بگوش رسيد .
- مترجم را صدا کنيد .
- بلافاصله يکي از پيشمرگان کرد در اتاق مخابرات حاضر شد .
- چه مي گويند ؟
- جوان کرد با دقت به حرفهاي آنها گوش مي کرد و بعد از چند لحظه گفت :«براي نيرويشان پيام فرستادند .»
- پيام آنها چيست ؟
- جوان کرد بار ديگر با دقت به حرفهاي آنها گوش داد ، سعي کرد از حرفهاي آنها چيزي بفهمد ولي بي فايده بود .
- من چيزي نمي فهمم کاک ، صحبتشان رمزيه .
- محمود او را مرخص کرد ، يکبار طول اتاق را طي کرد ، دستها را از پشت به هم گره زد ، برگشت مقابل بي سيم ايستاد ، صداي خش و خش و مکالمه نامفهوم دو نفر به گوش مي رسيد ، چند بار ديگر طول و عرض اتاق را طي کرد ، نيروهاي مخابرات د رسکوت به او مي نگريستند ، به طرف در خروجي حرکت کرد ، ناگهان ايستاد ، به مسئول اکيپ نگاهي انداخت :
- اگر خبري شد بلافاصله مرا با خبر کن .
- بله
از اتاق مخابرات بيرون آمد ، با گامهاي سريع خودش را به سنگر فرماندهي رساند ، ايستاد ، به منبع آبي که در کنار سنگر قرار داشت نزديک شد ، آستينها را بالا زد و به آسمان نگاهي انداخت ، محل استقرار نيروهاي تيپ ويژه دره اي بود که با کوههاي بلند محصور شده بود ولي سنگر فرماندهي و اتاق مخابرات بر روي تپه اي واقع بود که فرمانده مي توانست ا زبالاي آن محل استقرار نيروها را زير نظر داشته باشد .
محمود دستهايش را زير شير آب گرفت ، آنها را شست و مشتي آب به صورتش پاشيد ، در همين لحظه يک نفر دوان دوان به طرف او آمد او کسي نبود جز مسئول اکيپ مخابرات ، در حالي که نفس نفس مي زد گفت :تماس گرفتند فرمانده تماس گرفتند !»
کاوه با خوشحالي پرسيد پيامشان را گرفتي ؟»
- بله .
- خوب بگو .
- آنها شما را هم به جشن دعوت کرده اند !
- محمود لبهايش را از هم گشود و تبسمي کرد :«خوب اين ميهماني کجا هست ؟»
- مسئول اکيپ مخابرات سرش را پايين انداخت و در سکوت به پاهاي فرمانده خيره شد .
- پرسيدم محل اين ميهماني کجاست ؟
اما بي سيم چي جوان تمايلي نداشت که به اين سئوال فرمانده پاسخي بدهد .
فرمانده با تعجب به او نگاه کرد ، اين رفتار به نظرش غيرعادي مي آمد ، دست او را گرفت لبخندي زد و منتظر ماند .
جوان کم کم سرش را بالا آورد و در چشمهاي کاوه نگاه کرد ، چشمان فرمانده هنوز مي خنديدند ، دوباره سرش را پايين انداخت و با صدايي که به زحمت شنيده مي شد گفت :«جن ... جنگل آلواتان !»
با صداي آلواتان خنده ناگهان از صورت فرمانده محو شد ، بلافاصله رويش را برگرداند و به دور دست خيره شد ، نفس عميقي کشيد ، و چند لحظه بعد در حاليکه ناراحتي تمام چهره او را فراگرفته بود ، پرسيد : «گفتي کجا؟»
و بي سيم چي جوان دوباره حرف قبلي خود را تکرار کرد . آري فرمانده درست شنيده بود ، دخترها را به جنگل آلواتان برده بودند و همچنين ده پاسداري که قرار بود سر ببرند ، محمود بي هدف شروع به راه رفتن کرد ، ايستاد ، يکبار ديگر به دور دست خيره شد ،احساس کرد سرش گيج مي رود و چشمانش تار شده اند . «جنگل آلواتان» دژ نفوذ ناپذير دشمن بود ، جنگلي بود سياه و تاريک با درختان تنومند و بوته زارهاي در هم ، جنگلي که دسترسي به اعماق آن غير ممکن بود ، جنگلي بود مرموز که سخنان اهالي آن را مرموزتر مي کرد و ترس را به انسان تحميل مي نمود و حالا ضد انقلاب مي رفت که جشن و عروسي را در اعماق اين جنگل مخوف برپا کند .
· فصل پنجم:
جنگل آلواتان اين جنگل سياه و اسرار آميز د رواقع جزء آخرين سنگرهاي دفاعي دشمن به حساب مي آمد ، سنگري که نيروهاي انقلاب عليرغم برتري که در بيشتر جاها کسب کرده بودند ، هنوز نتوانسته بودند به آن دسترسي پيدا بکنند . محمود خود بارها به اين منطقه از نبرد فکر کرده بود ولي هيچگاه راه حل مفيدي براي اين مسئله نيافته بود . اين جنگل به علت درختان بي شمار و تو در تو و همچنين وجود صخره ها و کوههاي خطرناک ، دژي طبيعي بود که نفوذ به آن غير قابل تصور بود و همچنين عقبه تدارکاتي آن که در خاک عراق قرار داشت مشکل مهمات و آذوقه ان را حل مي کرد .
دشمن به حدي از اين سنگر مطمئن بود که «حسن خان» فرمانده ضد انقلاب بارها اعلام کرده بود :«جنگل آلواتان سدي نفوذ ناپذير است و اگر پاسداران وديگر نيروهاي انقلاب بخواهند براي مقابله با ما به اين جنگل قدم بگذارند همه آنها را از بين خواهيم برد» و همچنين گفته بود :«اگر جمهوري اسلامي بتواند جاده بانهبه سردشت و اين جنگل را بگيرد ، اسلحه هايمان را زمين مي گذاريم وزن هايمان را طلاق مي دهيم .»
«آلواتان» مهمترين قسمت نبرد با گروههاي ضد انقلاب بود اين گروهها در اين جنگل و در پناه درختان کوهستاني آن ، مخفي گاههاي امني براي خود ساخته بودند و همين مسئله باعث مي شد که «حسن خان» اين طور با اطمينان از اين سنگر سخن بگويد .
ولي فرمانده به خوبي مي دانست که دير يا زود زماني فرا خواهد رسيد که او بايد در آخرين سنگر يعني در آلواتان با دشمن روبرو شود و نبرد آلواتان نبرد سهل و ساده اي نبود .
شايد اگر فرمانده فرصت بيشتري مي داشت مي توانست با آرامش خاطر نسبت به اين مسئله فکر کند و راههاي مختلفي را براي دسترسي به اين دژ نفوذ ناپذير بررسي کند . ولي اسارت ده پاسدار و دختران روستايي و در خطر بودن جان آنها او را مجبور مي کرد که سريعا" راه حل مناسبي راپيدا کند .
اما اين فرمانده جوان چگونه بايد اين مسئله را حل مي کرد ؟ مسئله اي که ديگران از حل ان عاجز بودند ؟ آلواتان و درختان بي شمارش در ذهن فرمانده رژه مي رفتند و او را به مبارزه مي طلبيدند و اوحالا تمام وقتش را به فکر کردن درباره اين جنگل نفرين شده مي گذراند .
شب که از نيمه گذشته بود سنگر فرماندهي را ترک کرد . همه جا تاريک بود ، به آسمان نگاهي انداخت ، ستاره ها د رفضايي غبارآلود به او چشمک مي زدند ، حرکت کرد ، چند قدم که دور شد ، ايستاد به پشت سر نگاهي کرد ، هيچ چيز در تاريکي ديده نمي شد ، اين بار قدمها را سريعتر برداشت ، مسافت زيادي را طي کرد ، دوباره ايستاد ، عرق پيشاني اش را با دست پاک کرد صورت سفيد و ريش کم پشت او زير نور ماه مي درخشيدند ، موهاي سياهش را به يک طرف مرتب کرد ، فانسقه را محکم کرد و دوباره حرکت کرد . وقتي به شکاف کوه رسيد بار ديگر ايستاد و به پشت سر نگاه کرد ، تمامي نيروها به جز نگهبانان ، درون سنگرها و استحکامات خود به خواب رفته بودند ، دستش را به صخره بزرگي گرفت و وارد شکاف کوه شد ، چند لحظه بي حرکت ايستاد تا چشمانش به تاريکي عادت کند ، حالا محل گودال را تشخيص مي داد ، گودالي بود که به شکل گور ، درون زمين ايجاد شده بود . وارد قبر شد يک جانماز کوچک ، يک مهر نماز يک قرآن نه خيلي بزرگ و يک شمع نيم سوخته همه آن چيزي بود که در اطراف گور ديده مي شد ، خم شد، با دو دست مقداري از خاکهاي درون قبر را کشيد و بعد وارد آن شد .
داخل گور خوابيد ، بعد چرخيد و سمت راست صورتش را بر روي خاک قرار داد و بي حرکت ماند ، حالا به مرده اي شبيه شده بود که اطرافيانش او را درون قر قرار داده و سپس تنهايش گذاشته اند و رفته اند .
قطره اشکي از گوشه چشمش سرازير شد لغزيد و زير سرش را مرطوب کرد ، کمي بيشتر خودش را به ديوار گور فشرد مقداري خاک از بالا به سر و رويش ريخت ، چشمانش را بست و زمزمه کرد :«راهي است که همه دير يا زود بايد برويم ».
نيم خيز شد ، درون قبر نشست چشمانش را بست ، سر و رويش را خاک فرا گرفته بود و به همان حالت رو به قبله نشست و شمع کوچک رادر بالاي قبر قرار داد و آن را روشن کرد ، فضاي داخل شکاف ناگهان روشن شد سجاده را پهن کرد و به نماز ايستاد ، چند دقيقه بعد نماز را به پايان برد و قرآن کوچک را در دست گرفت ف چشمانش را بست و زير لب چيزي زمزمه کرد . بعد قرآن را باز کرد ، اين آيه د رمقابل چشمانش قرار گرفت :«آنانکه گفتند که پروردگار ما خداست و در اين راه استقامت ورزيدند ، فرشتگان رحمت بر آنها فرود مي آيند و به آنان مژده مي دهند که از اين پس هيچ غم و اندوهي نداشته باشيدو شما را به بهشت موعود بشارت باد».
نگاهش را از آيات قرآن گرفت ، به شمعي که بالاي قبر قرار داشت چشم دوخت ، شعله شمع در برابر چشمان او مي رقصيد ، لبخند زد ، قرآن را بست و سجاد را جمع کرد ، به شمع نزديک شد و آن را خاموش کرد ، چند لحظه ديگر در قبر به همان حالت نشست ،وقتي چشمانش به تاريکي عادت کرد از آنجا بيرون آمد به آسمان نگاهي انداخت ، ستاره ها همچنان در آسمان مي درخشيدند ، دوباره لبخند زد ، نگاهش را از آسمان گرفت واز کوه سرازير شد .
· فصل ششم:
صبح که از راه رسيد ، فرمانده بلافاصله نيروهاي واحد اطلاعات و عمليات را در اتاق خود جمع کرد و خطاب به آنها گفت :« من فکر مي کنم زمان رويارويي نهايي با دشمن فرا رسيده است و حالا زماني است که بايد غائله کردستان ختم شود . تا زماني که ضد انقلاب يک پايگاه امن در اينجا داشته باشد ، تمام کردستان ناامن است و وقتي آخرين سنگر آنها فرو بريزد ، امنيت به کردستان باز خواهد گشت ، ما نبرد سرنوشت سازي د رپيش رو داريم . نبردي که با جنگهاي گذشته فرق دارد ، جنگي است تمام عيار در جايي اسرار آميز و د رعين حال ترسناک !»
لحظه اي ساکت شد ، در چشمان تک تک نيروها نگاه کرد و بعد ادامه داد :«اگر بخواهيم تعبير درستي بکنم بايد بگويم دهان شير است ، ولي ما مجبوريم به اين دهان وارد شويم ، يا دندانهايش را مي شکنيم و يا درون آرواره هايش سخت جان خواهيم داد . اين راهي است که بايد برويم و بيش از اين درنگ جايز نيست ».
يک از نيروهاي جوان که نمي توانست احساسا ت خود را پنهان کند ، ناگهان از ميان جمعيت بلند شد و فرياد زد «ما با شما هستيم فرمانده ، دستور بدهيد تا حرکت کنيم ».
محمود لحظاتي را به سکوت گذراند و بعد به اين جوان بسيجي گفت که بنشينيد. جوان اطاعت کرد وسر جايش نشست . فرمانده به آرامي به نقشه اي که بر روي ديوار قرار داشت نزديک شد وقتي مقابل آن قرار گرفت پرسيد :«آيا مي دانيد موقعيت نبرد کجاست؟»
همه نيروها در سکوت به او نگاه مي کردند . هيچکس ، هيچ چيز نمي دانست همه بي صبرانه منتظر بودند .
فرمانده وقتي سکوت آنها را ديد ، دست راستش را به آهستگي بالا برد و بعد پنجه دستش را روي منطقه اي که سراسر سبز بود قرار داد و گفت :«اينجا .»
نيروهاي شناسايي وقتي کلمه آلوتان را که با خط درشت و سياه روي منطقه سبز خودنمايي مي کرد ، ديدند دچار شگفت زدگي و حيرت شدند و چشمان بهت زده آنان حالا به اين منطقه دوخته شده بود .
آنها مناطق زيادي را شناسايي کرده بودند در ميدانهاي مختلفي جنگيده بودند ، ولي منطقه آلواتان هميشه به نظرشان غير قابل شناسايي و غير قابل دسترس مي نمود ، راهي سخت و ناهموار همراه با پرتگاههاي خطرناک که امکان حرکت هيچ گونه وسيله نقيله به طرف آن نبود .
فرمانده وقتي بهت و حيرت رزمندگان را ديد از نقشه فاصله گرفت و به آنها نزديک شد ، روبروي آنها ايستاد و در حالي که سرش پايين بود گفت :«مي دانم راه دشوار و خطرناکي است . اما راهي است که بايد پيموده شود ، اين مسير را بايد کساني بپيمايند که کاملا" آماده مرگ باشند ، راهي است که اميد بازگشت در آن کم است و علاوه بر سختيهاي راه ، خطراسارت و شکنجه هم وجود دارد ، پس هر کس داوطلب است پيش قدم شود . »
به محض اينکه سخنان فرمانده به پايان رسيد اولين نيروي داوطلب که از جاي خود بلند شد همان جوان بسيحي يعني «مسعود» بود ، به سرعت از جايش بلند شد و به طرف ديوار مقابل آمد ، کنار نقشه درست همان جايي که کلمه آلواتان ديده مي شد ايستاد و گفت : من براي مرگ آماده ام !
بعد از او چهار نفر ديگر هم بلند شدند و به سرعت کنار اوقرار گرفتند ، وقتي نفر ششم اضافه شد کاوه او را از نيمه راه برگرداند .
- پنج نفر کافيست ، فقط پنج نفر .
- نفر ششم که در ينمه رراه متوقف شده بود نگاهي به فرمانده انداخت و با لحني ملتمسانه گفت :«اما من هم براي مرگ آماده ام !
فرمانده بار ديگر حرف قبلي خود را تکرار کرد :«فقط پنج نفر».
جوان از نيمه راه برگشت و سر جاي خود نشست و سرش را پايين انداخت و به اين وسيله قطرات اشکي را در چشمش حلقه زده بودند پنهان ساخت .
فرمانده رو به پنج داوطلب کرد و گفت : «برويد خوب استراحت کنيد ، بعداز آن تجهيزات لازم را تحويل بگيريد ، غروب که از راه رسيد حرکت خواهيد کرد ، قبل از ميان خودتان فرمانده اي انتخاب کنيد و وصيت نامه هايتان را بنويسيد ، هر کس از شما زودتر به شهادت رسيد ، سلام ما را به دوستانمان برساند و شفاعت ما را فراموش نکند ، مرگ حق است و گريزي از آن نيست ولي مرگ شرافتمندانه و در راه خدا بهتر است ، شما براي شناسايي مواضعي مي رويد که تاکنون براي ما ناشناخته بوده است ولي در پشت اين مواضع کساني پناه گرفته اند که راحتي و آسايش را از اين مردم گرفته اند ، اگر شما بتوانيد با موفقيت به آنها نزديک شويد و از آنها اطلاعاتي بدست بياوريد ، در نابودي آنها کمک زيادي کرده ايد ولي اگر موفق نشويد ، ديگراني هستند که راه شما را ادامه مي دهند .»
اين کلمه آخر را فرمانده با قدرت تمام ادا کرد .
· فصل هفتم:
گل محمد اسبش را آماده کرد و اسلحه رادرون خورجين قرار داد مقداري آذوقه برداشت و پاهايش را با پارچه مخصوص بست و حالا در ابتداي ورود به جنگل آماده بود . او مي دانست دخترها را به کجا برده اند و جنگل آلواتان را به خوبي مي شناخت . مقداري از راه را به کمک اسبش طي کرد ؛ وقتي به اولين کوه رسيد ، اسب را در دامنه آن به درخت کوچکي بست . اسلحه را به دست گرفت و همزمان با غروب آفتاب از کوه بالا آمد ، کوه را به خوبي مي شناخت و با چالاکي از آن بالا رفت ، ساعتي بعد از کوه سرازير ش شد و در مسير رودخانه قرار گرفت ، پاسي از شب گذشته بود که به اطراف جنگل رسيد . به دقت همه جا را بررسي کرد و مواظب بود . لباس سياهي به تن کرده بود او را کاملا" از ديد پنهان مي کرد ، باز هم جلوتر رفت ، آتشي که در وسط قرار گاه افروخته شده بود فضاي داخل آن را روشن مي کرد .
او مرداني را ديد که در حال نگهباني بودند و يکي از آنها هم مسئوليت نگهباني از زندان را بر عهده داشت . وقتي فکر کرد که سمن گل و سه دختر ديگر در همين زندان هستند ، چند قدم به سرعت جلو رفت ولي ناگهان در جاي خود ميخکوب شد . سمن گل را دوست داشت وب ه فکر ازدواج با او بود ولي چگونه مي توانست آزادش کند ؟ افراد زيادي درون قرارگاه در سنگرهاي خود به خواب رفته بودند و در اطراف هم نگهباناني بودند که عبور از حلقه محاصره امکان نداشت . اگر به کمين آنها مي افتاد ، حتما" کشته مي شد و در اين صورت هيچکس نمي توانست سمن گل را آزاد کند .
بايد با احتياط عمل مي کرد ، منطقه را به خوبي مي شناخت و بايد نقشه اي دقيق براي نفوذ به داخل قرارگاه و آزادي سمن گل مي کشيد ، اسلحه را در دست فشرد ، غير از آن به کاردي هم احتياج داشت تا بتواند نگهبان زندان را بي سر و صدا از پاي درآورد يا حداقل طنابي که بوسيله آن او را خفه کند چيزي که بي سر و صدا کار را انجام دهد و به پايان برساند . نبايد عجله مي کرد ، کم کم از اطراف قرارگاه عقب نشست و به آرامي قدم برمي داشت تا صداي خش خش برگها شنيده نشود ، باز هم عقب تر رفت ، حالا به اندازه کافي از قرارگاه دور شده بود او بر مي گشت ولي به شبهاي آينده فکر مي کرد، شبهايي که به زودي از راه مي رسيدند و او ميتوانست در يکي از آن شبها در حالي که دست سمن گل را در دست گرفته به روستايشان بازگردد . وقتي به اين مسئله فکر کرد لبخندي زد و اتاقش را به ياد آورد که همه چيز را براي ورودسمن گل به آن آماده کرده بود ، حتي برنج روغن را نيز از مدتها پيش تهيه کرده و آنها را انبار کرده بود و وقتي به يادآورد که قسمتي از آنها را همين مردان غريبه که به روستا آمده بودند بزور از چنگش خارج کرده اند ، دندانهايش را روي هم فشرد و قنداق تقنگش را محکم به زمين کوبيد ، نه به خاطر مشتي برنج و مقداري روغن .
اومردم دار بود و اهالي روستا اي را خوب مي دانستند او حاضر بود بهترين گوسفندش را پيشکش ميهمان کند ولي اگر با زور از دستش خارج مي کردند ، مسئله فرق مي کرد ، حاضر نبود زير بار زور برود ، کرد بود و به اين مسئله افتخار ميکرد که سالها در دل کوهها و روستاهاي بکر و دست نخورده با سرافرازي و آزادگي زندگي کرده است ، ولي کسي نبود که زير بار زور برود و حالا که سمن گل را به زور از چنگش بيرون آورده بودند به اين مسئله فکر مي کرد که در هر صورت بايد او را آزاد کند و به خانه بازگرداند ، همه بي صبرانه منتظر او بودند هم پدرش و هم مادرش ، حتي گله کوچکش و مرغها و خروسهايش ، بايد او را به خانه برمي گرداند هر چه زودتر .
· فصل هشتم:
نماز برگزار شد، حسين که از بين پنج نفر به فرماندهي گروه انتخاب شده بود . دستور داد نيروها به خط شوند . چهار جوان که سن هيچ کدام از آنها بالاي بيست و پنج سال نبود ، در يک خط پشت سر يکديگر قرار گرفتند ، حسين در گوشه اي ايستاد و آنها را با دقت نگاه کرد ، آنها لباسهاي مخصوص تکاوران را براي هماهنگي هر چه بيشتر با طبيعت و جنگل پوشيده بودند ، لباسهاي آن ها به رنگ سبز بود که لکه هاي قهوه اي بزرگ اينجا و آنجا روي لباسها ديده مي شد . حسين به آنها نزديک شد ، نيروها سرها را بالا گرفتند مسعود در جلوي گروه ايستاده بود ، حسين مقابلش قرار گرفت و براي اينکه از محکم بودن فانسقه او مطمئن شود ، آن را به دست گرفت و محکم کشيد ، مسعود لبخندي زد و فرمانده به سراغ نفردوم رفت و بدينوسيله چهار نفر را مورد بازديد قرار داد . وقتي از استحکام فانسقه ها مطمئن گرديد به بازديد بقيه وسايل پرداخت ، قمقمه هاي آب ، قطب نما ، نقشه ، خنجري که درست بر بالاي پوتين و زيرزانو بسته شده بود ، چهار نارنجک دو تا در سمت راست ود تاي ديگر در سمت چپ درست بر روي فانسقه و در اطراف شکم . يک اشلحه کلاشينکف تاشو و مقداري ماده رنگي سياه براي استتار در جنگل .
وقتي حسين بازديد را به پايان رساند به کوله پشتي هايي که در گوشه سنگر قرار داشتند اشاره کرد :«هر کس يکي بردارد ، کنسرو ماهي دو قوطي ، لوبيا دو تا و مقداري هم نان .»
وصيت نامه ها را هم به واحد تعاون تحويل دهيد ، تا چند دقيقه ديگر حرکت مي کنيم .
وقتي صداي جيپ فرماندهي شنيده شد ، حسين فهميد که زمان حرکت فرا رسيده است .
محمود وارد سنگر شد به تک تک نفرات گروه نگاهي انداخت ، با خود انديشيد که شايد اين آخرين باري باشد که آنها را مي بيند به آنها نزديک شد ، اول مسعود را محکم در آغوش فشرد و پيشانيش را بوسيد و بعد به سراغ نفرات ديگر گروه رفت ، وقتي خداحافظي را به پايان برد گفت :«جيپ آماده است ، شما مقداري از راه را که ماشين رو است با همين جيپ مي رويد و بقيه راه را بايد پياده طي کنيد ، اطلاعاتي را که شما از مواضع و مخفيگاههاي دشمن به دست مي آوريد بريا ما فوق العاده مهم است .»
بنابراين به اهميت کاري که انجام مي دهيد و اجري که از اين کار نصيب شما خواهد شد توجه داشته باشيد .
جيپ سبز فرماندهي که حالا در تاريکي شب رنگش به سياهي مي زد ، محل پادگان را ترک کرد و به سرعت از ديدها محو گرديد ، حسين در قسمت جلو کنار راننده نشسته بود و چهار نفر بعدي هم بر روي چهار صندلي در قسمت عقب روبروي هم نشسته بودند ، اينها حالت مسافراني راداشتند که به سفري نامعلوم مي روند ، مسافرتي که بوي خطر مي داد ، هر چند کاملا" از خطرات اين راه با خبر بودند و شايد سختي هاي آن را بارها د رپيش رو مجسم کرده بودند ، اما از طي اين مسير ابدا" ناراحت به نظر نمي رسيد ، چرا که خود داوطلبانه آن را پذيرفته بودند و حالا همگي به هم نگاه مي کردند و مي خنديدند .
ورود ماشين حامل نيروها به جاده خاکي و بالا رفتن و پايين آمدن آن از روي سنگريزه ها باعث شد که وسايل همراه نيروها به صدا در آيند به دستور فرمانده ماشين چند لحظه توقف کرد :«وسائلتان را محکم کنيد .»
بندهاي کوله پشتي محکم گرديد و نارنجکها با کش به فانسقه هامحکم شدند ، خشابهاي اضافي هم براي جلوگيري از ايجاد سروصدا موقتا" درون کوله پشتي ها قرار گرفتند و همه آنها با بند به يکديگر بسته شدند . ماشين بار ديگر به دستور فرمانده به حرکت در آمد . در خلوت و تاريکي شب ، نيروها به سرعت چندين روستاي بزرگ و کوچک را پشت سر گذاشتند . کشتزارهاي گندم روستاييان زير نور ضعيف اتومبيل ديده مي شد ، رودخانه کم عرضي که از کنار جاده مي گذشت حالادر فضاي آرام شب مي خروشيد و جلو مي رفت ، وقتي رودخانه به اولين درختها در انتهاي يک روستاي کوچک رسيد ، راننده اتومبيل را متوقف کرد .«ديگر نمي توانم جلوتر بروم موفق باشيد .»
پنج رزمنده با چالاکي تمام از جيپ پايين پريدند و ناگهان در ميان درختان جنگل گم شدند ، چند لحظه بعد حسين دستور توقف داد ، نيروهاي شناسايي در پناه يک تخته سنگ نسبتا" بزرگ ، به صورت دايره وار کنار همديگر نشستند ، حسين نقشه را از جيب خود بيرون آورد و آن را روي زمين پهن کرد.
چراغ قوه کوچکي را روشن کرد و آن را بر روي نقشه به حرکت در آورد ، خنجرش را از غلاف بيرون کشيد و رودخانه اي که از کنارشان مي گذشت بر روي نقشه نشان داد :« اين رودخانه به جنگل آلواتان مي رود .»
قطب نمايي از جيب شلوارش بيرون کشيد :
- قطب نماهايتان را تنظيم کنيد ، وعده ديدار ما همين جاست قبل از طلوع خورشيد .
- به همراه رودخانه جلو خواهيم رفت ؟
جعفر بود که از فرمانده سئوال مي کرد . حسين نگاهي به او انداخت .
- ما نمي توانيم با رودخانه جلو برويم .
- پس چکار بايد بکنيم ؟
- از همين تپه بالا مي رويم و از طريق کوهستان به جنگل سرازير مي شويم . راه کوتاه و کم خطر همين است ، در امتداد رودخانه تا جنگل دشمن هميشه آماده است .
نيروها بلافاصله حرکت کردند ، اولين تپه را که پشت سرگذاشتند ، کوه بلندي با سنگهاي لايه لايه در مقابلشان پديدار شد . حسين نگاهي به کوه
· فصل نهم :
گروه سه نفره جعفر در اولين قدم به كمين دشمن افتاد . موقعيت آنها ، هنگام برخورد آنها با يك مين منور لو رفت و رگباري كه به سوي آنها گرفته شد مسعود را در جا به شهادت رساند ،جعفر و امين هم به اسارت در آمدند ، آنها بدون اينكه بتوانند ميزان پيشرفت خود را به دوستانشان خبر دهند به چنگ دشمن افتاده بودند و ماموريت آنها شكست خورده بود .
حسين و محمد بارها سعي كرده بودند كه به وسيله بي سيم با آنها تماس بگيرند ولي موفق نشده بودند ، حسين از راهي ديگر به سمت قرارگاه حركت كرده بود و او هم توانسته بود به اتفاق محمد ا زچند سنگر دشمن عبور كند ولي وقتي صداي رگبار را شنيد و نور سفيدي كه منطقه را روشن كرده بود را ديد ، متوجه شد كه بايد احتياط بيشتري به خرج دهد و از سوي ديگر احتمال داد كه دوستانش به كمين دشمن افتاده باشند . با محاسباتي كه انجام داد به اين حقيقت پي برد كه تنها بايد بروي خود و دوستش محمد حساب كند ، با توجه به اينكه بي سيم جعفر جواب نمي داد ، اين ذهنيت در او قوت گرفت ، كه جعفر و دوستانش دچار دردسر شده اند .
وقتي او و دوستش به اطراف قرارگاه رسيدند پشت تپه اي سنگر گرفتند وضعيت قرارگاه غير عادي به نظر مي رسيد ، نيروهاي دشمن در درون قرارگاه با عجله به اين طرف و آن طرف مي رفتند و در چندين جا آتش افروخته شده بود . آتش درون ، قرارگاه را كاملا" روشن كرده بود . حسين توانست بدون استفاده از دوربين ، محل قرارگاه رابه خوبي بررسي كند ، محل استقرار ضد هواي ها ، سنگرهاي انفرادي و اجتماعي دشمن و تعداد ماشين ها به خوبي قابل رويت بود ، محل ورود و خروج به اردوگاه و وقعيت آن كه درون گودي قرارگرفته بود و اطرافش كه با درختان تنومندي محاصره شده بود ، همه اين موارد را توانست يادداشت كند ، ولي نمي توانست بفهمد وضعيت غير عادي اردوگاه ناشي از چيست ، به آسمان نگاهي انداخت ، وقت زيادي تا دمين سپيده نمانده بود ، به محمد نگاهي انداخت ، از اينكه مي توانست اين اطلاعات را به فرمانده منتقل كند ، بسيار خوشحال بود ولي اين خوشحالي دوام زيادي نداشت ، چرا كه ناگهان احساس كرد كه به محاصره دشمن افتاده است .
نفراتي از دشمن در جلو و پشت سر او با دقت در حال جستجوي جنگل بودند ، يكي از آنها فرياد زد :<< همه جا را خوب بگرديد ، بايد نفرات ديگري هم باشند ، يكي از آنها كشته شده و دو نفر ديگر هم اسير شده اند ولي احتمالا" افراد ديگري هم هستند >>.
حسين و محمد حالا به سرنوشت دوستان خود پي برده اند ولي نمي دانستند كدام يك از دوستان آنها شهيد شده و همچنين از اسراء هم خبري نداشتند ، ولي در اين شرايط تنها به فكر حفظ جان خود بودند ، اگر آنها هم به اسارت در مي آمدند ، تمام اطلاعات لو مي رفت و ماموريت آنها كاملا" شكست مي خورد .
حسين و محمد همچنان در ميان درختان جنگل مخفي شده بودند و اين درختان آنها را از ديد دشمن محفوظ مي داشت . چند نفر در حاليكه اسلحه ها را به طرف جلو گرفته بودند و برق سر نيزه هاي آنها در زير نور ماه مي درخشيد با فاصله ي كمي از جلوي آنها گذشتند ، بايد به سرعت تصميم مي گرفتند ، نمي توانستند زمان زيادي آنجا بمانند ، اگر آفتاب بيرون مي آمد ، بدون شك به اسارت در مي آمدند ، پس بايد قبل زا سر زدن خورشيد از اطراف قرارگاه دور مي شدند .
حسين گفت :<<هر چه زودتر بايد از اينجا دور شويم ، آنها به منطقه كاملا" آشنا هستند . ما بايد مراقب باشيم ممكن است از هم جدا بيفتيم ، هر كس بايد سعي كند جان خود را نجات دهد و خود را به عقب برساند حالا تنها اميد فرمانده به من و توست .>>
آنها مجبور شدند راهي كه از آن بسوي قرارگاه آمده بودند تغيير دهند و از راه ديگري به عقب برگرداند . به سرعت هر چه تمامتر به طرف عقب حركت مي كردند ، ناگهان خمپاره منوري درست بالاي سر آنها منفجر شد و تمام جنگل را مانند روز روشن كرد ، آنها بلافاصله بروي زمين دراز كشيدند و در روشنايي افرادي را ديدند كه درون جنگل را جستجو مي كردندو سر نيزه ها را درون علفزارها و درختچه ها فرو مي كردند .
يكي فرياد زد همه جا را خوب بگرديد .
حسين و محمد مجبور شدند باز هم مسير خود را تغيير دهند و در همين تغيير مسير بود كه تله اي انفجاري درست جلوي پاي محمد منفجر شد ، وقتي حسين بالاي سرش حاضر شد او آخرين نفسهايش را مي كشيد يكي از پاها قطع شده و بدن غرق به خون بود ، حسين هم كه زخمهاي عميقي برداشته بود كم كم توانش را از دست مي داد .
به كنار دوستش آمد ديگر محمد نفس نمي كشيد ، چشمهايش را بست و كنار او دراز كشيد ، خوني كه از بدنش خارج مي شد او را دچار ضعف كرده بود ، ناگهان صداي پايي شنيد ، مطمئن شد كه براي دستگيري او آمده اند كمي سر را بلند كرد ، كسي كه به او نزديك مي شد ازافراد دشمن نبود و حسين بلافاصله او را شناخت ، مي خواست او را به كمك بطلبد ، اما صداي پاهاي افراد دشمن كه به سرعت به او نزديك مي شدند او را از تصميمش منصرف كرد .
· فصل دهم :
جعفر و امين كه به اسارت در آمده بودند به زندان منتقل شدند . يك اتاق براي نگهداري ده پاسدار كوچك بود و با ورود جعفر و امين جاي آنها تنگ تر هم شد ، به محض ورود آنها ده پاسدار اسير به دور آنها حلقه زدند و يكي يكي آنها را در آغوش فشردند احوالپرسي كه به پايان رسيد ، يكي از ميان ده نفر به طرف جعفر آمد ريش پر پشت وابروهاي كشيده اي داشت دست جعفر را گرفت و گفت : شما ديگه چرا اومدين توي اين جنگل نفرين شده ؟
جعفر ر ا سرش پايين انداخت و لحظاتي را به سكوت گذراند ، بعد سزش را بلند كرد بريا نجات شما نيروها آماده عملياتن
دست جعفر را رها كرد و كمي عقب رفت بعد برگشت و دوباره در مقابلش ايستاد ، در چشمهاي او نگاه كرد و گفت ولي اطلاعات هيچ وقت از اين جنگل سياه بيرون نمي ره
جعفر ساكت شد و لحظاتي را به حسين و محمد فكر كرد اگر براستي آنها هم به چنگ دشمن مي افتادند اگر نمي توانسنتد ماموريت خود را بخوبي به پايان ببرند لحظاتي را به كاوه انديشيد لحظه خداحافظي و وداع با او را به ياد آورد و ناگهان به اين حقيقت پي برد كه فرمانده بي صبرانه منتظر اطلاعاتي است كه از جنگل براي او نيروهايش برسد.
شربات محكمي كه به در اتاق وارد شد . جعفر را از افكارش بيرون كشيد ، مردي قوي هيكل در حاليكه با پا به در مي كوبيد وارد اتاق شد و پشت سر او مرد مسلح ديگري وارد اتاق شد آنها به جعفر و امين نزديك شدند و درحالي كه آنها را از روي زمين بلند مي كردند گفتند : شما دوتا زود باشيد
و آنها را از زندان بيرون بردند سپيده هنوز دز نيامده بود جعفر به آسمان نگاهي انداخت اميدوار بود كه محمد و حسين به سلامت به عقب برگشته باشند و در اين صورت او ديگر مي توانست تسليم اتفاقاتي باشد كه براي او و دوستش مي افتاد .
آنها را از لابه لاي درختان عبور دادند ، و بعد از طي مسافتي مقابل يك در بسته ايستادند ، يكي از مردها جلو رفت ودر را باز كرد كه داخل شوند . اتاق بزرگي بود با فرشهاي بسيار زيباي محلي ومبلهايي كه در دو طرف اتاق كنار ديوار قرار داشتند ولي هيچكس درون اتاق نبود جعفر و امين نمي دانست كه چرا آنها را به اينجا آورده اند ، همچنان منتظر بودند گاهي به ديوارهاي سفيد نگاه مي كردند و گاهي به فرشهايي كه بر روي زمين قرار داده شده بودند و مبلهايي كه در دو طرف قرار داشتند .
صداي پايي كه از پشت سر آمد آنها را متوجه كرد ،مردي بود با قدي متوسط و شكمي برآمده و سبيلي سياه كه به طرف بالا مرتب شده بود بر خلاف اهالي محلي اين مرد كت و شلوار مرتبي به رنگ زرد به تن داشت . چند قدم جلو آمد مقابل آنها قرار گرفت لبخندي بر لب داشت كه سبيلش را درازتر از آنچه بود نشان ميداد پرسيد : مرا مي شناسيد ؟
جعفر و امين چيزي نگفتند
و ادامه داد حسين خان هستم حتما" نام مرا شنيده ايد .
جعفر و امين در سكوت به او نگاه مي كردند چشمهاي درشت و سياه مرد كه سفيدي اطراف آن را رگه هايي از خون فرا گرفته بود ، حالت تهديد آميزي داشت آنها اسم او را نشنيده بودند رادي ضد انقلاب بارها اسم او را به مناسبتهاي مختلف اعلام كرده بود و او حالا درست مقابل آنها ايستاده بود و تنها اشاره اي از طرف او كافي بود تا عواملش آنها را به دست مرگ بسپارند .
جعفر سكوت را شكست آره مي شناسيم
مرد قهقهه بلندي سر داد دهانش كه باز شد دندانهاي بزرگش نمايان شدند ناگهان خنده اش را قطع كرد و ابروها در هم كشيده شد بايد به من بگوييد چرا به جنگل آلواتان آمديد و چند نفر بوديد ؟
جعفر نگاهي به امين انداخت او نتوانست د رچشمان جعفر نگاه كند و سرش را پايين انداخت و ناگهان حرفهاي فرمانده را به ياد آورد اين مسيررا بايد كساني بپيمايند كه كاملا" آماده مرگ باشند راهي است كه اميد بازگشت در آن كم است و علاوه بر سختي هاي راه خطر اسارت و شكنجه هم وجود دارد .
- جوابم را نداديد !
فرياد حسين خان بود كه امين را از فكر فرمانده بيرون آورد.
نكند نمي خواهيد حرف بزنيد ؟
نگهباني اسلحه در دست وارد شد .
- ببين گرگي اينها نمي خواهند حرف بزنند .
نگهبان خنده اي كرد و دو رديف دندانهاي بزرگش ديده شدند ، دستي به سبيلش كشيد و گفت :
- به حرفشان مي يارم ، حسين خان .
جلو آمد و با قنداق تقنگ ضربه اي به شكم جعفر زد ، جعفر نقش بر زمين شد و از درد به خود پيچيد ، امين به جعفر نگاه مي كرد ، مي خواست به طرفش برود كه ضربه اي از پشت به گردنش وارد شد و او را در كنار جعفر نقش بر زمين كرد .
مرد قوي هيكل ، ناگهان خنجر بزرگي را كه زير لباسش مخفي كرده بود ، بيرون كشيد و به طرف جعفر حمله ور شد . با يك دست موهاي جعفر را گرفت و با دست ديگر خنجر را به گلويش نزديك كرد ، امين چشمهايش را بست و رويش را برگرداند .
حسن خان ناگهان به صدا در آمد : خشونت نكن عمو .
و مرد خنجر به دست در همان حال بي حرك باقي ماند .
- بلند شو عمو ، بلند شو عمو ، ما را اذيت نكن .
گرگي از جاي خود بلند شد و كنار حسن خان قرار گرفت .
حالا حرف بزنيد چرا به جنگل آمده بوديد ما كه شما را دعوت نكرده بوديم ، كرده بوديم ؟
و خنده بلندي سر داد ساكت شد و با دقت به آنها نگاه كرد :
- كاوه كجاست چرا خودش نيامد ؟
امين از جايش بلند شد دست جعفر را گرفت و او را هم از روي زمين بلند كرد .
يا شايد براي آزادي دخترها و پاسدارها آمده بوديد ؟ هان ؟
جعفر و امين چيزي نگفتند .
- شما نمي دانيد هر كس به جنگل بياد ديگه بيرون رفتنش دست خودش نيست يك ياز شما مرده دو تا هم اسير شدن ديگه كسي مانده ؟ هان ؟
ضرباتي كه به در كوبيده شد جلسه بازجويي حسن خان را به هم زد مردي با عجله به درون اتاق آمد به حسن خان نزديك شد و در گوش او چيزي گفت جعفر و امين با ناراحتي به همديگر نگاه كردند وقتي چهره حسن خان را ديدند كه دارد مي خندد و سرش را تكان مي دهد فهميدند كه خبرهاي خوشي را برايش آورده اند مرد را مرخص كرد و فرياد زد :او را به داخل اتاق بياوريد .
جعفر و امين نگاهشان را به طرف در اتاق برگرداندند ، ناگهان با تعجب حسين را ديدند كه پيكر زخمي و نيمه جانش را دو مرد كشان كشان به درون اتاق آوردند .
وقتي وارد اتاق شد نگاهي به جعفر و بعد به امين انداخت و لبخند زد دو مرد دستان او را رها كردند و او روي زمين افتاد امين و جعفر به طرفش دويدند ولي دومرد با قنداق تفنگ به آنها حمله كردند حسين بار ديگر خنده بلندي كرد و گفت حالا ديگر لازم نيست حرف بزنيد همه شما به دام افتاديد يادداشتهاي شما هم به دست ما افتاده است حالا ما مي دانيم شما براي چه به جنگل آمده بوديد دو تا كشته سه تا هم اسير ديگر كسي نمانده اما شما هم مي ميريد كسي كه حرف نزند مي ميرد كسي كه به جنگل آلواتان وارد شود بايد كشته شود و ناگهان عربده اي كشيد . دو مامور مسلح وارد اتاق شدند جعفر و امين را جلو انداختند و حسين را هم كشان كشان به دنبال آنها از اتاق بيرون بردند
آنها را به طرف ميدانگاهي مي بردند كه در وسط قرارگاه قرار داشت ، در اين ميدانگاه تيرهاي چوبي بصورت عمودي در زمين قرار داشت ، آنها را به طرف تيرها بردند و هر يك را به چوبي بستند ، حسن خان در گوشه ميدان ايستاده بود و در حالي كه مي خنديد با بقيه افرادش به اين صحنه نگاه مي كرد جعفر به آسمان نگاهي انداخت سياهي شب كم كم بر طرف مي شد و جاي آن را سفيدي فجر مي گرفت .
حالا درست زماني بود كه اين سربازان با هم وعده كرده بودند كه در جاي موعود همديگر را ببينند ولي درست در همين زمان در وسط ميدان به چوبهايي بسته شده بودند كه چوبهاي مرگ ناميده مي شدند .
امين و جعفر به حسين نگاه مي كردند ، جعفر گفت : ماموريت ما شكست خورد تمام اطلاعات لو رفت ! حسين پيكر زخمي اش را كمي جابه جا كرد به آنها نگاهي انداخت و لبخند زد اما اطلاعات به قرارگاه مي رسه ما موفق شديم عمليات بزودي شروع مي شه .
اين دو سرباز قبل از مرگ به دنبال آرامش خاطري بودند كه حسين توانست اين آرامش را به آنها بدهد. سه مرد مسلح در مقابل آنها قرار گرفتند و آماده دستور شدند حسن خان دستش را بالا برد وقتي آن را پايين آورد صداي رگبار مسلسلها فضاي مخوف آلواتان را به هم زد . سه رزمنده در حالي كه به چوبهاي مرگ بسته شده بودند با زندگي وداع كردند .
· فصل يازدهم :
كاوه در محل قرارگاه بي صبرانه منتظر خبري بود كه از جانب نيروهاي شناسايي به او برسد ولي بعد از آخرين تماس ديگر از آنها خبري نداشت ، مدتي را خوشبينانه منتظر بود ولي وقتي فجر دميد و آنها تماس نگرفتند نگران شد . اين پنج نفر از بهترين بچه هاي تيپ بودند كه او آنها را به جلو اعزام كرده بود ، بچه هاي تيپ بودند كه او آنها را به جلو اعزام كرده بود بچه هاييكه هم محله اي يا همشهري او بودند و از وقتي به كردستان وارد شده بود هميشه همراهش بودند و يك لحظه تنهايش نگذاشته بودند . براي يك لحظه آرزو كرد اي كاش همراه آنها بود تا مي توانست از وضعيت آنها باخبر شود ، خود را ملامت كرد كه چرا به همراه آنها جلو نرفته است . در واقع او هميشه پيشقدم بود . هميشه در جلوي گردان حركت مي كرد و رد عملياتهاي خطرناك هميشه اولين نفر بود كه با خطر مواجه مي شد . و در واقع همين روحيه او بود كه او را به فرماندهي تيپ رسانده بود . فرمانده اي بود كه قبل از اينكه دستور دهد خود حركت مي كرد ، وقتي همه مي ايستادند او راه مي افتاد و وقتي همه زمين گير مي شدند او با شجاعت جلو مي رفت و همين خصوصيات از او شخصيتي ساخته بود كه دشمن از شنيدن نامش به وحشت مي افتاد و از نيروهايش انسانهايي شكست ناپذير كه تا آخرين قطره خون مي جنگيدند . ولي مسئله آلواتان فرق ميكرد . اين جنگل كه پشت به خاك عراق داشت از هر نظر براي دشمن امن بود و براي همين هم بود كه وقتي آنها در همه جبهه ها شكست خوردند آلواتان را به عنوان آخرين سنگر انتخاب كردند ، حسن خان فرمانده اي بود كه در اين جنگل مركز حكومتي ايجاد كرده بود كه با قدرت بر آن فرمانروايي مي كرد ، مصادره آذوقه و گله روستاييان و گرفتن جان انسانها از ابتدايي ترين امور بودند كه حسن خان آنها را جزء حقوق خود به حساب مي آورد .
محمود براي پايان دادن به آن حكومت وارد كار شده بود و نيروهايش را براي شناسايي به جلو اعزام كرده بود ولي از بازگشت آنها خبري نبود . خود را مسئول جان آنها مي دانست آيا در اعزام آنها به جلو اشتباه كرده بود ؟ آيا آلواتان و خطرهاي آن را دست كم گرفته بود ؟ اما اشتباه و عدم موفقيت هميشه وجود داشت از وقتي به كردستان وارد شده بود بارها دست به تجربه زده بود و به محاصره دشمن افتاده بود و فرار كرده بود و بارها زخم برداشته بود .
هوا كاملا" روشن شده بود و نيروها هنوز نيامده بودند وقتي كاملا" از آمدن آنها نااميد شد ناگهان روزنه نوري به سويش گشوده شد ، مردي سوار بر اسبي سياه به تاخت به سوي قرارگاه مي آمد ، سر و صورت خود را پوشانده بود و وقتي جلو مي آمد گرد و خاك را پشت سر خود به هوا بلند مي كرد . وقتي مقابل پست نگهباني قرار گرفت از اسب پايين آمد افسار را به دست گرفت و جلوتر آمد . نگهبان به او دسترو توقف داد .
- مي خواهم فرمانده تان را ببينم .
- شما كي هستيد ؟
- دوست هستم و دستار را از روي صورتش كنار زد
محمود بلافاصله او را شناخت .
چطوري كاك اينجا چه مي كني ؟
براي ديدن شما آمده ام .
خوش آمدي
ديگه منتظر نباشين !
چي مي خواي بگي ؟
ديگجه نمي يان ! وقتي كه ديدمشان يكيشان مرده بود دست و پايش كنده شده بود و دومي هم زخمي بود خواستم برم طرفشان صداي فرياد شنيدم نشستم عقب او را كه زنده بود با خودشان بردند .
بقيه چي سه نفر ديگه ؟
اما اونا فقط دو نفر بودن !
پنج نفر بودن .
خبر ندارم حتما" گرفتارشان كردن .
محمود با ناراحتي دستهايش را به هم ماليد ، از گل محمد فاصله گرفت چند قدم رفت و دوباره برگشت و مقابل او ايستاد .
او كه زنده بود ما را مي شناخت .
اما تو اونجا چه كاري مي كردي و چرا به جنگل رفته بودي .
گل محمد با عجله به طرف اسبش رفت افسارش را به دست گرفت و به طرف در خروجي پادگان به راه افتاد .
محمود دنبالش رفت و او را متوقف كرد گل محمد در چشمان فرمانده نگاه كرد و وقتي فرمانده را ديد كه منتظر جوب است گفت : سمن گل براي نجات سمن گل رفته بودم .
- خوب
- خيلي نزديك شده بودم
- مي تونستي نجاتش بدي ؟
- شايد مي تانستم شايد هم نه !
- پس چي شد ؟
- به بقيه فكر كردم كاك ، اگر هم نجاتشان مي دادم تو راه نفله مي شدند راه سخته خيلي سخت زنها طاقتش را ندارند !
محمود با ناراحتي گفت :
- برگشتيم سر جاي اول .
گل محمد به طرف فرمانده آمد دستش را به طرف شانه او دراز كرد و او را تكان داد و گفت :
- مي تانم ببرمتان كاك .
و بعد اضافه كرد :
- آلواتان را از كف دست هم بهتر مي شناسم ، قرارگاهشان توي گودي قرارداره ، اطرافش هم درخت بزرگه با ماشين نمي شه رفت بايد بي سر و صدابهشان نزديك شد بادي غافلگيرشان كرد بايد منتظر بود منتظر يك شب كه تاريك باشه تاريك تاريك .
· فصل دوازدهم:
بلافاصله بعد از اينكه محمود و نيروهايش از مرخصي برگشتند . آماده باش صددرصد اعلام شد . او نيروهاي تيپ ويژه را به مرخصي فرستاده بود هر چند بسياري از آنها تمايلي به رفتن نداشتند و به ماندن در منطقه اصرار مي ورزيدند ولي محمود آنها را وادار كرده بود كه اين مرخصي را بپذيرند و مدتي را به شهرشان بروند چرا كه او به تجربه دريافته بود معمولا" بعد از هر عملياتي تعدادي از نيروها براي هميشه از جمع آنها جدا مي شدند و راه سفر ابدي را در پيش مي گرفتند بنابراين آخرين وداع با خانواده شهر و دوستان امر لازمي بود كه فرمانده هم آن را برخود لازم مي ديد و هم اينكه آن را بردوستانش واجب كرده بود .
محمود هم به شهرش رفت به مشهد ، هنگام زيارت دستها را به ضريح گره زد و با خود انديشيد كه اين ممكن است آخرين ديدار باشد ، اشك ها مي آمدند و مي آمدند و قلب و دلش را شستشو مي دادند . وقتي به نماز ايستاد يكي از دو پيرزي را از خداوند طلب كرد : يا پيروزي بر دشمن يا شهادت در راه خدا .
شهادت به همان اندازه برايش شيرين بود كه پيروزي و براي رسيدن به آن لحظه شماري مي كرد و از اينكه دوستانش د راين امر بر او سبقت گرفته بودند به آنها غبطه مي خورد ، فكر مي كرد شهادت نزديك ترين راه رسيدن به خداست .
آيا اين آخرين حضورش در شهر بود ؟ شايد آري شايد هم نه كردستان منطقه خطرناكي بود كه هر لحظه احتمال خطر وجود داشت و احتمال كشته شدن .
ا زحرم به طرف خانه به راه افتاد ، با دقت به در و ديوار شهر نگاه مي كرد گويي آخرين نگاهي است كه به شهر مي اندازد به خانه رفت همسرش در آستانه در منتظر او بود به او نگاهي انداخت لحظات با او بودن را زياد به بايد نمي آورد . بعد از ازدواج جبهه و ماموريت هاي طولاني فرصتي براي تجربه كردن اين نوع زندگي به او نداده بود ، شايد به طور طبيعي دوست مي داشت لحظات بيشتري را با همسرش بگذراند و لحظات شيريني براي او و خودش بيافريند ، غير از ساعات كار بقيه وقتش را در خانه بگذراند با همسرش گرم صحبت شود و ساعاتي را بيرون خانه به گردش و تفريح بپردازد ، آيا اين كاملا" طبيعي نبود ؟ رفتاري است كه از همه مردهاي متاهل سر مي زد و لازمه يك زندگي خانوادگي است اگا اگر چنين مي كرد و به اين امر مشغول بود با كردستان و مشكلاتش چگونه كنار مي آمد ؟
به دختر كوچكش نزديك شد و او را در آغوش كشيد ، اما بزودي از او جدا شد يك سال و نيمه بود و از بدو تولدش فقط دو بار او را ديده بود و اين بار سوم بود ، به چهره اش نگاهي انداخت ، دوباره ميلي شديد به در آغوش كشيدنش د رخود احساس كرد به او نزديك شد و سخت در آغوشش كشيد اما اين بار هم به سرعت از او جدا شد . هر چند ميلي شديد براي اين كار در خود احساس مي كرد ، عطشي شديد كه تمام پدران نسبت به بچه هايشان داشتند ، اما مي ترسيد زياد به او نزديك شود و بدنش را لمس كند ، مبادا بويش وجودش را پر كند و در لحظات خطر ، لحظاتي كه بايد بدون هيچ گونه وابستگي به خاك فكر به آسمان باشد ، دلسبته شود . زمين گير شود و نتواند جلوتر برود ، سعي كرد خطوط چهره اش را فراموش كند و صورت معصومانه اش را به خاطر خدا از ياد ببرد تا مبادا در هنگامه نبرد آنگاه كه شعله جنگ زبانه مي كشد و مرد را به سوي خود مي خواند ، فرزندش او را به سوي خود بخواند و در اين امتحان بازنده شود .
اما داستان پدر پيرش داستان ديگر بود ، او هميشه مشوق او در اين راه بود ، از زمان مدرسه يا آن هنگام كه به درس طلبگي مي رفت هميشه او را تشويق كرده بود به راهي برود كه خداوند را از خود خشنود بسازد ، اما حالا پدر در مغازه اي كوچك د رمحله اي متوسط تنها بود و بيش از هر زمان به وجود او در كنار خويش احتياج داشت ولي چگونه مي توانست به او بگويد كه بماند د رحالي كه خودش او رابه رفتن تشويق كرده بود و پيشاني بندي به رنگ خون به پيشاني اش بسته بود ، مي دانست پدر هيچگاه از او چنين درخواستي نخواهد كرد ، آنگاه كه در چشمانش نگاه مي كرد بيش از هر زمان او را خسته مي يافت و محتاج كمك . اما چگونه مي توانست به او كمك كند ؟ وقتي بار ديگر در چشمانش نگاه كرد ، حرفهاي او را به ياد آورد ، حرفها و سفارشهايي كه بسيار كوتاه بودند :<< فرزندم هيچگاه به استقبال ظالم نرو و هميشه در زندگي لقمه حلال بخور .>>
قسمت اول اين سفارش را زماني به او گفته بود كه محمود قصد داشت به اتفاق دوستانش از مدرسه به استقبال شاه برود و بدينوسيله ورودش را به مشهد خير مقدم بگويد و قسمت دوم هم مربوط به زماني بود كه او بالغ شده و به فكر پيدا كردن شغل افتاده بود و لي انقلاب براي او كاري بوجود آورده بود كه شايد هيچگاه تصورش را نمي كرد ، عشقي كه او را به روستاهاي دور افتاده كردستان ميكشاند و در مواجهه با مرگ قرار مي داد ، مشغله اي كه برايش نان و آب و رفاه و آسايش به همراه نداشت ، بلكه هر چه بود زخم بود و جراحت و سختي . سختيهايي كه آنها را به جان مي خريد و براي استقبال از آنها رنج سفر را بر خود هموار مي ساخت .
فصل سيزدهم:
لحظه موعود بالاخره از راه رسيد جنب و جوش زيادي تيپ ويژه شهداء را فرا گرفت ، و نيروها آماده عمليات شدند ، مقصد آلواتان بود و براي حمله به اين جنگل سياه فرمانده فقط منتظر يك فرصت بود يك شب شبي كه تاريك باشد ، تاريك تاريك ، همانطور كه كاك گفته بود . دشمن با قدرت مدت چهار سال تمام جنگل را در اختيار داشت و د راين مدت به هيچكس اجازه نزديك شدن نداده بود ، فرمانده دنبال راه حلي بود كه اين كانون ناامني را از بين ببرد ولي همه از حل اين معما ابراز نااميدي مي كردند و آلواتان كم كم به افسانه شكست ناپذيري تبديل مي شد كه ياد آن در دلها رعب و و حشت مي ريخت .
آزادي اين جنگل و ارتفاعات اطراف ا زمدتها قبل در دستور كار اين فرمانده جوان قرارداشت و اسارت چهار دختر روستايي و در خطر بودن جان ده پاسدار ، حالا شرايطي را بوجود آورده بود كه بايد تصميم نهايي را مي گرفت اما اين بار او مي توانست روي كمك گل محمد كه منطقه را به خوبي مي شناخت هم حساب كند ، اگر مي توانست آنها را غافلگير كند ، همانطوري كه گل محمد گفته بود موفقيت تضمين شده بود و لي براي غافلگيري آنها بايد نقشه اي مي كشيد . نقشه اي كه كامل و حساب شده باشد .
به نقشه بزرگي كه روي ديوار اتاق فرماندهي قرارداشت نزديك شد ، آخرين باري كه حسين و يارانش را ملاقات كرده بود در همين اتاق بود . مسعود درست زير همين نقشه ايستاده بود و آمادگي خود را براي مرگ اعلام كرده بود و بعد از او چهار نفر ديگر هم داوطلب شده بودند و حالا جاي هر پنج رزمنده خالي بود . او براي آنها كه با شجاعت به استقبال مرگ رفته و براي هموار كردن راه پيروزي مشكلات را به جان خريده بودند ، احترام قائل بود و براي همين وظيفه خود مي دانست كه راه آنها را ادامه دهد . به نقشه نزديك شد ، محورهاي مختلفي كه براي رسيدن به جنگل بر روي نقشه قرار داشت مورد ارزيابي قرار داد ، بايد طوري عمل مي كرد كه نيروها در جنگل به دام بيفتند . و براي همين به فكر تقسيم نيروها افتاد . حمله از دو محور آغاز مي شد ، قسمتي از نيروها از سمت سردشت حركت مي كردند و گروه دوم هم از شهر پيرانشهر و اين دو نيرو در جنگل به هم مي رسيدند . بعد از اينكه فرمانده برنامه خود را با معاون عملياتي در ميان گذاشت و با اطلاعاتي كه گل محمد به او داده بود آنها را كامل كرد ، معاون فرمانده نقشه را حساب شده و بدون ارزيابي كرد و آمادگي خود و نيروهايش را براي شروع عمليات اعلام كرد .
فصل چهاردهم
غروب که از راه رسید، نیروها کاملاً آماده حرکت شدند، همگی با تجهیزات کامل سراپا مسلح. جلوداران پرچمها را بدست گرفتند و پیشاپیش نیروها مستقر شدند، این پرچمهای پیروزی معروف بودند. در بیرون پادگان اتوباوسها با گِل استتار شده و منتظر نیروها بودند، کامیونها هم که برای انتقال اسبها و قاطرها به منطقه مورد نظر آمده بودند در بیرون پادگان انتظار می کشیدند.
فرمانده در حالی که پیشانی بند سرخی به پیشانی بسته بود در جیپ مخصوص فرماندهی نشسته بودو نیروها و تدارکات آنها را مستقیماً زیر نظر داشت. گوشی بی سیم را بدست گرفت و اولین تماس را با معاون خود برقرار کرد. او مسوولیت شروع عملیات از شهر سردشت را بعهده گرفته بود. هدف عملیات، آزاد سازی جاده پیرانشهر به سردشت، آزاد سازی جنگل آلوتان و ارتفاعات اطراف آن بود. وقتی معاون فرمانده آمادگی خود را اعلام کرد کاوه کلماتی از قرآن را زمزمه کرد و دستور حرکت داد. نیروها بلافاصله درون اتوبوسها جای گرفتند وکامیونهای حامل اسبها و قاطرها که مهمات بر پشت آنها قرار داشت نیز حرکت را آغاز کردند.
حالا دیگر فرماند و نیروهایش در جاده ای قدم می گذاشتند که مدتها منتظرش بودند و به راهی می رفتند که آرزوی قلبی آنها بود. خودروهای تامین که با تیربارهای سنگین مجهز بودند برای جلوگیری از کمین دشمن در پیشاپیش نیروها و انتهای ستون حرکت می کردند و جیپ فرماندهی بعد از ماشین محافظ جلو قرار داشت.
شب تاریکی بود و غیر از روزنه های نوری که از خانه های روستائیان به بیرون می تابید چیزی دیده نمی شد، جاده در سکوت و خلوت همچنان به پیش می آمد و رزمندگان بی صدا به انتهای آن چشم دوخته بودند.
جاده که به پایان رسید نیروها بلافاصله از اتوبوسها پیاده شدند، دیگر امکان پیشروی با وسیله نقلیه فراهم نبود، کوهی بزرگ میسر رزمندگان را مسدود کرده و آنها مجبور بودند با پای پیاده مسیر باقی مانده را طی کنند، صف طویل رزمندگان بلافاصله شکل گرفت، پیشانی بندها بر روی پیشانی ها قرار گرفت و قطار فشنگها بسته شد و بدینوسیله حرکت به سمت آلواتان آغاز شد.
بعد از اینکه رزمندگان کوه اول را پشت سر گذاشتند باران به شدت شروع به باریدن کرد، رعد و برق در فضای کوهستان می پیچید و ابرهای ...
فصل پانزدهم
باران همچنان می بارید، صدای مهیب رعد وبرق درون جنگل می پیچید وگاه به گاه اعماق آن را روشن می کرد، گل محمد و نیروهای ویژه بعد از طی مسافتی به اطراف قرارگاه رسیدند، صدای ساز و دهل از سمت اردوگاه دشمن به گوش میرسید،گل محمد دستور توقف داد، نیروها برجای خود ایستادند و به صدایی که از سوی قرارگاه می آمد گوش دادند، صدای ساز وآواز بود.
گل محمد بار دیگر دستور حرکت داد بعد از طی مسافتی دیگر حالا او و نیروهایش پشت تپه کوچکی قرار داشتند که می توانستنددرون قرارگاه را ببینند.
ظاهرا جشن شروع شده بود، فضای داخل قرارگاه با چراغهای زیادی روشن شده بود وعده ای زیر نور این چراغها به رقص و پایکوبی مشغول بودند، در سمت چپ سایه بان بزرگی که با تیرهای آهنی وبرزنت برپا شده بود قرار داشت، در زیر این حفاظ چهره قرمز وخندان حسن خان دیده می شد که «گرگی» با خنجر مخصوص کنار او ایستاده بود.
از دخترها خبری نبود، پاسدارهای اسیر هم دراین مجلس دیده نمی شدند، اما در کنار حسن خان چهار صندلی دیده می شد که کاملا خالی بودند، دوتا سمت راست و در سمت چپ هم دو تای دیگر.
چند مامور مسلح در اطراف پادگان مراقب اوضاع بودند و عده ای هم در حالی که اسلحه ها را به گردن انداخته بودند کف می زدند، و می خندیدند، حسن خان هر از گاهی خوشه های انگور را از ظرف بزرگی که در مقابلش قرار داشت بر می داشت و به دندان می کشید، جشن به اوج خود رسیده بود و رقص و پایکوبی همچنان ادامه داشت با اشاره حسن خان، جمعیت درحال رقص، از رقصیدن باز ایستادند، گرگی از جایگاه مخصوص پایین آمد و به سمت زندان پیش رفت، گامها را به سرعت بر می داشت و سبیلهای کلفتش را تاب می داد، تمامی چشمها به طرف زندان خیره ماند. چند لحظه گذشت و او از زندان بیرون آمد، تنها نبود، کسی را جلو انداخته بود و با قنداق تفنگ به او ضربه می زد.
مردی بود باریش پرپشت و ابروهای کشیده، دستهایش از پشت بسته شده بود، و با هر ضربه که از پشت به او وارد می شد به زمین می افتاد، چند قدم جلو آمد و دوباره ایستاد قنداق تفنگ مجبورش می کرد باز هم حرکت کند، همه در سکوت به این صحنه نگاه می کردند، حسن خان نگاه می کرد و
می خندید، پاسدار اسیر چند قدم دیگر هم جلو آمد و بعد در مقابل حسن خان متوقف شد. پشت سر او یکی از چهار دختر روستایی را هم از اتاقی که نزدیک زندان بود خارج کردند، لباسهای زیبایی به تن او کرده بودند و سرش را با روسری بزرگی که شرشره های رنگارنگ در اطراف آن دیده می شد پوشانده بودند، پاهای کوچکش درون گل ولای میدان فرو می رفت و به زحمت جلو می آمد، گل محمد یک لحظه از جایش بلند شد، نمی توانست صورت دختر را از این فاصله دور تشخیص دهد، وقتی به یاد سمن گل افتاد، اسلحه اش را در دست فشرد و قدمی به جلو برداشت یکی از نیروها دستش را گرفت و او را مجبور کرد که بنشیند. دندانهایش را روی هم فشرد و نشست.
دو مرد مسلح دراطراف دختر حرکت می کردند، و با اشاره آنها او هر لحظه قدمی به جلو بر
می داشت، چهره دخترک روستایی به زیبایی آرایش شده بود ولی چشمان نگرانش این زیبایی را تحت تاثیر قرار داده بود، با اشاره یکی از نگهبانان چند قدم دیگر هم جلوتر آمد و قبل از اینکه به پاسداری که درجلو او قرار داشت ، برسد متوقف شد.
باران حالا کمتر شده بود و قطرات ریز آن بر روی سرو صورت دخترک و همچنان روی ریش پر پشت مرد اسیر می درخشید. دستهای مرد همچنان از پشت بسته شده بود. ضربه تفنگی که به پشتش خورد، پاهایش را خم کرد و ضربه پایی که پهلویش را نشانه رفته بود او را نقش بر زمین کرد. گرگی به او نزدیک شد، یقه پیراهنش را گرفت و اورا بر روی زمین کشید، وقتی مقابل گودال کوچکی که از آب باران پر شده بود رسید متوقف شد، دستهای بسته امکان هرگونه عکس العملی را از این رزمنده گرفته بود، مرد غول پیکر نشست و زانوایش را روی سینه او قرار داد، موهایش را با یک دست گرفت و با دست دیگر خنجری از زیر لباسش بیرون کشید و به حسن خان نگاه کرد ، مرد اسیر در همین حال چشمان سیاه ودرشتش را باز کرد و به آسمان نگاهی انداخت وکلماتی را زیر لب زمزمه کرد و بعد چشمانش را بست، با اشاره حسن خان بار دیگر صدا ی ساز و دهل فضای قرارگاه را پر کرد و در همین لحظه هم خنجر « گرگی» بکار افتاد و رگهای گلو در یک لحظه بریده شد، خون سرخ وگرم در حالی که بخار از آن خارج می شد، با فشار به طرف گودال پاشیده می شد و در میان گل ولای مسیری باز
می کرد و به اطراف جاری می شد، مرد اسیر چند بار با شدت گل ولای را با کف پا عقب زد و بدنش که حالا سر در بدن نداشت چندبار بالا و پایین رفت، آخرین نفسها که بالا آمد کم کم آرام شد و پاها دراز شدند، حالا فقط گه گاهی تکان مختصری می خورد و خونهای لخته شده را دوباره به حرکت
می انداخت.
وقتی کاملا بی حرکت ماند، دو مرد مسلح سعی کردند دختر روستایی را به او نزدیک کنند ولی دخترک از نزدیک شدن به آن جنازه وحشت داشت، سعی می کرد به طرف عقب فرار کند ولی دستهای قوی او را می گرفتند و دوباره به صحنه نزدیک می کردند، آنها اصرار داشتند که او را از روی جسد بی سر که میان گل و لای افتاده بود عبور دهند، وقتی تلاشهایش عاقبت بی فایده ماند دومرد او را با قدرت به جنازه نزدیک کردند، دخترک چشمهایش را بسته بود، مردها او را به جسد نزدیک کردند، دخترک چشمهایش را بسته بود، مردها او را به جسد نزدیک کردند و وقتی پاهایش را بر روی رگهای بریده قرار دادند از آنجا دورش کردند، به جایگاه که نزدیک شد حسن خان دستش را کشید و او را کنار خود نشاند.
گل محمد و دوستانش از دور شاهد ماجرا بودند، هر چند جزئیات آن را از نزدیک نمی دیدند ولی
می توانستند تصویری از آن را در ذهن خود بسازند.
درنگ جایز نبود، هر لحظه تاخیر برابر بود با مرگ یکی از پاسدارها،گل محمد گوشی بی سیم را بدست گرفت و در حالی که دندانهایش را با نفرت به هم می فشرد به فرمانده اطلاع داد که می تواند عملیات را آغاز کند.
فصل شانزدهم
وقتی اولین خمپاره های نیروهای تیپ ویژه قرارگاه ضد انقلاب را زیر آتش گرفت ، دومین پاسدار هم سر بریده شده بود. او را مثل پاسدار قبلی به وسط میدانگاه آورده بودند و گرگی با خنجر به جانش افتاده بود و بعد دومین دختر روستایی را هم از روی جنازه عبور داده بودند و حالا این دختر هم کنار حسن خان نشسته بود.
نیروهای نفوذی تیپ در اولین قدم، موتور برق بزرگی که مسئولیت روشنایی قرارگاه را بعهده داشت با دینامی منفجر کردند و لحظه ای بعد خمپاره ها در ا طراف قرارگاه فرو ریختند.
حسن خان فرمانده ضد انقلاب دقایقی بعد، توانست بر دستپاچگی خود غلبه کند و اینک در اتاق مخصوص ، دستورات لازم را به افرادش میداد. از اینکه این بار غافلگیر شده بود، خود را ملامت
می کرد، اکثر نیروها را برای شرکت در جشن از اطراف جنگل جمع کرده بود و به بسیاری از آنها هم اجازه داده بود که آزادانه بخورند و استراحت کنند.
او دستور داد با خمپاره های سنگین اطراف جنگل را بکوبند، قبضه های آرپی جی 7 هم بی هدف در میان درختان شلیک می کردند و رگبار اسلحه ها بدون اینکه هدف مشخصی را در تاریکی شب ببینند، دیوانه وار شلیک می کردند. حجم آتش دشمن شدید بود و نیروهای تیپ به سرعت زمین گیر شدند، این نیروها غیراز خمپاره های شصت میلیمتری و قبضه های آرپی جی، اسلحه سنگین دیگری نداشتند. بُعد مسافت و طولانی بودن مسیر وکوهستانی بودن منطقه، امکان حمل قبضه های سنگین را از بین برده بود، بنابراین رزمندگان تنها با نفوذ به اطراف قرارگاه می توانستند از اسلحه های سبک خود استفاده کنند.
محمود نیروها را تشویق کرد که به سمت جلو حرکت کنند، اما آتش سنگین دشمن آنها را زمین گیر کرده بود، مقداری از راه را بصورت سینه خیز جلو رفتند، اما بوته زارها و درختچه ها مانع از حرکت بودند، تعدادی از نیروها در این آتش بازی دشمن زخمی شده و عده ای هم به شهادت رسیده بودند، فرمانده چاره ای جز نفوذ به داخل قرارگاه نداشت. اگر در اطراف باقی می ماند . مرگ دسته جمعی نیروها اجتناب ناپذیر بود. هر گونه عقب نشینی هم غیر ممکن بود، برگشتن به عقب برای نیروهایی که کیلومترها ازمیان کوهستان و جنگل گذشته اند، امر غیر ممکنی بود و همچنین اتمام آذوقه ومهمات امکان هرگونه عقب نشینی رااز بین می برد. معاون فرمانده طی تماسی اعلام کرد که به اطراف جنگل رسیده و با دشمن درگیر شده است، اما شمار تلفات نیروها را بالا اعلام کرد، فرمانده به او دستور داد با نیروهای باقی مانده به طرف قرارگاه حرکت نماید و به هر صورت راهی برای نفوذ به داخل آن پیدا کند.
نیروهای حسن خان درون سنگرهای بتونی به شلیک خود ادامه می دادند، گل محمد و دوستانش توانستند بعد از انفجار موتور برق قرارگاه، قسمتی از مهمات دشمن را نیز که درون سنگری در گوشه پادگان قرار داشت با چند نارنجک منفجر کنند.
نیروهای محمود وقتی آتش ناشی از انفجار انبار مهمات را مشاهده کردند، فریاد پیروزی سردادند و به سرعت به طرف دشمن پیشروی کردند، اما بعلت شدت آتش متوقف شدند. تیر بار سنگینی که از سنگر بتونی به طرف آنها تیراندازی می کرد امکان هر گونه عکس العملی را از آنها می گرفت، در چنین شرایطی باید کسی به سنگر نزدیک می شد وآن را خاموش می کرد ولی همه نیروها به زمین چسبیده بودند و نمی توانستند سر را از روی زمین بلند کنند، ناگهان یک نفر حرکت به سمت سنگر را آغاز کرد، مسافتی را سینه خیز رفت و بعد خودش را به کناری کشید و قبل از اینکه تیر بار چی متوجه او شود ، خودش را به سنگر بتونی رساند، تیر بار چی همچنان شلیک می کرد، مرد حالا درست زیر لوله تیربار ایستاده بود، نارنجکی را از جیبش خارج کرد و ضامن آنرا به دندان گرفت، نارنجک را که از توی دریچه به داخل پرتاب کرد از سنگر فاصله گرفت، وقتی سنگر منفجر شد، نیروها توانستند در نور حاصل از انفجار چهره فرمانده را ببینند که به سرعت از آنجا دور می شد با انفجار سنگر بتونی، صدای الله اکبر در فضای آلواتان پیچید، این تکبیر علامت پیروزی بود، تعدادی از نیروها به داخل قرارگاه نفوذ کردند.
حالا دیگر جنگ تن به تن شروع شده بود، هیکل تنومندی که ناگهان در مقابل کاوه قرار گرفت با ضربه سر نیزه ای که دریافت کرد به درخت مقابل چسبید، محمود د رجلو حرکت می کرد و نیروها را به پیش می برد، معاون فرمانده هم با نیروهایش به محل قرارگاه رسید، دشمن چاره ای جز عقب نشینی نداشت، انبار بزرگ مهمات دشمن هم با شلیک گلوله ی آر. پی . جی به نابودی کشیده شد و حالا زمان نفوذ به سنگر فرماندهی دشمن بود ، سنگری بود بزرگ با دیوارهای بتونی که از هر دریچه آن تیر باری به سمت روبرو شلیک می کرد نزدیک شدن به این سنگر آسان نبود، گل محمد پیش قدم شد که به آنجا نزدیک شود ولی فرمانده نمی خواست او را در این شرایط از دست بدهد و به او دستور داد به طرف زندان برود، گل محمد اطاعت کرد ، او باید سمن گل و زندانی های دیگر را پیدا می کرد.
معاون فرمانده بلافاصله از محمود رخصت طلبید، آر . پی.جی را بدست گرفت و به طرف سنگر فرماندهی دشمن خیز برداشت، محمود میخواست او را در نیمه راه متوقف کند ولی بی فایده بود، او بیشتر مسیر را طی کرده بود، وقتی ندای الله اکبر را سرداد، گلوله اش را هم به سمت سنگر شلیک کرد ، قسمتی از سنگر فرو ریخت اما خودش با گلوله ای که به سینه اش خورد از پای درآمد. فرمانده فقط توانست در آخرین لحظات چشمان او را ببندد و پارچه ای بر روی صورتش بکشد .
سه نفر دیگر به سمت سنگر حرکت کردند، دو نفر قبل از اینکه موفق به شلیک گلوله هایشان شوند به خاک افتادند، اما نفر سوم توانست قسمت دیگری از این سنگر عظیم را فرو بریزد. نفوذ به داخل سنگر آغاز شد سنگری بود با اتاقهای تو در تو که در زیر زمین ادامه می یافت . سر نیزه یکی از افراد دشمن شکم رزمنده ای را که در جلوی نیروها حرکت می کرد درید و دل و روده او را بیرون ریخت ولی رگباری که بسوی او گرفته شد ، او را بدست مرگ سپرد.
صدای تیر اندازی در محوطه جنگل کم کم فرو کش کرد و حالا جنگ فقط در سنگر فرماندهی دشمن ادامه داشت. کاوه و نیروهایش حالا در این سنگر عظیم بدنبال حسن خان می گشتند و امیدوار بودند قبل از فرار او را دستگیر کنند و بدینوسیله به ماجرای آلواتان پایان دهند. وقتی جلوتر رفتند، در آخرین سنگری که در دل زمین قرار داشت او را یافتند، کاملا تنها بود وآماده می شد که از راهی مخفی به داخل جنگل فرار کند ولی اسلحه هایی که ناگهان به طرفش گرفته شد، فرصت فرار را از او گرفت.
او را از مخفیگاهش خارج کردندو به وسط میدانگاه آورند ، گل محمد همراه با سمن گل و دخترها از راه رسید، و نیروهای دیگر هم با پاسداران اسیر به میدانگاه آمدند. در گوشه ای، جنازه مردی غول پیکر به چشم می خورد، فرمانده به او نزدیک شد ، جنازه گرگی بود، درجنگ تن به تن کشته شده بود تیغه سر نیزه از شکم تا گلویش را دریده بود و چشمها و دهانش همچنان بازمانده بود، حسن خان با دستهای بسته به او نگاه می کرد، صورت قرمزش حالا به زردی می زد.
محاکمه خیلی سریع و مختصر برگزار شد و بعد او را به طرف چوبهای مرگ بردند، همانجایی که انسانهای زیادی را بدست مرگ سپرده بود، با طنابی او را به اولین چوب بستند، او دیگر نمی خندید و با چشمهای برآمده فقط به جلو نگاه می کرد گروه مسلح در مقابلش قرار گرفت و آماده دستور شد، چند لحظه بعد صدای رگباری در فضای جنگل شنیده شد، فرمانده به آسمان نگاهی انداخت، خورشید بیرون آمده بود و ابرهای سیاه به سرعت آسمان آلواتان را ترک می کردند.