ارغوانی بر خاکريز
نام کتاب : ارغوانی بر خاکريز
نويسنده : سيد محمد صادق موسوی گرمارودی
به کوشش : معاونت فرهنگی پژوهشی بنياد شهيد استان خراسان
ناشر : نشر شاهد
طرح روی جلد : امير خيرانديش
تيراژ : سه هزار نسخه
چاپ اول : پاييز 1378
در دامنة كرانههاي قلههاي سرافراز زاگرس، بر بستري از چمنهاي خودرو كه جاي جاي بر لبة جويبارهاي خرد ميتوان سراغشان را يافت، دراز كشيده بود و چشمبند ستارگان شب بود.
سير سيركها سمفوني شب را اجرا ميكردند. از عمق درهاي كه در دست راست خويش داشت، صداي گذران آب رود خانه مثل همهمهاي خواب آلود با نسيم هرزه گرد شب خود را به ارتفاعات ميكشيد. صدايي پر از راز و رمز و خيال برانگيز، برخاسته از ساية درهاي كه شب عمق آنرا سياهتر مينمود.
رشته نور باريك ستارگان و راه شيري آسمان، گرد بهت بر دامنهها ميپاشيد، مثل يك مهتاب در پس ابر مانده، يال كوهها و دامنههاي شمالي را روشنتر ميكرد وشكستگي صخرهها و ژرفاي درهها را كورتر. مرغ شباهنگي از رديف درختان صف كشيده بر لب جوئي كه به يقين دهكدهاي را در دامنة دشت سيراب ميساخت، ميخواند. زنگ صداي اين شب آويز تنها، او را تا ابديت آسماني كه بر بالاي سر داشت، پرواز ميداد. دراز كشيده بود و چشم بند ستارگان شب بود، هزاران هزار ستاره در كاسة واژگون آسمان مثل الماسهاي پراكندة بيترتيب، او را بسوي خويش ميخواندند.
چنان ساكت در اين مجموعة گسترده همراز طبيعت شده بود كه گويا صداي تسبيح جماد و نبات را در جان داشت و آن را ميشنيد.
باد شبانه، سرد و دلچسب موهاي پريشان ريخته بر پيشانيش را به بازي گرفته بود، مبهوت اين همه عظمت، پايي در ملك و انديشهاي در ملكوت داشت. نه متوجه گذشت زمان بود و نه خود را بياد داشت. از آن لحظات بيتب و تاب كه معمولاً نقطههاي عطف زندگاني آدمي است، او را در خويش، از خودش بيگانه ميكرد. لحظاتي كه انسان با ابديت پيوند ميخورد. ازل و ابد را يكجع دارد. فارغ از زمان و مكان، آنسويتر از جريان سيال بودن و زيستن و خود نگريستن، گامي بسوي ناكجا دارد.
تا آنجا كه چشم ميتواند به بيانتهايي آسمان بنگرد، رفته است. ستارگان را در مشت دارد و خلأ را در چنگ. آنجا ديگر نه بالايي است و نه پاييني، نه چپي و نه راستي، نه وزني، نه احساس بودني، در ابديتي ايستاده است كه نه آغازي دارد و نه پاياني، نه رفعتي دارد و نه حضيضي، نه رنگي بخود ميگيرد و نه عطري، از بام عقل بر يالهاي عشق، فراتر رفته است.
معلق است بي آنكه معلق باشد، بالاست بي آنكه بالايي شد، خاشع است بدون خشوع عقلاني، رهاست با قفس، محصور است در حرمت بيخويشي، جلال فهم است بدون جمال عقل، بر قلههاي روح بر آمده است، نه جهانيست و نه لامكاني، سترون است همراه بالندگي، بالنده است در متن سكون، سر تاپا حركت است در بهت سكوت، فرياست در حنجرة زخمي خاموشي.
در آن هنگامة نابهنگام، هر شيئي هزار رنگ است و بي رنگ است. همانگونه كه اگر بر بام افلاك بر آيي و بر هيچستان آنسوي بنگري، رنگ چشمان خود را در چشم داري نه رنگي در چشم.
دراز كشيده بود، بيحركت و مردمك ساكن چشمها بر بام آسمانها مينگريست و تراشة الماسهاي ستارگان را در روشن ديدگان داشت. در عمق خاطرات غبارآلودش صداي آن به سفر رفته را هنوز بگوش داشت كه در پشت خاكريز اول وقتي شعلة منورها ميشكفت، گفت :«هر دو عالم يك فروغ روي اوست».
و اينك آن فروغ مجلل ابدي، آستانة مطهر عشق را سلوك روحي مجرد ساخته بود. بر شيب دامنهاي از ارتفاعات زميني، جسمي يكتا شده با يكتايي در حيرت سكون، هيمنة جهاني را با خود به ارمغان ميآورد؛ با آنكه خود ارمغاني بود كه در بازارهاي عشق به حراج و يغما رفته بود.
يكي از وراي آسمانها او را ميخواند. صدا در صحراي ساكت سينة او پژواكي شنيدني داشت. مثل دم و بازدم ميشنيد و تكرار ميشد. او نبود كه جواب ميگفت؛ يكي در اندرون خستة او مثل كوهساري در مقابل رعد، صدا را در زواياي وجودش ميگرداند و باز ميداد.
سيري در آفاق و انفس داشت، بي آنكه مشاهدهاي داشته باشد. با خويش مترنم بود، بيآنكه زمزمهاي داشته باشد. او نبود كه ميخواند و او نبود كه جواب ميگفت و او نبود كه ميشنيد.
بر بستري از سبزههاي شبنم زدة خيس سرد كه طراوت بهار و خنكاري شبانة كوهساران را در خود داشت، به ماهيتي ميانديشيد كه تا آن لحظه برايش بيگانه بود. با اينكه در مييافت آشناترين با زندگاني او همين ماهيت بوده است.
تصويري در پشت آينه روباروي خويش، ابديتي ساخته شده از دو آيينة متقابل و تسلسل تصوير، وحدت و كثرت در يك جلوة مشهود و او هميشه از اين دو آيينه، خود را ديده بود نه آيينه را و اينك چشم در چشم خويش به هويت آيينه مينگريست، نه به تصوير خويش و آينهها نمودار ميشدند، نه تصويرها و اينك آيينهاي در برابر آيينهاي و ابديتي كه با تمامي ابعادش نه بعد داشت و نه حجم و فهم از دريچة تجربه ميگذشت و به ارزشهاي جديدي دست مييازيد كه در آنجا ميتوانست قبري، باغي باشد به وسعت چشم اندازهاي مراتع صحراي قرهقوم و ميتوانست حفرهاي باشد كه با همة فراخي به تنگناي سوراخ سوزني كه نخ از آن در نميگذرد.
اين كدامين حقيقت روشن بود كه واقعيتهاي دنياي او را به شيوههايي بديع آذين ميبست و در اين آيينه كاري شبستان بينش او، كوهي در مردمك چشمي جاي ميگرفت و كاخي در وسعت دشتهاي گسترده نميگنجيد. چنان مبهوت بود كه همة هوشياري جهاني را با خود داشت و چنان از هوشياري به عجز رسيده بود كه عجز، سلوك شناخت حقيقت براي او شده بود.
چون از راه فرومانده بود، اينك نوبت دلالت ميرسيد. چون از خويش بريده بود، آيينة بيتصوير، حقايق را منعكس ميساخت. چون از چگونگي جدا شده بود، آغاز چراييهاي جاودانه بود.
چشم در چشم ستارهها، انوار اين گل ميخهاي سيمين سقف آسمان را ميبلعيد، چنانچه گويي ستارهاي است در مقابل ستارهاي، مستنيري در مقابل منيري كه ميرفت خود منير شود.
شب رداي نجابت نماز گزاران و بيداران آگاه است. ساتر زخمهاي كهنه و مرهم تنهاييهاي شيرين است. شب و شهادت و شراب طهور آسماني، شمشير و شمع، از هفت درياي بيزنهار ميگذشت با گردابهاي هول در پيش. از هفت اقيانوس طوفان گذشته بود، با اندوه همه پاكيهاي غريب در عصر يخ بندان عاطفهها بر دوش. شميم معطر «نفس الرحمن» ميوزيد. جاني در پروازي به عمق، در بيانتهايي دانستن و فهم و شعور متزايد بيخويش، مثل شعلة هيزمي بر شعلة هيزمي ديگر و افروزش آتش از بهم پيوستن شرارههايي يك مجموعه سوختن وبالاخره در اوج يك لهيب، يك فروزش ابدي، بسوي عمق آيينهها و نفوذ به دنياي آنسوي شيشههاي مصور، شيشههاي هفتاد رنگ بي منطق خيابانها در كرامت يك فرو ريختن فاجعه آميز قدسي، در انتهاي هفت پردة خودبيني مضاعف نفس، نه توي خود مضاعف، به رنگ عطش و به سيرابي تاول كه ميسوزد و آب مياندازد و پوست ميتركاند، سرشار از آب و عطشان خنكي اين مايع حيات بخش، يا مثل بازي كودكانة ماهي كوچكي در موج كه اداي به خشكي افتادگان را به نمايش گذاشته است. «رنج تن از تحمل رطل گران» در ميگذرد و به قول چمران :«به تن خسته ميگويد ديگر تا آزادي چيزي نمانده است، بزودي از شرم خلاص ميشويد.» آنقدر خوب است كه نميگويد از شرتان خلاص ميشوم. اين مركوب، زحمت زيادي را تحمل كرده است. اين تن، او را تا آستانة ابديت كشيده است. تا آغاز اين رهايي از پوستة خاكي بودن و پروانه شدن و بي پروا شدن از خويش، تا آغاز هبوطي كمتر از يك قامت آدمي و صعودي تا ابديت.
بياد آسمان دهلاويه افتاد. همه جا آسمان همين رنگ است. از يال خاكريز، به هلال ماه مينگريست كه از «هاله سپر» بسته بود، مثل كودكان، سوراليسم ميانديشيد و از حلقة آن هلال ميآويخت و تاب ميخورد.
يك موج انفجار درخشان و حلقوي، او را روي شانة خويش دهها متر آن طرفتر پرتاب كرد. به هالة انفجار چنگ زده بود. عجبا! با استخوان شانه بر روي تالابي فرود آمد و ديگر خانه را در پيش چشم داشت ودستهاي كودكانة فرزندي كه بعد از تولدش تنها دوبار توانسته بود او را ببيند. بايد چهار ساله شده باشد.
صدايي از دور دست صدايش ميزد، پرندة مهاجر هنوز به زمستان خويش نرسيده بود تا اين خانة قطبي را در هم فرو ريزد و چشم به باغستانهاي قدس بگشايد. دريغا هنوز بر جاي مانده بود.
با امتزاجي از ناباوري و جنون موج و درهم شدن اشياء وضعف قوة تميز، باشيوني در اندرون و قهقههاي بر لبان خون آلود كه عادت عاشقان است، بقول محمد قهرمان كه :
v عادتم شده در عشق وقت گفتگو كردن
v خنده بر لب آوردن گريه در گلو كردن
ميغريد و ميناليد ؛ غرش شيري در گلو و نالة آهويي در دل مهربان يك بركة زلال. به شرم سپيد ياس در مهتاب، به تلألو مهتاب در بركههاي «غريب» همانند مواج گيسواني شرقي در بادي شوخ كه عرق از دو گونة ملتهب شرم زده ميزدود، مثل دو چشم سياه شرقي كه از پشت پنجرههاي آبي آسماني به ناز به او مينگريست، ملك مقرب را با جمالي دل آرا تماشا ميكرد. آن را كه جناب اباذر- كه سلام خدا بر او باد- فرموه بود: «بگريد چشمي كه از ديدن تو شاد نشود». از خودش خجالت ميكشيد. وامانده شده بود. رفتن به اختيار او نبود؛ اين كرامت انتصابي بود. عجبا ! او در تماشاي آن جمال ازلي به شب يلداي زلفش آويخته بود. جايي كه بقول محمد بهائدين عاملي «مجمع پريشاني» است. اين شب يلدايي كه شب ليلايي شده بود، مجنونش كجاست. فرضاً كه بايستد و گريه كند بر دوست و بر منزل دوست؛ تازه بر دل خويش گريسته است. سي مرغ در آينه همان سي مرغاند كه مراحل سلوك را پيمودهاند.
به جنود عقل «هي» زدهاند و به جنود جهل «كفر» ورزيدهاند. به خود آمده بود، بر دستان دوستان هم سنگر جابجا ميشد. مشاعرش، لاشعور، هوشمند بودند اما نه به آنچه كه در پيرامونش ميگذشت. گويي تابوتيست بر هزاران دست يا نه، تختة جدا مانده از سفينة درهم شكستهي بر يال صدها موج كف بر لب آورده، در شب و طوفان و ناشكيبايي شكست. از دست خودش به جان آمده بود ؛ از جانش خسته شده بود؛ از دست خستگيهايش به خستگي پناه ميبرد؛ درد بر درد ميافزود و پريشاني بر پريشاني مينهاد؛ در درونش يكي ميخواند :كدام سياه بختي از اين بيشتر، در آروزي دوست به حرمت خويش تاراج بردهايم. به اميد عشق، از پلكان عقلهاي مجازي، خود را ساقط ساختهايم. نه ديگر بدرد اين ديار ميخوريم و نه شايسته آن دياريم. وامانده از خويش، درماندة خود، عجز به صلابت اشك، در جنون موج انفجار قهقهه ميزد. آري ما ديوانگان فرزانهايم؛ نه، فرزانگا مجنونيم. در آن آستانة مطهر، دل شكسته ميخزند، نه تن شكسته؛ جان از خود بريده ميطلبند، نه روح از تن گسسته. اين متاع قليلي است در پيشگاه دوست، كه در خون عاشقانش كشتي ميراند. اين كه هدية قابلي نيست. بايد تصوير «من» از آينة دل زدود. «بازار عمل كساد است» شايد به بركت قديسان چهارده گانة آسماني ما را به ملكوت الهي بار دهند.
بر موج انفجار از شدت حزن قهقهه ميزد. شعور زميني را بايد با جسم چالش كرد.
موج نور، خورشيد سواران را ميطلبد. از اين شعور به تنگ آمده، به تنگ آمده بود. پنداشتي تخته پارهاي است بر يال صدها موج كه گهوارهوار او را ميبرند و ميآورند و او بي تاب از اين رفت و بازگشت، نعره ميكشيد؛ بي آنكه صدايش از تارهاي صوتي و حنجرة زخمياش فراتر آيد. تمامي سلولهايش ميلرزيد. يك نفر حلقة شست و انگشت سبابه بر پشت گردنش نهاده بود و سرش را نگه داشته بود. رهايش كن؛ اين بار گران را كه بر دوش ميكشم، به كدام دريچة رحمت نظر داشت كه ديگر باغهاي بينش خويش قهر كرده بود. ناكام از كام بجان رسيدهاش، ميخاست تا برخيزد و بگريزد ولي هيچيك از اعضايش در اختيار او نبودند. دهلاويه را بخاطر داشت. از يال خاكريز به حلقة ماه آويخته بود؛ چون كودكان. عيساي مسيح ميفرمايد : «بدرستي اگر چون كودكان كه به دامان پدر ميآوريزند بر آستان خدا چنگ بزنيد. به كمال آرزوهايتان رسيدهايد». ميرفت تا آنسوي ستارهها به دامان مهرباني استغاثه برد كه ناكام مانده بود.
بر بستري از سبزههاي خيس، از آن دست چمنهاي خودرو كه جاي جاي بر لبة جويبارهاي خرد ميتوان سراغشان را يافت، خوابيده بود و آسمان لايتناهي بالاي سرش را در خانة چشم داشت. تراشة الماسهاي ستارهها را در مردمك ديدگانش ميپاشيد. بياد آورد بر بستري از خاك نرم كه تازهلو در جهادگران جابجايش كرده بود، خوابيده است. حلقهاي از چهرههاي دوست داشتني ياران را بر بالاي سر داشت. صدايي از ته چاه ميآمد. لبها را ميديد كه خون آلود بر روي هم مينشينند و بر ميخيزند ولي صدايي را نميشنيد. گوشهايش سنگين بود. دستي به مهرباني به پيشانيش نشست. هوا را در سياهي شب سرخ ميديد؛ ممزوجي از مركب و خون. سوزشي در سر داشت و سرماي جويي كوچك را از سر تا گود خانة دو چشم احساس ميكرد. زخمي شده بود و چشمانش مملو از خون سر؛ حجامت اول بود. با خود گفت :«تا صافي خون، راه زيادي مانده است». چشمهايش سنگين شده بود. ميخواست بخوابد؛ يك خواب اجباري. هذيان ميگفت :«شمعها را روشن كنيد، ميخواهم به زيارت بروم. ليوان آب ميوه بالاي ضريح است. ميگويند شيميائيها عروسيشان است. راست برويم زير لودر يك چاه بزنيم براي دردهاي دلمان» و آنگاه خاموش شد و خوابيد. خاطراتش فراموش شدند. دهلاويه در غبار حادثهها، دهلاويه در ترنم نسيم، دهلاويه در شكفتن منورها و قهقهه كاتيوشاها، در سياهي گم ميشد. او بيهوش شده بود.
يك صبح نشاط انگيز بهاري با آن شميم معطر گلهاي محمدي حياط كه بابوي شمعدانيها مخلوط شده بودند، آدمي را مثل گنجشك به وراجي ميانداخت. دلش ميخواست بلبل زباني كند. از آسمان و ريسمان ببافد فقط براي اينكه حرفي زده باشد. اين خاصيت اين فصل است. فصل رويش و طراوت و رقيق شدن خون واحساس سبكي و نشاط و لبريز شدن عاطفهها از شوق و تمناي همدلي و صحبت و ابراز يك شادي پاك صبحگاهان بهار.
پدرش، در چنين ايامي نه لطيفه ميگفت نه خاطره تعريف مي كرد و نه آرماني حرف ميزد. هميشه يك وسيلة مطمئن براي خرج عاطفههاي بهاري داشت. ديوان كهنهاي كه تاريخ چاپش 1316 هجري شمسي بود و اسم چاپخانهاي كه از خود كتاب براي جوانها غريبتر بود. بر پشت جلدش با كلي آداب بلاغت و شكر گزاري از زحمات فلان اديب و سرمايه گذاري فلان خير و…
كتاب را ميگشود. در واقع فال ميگرفت. لسانالغيب را قبول داشت و ميخواند تكيه به صوت. بدك هم نميخواند؛ ميشد شنيد و لذتي برد. آنروز كه درخت زبان گنجشك خانه، خاموش در دستهاي نسيم ميلرزيد و شب بوها خودشان را در طلوع آفتاب روشن بهار در باغچه يله كرده بودند و اطلسيها از خواب برخاسته بودند، او بهانة رفتن داشت و منتظر يك اشارت بود و نميدانست چرا دلش ميخواست شخص ديگري سر حرف را بگشايد. او آنقدر غيبت داشت و از خانه دور بود كه احساس شرم ميكرد بين دو وظيفه كه ناچار از ترك يكي از آن دو بود و يقيناً در باور او ترك وظايف خانه و رسيدگي به خانواده، يك امر مسلم اجتناب ناپذير مينمود. زيرا دل او در هواي خاكريزها و پيوستن به دوستان سنگر نشين پر ميزد و او هميشه اين وظيفه را بر وظيفة اول ترجيح داده بود. اما ترديد بين اين دو وظيفه، او را به احساسي دچار كرده بود كه دلش ميخواست يكي از آن ميان صحبت را به جبههها بكشد و از رفتنها و وظايف جهادي حرف بزند تا او سر نخ را به دانههاي تسبيح بند كند و جان بيقرار را خلاص نمايد و پدر در آغاز آن صبح، ديوان را گشود و اين مرغ گرفتار را بيقرارتر ساخت.
پدر چنين خواند :
v اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم
و او شوريده حال به تراس خانه گريخته بود و ريهها را از هواي بهاري انباشته بود. ديگر توان ماندن نداشت. روحش را پشت خاكريزها جا گذاشته بود. كالبد بيروح جز پوسيدن و مردابي شدن حاصلي نخواهد برد و پدر حال او را دريافته بود و پشت سرش به تراس آمده بود و خوانده بود :
v حجاب چهرة جان ميشود غبار تنم خوشا دمي كمه از اين چهره پرده برفكنم
يعني چرا معطلي! و او چشم به چشمهاي مهربان پدر دوخته بود و پدر با نگاه حاليش كرده بود كه معطل چيشت؟ و او بر لب پلهها نشسته بود و گلهاي پوتينش را كه هنوز در اين سه روز بازگشت به خانه بيادشان نيفتاده بود، پاك ميكرد. يعني مشغول آماده شدنم و پدر به اطاقش گريخته بود و به علياكبر و حسين ميانديشيد و روضههاي مادر خدابيامرزش و توسل به «قاسم بن حسن» و صداي نالة زن جوان مردة همسايه را بعد از 30 سال هنوز بگوش داشت كه چنان زار ميزد كه دل سنگ آب ميشد. اين احساس گنگ و مبهم كه از چشمههاي خاطرات جواني پدر سرريز كرده بود، گوشههاي لبش را ميلرزاند. نفهميد چرا اين شعر بخاطرش رسيد «من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود» و بياد كربلا افتاد و آن همه مصيبت و استقامت و آرام شد. احساس ميكرد در آن حادثه سهيم است. كنار امامت عظماست. از آن خوان گستردة كريمانة حسيني، او هم لقمهاي ميطلبيد. حلاوتش را به جان ميخريد. براستي «يقين چه نيرويي است! ». ايمانش، عشق رابالاند و عشق مصائب را آسان كرد. لبخندي بر لبانش نشست و زير لب گفت :«حالا ببينيد مرد چگونه ميميرد». كمر راست كرد و فريادش بلند شد :«محمود!» و او صداي پدر را شنيد: «بله بابا»
«دير نكني؛ سه روز است از دوستانت دور افتادهاي». محمود يك شاهنامه حماسه در اين جمله ديد. دو چشم پر از شك شد. اشك شادي، غرور، غم، هجران، وصل، كدام يك، يا همه، يا هيچ يك. مثل لبخند موناليزا، مبهم ولي شيرين، روشن ولي با كنايه، صريح اما عاشقانه، با محبت ولي پرصلابت، با استدعا ولي آمرانه. مثل بزم آراييهاي فردوسي يا رزم آراييهاي نظامي. يك بهار در جان شيفتهاش ميشگفت. كليد را پدر چرخانده بود. براي او دوباره ميدان نبرد چهره گشوده بود و جنگ آغاز شده بود. با اين كه هنوز در خانه بود، بوي زرنيخي باروت در دماغش پيچيد و ولولة چلچلهها برخاست. غرش توپها گوشهايش را انباشت. انديشيد بچهها چه ميكنند؟ آيا بر خاكريزهاي كهنه لاله روئيده است يا ارغوان باليده؟ زير لب گفت :«شير خدا و رستم دستانم آرزوست». چرا اين مصراع را خواند، خودش هم نفهميد. يك روح حماسي، روييدن لالهها را برخاكريزها مينگرد؛ نه در باغ گلشتن طبس. همانگونه كه فردوسي تاج خروسان جنگي را تبرزين غرق شدة به خون يلان ميبيند.
بقول آن دوست: «او سالها پيش شهيد شده بود»، شهيدي كه راه ميرفت و بيقرار زندگي ميكرد و اين گونه شهادت، فوق شهادت تنهاست. ارواح عاشق ملكوت، پيش از آن كه قفس تن بشكافند، پاي افزارهاي خاكي روح را برآوردهاند و پا برهنگان بار گاه ابديتند و خلاص شدگان از آروزهاي كوچك زمينياند. واگذارندگان دلاند؛ پيروزمندان جهاد اكبر. بيش از آنكه وانهادگان تن باشند، سرافرازان جهاد اصغر و او از آناني نبود كه به قول حافظ :«بر او نمرده، به فتواي من نماز كنيد» باشد و پدر، شمع ابديت فروزش را چنان شادمان بود آن گونه كه پنداشتي به حجلة بخت ميرود. آري قنديلهاي مناجات روشن و سجادة عبادت پهن بود و دل مؤمن در هواي عنايت دوست، بياد شبستانهاي خلوت روحاني معراج خويش بود و اين گنج پنهان در سينه را حتي حاضر نبود براي ديگري بازگو كند. چنان غرق در تماشاي جمال ازلي بود كه توانايي همسازي با ايام را نداشت. وقتها بر شانههايش سنگيني ميكردند. دقايق برايش سخت ميگذشتند. بيحوصله شده بود. شايد كمي هم وقارش را از دست داده بود و سبك سر مينمود. دلهاي پاكيزه، طبع كودكانه دارند. عصمت كودكي، با عقول مصلحتانديش بزرگسالان فقط در اولياء خدا جمع ميتواند باشد.
پاكي وديعهاي است كه نصيب درشت اندامان كودك دل ميشود. آن كه شكستن ساقة گلي اندوهگينش ميكند و پرواز كبوتري از بام، لبخند بر لبانش مينشاند و وقتي ميبخشد، شادمان است و اگر مجبور به پذيرش ياوري شود، عرق بر پيشانيش مينشيند، از اين دست ارواح مطهر به مكاني بر آمدهاند كه نيكي را به هويت نيكي دوست ميدارند و بدي را به قباحت زشتي بد ميشمارند.
گاهي حركات شبيهه كودكان اين معصومين بزرگسال، برخاسته از صداقت فطري جاني است كه در گذر ايام آلايشي بخود نگرفتهاند. چنان غرق در سادگي خويشند كه اگر غيبت داشته باشند، كسي سراغشان را نميگيرد و اگر حاضر باشند، هيچكس محلشان نميگذارد. اين اجسام متروح بار بر شانة هيچ كس نيستند و همين سبكبالان، وقتي در برابر باطل ميرسند، يك گرآتش ميشوند؛مثل «حديدة مهمات»، سوزنده، خشمگين و غير قابل انعطاف. تصويري از روح مطهري كه براي خدا به خشم مينشيند، اشاره به عدالت و سرافرازي قلبي دارد كه بدون ايمان به هيچ حوزة معنوي، خود ضد ستم است و اين آغاز ايمان فطري پاك و خداداد وقتي آشناي با معارف الهي شد، ديگر اگر زمين نشين هم باشد، زميني نيست؛ آسماني است. نهالي است كه از ريشه روييده است و باران و آفتابي ميخواسته است تا چنان ببالد تا در ساية هميشه گستردة او، قرنها مردمي بياسايند و راه و رسم زندگي بياموزند. شادماني كودكانهاي را بروز ميداد. در اين بروزهاي كوچك هم دستپاچه و عجول بود. مشغول جمع آوري وسايلش شد. خيلي جدي به مار گفت : «دفعه ديگر نميشود چند نفر استفاد كنند». و مادر درمانده ميشد كه اين ديگر چه موجودي است! ميرود جانش را بدهد، سفارش مسواكش را ميكند و تازه چرا مسواكش را جا ميگذارد؟ مسواك كه جا گذاشتني نيست و چرا حالا مسواكش را با خود نميبرد؟
مادر وسوسه شد كه چيزي بگويد. احساس گنگ از حرفهاي او در جانش نشست و گفت :«فرضاً كه خواهرت مسواكت را برداشت و به داندان كشيد، يا اصلاً براي خودش ضبط كرد، شايد به اين كار تبرك ميجويد». و او چنان خنديد كه مادر شك برش داشت كه شايد متوهم شده است. با خنده در جواب مادر گفت :«پس به برادرم بگو بعد از هر مسواك زدن، دهانش را هفت بار آب بكشد و گرنه پاك نميشود ها. از ما گفتن؛ مسواك مرده به درد زندهها نميخورد.» و مادر گفت :«وا!...»
در او چيزي ميشكست. در دل گفت :«تبرك، مسواك،...!» نتوانست آرام بگيرد. جمله برايش سخت سنگين ميآمد. ميخواست گريه كند. تبرك، كدام تبرك، من هنوز به نمازهاي قضايم ميانديشم. نمازهايي كه نميدانم در نوجواني چگونه خواندهام. كله معلق زدهام يا نماز خواندهام. فكرم پيش اسپك بازي فردا بوده است. ياد تقلب در امتحانات فلاني افتادهام و مدتها نگاه او را از لاي پنجره كه به تمنا به من مينگريست است مزه مزه ميكردهام. مادر ميگويد تبرك! با اين لب و دندان چقدر بديها كه گفتهام. ما كجائيم؟ ما درماندگان و خجالت زدگان قامت نارسايمان در مسلماني و شيعه بودن و مادر پاكيزه دل كجاست؟ در خوش باوري و كرامت تراشي براي ما. خندهاي تلخ درگلويش به بغض تبديل ميشد. بياد آن روايت افتاد كه در بيروني منزل امام جعفر بن محمد (ع) چشم جوان شيعهاي به دو نفر از اصحاب كبار آن حضرت افتاد كه چشمهايشان از شب بيداري سوخته و داغ بندگي حق بر جبين و تكيده و نحيف از عبادتهاي طولاني بودند و جوان شيعي به شوق آمده بود و به آنان گفته بود: «به به. خوشا به حال شما صادقي مذهبان و فاطمي مسكلان» و آندو از اين حرف چنان گريسته بودند كه جوان به وحشت افتاده بود و با خجالت گفته بود: «غرضي جز عرض ارادت به علماي خويش نداشتهام» و آنان جواب داده بودند :«تو راست ميگويي ولي اگر شيعيان امام صادق (ع) بدانند تو ما را از آنها پنداشتهاي، ننگشان ميآيد كه اسمشان را شيعه بگذارند.»
وقتي «زرارة ابن اعين» چنين ميگويد، پس مادر من چه ميگويد؟
تبرك يعني چه، ما كجا و تبرك كجا؟
چيزي در او ميشكست...
نميدانم از كي و كجا يكباره دل به آخرت بسته بود. ميدانيد آدمي كه به سوي هدفي گام بر ميدارد، بتدريج نسبت به آن هدف و براي رسيدن به آن، پاكباخته ميشود. در معاملاتي از اين دست كه در يك كفه جان آدمي قرار ميگيرد و در كفة ديگر خواستههاي طبيعي يك نفس محصور در حصار موانع مادي جهان خاكي، لامحاله اگر زمان داشته باشد و روزگار وقت بدهد، بارها و بارها اين دو كفه را سبك و سنگين ميكند. گاه از اين كفه بر ميدارد و بر آن كفه ميافزايد. اينها بازيهاي عارفانة اين عشق است نه معاملة كاسب كارانة يك نفس محافظه كارِ سود طلب. مغازهاي نگشوده است و متاعي نياورده است تا در فروش آن چانه بزند و يا خداي نخواسته تقلب كند.
در اين راسته بازار كه در چهار سوق آن ايمانيان عاشق از قبايل يقين تجارت ميكنند، اندوه ميخرند و جان ميفروشند و اين پايان پاكباختگي است. ايثار واقعي است ولي در آغاز راه، گاه پولهايشان را حراج ميكنند، گاه لباس تنشان را به سائل ميبخشند، گاه خواب را برچشمانشان حرام ميكنند، زماني لب فرو ميبندند و روزة سكوت و صبر ميگيرند، روزهايي درد گرسنگي را به جان ميپذيرند. اما هنوز به اوج نرسيدهاند. يكباره دل از بودن و خودسازي بر نداشتهاند و اين رفعت زماني دست ميدهد كه هنگام رخ گشودن محبوب نزديك ميشود. معبود ورود به بارگاه قدس را براي اين سالك عارف پاكيزه جان اجازه ميفرمايد. در اين بحبوحه التزام به لوازم اين سفر بيشتر جلوه ميكند و هر ظرف از اسباب سفر محتواي خود را ميطلبد و هنگامة بينقشي آيينه دل آغاز ميگردد. ظرفي كه از هر چه بغير دوست خالي شود، از ياد و ذكر و حلاوت بندگي معبود پرتر ميشود و تا آنجا كه هنگام پشت و پا زدن به كون و مكان رخ مينمايد. ديگر نه نامي ميماند و نه ننگي، نه جامي و نه رنگي، هر چه هست اشتياق رفتن است؛ التهاب عروج است؛ تمناي از خود بيگانه شدن است. بيشتر پاكيزه گرديدن است. يك جام مهاجر عاشق، ديگر توانايي ماندن و زيستن بدينگونه در هبوط خاكدان ما را ندارد. قفسة سينه توان نگهداري اين اندوه سردرگم شيدا را در خويش نميبيند.
در دگرديسي مقدسي كه آدمي زاده بناچار از پوستة خاكي بايد جدا شود، التهاب اين پروانة محصور، اين پرندة گرفتار، اين جان خود را حجاب جان خود تلقي ميكند. اين برش سهمگين مطهر، وقتي به انتهاي افتراق خود رسيد، به سكونت و صبر و وقار تبديل ميشود. آنهمه خروش براي بر آمدن به بامِ اين عقل مجازي محافظه كار بوده است. آن همه داغ و درد و سوزش، براي افتادن از اين نردبان خاستههاي فاني بوده است و حال كه بر رفعت از خود بريدن، به ملكوت پيوستن دست داده است، اين جسم متروح، جان متجسدي است كه ميبايد به طمأنينهاي دست يافته باشد كه مشاهده گران مشهودات ازلي به آن دست يافتهاند و بر آن چشم گشودهاند. ديگر سكون و آرامش يك نفس مطمئن، وقار روحاني لازم را در حركت و سكنات اين روان به آغاز ابديت رسيده به تماشا ميگذارد. نه دلهره دارد كه بارها مرگ را در نشيب خاكريزهاي دشمن لمس كرده است، نه خواستهاي دارد. چرا كه در سرزميني كه او قدم نهاده است، بيهوايي، هويت استغنا است و واقعيت سفر است و حقانيت ديدار دوست ميباشد و اينك به آنچه جز خداست به ديدة پيامبري كه به بت خانهاي بنگرد، به حقارت مينگرد و بر رفعت آن قلة سرافراز كه آنها بر آن بر آمدهاند، طبيعي است كه هر گندآوري پست و هر تپهاي و قلهاي جز رشتههاي در هم تنيده شدة يك نقشة مسطح مخطط، چيز ديگري نخواهد بود. از هواپيما كه به پايين مينگريد، بزرگترين كوهها، تپههاي دست سازِ كودكانهاي بيش نيستند كه خردسالان به بازي بر كنارة جويي برآورده باشند. آن جانِ به خدا پيوسته، همه چيز جز او را، كوچك و بيارزش ميبيند و اين لازمة چنان جايگاه رفيعي است. در اين مقام، روح شيدايي يكباره آنچه جايگاه رفيعي است. در اين مقام، روح شيدايي يكباره آنچه از كهنه پارهها و خانه تكانيهاي دل بجاي مانده است را بيرون ميريزد. اصلاً آنچه بر اين گليم در كف اين اطاق مانده است را در همان گليم ميپيچد و به بيرون پرتاب ميكند و جان عالم خلاص. ديگر سبكبار، تهي دست، آزمند، اميدوار، از خود بريده، آمادة رحيل ميشود. نه توشهاي برداشته است و نه راحلهاي، نه زادي.
زشت و قبيح است كه بر كريمي وارد شويم و زاد و توشهاي را همراه ببريم. هيچ مهماني در خانة كريمان خوراكش را نميبرد و اين انتهاي كمال دنيوي و آغاز تولد دوبارة آدمي است.
نميدانم ازكي و كجا اين گونه دل به آخرت بسته بود. اين سير و سياحت در او زود آغاز شده بود؛ مثل اينكه بر آن بامِ رفيع سالها بر آمده بود و ديگر با روحي سودا زدة عشق و دلي خالي از هر چه زميني است، انتظار ميبرد و اين مردِ به پشت آن در رسيده، سالها به انتظار باز شدن دروازههاي بوستانهاي بهشت، به انتظار آمدن سفير و پيك محبوب، چشم سفيد كرده بود. در حاليكه نه ديگر حوصلة زندگي داشت و نه توان نفس كشيدن. درماندة درماندگي خويش بود. از اين روان به تنگ آمده، به تنگ آمده بود.
همة حركات و سكناتش فرياد اين حقيقت را ميكشيدند و آيينة شفاف اين تروح بودند. يك قدم در صيانت نفس خود نميكوشيد. در ارتفاعات سيد صارم در باران گلولههاي دشمن در كردستان، در هنگامهاي كه يك وجب از زمين جدا شدن برابر با غربال شدن بود، همه ميديدند كه او درست مثل وقتي كه بيخيال و آسودهدل به ديدن دوستانش در گوشه و كنار قرار گاه ميخراميد، از اين شيار به شيار ديگر ميرفت و عجبا كه دست تقدير حتي يك گلوله بر تن دردمند او ننشانده بود و همه با دلهره و سكوت او را مينگريستند. پيكري كه اساطيري مينمود و هر لحظه دهها گلوله از كنارش ميگذشت و او گويا در كوچه باغهاي نيشابور با خاطرات خوش جواني به زمزمهاي دوست داشتني، ميگذشت؛ بدون عجله ودست پاچگي و ترس و اين همه، شرايط عادي فرماندهي او در بحبوحة غرش سلاحها و زوزة تانكها و شيون هواپيماهاي دشمن بود.
مردي در لبة مرز آخرت، ايستاده بر برندگي شمشير مرگ، پا نهاده بر گلوي خويش، چاك گريبان جان دريده، مست نيستي، هوشيار بيخودي، سرخوش از حلاوت بندگي، سر و دستار به قمار عشق باخته، شادمان بيهويتي در مرز عدم مجازي و بقاي ابدي، خرامانِ خلنگ زارهاي صداقت و ايمان، ايستاده بر خاكريزها، چشم در چشم دشمن، روباروي امواج كوبندة هزاران سلاح، نشانة زندة تك تيراندازان خصم، چنان غرق در عظمت ملكوت عالم كه مرگ، حقير و سرافكنده، پيش پاي او سپر افكنده بود و گويا هزاران تير، مهرههاي بازي كودكانهاي است در مشت او و قهقهة كاتيو شاها، زمزمة مادرانهاي براي خواب شبهاي او و اين همه، جلوههاي روحية يك سردار مسلمان شيعي است در چشم همة بسيجيان سنگرها و عرفانِ عملي و تربيت عيني، در غلواي بلاها و مصيبتها و نمايشي نه بقصد نمايش و نه به قصد تربيت از اراده و دلاوري و شجاعت يك برخاسته از متن جامعة شيعي خراسان؛ از كنار مرقد مطهر هشتمين پيشواي معصوم با دلي مالامال از ولايت ائمة معصومين و روحي سودا زدة ديدار امام آخرين، خاتم اوصياء، مهدي فاطمه عليه و عليهاالسلام.
شكوه آن قامت سرافراز را كدام قلم ميتواند توصيف كند. اطمينان آن روح پاك دلاور را كدام هنري ميتواند مجسم نمايد. نه كلمات قادر به اداي اين وظيفهاند و نه واژهها توانايي كشش اين مفهوم را دارند. بسياري از حقايق عالم درك شدني است ولي وصف شدني نيستند.
آري، درختان ايستاده پير ميشوند؛ همانگونه كه مردان ايستاده ميميرند.
جنگلهاي آلواتان را بياد داشت و آن حملة موفق را به جنگلي كه مركز تجمع دشمن بود و خصم به استحكامات و موانع طبيعي آن چندان اطمينان داشت كه اعلان كرده بود :«اگر آلواتان را نيروهاي اسلام فتح كردند، آنها زنهايشان را طلاق خواهند داد.» و او خنديده بود و گفته بود :«پس دعا كنيد تا مركز تجمعتان ويران شود؛ شايد از دست زنهايتان خلاص شويد». طنزي در كلامش بود. در دنياي آنها چه ارزشهايي برابر كدام ارزشي ايستاده بود. در دنيايي كه يك ابديتِ سعادتمندانه به يك عمر پر از گناه و فساد و نكبت فروخته ميشود، يقيناً غرور جريحهدار شدة ابلهان با بلاهت طلاق زنان تكميل ميشود؛ انسان كه روباروي شرط شكست ميايستد و نخوب بيخردانة نفسهاي دنيا طلب را به رجزي دروغين ميآرايد.
جنگل آلواتان، منطقة استراتژيكي دشمن و چادر فرماندهي آن بشمار ميآمد. شيب 45 درجة اين انبوه سبز كه چون هيولايي بالنده، بجاي شكوه حيات و زندگي، به دخمهاي هراس انگيز تبديل شده بود و دسترسي به اعماق آن را مشكل ميساخت، آخرين پناهگاه داخلي خصم بود كه حكم ذخيره و تغذية نيروهاي پراكندة آنان را در كردستان داشت و او ايستاده بود و با دور بين به اين تودة كلروفيلي مسموم مينگريست. درختان كهنسال، بوتههاي تمشك درهم پيچيده، شاخههاي درهم فرو رفته، زميني كه سالها بعلت انبوه درختان- رنگ آفتاب بخود نديده بود، با سايههايي سياه و مبهم، يك ديوار نفوذ ناپذير سبز رنگ را مجسم ميساخت كه راه به چشمان تيزبين فرماندهان ميبست.
جنگلي خاموش و رازدار، مثل عقربي كه دم بر زمين ميكشيد و منتظر جنبندهاي بود تا نفسش را قطع كند و رگ حياتش را بزند و او به حقارت به اين سد مواج كه با باد ميجنبيد و ميليونها برگ در آن همهمهاي چون موية زنان شوي مرده داشت، نگاه ميكرد. چشمان موشكاف ايمان او، همة اين سد نفوذ ناپذير را چون پرچين شكنندة باغ روستايي ساده دلي ميپنداشت. نه آن همه تبليغات، در استواري شجاعت او خللي وارد كرده بود و نه وسعت گستردة سبز روبه رويش، چشمانش را پر ساخته بود.
او زمزمة جويبارهاي ترانه ساز آلواتان را در جان داشت. در ساية صخرههاي پر از خزة آن به كودكيهايش ميانديشيد. به ساقه ساقة درختان تنومندش ميآويخت. صداي سينه سرخهايش را ميشنيد. جنگل را سرشار از زندگي و نشاط مينگريست؛ گويا بر دامنة زمردين سبز كوهپايهاي به گردش آمده است. از سگ مرده كه بوي تعفنش مشام روندگان را ميآزرد، او داندانهاي سپيد و سالم آن را ميديد. هميشه او به خوبيها فكر كرده بود و هرگز هيچ شيئي نفرتش را برنيانگيخته بود. جانهاي عارف اگر عاشق عالمن، براي آنست كه همة عالم از اوست؛ لا غير.
او در وجب به وجب خاك بيآفتاب جنگل آلواتان گمشدههاي خويش را مييافت. ارواح پاك بخون غلطيدگان، جانهاي هميشه بيدار زمانه كه غريبانه در ارتفاعات كردستان مظلوم، هجرت بيبازگشت خويش را شروع كرده بودند و از عبور صدها گلوله غربال شده بودند. يا يك توپ 105 اجزاء پيكرشان را از هم پراكنده بود يا در تلههاي انفجاري، زندگي پويا و جوان پر از اميد و آرزوهايشان را به خدا سپرده بودند و به دروازههاي بهشت چشم گشوده بودند. اين مبهم سبز، اين درهم پيچيدة فراخ دامن، با سايه روشنهاي دل آويز لرزان در باد، خفته بر دامنههاي پر بركت زاگرس كه قرنها طنين زنگ پيش آهنگ گلههاي منطقه را در گوش داشت و اكنون و با گرفته بود و ميكروبهاي مسري خطرناكي را در تاريكي درختان سرافراز خويش گرد آورده بود. ميبايست پاك و مطهر شود و اين مهم به عهدة او بود كه با دور بين از يال تپهاي از دور دست به آن مينگريست.
نيروهايش را محاسبه ميكرد. او عاشقانه اين مردان جوان را كه چفيههاي مخطط بسيج را بر گردن پيچيده بودند دوست ميداشت. مرداني كه در عنفوان جواني آمده بودند تا ديگر باز نگردند. رخت به ديار غربت كشيده بودند تا در غربت و مظلوميت و حماسه كرب و بلاي 61 هجري سهمي داشته باشند. از گوشه و كنار اين خاك شيعه پرور، گرد آمده بودند تا كربلايي شوند. عشق، آشوبي در جانشان افكنده بود و ايمان پوششي از نور بر اين طوفان انسان ساز دروني كشيده بود. غيرت آن را آذين بسته بود و همت و تلاش آن را صيقل ميزد. در برابر خيل سربداران انقلاب كه بسياري از آنان ميزهاي مدارسشان را ترك كرده بودند تا دست خصم را كوتاه كنند و مدارس كردستان رادوباره در پناه احكام الهي بگشايند، او احساسي پدرانه داشت. احساسي كه ناهماهنگ با سن و سال او بود ولي دل پيرو روشن او در سينة جوانش از پختگي روحي حكايت ميكرد كه تجزية يك عمر كهنسال را- در يك دوران فشرده و بينظير و بيتكرار- در خويش بدست آورده بود.
گاهي روزگار بازيهاي شيرين و درد آوري دارد. پختگي زودرس، جوانمرگي ميآورد. سردار جوان به جبر زمانه در كوران انقلاب از آغاز نوجواني به شرايط مبارزه عليه زشتيهاي ستم شاهي چنان پرورده شده بود كه هيچ دانشگاه جنگي نميتوانست چنين افسري تيز و چالاك و باهوش و فعال و طراح بپروراند. او جنگ را از خيابانها و كوچهها و خانههاي زادگاهش «مشهد» در شرق كشورش آموخته بود. خود روي به اجبار انقلاب، به جهت صيانت نفس، در مقابل گارد تا داندان مصلح همايوني، در مقابل پنهان كاري و قساوت ساواك صهيوني، مجبور به فهميدن، عمل كردن، حمله بردن، گريختن و چريك شدن شده بود و شجاعت كه زير مجموعه و ركن اصلي مديريت ميادين نبرد است- به علت تماس دائم با حادثهها- در او ملكه شده بود. هر چند اين فضيلت بايد ذاتي باشد نه اكتسابي ولي پرورش اجباري آن اگر هم جزو ذاتيات او نبود، امري انكار ناپذير مينمود.
فرمانده جوان، تمامي نوجواني خود را در جنگ و گريز و زحمت گذرانده بود و اين دوران فشردة چهار ساله از 56 تا 60، از اومردي برآورده بود كه انديشة پيران و توان جوانان و تجربة دنيا ديدگان را در جان داشت. بر اين جان فولادوش صيقل خوردة زحمت كش، روح ايمان، نيروي عاشقان، سوخته دلي عارفان و بيتوجهي زاهدان به دنيا را هم اضافه داشت و بالاخره اين همه، با عاطفهاي رقيق و كودكانه چنان ممزوج شده بود كه او را از ديگران متمايز ميساخت. دلي كه به اندازه كوچك دوستي در قرارگاه كه براي مادرش نامه مينوشت، آرام ميگريست و در هنگامة نبرد، در حلقة محاصرة يك دشت دشمن لبخند ميزد. روحيهاي اين گونه يك بام و دو هواست؛ متضاد است و هالهاي از ابهت و وقار در اطراف خويش به قرنطينه ميسازد. ابهتي كه لازمة فرماندهي است؛ شرط پيش آهنگي است؛ دليل راهبريست و اين ابهت مهربان،نه انسان را از خود ميراند و نه اجازة دوري از او را ميدهد. جاذبهاي در رفتارش بود كه دوستانش را و سربازانش را شيفته ميساخت. جاذبهاي كه از توازن «ايمان و خرد» در يك سينة دردمند با دستهاي انسانساز علماي شيعي در او شكل يافته بود و هماهنگ عمل ميكرد.
بر فراز تپه چشم به شيب دامنة آلواتان دوخته بود. پنجرهاي در جانش بسوي آسمان داشت. پنجرهاي كه سالها بود گشوده مانده بود و او دو چشم سياه شرقي را از پشت آبي آسمان ميديد كه به ناز به او مينگرد. چشماني كه او را بسوي خويش ميخواندند. دو چشم سياه از پشت پنجرة آبي آسمان؛ همان جمالي كه جناب اباذر گفته بود : (بگريد چشمي كه از ديدن تو...) و او تأثير شگرف آن نگاه را بجان داشت و دل دريائيش بيقرار ميشد. هوا بر ميداشت؛ مثل بچهها در سينهاش بهانه ميگرفت و گاه اين شيدائي آهي ميشد كه از اعماق جانش بر ميخاست و در هوا ميپراكند و از آنهمه آتش و درد و شوق اگر كنارش ميايستادي، جز اين بروز كوچك پر معنا چيزي نمييافتي.
در دل گفت :«به يقين جنگ آلواتان به روياروتي تن به تن نيروها خواهد كشيد»؛ گام به گام بايد جلو رفت همانگونه كه مالك اشتر نخعي در فتح سراپردة معاويه در صفين سربازانش را گام به گام تشويق به پيشروي ميكرد : «پدر و مادرم فداي شما يك گام جلوتر». هر درخت را با خون بايد آبياري كرد و هر بوتهاي را سينه خيز بايد پشت سر گذاشت. جنگل آلواتان بزودي جنگلي هماره سبز، زندگيساز از خون شهدا خواهد شد. زير لب گفت :«جنگلي هستي تو اي انسان».
بيسيم چي گوشي بيسيم را بسوي او دراز كرد. صداها درهم ميشد. اطرافش در گفتگو بودند :
- ازماندهي مركز كردستان.
- كي آغاز ميكنيد؟
- توپخانه حمايتتان ميكند.
- نيروها در آمادگي هستند يا خير؟
- داوطلبان بايد برخيزند.
- كيست كه داوطلب نباشد. گردان شهدا يعني داوطبان.
- با برادر بزرگم براي آمدن قرعه كشيديم.
- آنان كه قويترند مقدمند براي حمله...
صداها درهم ميشد و او به «شرطة الخميس» ميانديشيد و بحالشان غبطه ميخورد. معاونش به سربازي ميگفت :«از مرحوم آية الله سيد محمد تقي خوانساري پرسيدند تا بحال بكسي رشك بردهاي و او گفته بود : آري، به آنكه از مادر متولد نشده است». او ميانديشيد امانتي كه انسان پذيرفته است، بركوههاي عالم عرضه داشتند، نپذيرفت و انسان «ظلوم و جهول» آن را به شانه گرفت؛ در حاليكه ملك و ملكوت از آن ابا كردند.
اشك به سوزندگي آتش بر پهنة صورتش ميدويد. انگشتش را به سوي انبوه سبز آلواتان دراز كرد. خورشيد در چشم ترش ميشكست. زير لب ناليد :«اي جنگل ظلوم و جهول»! او بر جهل انسان ميگريست يا بر اندوهي كه هر مؤمن در سينه دارد (اندوه ايمان)، كداميك؟
خدا ميداند...
شهرهاي زيارتي حال و هواي ديگري دارد. جاذبة حرمهاي مطهر بر هيچ زائري پوشيده نيست. اما آناني كه مجاور اين بارگاههاي قدسي هستند، انس و الفتي با اين مكانهاي مقدس بهم ميزنند و هر كجا كه بروند، گويا گمشدهاي دارند. وقتي دلشان ميگيرد و گرفتاريهاي زندگي اندوهگينشان ميكند، به حرم پناه ميبرند. زماني كه به مصيبتي دچار ميشوند، ضريحهاي مطهر، سنگ صبور دلهاي مالامال از غمشان است. هنگامي كه به عروسيها و جشنها ميرسند، باز هم اول براي عرض تبريك به حرم ميروند. اگر فرزندشان ازدواج ميكند، ماشين حامل عروس قبل از رفتن به خانة بخت، بايد لااقل يك دور در اطراف حرم طواف كند و گاه عروس و داماد مشرف ميشوند و سلامي ميدهند. در واقع براي ورود به زندگاني جديد اجازه ميگيرند؛ تبريك ميجويند و تقاضاي حسن عاقبت و شادماني و پيروزي از آن ارواح مطهر دارند.
در ميان مشاهد مشرفه، «مشهد» حال و هواي ديگري دارد. حرم مطهر پناه درماندگان، بيماران، گرفتاران و غربا است. در اين بارگاه هر حريفي ز پي ملتمسي ميآيد. (بقول حافظ) و شهر با امامت معصوم پيوندي عاطفي دارد. مثل فرزندي كه بدامان پدري مهربان بچسبد، به دامان كرم و احسان امام هشتم (ع) سرنهاده است. مثل حلقة انگشتري اين نگين آسماني ارزشمند بيهمتا را در خويش دارد. بقول بچههاي كوچه بازار مشهد :«همه راهها به حرم ختم ميشود».
از هر گوشه وكنار شهر- كه بر ساحل «كشف رود» خشك آرميده است- چشم بگرداني، رفعت گنبد گوهرشاد را و قبه طلاي حرم را در چشم داري؛ چونان كاسهاي از زمرد كه در چشم آفتاب نهاده باشند. اين چشم انداز دلفريب روحاني، محصور بين دو رشته كوه بينالود و هزار مسجد آرميده است. از فراز اين ارتفاعات وقتي به شهر مينگري، هرگز خود را در رفعتي بر آمده احساس نميكند. با اينكه شهر را در زير پا داري اما چنين ميپنداري كه اين توئي كه بر پاي آن گنبد مقدس به نياز سرنهادهاي فرهنگ مواج زائر، شهر را به هزار رنگ آراسته است. در هر گوشه و كنار آثاري از اين هجوم دوستانة اقوام و قبايل و شهرها و مليتهاي مختلف را ميبيني. روميزي كار پاكستان، عمودهاي هندي، دمپائيهاي مالزيايي، سربندهاي لبناني، چادرهاي عربي، عطر روسي، عبادي نائيني، چاقوي زنجاني، سوهان قمي، باقلواي يزدي و انبة ايرانشهري در بازارهايش كنارهمر چيده شده است و هر كدام از اين مظاهر بازراهاي مختلف، فرهنگ خاص خود را هم كم و بيش القاء ميكند. فرهنگي دوستانه و همگن در راستاي اسلامي شيعي با رنگ و بوي مذهبي فراملي.
مسئولين مهمانپذيرها و فروشندگان بازارها معمولاً لغاتي كه مربوط به كسبشان ميشود، به چند زبان بلداند. اين فرهنگ دائمي مواج كه هر روز در شهر پخش ميشود، مردم بومي را در برابر سنتهاي خويش پابرجاتر كرده است. اين موجها دائم بر لب شور ساحل فرو ميريزند و دائم در تماس مداوم، يكديگر را ميشويند. اما ساحل همچنان بر هويت ساحلي خويش باقي ميماند.
آغاز ورود عدهاي با دلهاي شوريده و مشتاق، روز وداع و پايان سفر گروهي ديگر است. ميآيند و جان را در كوثر ولايت رضوي صفائي ميدهند؛ پيماني ميبندند؛ معاهدهاي با دل خويش مينگارند؛ حاجتي دارند؛ مريضي آوردهاند كه از همه جا رانده شده است؛ دردمندي است كه كارش از درمان گذشته است؛ گرفتاريست كه تا هتك آبرويش وامدار مردم است؛ در بند ماندهاي است كه نامهاي از پشت ميلههاي قفسش توسط زائري ميفرستد؛ مشتاقي است كه يك عمر به اميد زيارت، چشم به فرصت ايام دوخته بوده است؛ زني است كه شويش را گم كرده است؛ مرديست كه فرزندش را به خاك سپرده است؛ مادريست كه جگر گوشهاش را با نخي برگردن، به پنجرة فولاد بسته است؛ حاجت برآورده شدهايست كه به زيارت شكر ميآيد؛ جاني است كه صدها كيلومتر به نذري پياده راه پيموده است؛ مؤمني است كه در گوشة شبستاني در پيشگاه عصمت مطلقة الهيه با دل دردمندش خلوتي ساخته است؛ مداحي است كه ميخواند؛ واعظي است كه وعظ ميكند؛ دختريست كه ميگويد؛ كه ميگريد؛ جوانيست كه پنجه در شبكههاي ضريح زده است؛ پيرمرديست كه سر بر ديوار حرم نهاده است؛ معلولي است كه با چرخ آمده است...
اشكها، لبخندها، غمها، شاديها، خستگيها، يلگيها، آسودگيها، دوندگيها، رفتنها، آمدنها، نالهها شوقها، دردها، رنگها، لباسها، چهرهها، درمانها مثل امواجي طوفنده، غير قابل كنترل، بيهوش، شيدا و عاشق بسوي ضريح هجوم ميبرند. از در كه وارد ميشوي دنياي ديگري در پيش رو داردي. عرقريزان، درهم فشرده، در انبوه جمعيت، مثل كاهي در كف امواج، مثل ذرهاي در تنورة گردباد، مثل خاشاكي بر دماغة سيل، مثل قطرهاي در كام دريا ميروي؛ بسوي خورشيد شرق ميشتابي. يكي ميخواند؛ يكي ميگريد؛ يكي ميپرسد؛ يكي مبهوت است.
عطر گلهاي غريب را در جان داري. عطر قمصر، عطر ياس، عطر عود، عطر مشك، عطر گلاب و صدها شميم ديگر كه نميداني از كدام بوستاني بر سر و رويت افشانده ميشود. اصلاً يادت نيست كجا هستي؛ از كدام رواق وارد ميشوي؛ به كدام پنجره چنگ ميزني؛ كدام در مزين را ميبوسي؛ به كدام مرمر به تبرك دست ميكشي. فشرده ميشوي؛ با خيل جمعيت يكتا ميشوي؛ گاهي پاهايت روي زمين هم نيست و داري در منگنة ازدحام زائر بسوي ضريح ميروي؛ تاب ميخوري اما نه ناراحت ميشوي، نه توقع داري و نه مقاومت ميكني. خود را به دست اين فوج روحاني سپردهاي. ديگران هم حالي بهتر از تو ندارند.
اينك آن ستون هستي در برابر توست. حجت خدا و تو از شوق ميگريي شايد ميخندي؛ شايد مبهوتي؛ شايد مينالي؛ شايد فرياد ميكشي؛ شايد شرمندهاي...
در اين موقع ساكنان شهر به زيارت نميروند. جا را نبايد براي از دور آمدگان تنگ كرد. اين حق آناني است كه به اميدي هزاران كيلومتر راه پيمودهاند. آناني كه مجاورند، وقت زيارت دارند. شبهاي برفي، در نيمههاي شب، وقتي سوز صحراي قراقوم بستر كشف رود را درهم ميپيچد و مه بر سطح شهر مينشيند و پرواز هواپيماها مختل ميشود و مردم شهرهاي ديگر گرفتار كارهاي روزمره و پايبند مدارس بچهها، دانشگاه جوانها و يا در تكاپوي معاشاند. و فصل «زواري»، فصل گرم و ايام تعطيلات سپري شده است، اينك اين مردم شهرند كه هجوم ميآورند. برفهاي سنگين راه تردد را بسته است، مهمانخانهها سرشان خلوت است.
هتلها مهمانهاي عادي خود را دارند. خانههاي اجارهاي خالي مانده است، «بازار رضا» بعد از 6 ماه ازدحام، خلوت ميشود. بينالود سفيد پوش ميشود. هزار مسجد يخ ميبندد. شهر متعلق به ساكنان آنست. اينك عليبنموسي (ع) متعلق به آنهاست.
از اين كه هر وقت بخواهند ميتوانند به زيات بروند، سرافرازند. در طول سال از زبان هزاران زائر جملة «خوشا به سعادت شما» را شنيدهاند. اينك در متن برف، در كوران مه، از كوچههاي خلوت بسوي حرم سرازير ميشوند. شبستانهاي روشن گوهرشاد آنان را به سوي خويش ميخواند. خانة فرزند فاطمه (ع) گرماي مطبوع دارد. زمزمه مناجاتها در نيمههاي شب، مثل سرود فرشتگان آسمان زير رواق بلند شبستانها طنين مياندازد. صدايي از دارالزهد چنان با دلش و همة وجودش زيارت جامعه ميخواند كه ترا از حركت باز ميدارد. طنين خوش آوايش همة دردهاي هزار سالة شيعه را در خويش دارد. مثل اذان مؤذنزادة اردبيلي كه آدمي دوست دارد با آن اذان بگريد؛ اذاني كه غربت علي (ع) را فرياد ميزند و بيتالاحزان فاطمه (ع) را تصوير ميكند و تو در ملكوتي سير ميكني و نه بياد خويشي و نه ديگران. سر تا پا چشمي، سراپا گوشي. همة سلولهايت شدهاند فهم؛ بي انكه تفهيم كني كه ميشنوي يا ميبيني. شميم معطر «اسم اعظم» ميوزد. از چاك گريبانها، عطر ولايت ميتراود، باغستانهاي ولايت رضوي را در چشم داري؛ در آن ميخرامي. باغبان باغستانهاي توحيدي بر اريكهاي در ضريح به سلامت پاسخ ميگويد و نجواهايت را به مهرباني ولايت مطلقه ميشنود.
گمشدهات را يافتهاي. اقيانوس علوم امامت روباروي توست. همهمهاي از آن گستردة بيانتها را در جان داري. دوستش داري؛ ضامن آهو را، امام رئوف را، غريب آل رسول را، چشماني را بخاطر ميآوري كه عيساي مسيح را خانه نشين كرده است. قداستي كه انوار سبزش تا عرش الهي فوران ميكند.
برف ميبارد و تو به ضريحي چنگ زدهاي كه شايد بندرت بتوان آن را اين قدر خلوت و راحت در سال ديد. قاليهايي كه بجاي پرده، درهاي ورودي را ميپوشانند، معطرند. تو شميم دوست را از همان لحظة ورود در جان داري. شب و برف و مه و رواقهاي خلوت و زمزمة مؤمناني چند از گوشه و كنار و تو بر كنارة ضريح زانو ميزني و سربر حلقههاي مشبك ميگذاري.
او بياد داشت كه چه زمستانهاي طولاني كه با پدرش به زيارت ميرفت. پدر مغازه را كه ميبست، گاهي با هم پياده بسوي حرم ميشتافتند. يك شمع پشت پنجرة يخ زدهاي ميسوخت. برفهاي يخزده زير قدمهايشان صدا ميكرد. چه كسي در آن اطاق هنوز بيدار مانده است. پدر باگامهاي بلند راه ميپيمود. او عقب ميافتاد؛ ميبايست با پاهاي كوچكش بدود. پدر گاه گاهي بر ميگشت و صدايش ميكرد :«راه بيا محمود.» و او كه به صداي برف زير پاهايش دل بسته بود، تند ميدويد و به پدر ميرسيد و باز عقب ميماند و اين كند و تند شدنها تا ورود به حرم ادامه داشت.
از بازار «سرشور» ميگذشتند و او بو بازارهاي شرقي را با نخستين خاطرات حياتش در جان داشت. بوي زعفران، بوي دارچين، بوي صابون، بوي نعنا، بوي عطرهاي ارزان قيمت كه بيشتر زائران روستايي ميخريدند؛ بوي چرم كفشهاي نو، بوي نان سنگك گرم، بوي سنبل الطيب. از هر چهار سوق كه ميگذشت، از عطر پراكندة ممزوج آن ميتوانست بگويد كه در كدام قسمت بازار است.
گوشهايش صدا ميكرد. گويا همهمة روز بازارها هنوز زير طاقهاي مقوس باقي مانده بودند و او همة آن هماهو را در گوش داشت. صداي پدرش را در خلوت بازار آخر شب زمستان كه او را صا ميزد، ميشنيد :«دِ راه بيا بچه» و او دويده بود بر زميني كه سقف داشت و برف زير قدمهايش صدا نميكرد و لبة پالتوي پدرش را با دستهاي يخزدهاش گرفته بود و پدر دست گرمش را روي دستهاي سرد و كوچك او گذاشته بود تا كمي جان بگيرد و قدمها را سست كرده بود تا كودكش ندود.
دماغ كوچكش را به ضريح خولت چسبانده بود و از پنجرة مشبك ضريح به قنديل روي قبر مطره مينگريست.شوقي كنجكاوانه وادارش ميكرد روي پنجههاي پايش بايستد تا شايد از حلقةت نقرهاي بالاتر، بتواند ترمة سبز بالاي قبر را ببيند.
وقتي باز ميگشتند، چراغهاي اضافي شبستانهاي مسجد گوهر شاد هم خاموش شده بود، برف زير نورافكنهاي گنبد، ريز و تند فرو ميريخت و مه از خيابان فرودگاه بر ميخاست ودر بازارچة حاج آقاجان جان آخرين مغازه دار مغازهاش را ميبست و او به شمعي فكر ميكرد كه پشت پنجرة يخزدة يكي از خانههاي كوچة مهتاب- در خيابان ضد- ديده بود. حتماً تا حالا شمع هم خاموش شده بود.
شهرش را دوست ميداشت؛ خاكي كه در آن چشم به هستي گشوده بود واقعاً وقتي از آن دور ميشد، دلش ميگرفت. هر گوشه و كنار اين شهر روحاني برايش پر از خاطرههاي كودكي و نوجواني و جواني بود. زشك و ابردهاش، شانديز و طرقبهاش، طرق و كاردهاش، اخلمد و ميامياش، نوغان و سنابادش، احمد آباد و كوهسنگياش، بازارها و ميدانهايش، خواجه ربيع و خواجه ابصلتش، پيرپالاندوز وبيبي شطيطهاش، گلمكان و سلطان آبادش، همه و همه براي او يك زندگي بودند. يك عمر نه چندان زياد كه او آن را در كوچه باغها، مزارع، دهكدهها، خيابانها و ميدانهايش با صدها هزار تصوير روشن و مبهم، بد و خوب پشت سر گذاشته بود و از همة اين پهنه، عصرهاي مدرسة عباسقلي خان و غروب شبستانهاي گوهرشاد او را به جاذبهاي روحاني پرواز ميداد.
وقتي به درس قديم روي آورد و قدم به مدرس حوزههاي علميه گذاشت، برايش يك تولد ديگر محسوب ميشد. حال و هواي روحاني مدرسة عباسقلي خان در ابتداي بست پايين خيابان براي او دنياي ديگري بود. دنيايي كه سرشار از صفا و مهر و خلوص و عبادت و عشق بود و او در خلوت حجرههاي عتيق، گوشه نشين شد.
قلب جوانش در ساية عصر حياط مدرسه، به سكري دلپذير و خداپسندانه مينشست. دنياي بيآلايش او، دنياي ماوراء ديگران بود. شايد ساعتها ساكت به سبزهاي كه از كف باغچة مدرسه برآمده بود، خيره ميشد. شايد مدتها اسير پرواز پروانهاي بر فراز چند بوتة سبز موجود در مدرسه ميگريد. بدون آن كه به چيزي بينديشد، به احساسي مبهم گرفتار ميشد كه دركش ميكرد اما توان شرحش را نداشت.
اين تنهاييهاي دروني آغاز معنويت نوپايي بود كه در كمكم ميرفت تا شكل بگيرد. در اين هنگامهها هر حركت، هر شيئي و هر حرف ميتواند براي شنوندهاي از اين دست معنائي خاص داشته باشد. يك گل براي او حرف ميزند؛ يك پروانه او را اسير ميسازد؛ يك واژه او را ملقب ميكند. گمشدهاش رادر مظاهر حيات ميجويد. در اين پوسته، دور خودش ميگردد و وقتي خسته شد به درونش ، به عمق، به پشت آينة دل رو ميآورد. ميرود تا عجايب خودش را كشف كند. اين امري كاملاً ارتكاذي است. با فهم به اين سير و سلوك حركت نميكند؛ اين دل اوست كه او را ميكشد به هر كجا كه خاطر خواه اوست.
جسم در بهار زندگي، سراپا نشاط و انرژي و كشف است. همة فصول براي جوان بهاراست. آنقدر كه از روئيددن گلي بر ساقهاي لذت ميبرد. برگريزان پائيز را هم دوست ميدارد. در هجوم بادهاي پائيزي خود را بدست برگهاي «خونابه ريز» خزاني ميسپارد. در پيادهروهاي خزانزده، پرواز برگهاي هزار رنگ را در باد دنبال ميكند. گويا خود برگي است از شاخه جدا مانده و يا نسيم هرزه گرد شبهاي تابستان گه گاه صداي خوانندة رهگذر آخر شبي را از كوچه باغهاي دور، پيدا و ناپيدا با خود ميآورد. از فراز بامهاي خاموش به دامن بيابانهاي تنهايي ميگريزد. ميرود در «كرت»هاي سبزي، بوي نعناع و پوه و ترخون را بجان ميكشد. با لگد خربزة جاليزها را جابجا ميكند. زير آن آلاچيق، به خاطرات پيرمرد زارعي گوش ميسپارد كه داستانهاي قاجاري تعريف ميكند.
اهل دود نيست ولي گاهي پكي به قليان مادربزرگ ميزند. جوان زندگي نميكند؛ در سماع دائم است. راه نميرود، ميچرخد؛ حرف نميزند، ميخواند.
وقتي برف ميبارد پردههاي اطاق را كنار ميزند؛ چراغ حياط را روشن ميكند و در روشني لامپهاي ديواري، ريزش مداوام اين نعمت را زير نظر ميگيرد.
لذتي در جانش و حالتي در چشم دارد. اصلاً در خانه نيست. شعور زندگي به شور زندگي تبديل شده است. نه در زمين است، نه در آسمان. بدن دارد پوست ميتركاند. استخوانها هر روز رشد ميكنند. هر 6 ماه شلوارها كوتاه ميشود. فصل رويش است. هوا ميخورد و قد ميكشد. گويا انرژي معنوي دارد و خوراك ملكوتي ميخورد.
اين همه نشاط و شور از كجا آمده است و وقتي اندهگين ميشود، چنان تراژدي ميآفريند كه گويا همة غمهاي بزرگ دنيا را بر سانه دارد. به غروب آرزوهايش ميرسد. بي آن كه اصلاً آرزويي داشته باشد. زندگي و حياتش همه آرزو و تصور و خيال است. خيلي دنبال منطق نميگردد؛ مگر منافع جوانيش ايجاب كند. اين پيكرة زندگي ساز، حيات بخش و نشاط انگيز وقتي رو به سوي معنويت و آسمان ميكند، يك سپهر پاكي و سادگي و صفا است. آنهمه انرژي و نشاط، ميشوند سجادة عبادت او. اين جسم قدرتمند پر حركت با هياهو، ميشود مركوب اين روح لطيف خداخواه كه هنوز بديها را نميشناسد. به آلايشهاي دنيوي آلوده نيست. نه مقام ميطلبد و نه زراندوز است. اگر وسوسهاي بشود، وسوسة خواهشهاي بلوغ است. نيروئي كه لامحاله در او چهره گشوده است و عوارض خود را دارد. اين خواهش هم هنوز به زشتيها آلوده نيست. بصورت عشقي مجازي در او تجلي ميكند. به صورتي دل ميبندد؛ بيشتر زيبايي را ميبيند تا شهوات را. «عشقهاي جوش صورتي» يا «عشقهاي صورتي» است. ديگر حالي تماشايي دارد. مجنوني است در حصار آهن و فولاد و اسفالت شهرها كه بيشتر به محبت و التفات محبوب ميانديشد تا مسائل آلودة تجربهدارها.
حال اگر اين روح مجرد پويا، با تعليم معلم اخلاقي راه به سوي ملكوت بسپرد و سالك كوي محبوب حقيقي شود، ديگر يك «بمب اتمي» ساعتي است كه بايد مواظبش بود. ديگر با هيچ باطلي كنار نميآيد و هيچ ناحقي را تحمل نميكند. بلد نيست تقيه كند. ياد ندارد دو رو باشد. يك رنگي، ايمان اوست و آسمان لايتناهي معرفت الهي، عرصة پرواز او. اين ايمان متبلور، وقتي به يقيني دست يافت و خواب ملكوت را ديد و عقل جوانش «از قنطرة مجاز» به حقيقت پيوست، ديگر در چهار چوب قراردادهاي اين قرن وقيحِ بي عاطفه كه رنگ و بوي خاصيت «عرفان تكنولوژي» را دارد، نميتوان بگنجد؛ نسبت به اين همه ستم جهاني و درد انسانها، نميتواند بيتفاوت باشد. يك عمر زير گوشش فرياد «چاوشان از كربلا برگشتگان» را از جادة «قراچمن» زمزمه كردهاند؛ چگونه ميتواند بايستد و يزيديان را تماشا كند. چطور ميشود او را عليه فهم و ايمانش مهار كرد. مگر باز به تعليمي در سطحي فراتر، استادي مبرز شيوة تقيهاي خداپسندانه را هم به او بياموزد تا «چريك ايمان خود» بشود. نيروهاي مخفي فهم خود باشد وگرنه اباذر وار بعد از ايمان به پيامبر (ص) در پاي استار كعبه روباروي سران بتپرست قريش، غرش ايمانش را سر خواهد داد؛ حتي اگر به قصد «شهادت» او را بزنند و تنبيهش كنند. او ديگر نميتواند «ژورناليستي» زندگي كند. يك سر و گردن بالاتر ميپرد و فرزانهاي مجنون است يا عاقلي متجنن. ما او را چنين مينگريم؛ ملتهب، پرسوز و گداز مثل يك آتشفشانِ در حال فوران. نه در خانهبند ميشود، نه در خيابان ميماند. از زينتهاي دنياي ما ميگريزد. به قراردادهاي اجتماعي ما به ديدة حقارت مينگرد. در دلش آشوبي است. ميخواهد فهمش را، ايمانش را، دوست داشتنش را فرياد بكشد و اگر نتواند، بدرون خويش ميگريزد، سراغ محبوب را از «ما سوي الله» ميگيرد. براي او يك خواب، يك داستان، يك اسوه، يك لبخند، يك نگاه، يك كلام، گاهي همة زندگيست و بعد از سير در ملك، نبوت نفوذ به عمق خويش فرا ميرسد. به درونش پناه ميبرد؛ خجالتي ميشود؛ خموشي پيشه ميكند؛ نمازهايش را در مكانهاي خلوت ميخواند؛ مناجاتهايش را روي بام، دعايش را در حرم، حرفش را در دل، غم ايمانش را در حزن آواي مداحان…
آرزويش مكه و كربلا است و در اوج اوج، شرفيابي به حضور امام زمان (عج) اين همة دنياي اوست كه به اندازه ولايت علي (ع) دامن گستر است. ندانسته به عظمتي پيوند خورده است كه پايانش نيست. او اين ابديت را احساس ميكند. در برابر عظمت آن، سرِ تعظيم فرود ميآورد. دركش ميكند اما به هيچ واژهاي نميتواند وصفش كند و لذا خاموش، اين گنج را در سينه براي تنهاييهالي الهي خودش حفظ ميكند و ميشود چيزي غير از محيط و خانوادهاش دنيايي پنهان دارد؛ دنيايي كه قادر به تحليل آن نيست. صداي قرآن مسجد محل كه بلند ميشود، اندوه هزار و چهار صد سالة شيعه را گويا بر شانههايش گذاشتهاند. بوستانهاي پاكيزة درون، او را به سوي خويش ميخوانند. يك نفر او را به سوي نيكيها و پاكيها دعوت ميكند. بقول جناب عيسي مسيح (ع) :«خدا از درون با انسان صحبت ميكند». گاهي وجدان آدمي است كه ما را به نقد و بررسي ميگذارد اما در روحي كه هنوز جرمي مرتكب نشده است تا دادگاهي داشته باشد، همه انوار الهي است و سروش ملكوت كه بشير و نذير دروني آدمي است.
او در چنين حال و هوايي بود. پدرش از زشتيهاي ستم شاهي براي او گفته بود و جلوات حكومت ضد الهي آن خانوادة مطرود را به او نشان ميداد. بيحجابيها، كابارهها، فواحش، غرق فروشيها و… اموال عمومي كه بتاراجِ غربيها ميرفت و او ضدارزشها را شناخت؛ بيايمانيهاي حكومت را مزهمزه كرد؛ نالة محرومان را شنيد و لهيب جهنم الهي را پايان كار اين خود فروختگان دنيازده ديد و بر آنان دل سوزاند و خشمگين شد. در آغاز نميتوانست بفهمد، گناه حقيقي به گردن كيست تا اين كه پدر برايش از ريشهها و ستونهاي بيايماني و كفر و ستم، پرده برداشت و او ديگر در دنياي اطرافش زندگي نميكرد تا بالاخره از مدرسة دولتي بريد و روبه سوي مدارس علميه گذاشت. كاه و كهربا همديگر را يافته بودند. «سقيفة بني ساعده» را شناخته بود و اين بار با همه اندوه دلش، به حجرهها روي آورد و گوشهنشين شد. در سايه روشن شبستانهاي گوهر شاد، به جلال الهي ميانديشيد كه در پيش روي او رواقهاي روشنِ گشودهاش را به روي هر راندهاي و دل شكستهاي و باز آمدهاي و پشيماني و مؤمني گسترده بود.
خانة مهربان امام علي بنموسيالرضا (ع) مأمن انديشههاي تنهايي او بود. در اين برهوت ضد و نقيض و ننگين و فاسد، او دلش را به اين خانة ايمان و عشق و رحمت خوش ميداشت. هر روز روح شيدائيش را برميداشت و ميآمد و در گوشهاي به خيل زائراني مينگريست كه به اميد و آرزويي به اين آستانه پناه آورده بودند و او مروري دوباره بر خويش داشت و نوري در سينة جوانش متلالأ بود. دو چشم سياه شرقي از پشت پنجرههاي آبي آسمان او را بسوي خويش ميخواند. همة نازهاي عالم در آن نگاه شوخ بود. او مثل آهوانِ فلاتها در آن دو بركة مخمليِ سياه كه مخمور مينمود، تن ميشست و شيداي آن نگاه بود.
كيست كه مرا مينگرد؟ كدام فرشتهايست كه اينگونه مرا گرفتار ساخت است؟ كدامين حوروشي است كه از پنجرههاي بهشت، بسوي ما خاكيان نظارهگر است؟
نميفهميد ولي احساسش ميكرد. دل جوانش در سينه ميطپيد. يكروز با خود گفت:«خيال ميكني؛ ساختة ذهن خودت است». بعدها در سالهاي بعد كه بزرگتر شده بود، به خودش گفت :«نگاه توست كه بر توست. رنگ چشمان خودت را در چشم داري، نه رنگي در چشم». هر چه بود او آن نگاه آسماني را دوست ميداشت.
بربستري از سبزههاي شبنمزده دراز كشيده بود و آسمانيِ بالاي سرش را نظاره ميكرد و ميليونها ستارة شناور را ميديد كه سقف آسمان را آينه كاري كرده بودند. شبهاي ارتفاعات زاگرس در غرب نيز تماشايي بود؛ مثل آسمان شب «شانديز». وقتي چراغهاي قريه خاموش شد و آخرين لامپهاي روشن در بالاترين خانة ده برفراز دامنة بينالود هم فرو مرد، او راه شيري كهكشان را چنان پايين و در دسترس مشاهده كرد كه گويا ميتوانست با نردباني بر لبة آن بالا رود و بر آن پاي گذارد. با آن كه تا سحر وقت زيادي مانده بود، دلش نيامد در زير چنان آسماني چشمانش را ببندد.
بياد آورد كه برخاسته بود و از پيش بام خانة ميزبان فرود آمده بود. تا لب جوي راهي نبود. در نور ستارگان سرازيريِ را از خانه تا رودخانه طي كرده بود، اما با اين همه به جهت تاريكي، بملايمت و بيچراغ، در ساية روشن نور ستارگان با احتياط خود را به رود خانه رساند و وضويي گرفت. هواي خنك كوهپايههاي بينالود گزشي در جانش ميانداخت. سرمايي دلچسب و بيآزار. نيروي جواني و صورت شسته شده از آبِ سرد در مقابل نسيم ملايم ييلاق و او به بسترش بازگشت و سجاده را گشود؛ دستمالي كوچك و چهار گوش و جيبي در وسط آن براي نگهداري مهر كه مار برايش دوخته بود.
دلش ميخواست قرآن بخواند ولي روشن كردن چراغ، توجه ساكنين منزل و خانههاي مشرف روستايي ديگر را هم جلب ميكرد. كاري كه او سخت از آن پرهيز مينمود. هيچ وقت دوست نداشت كسي عبادت او را ببيند. اين زهد پنهان براي او به معناي تمامي ايمانش بود و با همة باورش برابري ميكرد و بهمين جهت هميشه شب و سكوت و تاريكي و ستاره و تنهايي و نماز را با الفتي ديرينه دوست داشت. بناچار از ميان سورههايي كه حفظ بود، «يس» را ملايم خواند و آنگاه به نماز ايستاد. يادش نيامد آنشب چقدر نماز خوانده است ولي بعد از آن كه وجدان آگاهش اجازة دراز كشيدن به او داد، او ساعتها بيآن كه پلك بر هم گذارد، چشمبند ستارگان شب بود. شب و او با هم رفيق ديرينه بودند. وقتي از كارهاي روزانه فارغ ميشد و شهر بعد از يك روز فعاليت و تكاپو سر به بستر آرامش ميگذاشت و چشمان كنجكاو بسته ميشدند، او احساس آرامشي عميق ميكرد. گويا كه آزاد شده است؛ مثل پرندهاي كه در قفس را گشوده باشند.ديگر ميتوانست تا سپيدة صادق براي خودش، براي دلش زندگي كند. روز را و آنچه كه بر او گذشته بود، به فراموشي ميسپرد. با شب هم نوا ميشد. به گوشهاي پناه ميبرد ولي تا آنجايي كه مقدور بود، سعي ميكرد سقفي بالاي سرش نباشد.
شب رداي نجابت نمازگزاران عاشق است. مرهم زخمهاي كهنة تنهاييها؛ چاهي كه ميتوان در آن راز دل گفت. دوستي كه به شقيقههايت چسبيده است و ترا در آغوش تنهاييهايت ياوري ميكند. اشكهايي كه برگونهها فرو ميغلطند، مرواريدهاي شباند كه بر گردن شبهاي قبايلِ ايمان ميآويزند. زمزمة مناجاتهايي كه آهسته از لبان مردان شب بر ميخيزد، صداي مرغان شباهنگ آن لحاظات قدسياند. در ساعتي از شب كه از چشم نامحرمان بارگاه انس مخفي است، دعا مستجاب است؛ بشرط آنكه بداني آن، كدام ساعت از شب است.
بقول نظامي :«نيست بالاتر از سياهي رنگ»آنآن
؛ سياه، رنگ جواني و برترين رنگهاست. شب خرقة پرهيزكاران، سنگ صبور شكسته دلان، راز دار عارفان و ياور عاشقان است. جانهاي منفور در آن ايام خفتهاند، اثر وضعي نفوس نحسشان دامنگير پارسايان نيست. چشمهاي بد، بيدار نيستند تا زخمهاي تازه بر پيكر سپيددلان بنوازند. نفسهاي مسموم از تكاپو افتادهاند و شياطين در غفلت خويش غوطهورند و ارواح پاك، هنگام معراج روحانيشان است.
اين همان شبي است كه حبيببنمظاهر در آن يك ختم قرآن ميخوانده است. اين همان شبي است كه اويسقرني هر كدام از آنها را براي نمازهايش نامگذاري كرده است؛ ليلةالركوع (شب ركوع)، ليلة السجود (شب سجود)، ليلة القيام (شب قيام)...
اين همان شبي است كه سيد الساجدين (ع) مخفيانه از مدينه بيرون ميرفت و سر مبارك بر شنهاي صحرا ميگذاشت و اشكهاي مقدسش جويي كوچك بر شن ميگشود و تا سحر در حال سجده ميفرمود :«الهي عبيدك بفنائك مسكينك بفنائك»
يا هزاران بار ميگفت :«لاالله الا الله حقاً. لا الله الا الله ايماناً و تصديقاً،» لا الله الا الله عبوديتاً و رقاً.»
اين همان شبي است كه دومين شخصيت وجود، اميرالمؤمنين (ع) در آن، هزار ركعت نماز ميگذاشت. اين همان شبي است كه امام ابيعبداللهالحسين (ع) آتش خيمه گاه را خاموش فرمود و عباي مطهر را بر سر كشيده و بيعت خويش را از يارانش برداشت و اطرافيان را كه به اميد نعمتي دنيوي گرد آمده بودند، در رفتن مخير ساخت.
اين همان شبي است كه پروردگار متعال به پيامبرش مي فرمايد : «قم الليل الا قليلا». بايد در شب بيدار باشي؛ در بركة مهتاب تن بشويي؛ دست از علائق دنيا و آرزوهاي كودكانة روزها برداري؛ با شب يكتا شوي؛ با او همراز گردي؛ به شب بياويزي؛ دل به نجواهاي شبانه بسپاري؛ از من و مايت خلاص شوي؛ در تاريكي به تاريكي نفس خويش بينديشي؛ كوري دل را از تاريكي ديدگان بشناسيگ از تنها و تنآساييها دور شوي؛ شباهنگ شوي؛ شباويز گردي؛ عطر شب را در شامه داشته باشي؛ با مرغان شب همنوا شوي؛ با بادهاي غريب و سكرآورش صحرا را درنوردي؛ به رازش دل بسپري؛ با او هم ناله شوي؛ قاب ستارهها باشي؛ چون ياس از در و ديوار شب گوش بياويزي تا شيون افتادن مهتاب را در آب بفهمي؛ تا يك قطره خون گلوي مرغ حق خواني را ببيني؛ تا قدر خورشيد را بداني؛ تا مثل پردههاي حرير در شبستانهاي غريب با دستهاي نسيم شب به سماع بنشيني، پاي بكوبي و دست افشاني.
شب هم رنگ مردمك ديدگان توست. او ژاله بر گل مينشاند. تو اشك بر چشم مينشاني. او ساكت ميماند تا تو بخواني. او گوش ميشود تا تو نجوا كني. او پيراهن تو مي شود تا تو تن او باشي. او دامن ميگستراند تا تو سر بر دامانش گذاري. او آرام ميگيرد تا تو به آرامش دستيابي. شببوها در شب معطرند تا فضاي عبادت تو معطر باشد. شب، قنديل ستارهها را روشن ميكند تا تو آتش هوس و آرزوهاي كوچك زمينيات را بميراني. شب، بركة شناي مهتاب ميشود تا تو شمد سپيد عبادتش را بر دوش بيندازي. شب دفترچه خاطراتت را باز ميكند تا تو دوباره برگذشتههايت به ديدة عبرت بنگري. باده پرستانِ ساقي ازل، شب به بزم انس مينشينند و شب گره از مجمع پريشاني ميگشايند و زلف سياهش را بباد ميدهند. شب توهمزا است تا توهمزدا شوي. تا با او الفت نگيري، ميترساندت؛ وقتي آشنايش شدي، ميپوشاندت. در شب همة رنگها يكرنك است؛ شب رنگ است. شب عباي نمازگزاران، محرم خلوت صاحبان خرد است. نيمي از جاري زمان متعلق به اوست. شب نيمة زندگي است و رازدار اسرار بندگي. تا بدان حد حرمت دارد كه جاي جاي در كلام جاودانه و مطهر الي به او قسم خورده ميشود:«واليل اذا يغشي»، «قسم به شب در تاريكترين لحظات آن». شب زندهدلان، شب بد، شب دد، شب اهرمن نيست. شب زندهدلان آبستن روزهاي روشن است. سحوري خوان صبح راستين زندگي است. انبياء و اولياء الهي با شب الفت ديرينه داشتند. يوسف (ع) به برادرانش كه از او طلب استغفار به جهت گناهانشان در پيشگاه الهي نمودند، فرمود:«بگذاريد در سحر شب جمعه برايتان دعا خواهم كرد كه انشاءالله مستجاب خواهد بود.» اين الفت دور و دير با شب، از انبياي الهي و اوصياي آسماني به رهروان بيوت وحي به ارث رسيده است. همة بندگا مقرب خدا شبها را به عبادت و بندگي به روز ميرساندند و لذا از دور و دير، شب و بيداردلان با هم مأنوس بودند. بياد آورد در زير آسمانِ ستاره بارانِ دهكدة شانديز، آنشب را تا سحر چشمبند ستارهها بود. سير سيركها در سياهي باغهاي ميوه ميخواندند و غوكي بيتابانه ناله سر داده بود و او احساس تنهايي غريبي ميكرد. احساسي كه بعدها در شبهاي حمله به او دست ميداد. هر وقت عمليات شبانه را شروع ميكردند، او گويي در برهوت انديشههاي روشنش يله ميشد. گويا كويري بود و او تنها در آن گسترده ميدويد. حالتي دوگانه داشت كه شأني از شأني مشغولش نميكرد. گويا دو قسمت ميشد؛ قسمت اول به رهبري حمله ميپرداخت و قسمت دوم زير نورباران ستارهها در تنهاييهاي شبانه خود سير ميكرد و نماز ميخواند. صداي مهيب انفجارها، رگبار مسلسلها، فرياد رزمندگان، غرش توپهاي دشمن، موجي از خاك پودر شده كه درهوا معلق بود، همه را ميشنيد و ميديد و احساس ميكرد. خوب تصميم ميگرفت. عاقلانه طراحي ميكرد و مقتدرانه گردانش را به پيش ميبرد. در نوك حمله، خودش پيشتاز نبرد بود و درست در همان حال در شبهاي تنهايي گذشتهاش به نماز و نيايش و تماشاي آسمان مشغول بود. اين حالت- به عبادتي ديرينه- طبع ثانوي او شده بود. در حالت اول درگير شبهاي نبرد بود و در حالت دوم كه به تكرار و عادت ملكة روحاني او شده بود، خلوت انسي با خود داشت كه حتي موج انفجارها هم نميتوانست آرامش آن را بهم بريزد و ذرهاي از حال و هواي آسماني آن بكاهد.
جانِ با فضيلتي كه به فضيلت فطري خويش بازگشته بود، چاهي به عمق همة سقوطهاي دنيا خواهي را در درونش وارونه كرده و از آن پلكان صعودي ساخته بود و بر آن بالا رفته بود. ژرفايي در رفعتي، خشوعي در عظمتي، تسليم نفسي در حماسهاي، آوايي ملكوتي در ناسوتي، خلنگزاري بر دهانة آتشفشاني، رؤياي صادقة بهشتي در اضطراب و جنجال و هياهوي ميدان نبردي، رحمتي- چون نسيمي كه چين برگونة تالابها ميافكند- در دهانة غرش خمپارهاي، چيني بر صورت دردمندي، بهشتي در درخشش صاعقة شمشيرهاي رعب، آرامشي در متن بحران، صخرهاي زير بارش تگرگ، فرشتهاي در قيل و قال عالم، آرامشي در طوفان. اين همه در پوستة پيكري كه يك پرده خاك معلق از انفجارهاي پياپي در اطرافش آن را پوشانده بود. نمازگزاري كه به زمزمة مناجات خويش دل بسته بود در حالي كه هزاران فانوس از شعلة خمپارهها،توپها، رگبار مسلسلها و منورها در اطرافش روشن كرده بودند. گويا محراب تنهايي شبهاي او را چراغان ميكردند. زماني كه در پشت بيسيم پيام ميفرستاد. مغزي كه رهبري ميكرد؛ چشمي كه راهِ باز شدة ميادين مين دشمن را و عبور گردانش را به مهري پدرانه مينگريست و گوشي كه از غلواي نبرد انباشته بود و صداي تانك و زوزة خمپاره و انفنجار دوشيكاها و …، در هم موزيك مرگ مينواخت و دلهاي كم تجربه را از ترس مالامال ميكرد و ستونهاي ايمان را استحكام ميبخشيد و جانهاي محتشم را به احتشام مرگي دلاورانه فرا ميخواند و او آرام به پيش ميتاخت و از سيمهاي خاردار ميگذشت. گفتي به اطميناني كه گويا از پرچين باغي ميگذرد و از ميادين مين كه گويي پابرهنهاي از خارستاني و بر خاكريز دشمن هجوم ميبرد. آنچنانكه بر بام خانة خويش بر ميآمد، از تپهها بالا ميرفت. تفنگ از دستِ بينواي غافلگير شدة پشت خاكريز دشمن ميگرفت. درست مثل بزرگسالي كه سلاحِ بازي بچه گانهاي را از كودكي شيطان بگيرد و چشم در چشم حريف روباروي مسحورش ميكرد.
اين آرامش، اين روح سترگ شجاع، مثل هيمنة شيري كه روباهي به او آويخته باشد، طرفش را در تصميمگيريهايش فلج ميكرد. سنگري را گاه او اين گونه گشود بود؛ بدون حتي شليك يك تير. ديگران ميتاختند و او راه ميسپرد. سربازانش، خميده خميده، مثل يك ژيمناست، به سوي دشمن ميرفتند و او ميخراميد. بچهها تكبير ميگفتند و او در دل جواب ميگفت و بر لب نامفهوم، آن گونه كه خود نيز نميشنيد، نام دوست را تكرار ميكرد. خون و پوست و رگ و استخوان و روح او به وحدانيت حضرت حق گواهي ميداد. سلولهايش بيفرياد پاسخ ميدادند. يكپارچه توحيد مجسم بود. يك روح مشعشع مترنم به سرود عرشيان در زهدان انفجار و ترس و اظطراب ؛ يك اقيانوس در يك آيينه؛ يك «آپولون» آسيايي؛ يك «ادوپياي» مصور متحرك؛ يك آرمان آسماني در دسترس كودكان؛ جانِ مشبكي نه از گذر گلولهها بلكه از زخمهاي پرهيز بر پيكرة خود سازي؛ يك نفس بيآرزوي مرده؛ يك روح متعالي كه شهواتش را زير پوتينهايش لكه كرده بود؛ يك پارچه بيهوايي؛ يك لهيب اشتياق الهي؛ يك آسمان آرزوي بهشتي؛ يك در كه براي هميشه در يلگي بيتفاوتي به زخارف دنيوي پشت به دنياي ما و رو به سوي لايتناهي باز مانده بود و با بادهاي حادثه بر پاشنة خويش تاب ميخورد و حسرتي در جان داشت. حسرت نماز در باغستانهاي ملكوت؛ حسرت ديداري در اجزاء پراكندة يك جسم؛ حسرت سري بر دامن آن چراغ هدايت و سفينه نجات امت؛ حسرت شنيدي يك كلمة “اي بندة من”؛ حسرت قبولي و عبور؛ حسرت اسارت در نقطة رهايي؛ اجبار ماندن در رحيل كاروانيان عازم.
عارف وقتي به حقارت جهان واقف ميشود كه در آغاز به حقارت خويش دست يافته باشد. اين خشوع ذاتيِ ممكن الوجود در مقابل واجبالوجود وقتي دست ميدهد كه به انصاف پرده از آلايشهاي فطرت توحيدي برداري و خود قاضي و متهم و دادگاه خود باشي. جاني كه بر چهرة زشتيهاي خويش تف ميكند؛ دستي كه بر سينة خود خنجر خشم گشوده است؛ دلي كه سيلي بر صورت «نفس» ميزند؛ راهبي كه دست تطاول بر هستي فاني خود گشوده است؛ مردي كه در برابر آيينههاي حقيقت به تصوير خويش و مشاطة آن مشغول نيست؛ شيشهاي كه در عبور نورانيت حق، از عكس برگردانهاي بچگانة دنيا طلبي خود را دلقكوار نياراسته است؛ باغباني كه علف هرزههاي باغستانهاي روانش را وجين كرده است و سينة خاكش را براي گرماي خورشيد عريان ساخته و منتظر آفتاب و بارانِ رحمت است و بذر اميد كاشته است. اگر چه حسرت يك رگبار را بجان داشته باشد اما هرگز نوميد نيست و راه در اين مقام، قائم مقام هدف است؛ اگر هر دو يكي نشده باشند. در عين وصال فرياد هجرانش بلند است. غوطهور در اقيانوس، آب ميطلبد. اين طلب يك نادان نيست؛ درد شيدايي است. لايتناهي بودن معبود است. هر چه ميرود، حتي اگر تا ابديت برود، باز هنوز تا ابديتي ديگر راهِ رفتن و كمال باز است و باز هزاران هزار نادانسته بر جان دارد و ميليونها اميد و آرزوي تقربي ديگر در دل. به سنجشي نه چندان با اوزان عقل، بلكه با ميزان عشق، روبروي او به نگاهي به اندازة وسعت دلدادگيمان مينشينيم.
حكمت محض، علم مطلق، كرامت علي الاطلاق، كريم، رحيم، قادر، متعال، حي، ورود، رحمان، مستعان، جواد، رئوف، بصير، عليم، خالق، باري، يك ذات اقدس اطهر، يك ذات لايتناهي، يك وجود دوست داشتني كه هر چه هست از اوست. چشمههاي ابدي فيض از آستانة مبارك او جوششي سرمدي دارند. بزرگواري كه يك «آه» را بيجواب نميگذرد و هيچ سائلي از بارگاه كرم او دست خالي باز نميگردد. علم آفريني كه ازل و ابد آفرين است. عجائب خلقش پايان ندارد و اسرار حيات مخلوقاتش، عقل را به تحير و اميدارد. آن كه به رحمان و رحيم معروف است، پيش از آن كه «متكبر» باشد؛ با آنكه «تكبر» برازندة ذات اقدس اوست. تكبري دوست داشتني، زيبا، دلفريب، با رحمتي كه آدمي را در برابر بخشش و عفوش شرمندة ابدي مينمايد. كريمي كه گنه بنده كرده است و او شرمسار. ذات مطهري كه طاهر است همانگونه كه لطيف است؛ لطيف است همانطور كه «مهيب» است؛ مهيب است همانطور كه «وهاب» است؛ وهابست در حالي كه «مقتدر» است؛ مقتدر است در حالي كه «سريعالرضا» و «حسن التجاوز» است.
چه نيست، هر چه هست از اوست. هر نيكي، هر رفعت، هر عزت، هر حكومت از اوست. منبع خير و بزرگواري و كرامت و بخشندگي است. ارحمالراحمين است در موضع عفو و رحمت و اشدالمعاقبين است در موضع نكال و نقمت. جانِ وجود است و وجود جان. جان جهانست و جهان جان. آفرينندة ازل است و نگهدارندة ابد.
و در اين سوي، ما كيستيم؟ مسكيني به نام انسان. ايستاده بر حقارت، ذلت و مسكنت خويش در برابر او و متكبر به هر چه كه به او كفر ميورزد. با رفعتي در رأس همة مخلوقات و با عجزي كه از دانش او بر ميخيزد. خاشعتر از همه موجودات در پيشگاه او ومتكبر در برابر آنچه غير الهي است. در اين سوي انسان، يعني حقيقت عجز و واقعيت نياز؛ در آن سوي علم مطلق، خير مطلق، كرامت مطلق. چه نسبتي بين اين دو است، چه رابطهاي؟ رابطه هست اما نسبت نيست. رابطة مخلوق با خالق خويش؛ نقش با نقاش؛ بنابا بنا؛ ذلت محض در برابر عزت محض؛ مسئلت محض در برابر كرامت محض؛ خشوع محض در برابر عظمت مطلق.
در اين سوي هيچ و در آن سوي همه. در اين طرف احتياج باندازه استغناي آنسوي. در اين سوي احتياج محض، در آنسوي استغناي محض. در اين طرف انساني كه اسير دل، اسير جان، اسير تن، اسير شهوات، اسير خواهشها، اسير خود و اسير كائنات است و در آن سوي دل آفرين، تن آفرين، امتحان آفرين، سلطانِ بلامنازع ازل و ابد. «مليك مقتدر»، مالك، نگهدارنده و آمر همة هستي.
چگونه ننالد اين انسان؟ چگونه نگريد اين فرزند آدم با آن همه كرامتي كه به او عطا شده است و «نفخت فيه من روحي» او را از همه آفرينش برتر نهاده است؟ فرشتگان را به سجدة احترام بر او فرمان رسيده است. جامة «لولاك لما خلقت الافلاك» بر رقابت برگزيدة اين مخلوق پوشانده است. چگونه ميتواند شكر نعمت بودن، فهميدن، انسانيت خوي را بجا آورد؟ چگونه ميتواند حق عبادت او را ادا كند؟ چگونه ميتواند در فهم جمال و جلالش مقبول باشد؟
قدرتمان در پيشگاه او همه عجز است. فهممان كند، علممان جهل، روشناييمان حيرت، دركمان كودك، صلابتمان كاه، جهلمان كوه، صبرمان باد، خانهمان تار عنكبوت. كسي ميتوانيم بر پا بايستيم! مگر او نكه دارد، كي ميتوانيم عزيز باشيم! مگر او عزت دهد، كي ميتوانيم بفهميم! مگر او علممان كند و از گردابهاي حيرت نجاتمان دهد.
وقتي به عزت او عزيز شديم و به عنايت او عالم، تازه آغاز عجز و انكسار در برابر اين همه نعمت و كرامت و بزرگواري فرا ميرسد. علممان حجاب ميشود ؛ فهممان جهلمان ميگردد؛ قدرتمان ناتوانيمان خواهد بود و عروجمان ذلتمان. در آن بارگاه دلي شكسته و جاني از خود بريده ميطلبند، نه ادعاي عمل و عبادت و فهم. ذلت دانايي ميطلبند و عزت بر هر چه غير اوست. فهم بر جهالت ميطلبند، نه غرور چند كلمة اكتسابي طوطيوار. دست مايههاي آب و نان اين خاكدان پلشت. براستي هم در برابر آن عظمت هيچ نيستيم.
زمين ما در برابر عظمت خلقت، از دانة خشخاشي هم بزرگتر نيست. «نگر تا تو از اين خشخاش چندي». با كدام آبرو ميتوان در پيشگاه او ايستاد؟ با كدام عمل ميتوان به خود باليد؟ با كدام زحمت ميتوان جواب رحمت و بزرگواري او را داد؟ در برابر آن همه محبت و علاقة او به بندگانش، ما كجا ميتوانيم ادعاي دوستي و شيدايي كنيم؟ اگر جزاي احسان جز احسان نيست، اگر جزاي محبت جز محبت نيست، انسان در برابر اين محبت و احسان لايتناهي الهي، نسبت به خود، چه دارد كه در كفة ترازو بگذارد؟ با كدام دستهاي پر و پيمان به حضور او شرفياب خواهد شد؟
ذات ما ذات عجز و لابه و مسئلت است. از كوزه همان برون تراود كه در اوست. آدمي از حد خويش كه نميتواند بيرون بزند. محدود، محدود است. پذيرفته شدن، زحمت كشيدن ميخواهد و رنج ميطلبد. اما گاهي به كرامتي فوق فهم ما، بيزحمت به بخشش محضِ حضرت دوست چشم به بوستانهاي ابدي وصال ميگشاييم.
هر چه خير و نيكي است از اوست و هر چه شر و بدي از ما. هر چه لطف و محبت و بزرگواريست مال اوست، هر چه خشونت وكينه و رذالت از ما. جز چهارده نور پاك آسماني كه به وعدة الهي و رحمت نامتنهاهي او عصمت مطلقة الهيه دارند. همه آلودهايم. اما آلودگي مراتبي دارد. يكي به نگاه زشتي آلوده است و ديگري به حرام مؤبدي؛ يكي به زشتي انديشهاي كه شايستة تفكر يك شيعه نيست و يكي به حرمت خون حرامي كه دستانش به آن آلوده شده است؛ يكي ترك اولي براي او سقوط است، ديگري ترك واجبي، قضاي نمازي، اسقاط اوست؛ يكي بخلي در جان دارد و بر آن مهار زده است، ديگري بخلي كه اِعمالش ميكند و فتنه و فساد بر ميانگيزد. حرف ركيكي از زبان عالمي، گناه كبيره است و براي عوام نافهمِ تربيت نشدهاي، جريان روزمرة حيات اوست كه گناه بارزي به سنگيني آن حرف ركيك برايش محسوب نميشود.
از يكي دوري از كبائر را مي طلبند و از ديگري دوري از مكروهات را. كار به جايي ميرسد كه گاه «حسنات الابرار، سيئات المقربين» است. هر چه بالاتر ميروي، وظايف سنگينتر ميشود. هر چه بيشتر بفهمي، بيشتر مسئول ميشوي. خداي تبارك وتعالي ميفرمايد: «آيا آنان كه ميدانند با آناني كه نميدانند، برابرند؟»
عالمي اگر فاصد شود، عالمي را فاسد ميسازد. ناداني كه اگر فاسد شود، تنها به فساد خويش مسئول است. عارف وقتي به حقارت دنيا واقف ميشود كه در آغاز، به حقارت خويش دست يافته باشد.
اين فعاليت و سكون، اين آرامش و طوفان، اين تواضع و رفعت، اين بندگي و رهبري گردان، اين جنگندة با خويش به خلوت نشسته، با دو روحية متفاوت در يك جان، در شبهاي حمله در غرش تيربارها و زوزة تانكها، با خداي خويش در دهكدههاي ايمان دلش خلوتي تماشايي داشت. تني كه ميجنگيد و روحي كه نماز ميخواند؛ دهاني كه ميغريد و دلي كه ذكر ميگفت؛ زباني كه فرياد ميكشيد و نفسي كه مطمئن راه ميپيمود. يك بام و دو هوا، دو روحية متفاوت، دو حالت متضاد و در باطن يكتا را كه از يك حقيقت و از يك جوهره متجلي بودند، با خود داشت. مثل صخرهاي استوار زير رگبار تگرگ، مانند خلنگزاري بر دهانه آتشفشان يا فرشتهاي در قيل و قال عالم يا آرامش نمازي در متن بحران جنگ. او در شبهاي حمله اينگونه بود. گويا كه در يكي از دهكدههاي ييلاق زادگاهش مشهد، در شبي از شبهاي تابستان، در تاريكي و سكوت، زير نور ستارگان به نماز ايستاده است. آري، براستي جنگ و جهاد در راه خدا نيز همان نماز بزرگ انسان به درگاه الهي است...
جنگ در چنگال او بود نا او در كام جنگ. اين است آن فخامت رواني كه نوري از صمديت حق بر او تابيده بود. بدايع اين شعر مرصع در توصيف روحي به خدا سپرده شده مثل شكوه باغهاي معلق بابل، در هالهاي از غبار معلق ساكن ماده در هواي خاكريزها نا مفهوم خواهد ماند. لحظاتي است كه حتي جانهاي تيره نيز روشن ميشوند. روانهاي روشن، اثيري ميشوند. شجاعت، تهور ميشود و عاطفه از سنگر جمال به خاكريز جلال نقل مكان ميكند و خشم ميپروراند. در حال و هوايي آنچنان نستوه كه از شب و ظلمت و مرگ راهي روشن و تماشايي تا بهشت الهي ميسازد، كدام دل ده شدهايست كه دوباره دل نشود و غريو شوق نكشد و خانه از من و ماها و بد و بدها نتكاند و آينة جمال پري طلعتان نگردد؟
اين التفات شبانه، تا حراج همة كالاي عشق و يغماي جملة ماحصل عمر، به كمال نميرسد و وقتي منشور اين عشق بازي، از آن كمانچة ابرو به «طغرايي»آآ
رسيد، آنگاه يار بيپرده از در و ديوار به تجلي مينشيند و محبوب ازل رفتار ابديت كردار، تو را از شط جاري زمان و مكان بيرون ميكشد و در گنجينه جواهرات الهي مكانت ميدهد.
شب، سجادة عبادت و ستارگان، قنديلهاي روشنِ شبستانِ خلوتِ روحاني او بودند و عمليات شبانه، در او همان تأثير شادمانه را داشت كه يك روانِ عاشقِ معنويت از رياضت و امساك بدست ميآورد.
ترس، دست ماية اميدي والاتر ميشد و اضطراب، اسطرلاب وقار. خستگي هر چند درماندهاش ميكرد اما مثل رنج گرسنگي روزه داران در عصر، انبساط روحاني در او ميدميد. غبار حادثه گس و خشك بر حلقش مينشست و مژههايش را خاكي رنگ ميكرد. عرقِ تن و خاك يك ورقة چرك چسبنده مثل يك لايه رقيق گل رس به صورتش ميكشيد و سوزش زخمي كه وي را از پا نياانداخته بود، مزيد بر اينهمه حلاوت تلخ، شادي درد آوري داشت و اين همه تضاد در يك جان فرسودة اميدوار فقط در نقاطع شهادت در شاهراه بهشت ميتواند در هم يك هويت واحد شوند. بيآن كه آن حلاوت معنوي، از درد بكاهد يا اين درد جانفرسا از شادي اين شهود ايماني كم كند.
در آن معركة جنون مقدس كه پاي استدلال همة عقلهاي مجازي را چوبين ميكند، باران و آفتاب، ظلمت و نور، جلوه و خفا، تجلي و درد، رحمت و مرارت، حرمان و مغفرت، تنهايي و وصل، حلاوت و رنج را در هم ميبيني. آنچنانكه اولي پيكرة دومي ميشود و دومي وجدان محسوس اولي. وقتي به تركش خمپارهاي در غلتيد، از لابدي دود باروت و خاك كه به دست بادي ملايم چهرة آسمان را ترك ميگفت، او خوشه پروين را درست بالاي سرش در عمق آسمانِ شب ديد و لب به دندان گزيد و درد را به تحملي دلاورانه به ناله نياراست و چشم به بيكرانِ آسمان دوخت و راه شيري را كه از گذر هزاران تير مذاب مخطط شده بود، پايينتر از هميشه در دسترس يافت و پلكها سنگين ميشدند و درد داشت در شريانش نعره ميكشيد و احساس ميكرد رودههايش از كنار پهلويش، از بريدگي تركش بيرون ميآيند. تركشي كه عرض شكم را دريدهبود و بيشتر به سوي پهلوي راستش متمايل بود و مثل يك دهانة تنور، داغ و سوزنده بود و احساس ميكرد مواد مذاب از آن بيرون ميزند؛ به آهستگي ماري كه به سوراخي بخزد يا جلبكي كه در جريان ملايم جويي پيچ و تاب بخورد.
بالاي سرش به اندازة خميدگي يك بدنِ بر زمين چسبيده هزاران گلوله ميگذشت و مثل شهاب، همه قرمز، مثل خط خون بر كاغذ سياه، چشمانش را پر ميكرد. زخم چندان عميق بود كه بعدها در بيمارستان مجبور شدند چند متر از رودههايش كه قابل درمان نبود، بردارند. دستش را بسوي زخم برد. آيا پليديهاي روده هم بيرون ريخته است. درست مثل مجاهدانِ صدر اسلام اين زخم برايش ناگوار بود. بعضي زخمها پاكيزهاند و بعضي چركين. هر چه سوي شكم نزديكتر ميشويم، زخمها موحشتر و بد منظرهتر و آلودهترند. غذاهاي از هضمِ رابع گذشته، بيرون ميريزند و اين براي سرداري كه حيا و عفت و شرم راهمپاي شجاعت در ذات خويش دارد، بسيار ناگوار است. در جنگهاي صدر اسلام، رزمندگان با روزههاي متوالي به فكر چارهجويي قبل از حادثه و جلوگيري از آلودگيهاي اين چنين زخمهايي ميشدند. مالك اشتر وقتي عبدالله عمر را بر زمين كوبيد و بالاخره عبدالله با حيلهاي مضحك و عملي شرم آور از دست مالك گريخت، مالك بعدها گفت: «سه روز بود كه روزهدار بودم و گر نه نميتوانست جان سالم بدر برد».
با دستي كه تنها شجاعت چنان ارواح مطهري و چابكي و ورزيدگي آنگونه بدنهايي ميتواند در آن حالت بدون لرزش و خونسرد عمل كند، زخم را معاينه كرد و لبخندي بر لبانش شكفت. روزهها كارساز بودند و رودههاي خالي، مناعت طبع يك سردار مسلمان را در چشم همرزمان يا دشمن هرزهدراي حفظ كرده بود.
اين از آن دست غرورهايي است كه پروردگار دوستش ميدارد. غرورهاي زيبا، تماشايي، برخاسته از يك نفس مطمئن، نه يك جهالت رذالت پيشه. از آن دست غرورهايي كه فرمانده گارد پياده فرانسه در واترلو در آخرين لحظات كه تنها بازماندة گردان خود بود، در مقابل انگليسيها كه او را تشويق به تسليم ميكردند و سر تا پا غرق خون بود، از ميان دو فك از خشم و غرور قفل شدهاش خطاب به فرمانده دشمن كه به او گفته بود تسليم شود، گفت :«گه». كلمهاي كه يك دنيا زيبايي و رشادت در پشت اين واژة متعفن نهفته دارد. استعمال اين واژه در آن حالت بشكوه مثل چمن زاريست كه بر مزبلهاي روييده باشد.
وقتي اطمينان يافت كه جز خون چيزي بيرون نميزند، آرام شد. دوستانش بالاي سرش حلقه زده بودند. ميخواست برخيزد اما توان آن را نيافت. «زين الدين» فرياد ميكشيد:«برانكار كجاست؟»
بيسيم چياش هوار ميزد و دستپاچه و بيقرار كمك مي طلبيد. برايشان آسان نبود كه او فرو غلطد. بيش از آن ارزشمند، دلاور و ياور بود كه فقدان او را بتوانند بيدلهره و با متانت بپذيرند.
مشيت الهي در رابطه با انسان هر چند اختيار آدمي را هم در نظر ميگيرد اما نه تفويض است، نه جبر؛ امري است بين جبر و اختيار. آنچه را كه ما جبرش ميناميم، معنايي جز يك حكمت برتر الهي كه فهمش براي ما مشكل است، ندارد. از حكيم و عليم تبارك و تعالي، امر غير حكيمانه و غير عالماه صادر نميشود. اما گاهي يك رشته حوادث چنان پيش ميآيد كه انسان دقيقاً ميفهمد عنان اختيار و سر رشتة كارها جز تدابير و انديشه و مديريت ما در دست ديگريست و نخواهد شد الا همان كه خداوند عزيز تقدير فرموده است.
تولستوي ميگويد:«در پشت ابرها دستي است كه سرنوشت جنگها را او معين ميكند». آن دست مقدس، نه تنها سرنوشت جنگها را معين ميكند، بلكه سرنوشت هر مخلوقي را هم او معين ميكند. هر شيئي، اولش، آخرش، رشدش، زاد و ولدش، خورد و خوراكش، طبع و سرشتش، ظاهر و باطنش، پيوند و افتراقش با كائنات، امتزاج و تركيبش، اكراه و ممانعتش در دست اوست. رازق اوست، پرورنده اوست، مدبر اوست و ذرهاي در كائنات وجود ندارد كه از حيطه قدرت و آمريت خضرتش بيرون باشد.
مردي كه كردستان، آرامش و پاك سازيش از لوث فتنههاي مختلف را مديون اوست، مردي كه بارها و بارها در سختترين شرايط نبرد، گاهي با افرادي كمتر از تعداد يك دست در مقابل صدها نفر به مقابله برخاسته بود، مردي كه در باران گلولهها و بارش خمپارهها و توپها تا قلب سنگرهاي خصم در صف مقام تاخته بود و حتي گاه يك خراش برنداشته بود، اين بار در خط دوم، در جبهة پشتيباني و در آغاز جنگ، بدون اين كه پيشتاز باشد، بدون آن كه مهاجم باشد، بي آن كه از خاكريزها سرازير شده باشد و يا در خاكريز اول نزديك نقطة رهايي جاي داشته باشد، به انفجار گلولة خمپارهاي كه دست تقدير آنرا به جبهههاي دوم پرتاب كرده بود، فرو غلطيد و زخمي سهمگين برداشت. مثل بندبازي كه سالها در ارتفاع زير چادر و تيرك عظيم سيرك، به هنرنمايي مشغول بود و هرگز يكبار هم از آن ارتفاع گيج كننده، از طناب نلغزيده بود تا بالاخره از روي طنابي به ارتفاع يك متري زمين كه جهت آموزش مبتديان كشيده باشند، سقوط نمود.
حادثهها مهارت، تدبير، رشادت و بالاخره شراكت ما را در تشكل يك واقعه پذيرفتهاند ولي قبل از اينها به مشيتالهي نيز تن دادهاند. مشيت هميشه لياقتهاي ما را در نظر نميگيرد و حتي به آمادگي اسباب براي وقوع يك حادثه هم كاري ندارد. سردار پيشتاز در آنهمه جنگهاي طاقتفرسا، زير باران گلولهها زخمي نشد ولي در پشت جبهه از تركش خمپارهاي كه معلوم نيست اشتباه كدام محاسبهگر پرتابش كرده بود، از پاي افتاد. وقتي فرو غلطيد، هنوز به طلوع سپيده ساعتها مانده بود و حمله در آغاز حركت خويش بود. او فريادهاي رزمندگان را در تاريكي و غبار و شعشعة منورها ميشنيد. مرداني را بياد آورد كه سالها پيش از او به دروازههاي بهشت چشم گشوده بودند. زناني را بياد آورد كه بر اثر بمباران، خانههايشان، قبرهايشان شده بود. كودكاني كه در عرض چند لحظه- زير اين آسمان بلند لاجوردي- از نعمت پدر و مادر داشتن، محروم شده بودند. گردانهايي را بياد آورد كه به تركش توپها و خمپارهها و دوشيكاها پراكنده شده بودند و علفزارها و مراتع آرام زاگرس را بياد آورد كه صحنههاي ستم و كشتار امتي مظلوم گرديده بود. پنج سال نبرد بيامانش را در كردستان بياد آورد. پنج سالي كه دويده بود، عرق ريخته بود، زخمي شده بود، جان كنده بود، قلهها، درهها، دشتها، دامنهها، شيارها، يالها و صخرهها را زير پا گذاشته بود و تنها شهامت مرداني را بياد آورد كه كنار او جنگيده بودند؛ از جان مايه گذاشته بودند؛ درد كشيده بودند و خون داده بودند. بياورد آورد كه چه گرسنگيها و تشنگيها، مرارتها، شكنجهها، ظلمها و قساوتهايي را تحمل كرده بودند. شبهاي بيخوابي، شبهاي خون، شبهاي تنهايي، شبهاي در محاصره، شبهاي تشنگي، آناني كه گاهي دو روز در محاصره قادر نبودند سرشان را از زمين بالا بياورند؛ پشت به آسمان، خوابيده ادرار كرده بودند؛ با اشاره و تن نجس نماز خوانده بودند؛ با زباني كه از شدت تشنگي مثل نمد خشك و آزار دهنده شده بود و حنجرهاي كه ديگر ناي ناليدن هم نداشت و خونريزي زخمها و گاهي ساعتها يك دست بر روي زخم تا از فشار آن خونريزي كمتر شود؛ بي هيچ ياوري، بدون داشتن يك تكه پارچه براي بستن؛ زير آفتاب تابستان، زير برفهاي زمستان، در سرماي كشندة ارتفاعات كه سنگها را ميتركاند و اندوه غريبانة جاني زخمدار و تشنه و تنها در برهوت دشتي كه جامانده بود و توان حركت نداشت و چشمانش از آفتاب سوخته بود و كم كم به كام مرگ خزيده بود و بدن روزها و ماهها، در آن شيا فراموش شده، از هم پراكنده شده بود و بالاخره مفقود شده بود.
بياد آورد مردان نو رسيدهاي را كه با تكهتكه كردن خودشان، راه عبور از منطقههاي مينگذاري شده را براي برادرانشان باز كرده بودند. داوطلبان مرگ و مسابقة زودتر رسيدن به بهشت، در جلوي چشمان يكديگر و ناظر پراكنده شدن پيكر دوستان بودن و در صف براي رسيدن به اين انفجارها در نوبت ايستادن و چشم به صحنه داشتن و بالاخره پرندهاي مهاجر شدن و رفتن و او احساس ميكرد دير كرده است؛ زخم خورده است ولي اغنا نشده است. احساس زبوني ميكرد؛ احساس درماندگي، احساس «ننگ سلامت» در غبار حادثههاي مردانه و ماندن را، رد شدن در امتحان، در اين جواز عبور ميدانست. چه بسيار سنگرها را كه فتح كرده بود. فتنههايي را كه سركوب ساخته بود. متجاوزاني را كه بيرون رانده بود. نواميسي را كه از چنگال ستمگران نجات داده بود. مزة شيرين پيروزي فرديش دست نيافته بود. ديگر واقعاً دلش براي باغستانهاي هميشه بهار تنگ شده بود. ديگر به حقيقت ياراي ماندن نداشت. آيا درهاي آسمان را بسته بودند؟ آيا او شايستگي پيوستن به پاكان رفته را نداشت؟ آيا او لايق نبود كه اين چنين بر جاي مانده بود!
براي اولين بار در معركة نبرد، اشك بر چهرهاش نشست. اشكي كه در تاريكي و غبار معركه نه ديده شد و نه زلال بود. با دستان خون آلودش بر صورتش كشيده بود. از خونش وضو گرفته بود و آن چند قطره با اين ارغواني سيال ممزوج شده بود؛ در هم آميخته بود؛ از نوك مژههاي خونين، گلرنگ شده بود و چكيده بود و گم شده بود. طراوت سرخي كه فرو ميچكيد، با دستان او مسح ميشد. اشكي كه از خون مقدستر بود و خوني كه از اشك پاكتر. خون پاكي كه مرواريدهاي عصمت و صداقت اشك يك روح را «ياقوتي» ميساخت. خون و اشك دو مطهر به هم پيوسته بودند. شايد فرشتهاي ميگريست؛ شايد «ملكوت آشياني» شيون ميكرد؛ شايد شيدايي كوس رحيل ميزد. در او هياهوي جهاني مظلوم، ستمديده، ناكام، جوانمرده، بخون غلطيده مويه ميكرد. شيونِ همة شكسته دلان با او بود؛ «آه» همة مظلومان با او بود؛ درد همة ستم كشيدگان با او بود. شميم معطر باغهاي قدس را در جان داشت. رنج ميبرد؛ درد ميكشيد و ستارهها را ميشمرد. خاطراتش را مرور ميكرد و جسم، لخت و سنگين ميشد. مثل كوهي بر شانههاي روانش فشار ميآورد. يكي از درون داشت دري را ميگشود. يكي در خلوت دلش محزون ميخواند. دو چشم سياه شرقي از پشت پنجرههاي آبي آسمان به ناز به او مينگريست.
به ياد آسمان شب دهكده شانديز افتاد. چه نور باران بود آنشب. چه چراغان بود آنشب. آنشب، ستارهها روي كوههاي بينالود افتاده بودند. آنشب، راه قبلة آسمانها گشوده شده بود. آن شب از عطر گلها وضو ساخته بود. بر سجادة سبز چمنها نماز خوانده بود. در نور غريبانة ستارگان –نيمههاي شب- اشك ريخته بود. احساس تنهايي غريبي ميكرد؛ مثل شبهاي حمله، مثل شبهاي عمليات. يك تنهايي دوست داشتني، يك تك روي مطهر بيبازگشت، يك بدرود ابدي، يك پرواز بيسقوط، يك سفر بيپايان.
ستارهها ميخنديدند و گلها ميگريستند. پروانهها ميرقصيدند و پرندهها ميناليدند. بادها عطر گلهاي غريب در خود داشتند. گوُنهاي خاكستري بر دامنة شيب آن درة فراموش شده خاموش بوند. برگهاي سپيدارها در دست نسيم نجوا ميكردند. آب جوي دامنة درهها زمزمه ميكردند. تمشكها درهم ميپيچيدند. اقاقيها كوچههاي خلوت عشق را معطر ساخته بودند. عشقهها، از شيرة كاجهاي پير شراب مينوشيدند. مرتضي آويني «روايت فتح» ميخواند. دستان همسرش موهاي او را نوازش ميكرد. فرزندش لبان كوچكش را بر پيشاني خونالود او گذاشته بود. مادرش در روضة ماهانة زن شوي مردة همسايه، براي علي اكبر كربلا زار ميزد. شهيدي را ميسوزاندند. شيشهاي ميشكست، شيشههايي پياپي ميشكست. در امامزاده محروقِ نيشابور داشت زيارتنامه ميخواند. گويا خواب ميديد. ديگر يادش نبود كيست و كجاست. ديگر نه صداي بيسيمچي را ميشنيد و نه فرياد معاون گردان را و نه صداي طبل مدام انفجار خمپارهها را. شايد سربازان رژه ميرفتند؛ گروپ گروپ، پومپوم. بين فهم و بيهوشي صداها درهم ميشد وديگر او داشت آسمان شانديز را و ستارگان شب را و صحنه نبرد را گم ميكرد. اين بار هم بيهوش برجاي مانده بود.
چشم انتظاري سخت است. مردي كه چشم به در دوخته است، سوهان روح خود ميشود. درد انتظار درد كمي نيست. وقتي طولاني شود، هر كسي قادر به تحملش نيست. انتظار طولاني در سينههاي تنگ و كم ظرفيت، گاهي به بيتفاوتي و رهاشدن و بي مبالاتي ميانجامد و گاهي مسيرهايي را عوض ميكند. ايمانهايي را بيرنگ ميسازد. عقايدي را زير و رو ميكند و سرانجام ممكن است به بياعتقادي هم بكشد و گاه نيروي محركهاي ميگردد كه يك لحظه هم آرام ندارد.
از سالهاي نوجواني، نسبت به امام حضرت بقيةالله (ع) ارادتي خاص داشت. يك كنجكاوي شديد براي يافتن، ديدن و آشنا شدن با آن گرامي، با روحش عجين شده بود. علاقهاي طبيعي به آن بزرگ داشت. مثل فرزندي كه به پدرش علاقهمند است؛ مثل محبت مقلدي نسبت به مقلدش. چه روزها و شبهايي را كه به امام معصوم (ع) انديشيده بود. به تاريخ فكر ميكرد؛ به سلسلههاي حكمرانان در سرتاسر زمين، به مردمي كه آمدند و بزرگ شدند و رفتند و نسلي جايگزين نسلي ديگر گرديد و او فكر ميكرد امام در همة اين ايام، از 256 هجري به بعد، چه مشكلاتي را پشت سر گذاشته. در كدام سرزمينهايي اين همه سال را سپري كرده است. آن وجود اقدس بيمانند چه مي كرده است.
در سال 1360 با خودش گفت:«امسال حضرت 1147 سال از عمر مباركش ميگذرد». سال 61 بخود گفت :«امامم 1148 ساله شده است» و بعد اندوهي سينهاش را تنگ ميكرد. محبتي ناشناخته، طبيعي، بيهيچ سود طلبي و درخواستي قلبش را پركرده بود. دلش براي حضرت تنگ ميشد. چه شبها گه با ياد آن گرامي سر به بستر نهاده بود. چه روزها كه به اميدي مردم را مينگريست؛ گويا او را جستجو ميكرد. بارها و بارها رفته بود و رواياتي كه صورت مطهر و قد و بالاي مباركش را توصيف كرده بودند، خوانده بود. به عليبنمهزيار اهوازي غبطه ميخورد. شايد هزاران بار آرزو كرده بود اي كاش بجاي او بود يا با او بود تا به حضور امام ميرسيد.
دوران غيبت امام (عج)، دوران سختي است. دوران گرفتاريها و امتحانات شيعه است و او به واقع غيبت آن بزرگ را احساس ميكرد و چشم به روزهاي آينده دوخته بود. وقتي «دعاي ندبه» ميخواند، با تمام دلش ميگريست. با تمام اندوهش اشك ميريخت. شكوه ميكرد. ميناليد و او را ميطلبيد. آفتاب عالم را كه پنهان مانده بود؛ جان جهان را كه مخفي بود؛ حجت خداوند را صدا ميزد و او استغاثه ميبرد.
دلش از اين همه ستم، بيعدالتي، حقكشي، حق سوزي و باطل افروزي بدرد ميآمد. از اينكه حكومت بدست جابران و جباران افتاده بود و سلسلة پادشاهي ستم و بدعت، با دين خدا بازي ميكردند و قوامين الهي را زير پا ميگذاشتند و با هر وسيله درصدد محو آثار و افكار اسلامي بودند و به هر طريق ميكوشيدند تا نسل«انقلاب سفيد» نسلي بيعقيده، غربي، بياعتماد به روحانيت و اسلام و احكام الهي بار بيايد و مراكز فساد، فروش ابزار فساد، ترويج فرهنگ فساد، حمايت ازمنكرات الهي سرلوحه كارشان بود و او اين همه را ميديد و ميسوخت و غيرت مسلمانيش اجازه نميداد تا ساكت بماند ودر انزواي خويش به دعا و نيايش و توسل مينشست و به آستانة مقدس مهدويهالتجا ميبرد. امامي كه همة انبياء الهي و همة اولياء شهيد، به آمدنش، پيروزيش و عدالت گستريش مژده داده بودند.
او را ميخواند. او را ميطلبيد. به او دل بسته بود. اميدش، آرزويش، ايمانش و عاطفهاش نام او را تكرار ميكردند. در او دنيايي به وسعت ولايت، در گسترة انديشههاي پاك نوجوانيش دامن ميگشود. با ياد و نام آن دوست هميشه بيدار، آن مقتدر منتظر، باقيماندة خداي رحمان در زمين، ستون هستي، شرط پذيرش توحيد، خاتم اوصياء الهي، جانش به بهار مينشست. عطر بهاري را در جان داشت و تلالؤ آفتابي را در چشم دل. سلولهايش به ياد او ترانه ميخواندند.
اشكهايش جاري ميشد. اي سپيدة صبح، اي افق روشن الهي، اي چراغ هدايت در شب ديجور غيبت، اي صاحب عصر، اي ولي اللهالاعظم، اي فرزند برومند بيمانند ائمه معصومين، اي صاجب غيبةالهيه و عصمت مهدويه واي چشم و چراغ اهل بينش؛ ترادر كدامين سرزمين، در كدام دشت، در كدام كوه سرافراز، در كدام گستردة فراموش شده بيابم؟ آيا در ديار نجدي يادر ذي طوايي؟ اي آيينه جمال الهي، محبوب ازل و مقبول ابد، ترادر كدام ديار جستجو كنم؟
چه بسيار زمزمهها كه با خود داشت و چه بسيار شكوهها كه در دل ميكرد. چشمانش را به گذر ايام دوخته بود. چنان انتظار ميبرد كه گويا اطمينان داشت هر روز ممكن است آن كوكب هدايت از گوشهاي سر برآورد و «ظهور الله»
آغاز شود و اين انتظار، او را ميفرسود. در حاليكه اين انتظار روحاني كه «افضل اعمال» نيز بود، در او جزو وجودش شده بود؛ ايمانش و محبت قلبش بود.
نيمه شعبان حال ديگري داشت. تمام وجودش غرق نور و سرور ميشد. از اينكه براي ياوري به امامش هيچ كاري نميتوانست انجام دهد، از دست خودش دلخور بود. اي كاش ميشد كاري كرد. اي كاش ميتوانستيم اين خون ناقابل را به پاي مقدس او بريزيم. اي كاش اين مردم يكروز به حكومت جاير ستم شاهي پهلوي ميشوريدند. اي كاش مسجدها پر از غلغلة جواناني ميشد كه همگي اسلحههايشان را براي آماده سازي «ظهور» و آمادگي خويش به شانههايشان ميداشتند. اي كاش از هر قريه و شهري در جهان، نداي تكبير بر ميخاست.
كم كم اين انتظار، او را بسوي حركت و مبارزه سوق داد. دل عاشقش توانايي ايستادن و نگاه كردن را نداشت. بايد كاري ميكرد. ميبايست تصميمي ميگرفت. حتماً «علما» ساكت نبودند. آنچه او ميديد، ظاهرامر بود. يقيناً دلهاي پرهيزكار داشتند كارهايي ميكردند. فعاليتهايي كه او خبر نداشت. مگر ميشود همه نشسته باشند و تماشاگر اين همه ستم و بيعدالتي و بيعدالتي و بيديني باشند و هيچ كاري نكنند! پس چرا او چيزي نميشنيد و چيزي نميديد! با خودش فكر ميكرد :من كه تازه پا بر اين پهنه گذاشتهام، توانايي نشستن و تماشا كردن و بيتفاوت بودن را ندارم. پس چطور آزادگان و نازك انديشان و تقوي پيشگان ميتوانستند آرام باشند؟ با آن كه سالهاي سال از لحاظ علمي و سني از او جلوتر بودند.
اين موج طوفندة دروني كه بدليل انتظاري آسماني در او پديد آمده بود، بالاخره او را بسوي مسجد «ملاحسن» در مشهد كشيد و در آنجا با شخصيتي آشنا شد كه تمامي ابعاد وجود او را در مسير تكليفي متعالي دوباره سازي كرد و او آشناي دير و دور آن مرد گرديد و پدرش نيز در اين راه به كمك و همياري و مساعدت فرزند شتافت و به هر ترتيب كه ميتوانست مشوق فعاليتهاي او شد.
آن روحاني ژرف انديش، از اين نوجوان تازه به حوزه پيوسته، مردي بزرگ ساخت و در قامتي جوان، روحي سترگ برآورد. در قالبي كه تازه 18 بهار بيشتر از زندگانيش نگذشته بود، اسوة زندگاني اين روح پاكيزة خداخواه گرديد. او مثل ماهي كه به آب رسيده باشد، يا كشتي سرگرداني كه بعد از سالها موج پيمايي به ساحل نجاتي دست يافته باشد، زندگاني جديدي را آغاز كرد. انزوا در حجره، ترك گرديد. دل عاشق و روح با محبت و غيرتمند او مربي و اسوة خويش را يافت. دل به درسها و ارشادات آن روشنفكر متفكر بست. مردي كه تمدن و تدين را خوب ميشناخت. اديبي توانا، شاعري درد آشنا، خطيبي مبرز، پاكيزهجاني مبارز و محقق بود. از سلالة زهرا، از بوستان هماره سبز مرتضوي؛ خون حسيني در رگهايش جريان داشت و خوي ظلم ستيزي در معرفت فطريش نهفته بود. مهربان، قاطع، باوقار، قابل دسترس براي دوستان، همدل، بيتوجه به دنيا، با هدفي ارجمند، برهاني تماشايي، چهرهاي دوست داشتني، لبخندي شيرين، دستي به سروگوش ادبيات جهاني كشيده. «جان شيفته» رولان را، «بينوايان» هوگورا، جان اشتاينبك را، «پل رودخانه درينا» را همانطور خوب ميشناخت كه افكار راسل و سارتر و پيچ و خمهاي اگزيستانسياليسم را، همانگونه كه «ملا احمد نراقي» و «جمالالدين اسد آبادي» و حاشية اسفار «صدراي شيرازي» را. به ادبيات و شيوة سخن گفتن زمانة خود آشناي كامل بود.
يك مجموعهنگر قدرتمند بود كه كاتاليزري ساخته بود از عرفان، فلسفه، كلام، سياست، ادب، هنر و اين همه را چنان بهم آميخته بود كه در دوائر تكويني فهم، براي خردمندان جايگاه خويش را مييافت و او را وقتي بيشتر به او نزديك ميشدي، يك قله فراتر از ديگران در آن گسترده ميديدي. در حالي كه سعي داشت پنهان باشد و در چشم دشمن نمودار نشود. با اين همه انديشههاي روشن، فعاليتهاي ضد رژيم، تربيت نيروهاي جوان، تماس دائم با رهبري در نجف او را لو مي داد. هوشياري فرهنگي و شناخت صحيح از همه گروهها و احزابي كه خود را مبارزان عليه نظام ميدانستند و دستي در مبارزه و سياست داشتند. باعث شده بود كه تربيت شدگانِ جوان در مدرسِ او سخت ولوي و صحيح العقيده، در خط و راستاي ولايت معصومين (ع)، بدون التفاط و تفاسير «من درآوردي» از اسلام، بار بيايند و هر كدام بعدها كارساز و پايدار و بيهيچ هويتي انحرافي به اسلام خدمت نمايند.
اين همه يك طرف، سعة صدر او در برخورد با اقشار مختلف، انديشههاي مختلف، عقايد مختلف هم يك طرف. جاذبهاي كه ميكشيد و فرم ميبخشيد؛ بدون آن كه دستوري داده باشد يا بر موضعي چنان پاي افشرده باشد كه بتوان او را به تعصبي، عصبيتي متهم ساخت. ميساخت، بطوري كه ساخته شده خودش هم نميفهميد كي اين گونه تغيير كرده است. تغيير ميداد، بدون آن كه متغير توجه به تغيير خويش داشته باشد. يكبار بخود ميآمدي و ميديدي با او آشنايي، سنگ صبور توست، دوستش داري و چقدر روشن ميتواني واقعيتها را تحليل كني. شيوهاي كه هرگز القايي نبود. صددرصد علمي هم نبود. آميختهاي از عواطف و خرد؛ معجوني از ادبيات و احكام؛ ممزوجي از «شوق و ذوق و فهم و ايثار»، «وظيفه را به عشق» تبديل ميكرد و عشق را «دين» ميساخت. فلسفة «اگوست كنت» را با ايمان «گارودي» بهم ميآميخت و آن را در رود خانة زلال «معراج السعاده» چنان ميشست كه تو تبراي از باطل را در تولاي به حق، جلوهگر ميديدي.
اين گونه مردي كه آشناي به درد و داغ و رمز ارز و سخن و آواز زمانة خويش بود، در مدتي كوتاه چنان در روح پويا و حقنگر اين جوان مؤثر واقع شد كه اين تأثير تا هنگام چشم گشودن به دروازههاي ملكوت با او همراه و همراز بود و از آن ماية حيات مينوشيد و تكاپو و ايثار ميپراكند.
سالها بعد، او با خاطرة همان هم آوازيها، همدليها، رهنمودها، رفتارهاي مهربان پدرانة آن بزرگ، زندگي كرده بود. در تنهاييهاي دشت و كوه، آنرا با خويش دوبارهخواني نموده بود. از آن مدد جسته بود و فانوس شبهاي تفكر و تأملهاي جوانيش ساخته بود و بالاخره او به جمع مبارزين عليه حكومت پهلوي پيوسته بود.
سردار جوان وقتي از كردستان به جبهههاي جنوب رخت كشيد، ديگر در تاريخ ماندگار شده بود و امتي او را ميستود. حتي دشمن هم او را ميستود. ديگر مردي با ايماني شگرف، عقيدهاي خلل ناپذير، جنگاوري تجربه اندوخته و خلاق بود. نامش در رويارويي نابرابر با خصم، ياران متزلزل را استوار ميساخت. اگر او بود، در محاصره، شهادت شيرينتر ميشد و پيروزي الهيتر.
كردستان كه آرام گرفت، او هنوز آرام نداشت. جبههاي به وسعت 1000 كيلومتر هنوز فعال بود و داشت از كيان و ايمان ملتش دفاع ميكرد و او نميتوانست آرام باشد. روح عدالت طلب، توان ديدن كمترين ستمي را در هيچ كجاي جهان ندارد. فطرت ضد ستم، فطرتي فراملي است. اين گونه رواني خاك كشورش را اسير عناد و عداوت چپاولگران ميديد. پس چگونه ميتوانست آرام بماند؟ به مبارزان جنوب پيوست. از زمهرير زمستانهاي كردستان به تنور گداختة تابستانهاي خوزستان به قشلاق آمد.
دلش از اين دنياي فاسد، دنياي تابع زور و ستم سير آمده بود. جهان مدعي رسالت و دموكراسي و عدالت و حقوق بشر را در سنگرهاي صدامي ميديد. جهاني كه هم كافر بود، هم منافق بود و خود را كاروان سالار تمدن هم معرفي ميكرد. اما اين جهان آنقدر بدبخت بود كه براي نان و نامش عليه موجوديت انساني خويش برخاسته بود. لولة تفنگش را برشقيقه خودش گذاشته بود و شليك ميكرد. مدنيت برخاسته از متن ايران را از تاريخ تمدنِ جهاني ميخواست پاك كند در حالي كه به خوبي ميدانست اين جهشِ همة انسانهايي است كه از يلگي و فساد و تباهي 250 سالة صنعتي شدنِ جهان به تنگ آمده بودند و اين بار ميخواستند به چگونه زندگي كردن نينديشند، به چرا زندگي كردن بينديشند.
اين مدنيت، اين نيروي آزاد شده در 57 كه سهم خود را از تمدن جهاني به خوبي ايفا كرده بود، پايان سلطة «موازنه وحشت»، «صلح مسلح»، «جنگ سرد» و بالاخره خيلي جلوتر از فهم جهاني، حتي پايان «سلطه اقتصادي» را نيز اعلان كرده بود و تمامي «تزهاي» هدايت شدة 50 سالِ آيندة سرمايهداري را هم نقش بر آب كرده بود. نه يك قطبي بودن جهان را پذيرفته بود و نه چند قطبي بودن آن را كارساز ميدانست و آب پاكي روي دست «داهيه»هاي بيايماني ريخته بود. در واقع جواب «تافلر»ها، «هانتينگتن»ها و «برژينسكي»ها را داده بود و دست گذاشته بود روي ابهام «روابط پيچيدة انسان در عصر فراصنعتي» و مچشان را گرفته بود. مسئلهاي كه به علت نافهمي يا مصلحت انديشهاي غربي، «صورت مسئلهاش» مسكوت مانده بود يا پاك شده بود.
آيا اين انقلاب، از انقلاب فرانسه كمتر بود؟ بيپشتوانه فرهنگي و بدون داشتن راه حلهاي جهاني براي انسان، مثل يك قارچ هرز روييده بود. به دست عوامل جهان سومي، فقط از جهان بيني تا نوكبيني خودش را ديده بود و انديشمندان و رجال و رهبران آن به اندازه «تروتسكي»، «شاتوبريان» جهان را نميشناختند. يا ملتي كه بار آن را بدوش كشيده بود. در تمدن جهاني، ملتي بيهويت، فاقد ارزشهاي انساني، بدون ميراث فرهنگي و بيتجربه در سياستگذاري جهاني بودند. تا قرن هفدهم، انديشههاي علماي ما در دانشگاههاي جهان تدريس ميشد و هم اكنون قدرتمندترين علوم انساني جهان از آنِ ماست. كدام منصفي است كه منكر اين حقيقت روشن و عيني جامعه جهاني باشد؟ كدام منصفي است كه سهم ما را در رهبري علمي و سياسي و اخلاقي جهان، در تاريخ 4000 سالة مدون مفهوم، سهم عمده، پيشتاز، خلاق، و آيندهساز نداند؟ كدام «دين شناس» منصفي است كه «اسلام شيعي» را مستحكمترين، مستدلترين، كارسازترين و سعادتمندترين قانون بشريت نداند.
وقتي كه در غرب، هنوز كاخ زمامدارانشان «توالت» نداشت، ما «رصد خانه مراغه» را داشتهايم و پايينتر بياييم؛ وقتي كه اجداد دو- سه پشت بالاتر اين ملكة انگليس در 150 سال قبل نه بيشتر، «حمام» رفتن را عيب ميشمردند و فلان سفير ميگويد:«عطر عربستان هم نميتواند بوي نفرت انگيز تن ملكه را كه سالهاست رنگ حمام بخود نديده است بپوشاند»، ما تنها كشور شرقي بوديم كه دنيا رويمان حساب ميكرد و در شرق به نفع هر يك از طرفهاي مخاطمهاي ميچرخيديم، توازن در روابط بينالمللي متغير ميشد.
اين ملت بپاخاسته، با ميراث فرهنگيِ غني، با داشتن هزاران هزار جلد كتاب و دانشمنداني كه از هزار سال به اين سوي نامشان صفحات تاريخ دنيا را پر كرده است، از آنچه كه كردهاست بخوبي آگاه است و هم چنان پا برجا بر مواضع خويش ايستاده است و انقلاب خود را نقطة عطفي در تاريخ مدنيت ميداند. فريادي كه خاموش نخواهد شد و حركتي كه متوقف نخواهد گشت و هر چه بگذرد، تأثير آن بارزتر خواهد بود. چه جهان بخواهد و چه نخواهد، ملتها در آستانة عصر «فراصنعتي»، راهشان را بسوي خير و صلاح ابديشان بر ميگزينند.
وقتي به جبهة جنوب آمد، از هوا آتش ميباريد و زمين در كورة خورشيد تفته بود و او هنوز مشكلات چند بار زخمي شدنهايش را در جان داشت. اگر نيروي بدني او نبود و اين نيرومند با ايماني راستين حمايت نميشد، هر كدام از آن جراحات ميتوانست او را از پاي درآورد. با اين همه، او جزو فرماندهان و طراحان حمله، در آن شركت داشت و در صحنه پا به پاي گردانش ميجنگيد و هدايت ميكرد و پيش ميرفت.
دوستانش، بارها و بارها از او درخواست كردند كه در خط مقدم به خط شكنان نپيوندد و از همان خاكريزهاي بعدي جنگ را هدايت كند ولي او نپذيرفته بود. در باور او نميگنجيد كه ميشود حضور داشت و همراه رزمندگان نبود. او را بري اين كار نساخته بودند. «صيانت نفس» واژهاي بود كه سالها و آن را از فرهنگ زندگانيش محو كرده بود. او عشق رفتن و به ياران رفته پيوستن بود. عشق نيرويي است كه اگر در گنجينه آيد حاتم است و چون به ميدان نبرد رو كند، رستم است.
تا بالاخره آن شب موعود فرا رسيد. شبي كه يك عمر براي رسيدن به آن دويده بود و در وفاداري به زندگي آخرت پا برجا و مؤمن به آن باقي مانده بود. دردمندي به درمان خويش ميرسيد. عطشان كوير زدهاي سايهسار باغسار هميشه بهار ابديت را از نزديك ميديد. روح شيدايي به آستانة محبوب كائنات نزديك ميشد. آرزويي برآورده ميگرديد. درخت اميدي به ثمر مينشست. رودخانة پرخروشي به دريا ميپيوست. شب كه دامن گسترد، آخرين غروب زندگاني او هم در افق خونين به پايان رسيد.
در چادر فرماندهي قبل از عمليات، نمازي خوانده بود و دعا كرده بود. آن كه آنجا بود بعدها گفت كه :«بعد از نماز به او گفتم :وقت نماز واجب نبود، ديدم نماز خواندي و دعا كردي؟ گفت :براي پيروزي بچهها و شهادت خودم دعا كردهام. اميدوارم اين آخرين نماز وعبادت من باشد».
نوري ناشناخته در چهرهاش بود. معلوم بود حال ديگري دارد. مشخص بود كه ديگر متعلق به اين دنيا نيست. جاني كه به قلة كمالِ خويش خاموش ميساخت. تشعشع آن ايمان زحمت كشيدة زنج بردة اميدوار، هالهاي از پاكيزگي و قداست، دور او كشيده بود؛ مثل كرهاي نوراني كه از تابش خويش بر دور خود دايره ميبندد. در آغاز نبرد چشمانش را به سقف آسمان دوخت. ستارها روشن و درخشان بودند. ستارهاي، شهاب شد و ملتهب از شرق به سوي غرب خطي از نور در آسمان كشيد و در انحناي دورِ افق، در سياهي نشست و او گويا ستارة عمر خويش را ديد كه به پايان حيات خود رسيده است. ستارهاي كه فرو مرد و درهم پيچيده شد.
نشست و با خود خلوت كرد. چيزهايي گفت و زمزمهاي داشت. هيچكس ندانست با كه حرف زد و براي كه زمزمه و نجوا كرد و چه گفت، هر چه بود يقيناً درهاي آسمان را آن شب براي او گشوده بودند و اين ميهمان خاك، تا مقتل خويش فاصلة چنداني نداشت.
وقتي فرماندة سپاه از فرستندهها رمز حركت را براي نيروهاي آمادة حمله اعلام كرد، هر چه به او اصرار كردند كه در اين عمليات جلو نرود، نپذيرفت و گفت :«اگر قرار است در اين عمليات لامحاله عدهاي شهيد شوند، من نيز كنار آنان خواهم بود» و از چادر بيرون زد و با بيسيمچياش به سوي خط حركت كرد.
نالة دوستش را ميشنيد كه او را براي ايستادن و جلو نرفتن قسم ميداد و او گويا كه نشنيده است و در سياهي شب گم شد و هرگز بازنگشت.
در بهشت رضاي مشهد مقدس رضوي، در قطعة شهدا، قبريست كه با ديگر قبرها تفاوتي ندارد. پرچمي كه آية وحدانيت حق را بر آن نوشتهاند، برفراز آن در اهتزاز است. آفتاب بر آن قبر ميتابد و بارانهاي بهاري آن را ميشويد و هجوم بادهاي پاييزي، برگ درختان را از مسافتي دورتر به روي آن ميريزد. برگهاي هزار رنگ كه خونابهريز خزاناند و برفهاي زمستانهاي بينالود آنرا ميپوشانند. عكسي در قاب آلومينيومي لبخند ميزند و چشم به آسمان دوخته است. پشت عكسنماي رودخانهاي است و ساية چند نخل در سوي چپ آن نمودار است. بر آن سنگ قبر دو سطركوتاه بيشتر نوشته نشده است.
سردار رشيد اسلام :محمود كاوه
تولد: 01/03/1340 ، شهادت :11/06/1365
