<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>و کاوه هنوز زنده است ...</title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/</link>
<description>برای شیر کردستان شهید محمود کاوه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 23 Oct 2007 12:26:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خاطراتی از همرزمان شهید کاوه</title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* علي ايماني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نيروهاي دشمن و ضد انقلاب دست به دست هم داده بودند و هم زمان آتش شديدي مي ريختند . از طرفي هم هلي كوپتر توپ دارشان، ما را از بالا گرفته بود زير آتش . كاوه گاهي با وسواس خاصي دوربين مي كشيد روي مواضع دشمن، گاهي هم از طريق بي سيم با علي قمي صحبت مي كرد و وضع دقيق نيروها را جويا مي شد . بعد از نماز ظهر تصميمي گرفت كه هيچ كدام از ما دليلش را نفهميديم . مسئول قبضه ميني كاتيوشا را صدا زد . نقشه اي را پهن كرد روي زمين و نقطه اي را به او نشان داد . گفت : اين سه راهي را بكوب. كاوه ايستاده بود نزديك او و هر چند لحظه فرياد مي زد : رحم نكن ، مهلت نده ،‌بزن ، بزن ! طولي نكشيد كه علي قمي تماس گرفت ، صدايش هيجان و شادي خاصي داشت ،‌گفت : محمود جان! ما رسيديم رو ارتفاعات ، تمام هدفها را گرفتيم. گل از گل محمود شكفت. يادم هست همان روز مطلع شديم حدود 300 نفر از عراقي ها و ضد انقلاب در سه راهي پشت سياه كوه، به درك واصل شده اند و اين براي همه عجيب بود . راز آن دستور كاوه پس از آن سال ها، هنوز برايم كشف نشده باقي مانده است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* محمد ايرانپور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه هميشه مي گفت : با اين مردم كرد مهربان باشيد . اينها در زمان شاه تحت ستم بودند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* محمد ابراهيمي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يكي از عمليات هايي كه با فرماندهي برادر كاوه انجام شد ،‌آزاد سازي سد بوكان بود . اين سد از ابتداي پيروزي انقلاب در تصرف ضد انقلاب بود و براي آنكه جمهوري اسلامي به فكر آزاد سازي آن نيفتد اعلام كرده بود در صورت انجام عمليات ،‌سد را منفجر مي كند . چنانچه ضد انقلاب موفق به انفجار سد بوكان مي شد، خسارت زيادی به مردم و اقتصاد محل وارد مي آمد. ‌برادر كاوه به عنوان فرمانده ی عمليات تيپ تازه تاسيس ويژه ی شهدا ، تدبيري كرد كه ضد انقلاب كاملا غافلگير شد؛ طوري كه همه ی وسايل خود را جا گذاشت و فرار كرد . برادر كاوه با استفاده از اصل غافلگيري، نيروها را به طور حساب شده و از دو محور وارد عمل كرد. آنها هم با تصرف ارتفاعات مشرف به سد و نفوذ به قلب دشمن موفق شدند سد را آزاد كنند ،‌عليرغم اينكه ضد انقلاب تبليغ كرده بود كه نيروهاي تيپ ويژه ی شهدا ،‌به هيچ كس رحم نمي كنند و هر كس در مقابلش بايستد، از بين مي رود، اما اين سد با كمترين مقاومت ضد انقلاب به تصرف رزمندگان اسلام در آمد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* محمود باقرزاده&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در جلسه اي راجع به طرح مانور عمليات بدر صحبت مي كرديم .  در حين جلسه جسارت كرده و گفتم : اينجا منطقه ی جنوب است، اگر موفق شديد در شب خاكريز بزنيد كه چه بهتر، اما اگر كار به روز كشيده شد، عراقيها با تانك هايشان شما را مي گيرند زير آتش . برادر كاوه گفت: مگر ما مي گذاريم كه تانكها به همين راحتي آنجا بايستند و بچه هاي ما را شكار كنند، ما آنها را مي بلعيم . اين جملات را چنان با قوت و با اتكاء به خدا مي گفت كه برايم بسيار جالب بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* محمود بناء رضوي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; روحيات معنوي بالقوه ی ايشان به بالفعل تبديل شده بود .او يك انسان تمام و كمال ،‌با ايماني سرشار و شجاعتي عجيب بود. براي ما بسيار خوشحال كننده بود كه ايشان را در حال تفريح و دعا مي دیديم . كمتر كسي مشاهده مي كرد كه در حين جنگ‌او متاثر باشد، جز در روز شهادت شهيد علي قمي . بدون هيچ دغدغه مسائل را مطرح مي كرد و روحيه اش را حفظ و تقويت مي كرد . ما در همه ی زمينه ها از ايشان درس مي گرفتيم. تا جايي كه بتوانيم آن ها را به نسلهاي بعدي منتقل مي كنيم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* هوشنگ بزرگي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند روز قبل از عمليات «كربلاي 2 »به دلم افتاد بروم اتاق برادر كاوه قول شفاعت بگيرم و حلاليت بطلبم . در اتاق نشسته بود گفتم : آقاي كاوه! شما مهمان ما هستيد، ما هم مهمان شما . در اين دنيا تا اينجا دوست خوبي بوديم، شما هم ما را رها نكرديد؛ به هر حال ما مسلمان هستيم و دين و ايمان داريم، بايد دوستي و ايمان در اين دنيا پايدار باشد و فقط مربوط به مسائل دنيوي نباشد، شما قول بدهيد كه فرداي قيامت هم اين دوستي پايدار باشد و ما را شفاعت كنيد، من هم اگر لياقتي داشتم، مطمئنا به يادتان خواهم بود . اين را كه گفتم، آقاي كاوه در حالي كه حلقه ی چشمانش پر اشك بود بلند شد، شانه ام را فشار داد و گفت : بادمجان بم آفت ندارد؛ اگر خدا ما را به شهادت رساند حرفي نداريم . آن روز گذشت تا چند روز بعد كه خبر شهادتش را آوردند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* محمد بهشتي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برادر كاوه گاهي وقتها نذر مي كرد روزه بگيرد . بدون سحري هم روزه مي گرفت . يك روز بهش گفتم : شما زخم معده مي گيري! گفت :تا من زخم معده بگيرم رفته ام. اين را به پدر كاوه هم گفتم كه ريشه ی همه ی اين خير و بركات بر مي گردد به شما كه به او نان حلال دادي و با جلسات مذهبي آشنايش كردي . يكي از خصلت هاي بسيار مهم كاوه، كم حرف بودن او بود كه من گاهي به اين خصوصيت او حسرت مي خوردم . اهل تدبير بود و افرادي كه دائم فكر مي كنند قاعدتا، كم حرف مي زنند. جالب است كه بدانيد كاوه را بدون نقشه و قطب نما نمي ديديد . تمام دور كمرش خشاب بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* رسول جباري&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آنجا كه برادر كاوه مربي آموزش نظامي هم بودند، به آموزش و افزايش توان رزمي نيروها اهميت فوق العاده اي می دادند . از نزديك به طرحها و برنامه هاي آموزشي تيپ نظارت مي كردند . ايشان تاكيد داشت كه در تمرينات و مانورهاي آموزش ما حضور داشته باشد، وقتي هم در صحنه ی تمرين حاضر مي شد به نكات ريز و جزئي نيز دقت مي كرد و تذكرات لازم را ارائه مي داد . دوستي و رفاقت با فرماندهان و نيروها از خصوصيات ديگر برادر كاوه بود . عليرغم اينكه قاطعيت برادر كاوه در عمليات براي همه معلوم بود، اما دوستي و رفاقت با فرماندهان و نيروها هم از خصوصيات ديگر ايشان بود . براي بسياري كه تازه وارد تيپ ويژه ی شهدا مي شدند، ديدن برادر كاوه خيلي اهميت داشت. آنها حول و حوش ساختمان فرماندهي می ايستادند و منتظر می ماندند که برادر كاوه بيايد تا با ايشان عكس بگيرند؛ او هم با صبر و حوصله مي ايستاد و با نيروها عكس مي گرفت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* عباس جوادي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برادر كاوه براي دادن مسئوليت به افراد، گاهي از يك شيوه ی مخصوص استفاده مي كرد؛ مثلا اگر نمي خواست يك فرمانده ی گروهان را به عنوان جانشين گردان معرفي كند، او را مدتي در ليست پايين تر مي گذاشت تا ببيند در روحيه ی او چه تغييري به وجود آمده است و در ذهن او چه مي گذرد . اين يك نوع ارزيابي بود كه كاوه از نيروهايش داشت و من نمونه هاي زيادي را سراغ دارم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* قلي محبوب خواه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه تمام مسئولين قبضه هاي ادوات را مي شناخت؛ آنها را به اسم هم مي شناخت . به من مي گفت فلاني را بگذار فرمانده ی گردان مي گفتم زود است، او بدرد نمي خورد. مي گفت : امتحانش كردم، زماني كه ایستاده بود و تيراندازي مي كرد . نيروها را در صحنه ی نبرد آزمايش مي كرد . حتي خود من را زماني كه در عمليات پاكسازي جاده ی پيرانشهر ـ سردشت، در منطقه ی چاكو با دو سه نفر ديگر جلوي باران گلوله ی ضد انقلاب ايستاده بوديم، نشان كرد . من ترك مياندوآبي هستم . عده اي از آذربايجان غربي بودند، حتی بلوچ هم داشتيم . محمود با همه اينها كار مي كرد؛ آنها را رشد داده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سبز علي غلامي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من تمام صحنه ی وداع كاوه در شب عمليات «كربلاي 2» يادم هست. در سنگر قرارگاه تاكتيكي بوديم كه آماده رفتن به خط مقدم شد . چندين نفر از جمله سردار منصوري و مجيد ايافت جلويش را گرفتند تا مانع رفتنش بشوند . حتي مجيد ايافت با تهديد گفت :‌اسلحه مي كشم، نمي گذارم بروي؛ اما كاوه با اصرار گفت : اين صلاح امام زمان (عج)، امام رضا (ع) و حضرت امام است كه من بايد بروم . رفت و اين آخرين ديدار دوستان و همرزمانش با كاوه بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سيد محمد مير رفيعي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; سال 59 وقتي كه ناراحتي قلبي امام شروع شد همه براي ملاقات ايشان از دور و نزديك مي آمدند.  امام مي فرمودند برنامه ملاقات را تنظيم كنيد. مسئولين حفاظت وظيفه ی سنگيني داشتند از جمله،  رضايت عموم ،‌توجه به توطئه ی ترور، ضربه ی منافقين و گروههاي منحرف، از طرفي توطئه ی سياسي ليبرالها و دولت شكست خورده ی بني صدر خائن. تمام اين حساسيتها متوجه شهيد كاوه بود كه با سعه ی صدر مشكلات را تحمل مي كرد. بي احترامي گارد كزايي بني صدر كه حاضر نبودند در مقابل امام سلاحهايشان را تحويل دهند، دوگانگي و تنش را تا جماران كشيده بود وقتي فكر آن روز را مي كنم كه اگر اتفاقي مي افتاد ،‌چه عواقبي داشت،مو به تنم راست می شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سيد هاشم موسوي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بچه ها جمع شده بودند توميدان صبحگاه پادگان ،‌ آيت الله موسوي اردبيلي داشتند برايمان سخنراني مي كردند . لابلاي صحبت هايشان گفتند : امام فرمودند من به پاسدارها خيلي علاقه دارم ، چرا كه پاسدارها سربازان امام زمان (عج) هستند . كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت الله اردبيلي اين حرف را گفتند ، يكهو ديدم محمود رنگش عوض شد . بي حال و ناراحت آنجا نشست، مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد؛ زير لب مي گفت : ( لا اله الا الله، لا اله الا الله ). تا آخر سخنراني همين اوضاع و احوال را داشت. ‌تا آن موقع اينجوري نديده بودمش ،‌از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را مي گفت، بعد درسش را شروع مي كرد . مي گفت: اگه شما كاري كنين كه خلاف اسلام باشه ،ديگه پاسدار نيستيد ،‌ما بايد آن چيزي باشيم كه امام مي خواد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* امرالله موحدي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنچه باعث شد از انتخاب دو جبهه ی كردستان و جنوب ،‌به كردستان و تيپ ويژه ی شهدا برويم، اشتياق ديدار برادر كاوه بود. قبل از آن ايشان را نديده بودم، اما تعريفش را زياد شنيده بودم. تصورم اين بود كه آن فرد با آن همه اسم و آوازه، بايستي يك انسان قوي جثه و تنومند باشد؛ تا اينكه ايشان را در بازگشت از منطقه ی عملياتي نيستان ديدم، جواني كم سن و سال با يك چهره ی نوراني و هيبتي دوست داشتني . برادر كاوه به همه ی افراد، ميدان مي داد تا كار كنند، از جمله اصغر محراب که به او خيلي ارادت داشت، مي گفت شما محراب را نمي شناسيد . بايد در ميدان عمل باشيد تا او را ارزيابي كنيد كه چه گوهر گران بهايي است و چه رشادت هايي از خودش بروز مي دهد. من در چندين عمليات كنار محراب بودم و مي ديدم واقعيتهايي است كه برادر كاوه درباره او مي گويد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حسين رضواني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برادر كاوه را راضي كردم تا آمد مغازه عكاسي ماو و ازش عكس گرفتم . بعد از اينكه عكس گرفتم گفت: اينها را بزرگ كن يكي را هم بده به من . آن روزها بچه ها با شوق مي گفتند، هر كس مي خواهد شهيد بشود برود پيش حسين رضواني؛ او عكس كه بگيرد شهيد مي شوي . گذشت، بعد از چند روز با دو قطعه عكس 18 در 13 رفتم در منزلشان . عكسها را كه ديد، گفت چرا بزرگ نكردي؟ جواب ندادم . گفت : از همان شايعه مي ترسي كه هر كس پيش تو عكس بگيرد شهيد مي شود؟  با خنده گفتم: بله . كاوه گفت: شهادت خيلي خوب است . مي داني چه مقام عالي ای هست؟ گفتم، خوب درسته، گرچه خيلي خوبه، ولي ما دوست داريم در خدمتتان باشيم .به هر حال گفت: شما از آن عكس بزرگ كن . توجهي نكردم، تا اين كه در عمليات «كربلاي 2 »به شهادت رسيد و من ناچار شدم آن را بزرگ كنم براي جلوي تابوتش .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* علي مكيان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محسن شادكام ـ از نيروهاي تخريب كه بعد ها به شهادت رسيد ـ تعريف مي كرد كه، در عمليات آزاد سازي روستاهاي بهله و بولار غوسه ،‌چهار نفر از ضد انقلاب را زنده دستگير كرديم . از آنجايي كه عمليات ادامه داشت، ما به اطلاعات آنها خيلي نياز داشتيم، ولي هر كار مي كرديم اطلاعاتي نمي دادند . در همين حين بازجويي بوديم كه كاوه رسيد . وقتي فهميد اينها همكاري نمي كنند، دستور داد بگذاريمشان سينه ديوار،‌كلتش را در آورد و با حالت تير اندازي گفت: بايد اينها را اعدام كنيم . افراد دستگير شده كه فكر نمي كردند با كاوه روبرو شوند خودشان را باختند . افتادند به دست و پاي كاوه و تمام اطلاعات منطقه را دادند كه خيلي برايمان موثر بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* محسن محسني نيا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا جايي كه يادم هست هيچكدام از اقوام و حتي پدر و مادر ايشان هم خبر نداشتند كه برادر محمود در منطقه چه مسئوليت مهمي دارند تا اينكه در سال 61 مجروح شد، در همين زمان از طريق همرزمان محمود، مطلع شدند كه او فرمانده ی تيپ ويژه ی شهدا است . برادر كاوه هر وقت مي آمد مشهد،درگير كارهاي اداري، جذب نيرو و شركت در جلسات بود. فرصتي براي سركشي از اقوام نداشت . مدتي كه در تيپ ويژه ی شهدا ، به عنوان يك رزمنده خدمت مي كردم، به اين نتيجه ی قطعي رسيده بودم كه كاوه مصداق آيه ی «اشداء علي الكفار رحماء بينهم» بود . در برخورد با ضد انقلاب اهل مدارا و كوتاه آمدن نبود و با آنها با شدت برخورد مي كرد . و اگر در جايي مي ديد نيروهايش در خطر هستند، خودش را به آب و آتش مي زد تا آنها نجات پيدا كنند . ضد انقلاب هم اين را فهميده بود كه هر كجا شخص محمود كاوه وارد عمل مي شود، جايي براي ماندن و مقاومت نيست و بايد فرار كرد كه مي كردند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حيدر علي زوار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمونه هاي زيادي دارم از برخورد شهيد كاوه با ضد انقلاب؛‌ سال 64 پدر شهيد قمي به اتفاق جمعي از اهالي ورامين براي بازديد آمده بودند . تعدادي از آنها در مسير مياندوآب به كمين ضد انقلاب افتاده بودند و شهيد شده بودند . خبر كه به برادر كاوه رسيد، بلافاصله يك گردان نيرو آماده كرد رفتيم مهاباد، از آن جا به سمت اسوه رفتيم؛ باز برگشتيم بوكان و دوباره سمت سردشت، تا اينكه ضد انقلاب را در يكي از روستاها گير انداختيم و با كشتن آنها ،‌انتقام شهداي مظلوم را گرفتيم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حجه الاسلام سيد مصطفي رضوي حيدري&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شجاعت محمود كاوه در زمان جنگ زبانزد همه بود . من هم قبل از انقلاب مشاهده كرده بودم؛ شجاعت او در تهيه و نگهداري رساله ی حضرت امام، اعلاميه ها و عكس معظم له، خودش را بروز داده بود . آن هم در شرايطي كه حتي يكبار خواندن رساله ی حضرت امام، حبس و شكنجه به دنبال داشت چه رسد به اينكه اين چيزها را هم بخواني، نگهداري و توزيع كني . اين ويژگي ثمره اش را بعد از انقلاب هم نشان داد، تا جايي كه دشمن از شنيدن نام او وحشت مي كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* مرتضي ذهابي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برادر كاوه به فرماندهان شهيدش، محمد بروجردي، ناصر كاظمي و محمد گنجي زاده خيلي علاقه داشت . در همه ی جلسات و سخنراني هايش از آنها به عنوان شهداي مظلوم كردستان ياد مي كرد و برايشان فاتحه مي خواند. ما هم بالطبع ياد گرفته بوديم و درجلسات که با نيروهايمان داشتیم همان صحبتی که كاوه در اول هر جلسه بيان مي كرد را مي گفتيم؛ در عمل هم تاسي به برادر كاوه مي كرديم. وقتي او به عنوان فرمانده جلوي ستون گردان حركت مي  كرد، ما ديگر نمي توانستيم به عنوان فرمانده ی گردان عقب تر باشيم؛ همين كار او هم براي ما درس بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* صادق هدايت نيا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اواخر آذر ماه سال 1359 كه با يك گروه يازده نفري با مسئوليت برادر كاوه رفتيم كردستان، همزمان جنگ به شدت در جبهه هاي جنوب ادامه داشت و همه مشتاق حضور در آن منطقه بودند . اما نياز آن روز كردستان هم طوري بود كه بايستي تعدادي در اين جبهه ها مي ماندند؛ اما درگيريهاي مجدد آنجا اعضاء اين گروه را قانع نمي كرد . روي همين حساب ماموريت كه تمام شد همه رفتيم جبهه هاي جنوب، غير از برادر كاوه كه در سقز ماند . البته اين را هم بگويم كه كار در كردستان شرايط خاصي داشت؛ همه نمي توانستند سختي آنجا را تحمل كنند، ما حتي در شهر هم امنيت نداشتيم . اما در جبهه ی جنوب هم امكانات خوبي بود، هم دشمن مشخص بود و هم ميدان براي كار، وسيع بود . با اتمام ماموريتمان از آن جمع يازده نفر، فقط برادر كاوه در كردستان ماند و بقيه به جبهه هاي جنوب رفتيم . آن روزها اهميت كردستان برايمان خيلي مشخص نبود که رفته رفته به اين موضوع پي برديم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* احمد همتي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يكي از تاكيدات كاوه اين بود كه ما بايد ابتكار عمل را از دشمن بگيريم؛ قبل از اينكه او منطقه را براي ما نا امن كند ما اين كار را انجام دهيم . ساعت منع تردد برايش معني نداشت . خيلي ها مي گفتند اينجا احتمال كمين است. مي گفت : نه، ما هم بايد همان كاري را بكنيم كه ضد انقلاب كرده است . بايد با آنها مثل خودشان جنگيد . تيپ ويژه ی شهدا يگاني نبود كه فقط برود ماموريتي را انجام دهد و برگردد؛ هرجا كار، سخت و پيچيده مي شد و گره مي افتاد، تيپ ويژه ی شهدا را وارد عمل مي كردند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;* حميد خلخالي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دست كرد تو جيبش نامه اي بيرون آورد . حكم فرماندهي سپاه سقز بود. فكر كردم مال خودش است . با خودم گفتم، حتما مي خواد قول بگيره كه پشتش باشم و باهاش كار كنم؛ ‌حكم را داد دستم.‌ديدم اسم من توي آن نامه نوشته شده . نگاهش كردم. پرسيدم، اين حكم چيه ؟ گفت : حكم فرماندهي سپاه سقز ، براي تو گرفتمش. گفتم، خودت چي ؟ گفت : از اين به بعد من هم مسئول عملياتم، اينم حكم. ‌بي اختيار زدم زير خنده، گفتم : آقا محمود تو هم چه كارها مي كني ها ! اينجا همه مي دونن از تو شايسته تر و بهتر براي فرماندهي سپاه، كس ديگه اي نيست. تنها چيزي كه نمي توانستم قبول كنم، همين يك مورد بود كه او بشود مسئول عمليات و من فرمانده . آنقدر اصرار كردم تا مجبور شد حكم ها را عوض كند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;* حميد عسگري&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در پاكسازي جاده پيرانشهر ـ سردشت ، ناصر كاظمي كه فرمانده تيپ ويژه ی شهدا بود به شهادت رسيد. محمد گنجي زاده هم به فاصله چند روز بعد به شهادت رسيد . همه فكر مي كردند عمليات متوقف مي شود اما نيروها مصمم بودند تا پايان راه، عمليات را ادامه بدهند . هدايت عمليات افتاد دست برادر كاوه كه جواني بيست و يكساله بود . يادم مي آيد حاج آقاي بروجردي كه فرماندهي سپاه كرمانشاه، سنندج و همدان را به عهده داشت، آمده بود و از دستورات عملياتي كاوه پيروي مي كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حسن خرمي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برادر كاوه براي جمهوري اسلامی و براي سپاه گوهري گرانقدر و گرانبها بود . او در تمام اين مدت هيچگاه به فكر كسب افتخار براي خودش نبود . خشنودي امام، سربلندي رزمندگان و پيروزي مسلمين را بر كفر جهاني، آمريكا و صهيونيست جنايتكار را همیشه از خدا مي خواست. با قاطعيت مي گفت كه روزي بايد هم با آمريكا بجنگيم و هم با اسرائيل . گاهي وقتها آنقدر خسته ی كار و عمليات بود كه وقتي مي خوابيد سرما و گرما را نمي فهميد. خادمي كاوه براي من افتخار بود . اگر غبار كفش كاوه را تميز مي كردم برايم افتخار بود و اگر خدمتگزاري او را مي كردم، افتخار مي كردم . مصيبتي كه بعد از شهادت كاوه بر من وارد آمد، در تمام طول عمر سابقه نداشت . اصلا فكرش را نمي كردم كه كاوه روزي شهيد شود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* علي خليل آبادي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به همه ی قضايا توجه داشت . هيچ مطلبي را نامفهوم نمي گذاشت . در مجالسي كه براي جذب نيرو داشتيم، سعي مي كردم سخنران را از ميان فرمانده هان انتخاب كنم؛ يكي از آنها برادر كاوه بود، اطلاعيه اي نوشتيم و در سطح پايگاه پخش كرديم كه سخنران امشب برادر كاوه فرمانده ی تيپ ويژه ی شهدا است . پيش از اين براي جمع كردن نيرو خيلي بايد تلاش مي كرديم و يا حتي براي دعوت از مسئولين با مشكل روبرو مي شديم و لی آن شب آنقدر جمعيت آمد که غافلگير شديم . اصلا آمادگي پذيرايي از آن تعداد را نداشتيم . اصلا يك شب به ياد ماندني بود . همين جلسه بهانه اي شد تا بعدها من هم به كردستان و تيپ ويژه ی شهدا ملحق بشوم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* قاسم راد مرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مسئولين تيپ به دستوري كه شهيد كاوه مي داد ايمان داشتند . به محض اينكه كاوه دستوري مي داد، با روحيه بالا و با حالت شوق انجام مي دادند؛ حالا اين دستور هر چه كه مي خواست باشد، مثلا اگر مي گفت : شبانه يك ستون و يا يك گردان حركت كند سمت منطقه اي، عليرغم اينكه نا امني بود، اما همه ايمان داشتند اين كار شدني است، با دل و جان انجامش مي دادند . من به ياد ندارم ماموريتي به تيپ ويژه ی شهدا محول شده باشد و ما ناموفق باشيم . برادر كاوه از تجربيات آموزش فرماندهانی مانند شهيدان صياد شيرازي و آبشناسان به خوبي استفاده مي كرد؛ آنها را در عمل به كار مي بست و عملا همه شاهد موفقيتهايش بوديم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حشمت الله عزتي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از شجاعت محمود كاوه صحنه اي را بگويم كه شايد تا به حال كسي تعريف نكرده باشد .رفتیم براي كمك به بچه هايي كه در داخل جنگل آلواتان محاصره شده بودند، كاوه هم با ما آمد . كمي كه جلو رفتيم خودمان هم در محاصره شصت ـ ‌هفتاد نفر ضد انقلاب افتاديم . از تيراندازيهايي كه مي كردند معلوم بود مي خواهند ما را به اسارت بگيرند؛  پنج ـ ‌شش نفر بيشتر نبوديم. شروع كرديم به تير اندازي و از تپه اي خودمان را كشيديم بالا. فكر مي كرديم آن بالا كسي نيست . به دامنه ی تپه كه رسيديم سمتمان تير اندازي شد؛ نه راه پس داشتيم و نه راه پيش . همه دراز كش شديم، من حتي شكمم را دادم داخل تا تير نخورد . اما كاوه همينطور رو به ضد انقلاب نشسته بود . چند بار گفتم برادر كاوه بخواب!‌برادر كاوه بخواب!‌عصباني شد. گفت: ساكت باش دارم فكر مي كنم . ديدم اينطوري كه نمي شود، به منفرد گفتم: تو تيراندازي كن؛ من و حسن خرمي زير بغلهايش را مي گيريم مي آوريمش عقب . آن روز كاوه را كشان كشان آورديم عقب، در حالي كه كلتش را در آورده بود و به سمت ضد انقلاب تير اندازي مي كرد . يقين دارم اگر شجاعت و جسارت كاوه درآن روز نبود همه ما  اسير مي شديم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سواره عزيزي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قرار بود همراه برادر قمي جانشين كاوه ـ كه بعدها به شهادت رسيد ـ  برويم شناسايي منطقه ی «بفروان» در حوالي مياندوآب . كاوه خودش را آماده كرد تا با ما بيايد، اما برادر قمي مانعش شد.  زماني كه برادر قمي نيروهاي تيم شناسايي را جمع و جور مي كرد، كاوه از فرصت استفاده كرد و عقب تويوتا بين ديگر نيروها نشست . وقتي رسيديم به محل مورد نظر، از ماشين پياده شديم؛ تا چشم برادر قمي به كاوه افتاد با نارحتي پرسيد، مگر قرارنبود شما نياييد؟ كاوه گفت: طاقت نياوردم شما اينجا و من در پادگان باشم . قمي گفت: شما تازه از عمليات برگشتيد، بايد استراحت مي كرديد. كاوه در جوابش گفت : خوب اين بچه ها هم در عمليات بودند. چطور آنها بيايند و من نيايم. با شنيدن اين حرف ديگر برادر قمي ساكت شد . اين حرف آخري خيلي به ما روحيه داد. آن شب با حضور برادر كاوه شناسايي منطقه ی حساس «بفروان» را انجام دادیم و صبح به مقر تيپ برگشتيم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* چنگيز عبدي فر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با بزرگداشت نام همه ی شهيدان مظلوم كردستان به خصوص محمود عزيز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; محمود در اوايل خدمتش در كردستان و شهر سقز، نوجواني بود كه فكر مي كرد جنگ آن هم از نوع چريكي يعني اينكه برود عمليات كند و برگردد . روحيه اش طوري بود كه دوست داشت يك نفره بزند به قلب دشمن . آن روزها ـ سال 59 يا 60 ـ امكاناتي اعم از نيرو و تجهيزات كم بود . آمادگي عمليات نداشتيم . محمود وقتي ركود را مي ديد آشفته مي شد، او آمده بود براي جنگ؛ نيامده بود كه در آسايشگاه سپاه سقز بخورد، بخوابد و فوتبال بازي كند . محمود كم تجربه بود اما رفته رفته با عمليات اطلاعاتي ـ نظامي آشنا شد . ساعتها در جلسات بازجويي انقلابيون مي نشست و با اهداف و روشهاي آنها آشنا مي شد . وقتي او را براي اولين بار به عمليات در روستاي «قلقله» فرستادم، از خدا خواستم تا او با موفقيت از اين ماموريت برگردد، كه برگشت . به جاي خستگي آثار نشاط و شادي را در او مي ديدم؛ ميداني براي عمل مي خواست كه به او داده شده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حسن عماد اسلامي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آقا محمود تمام وقتش را براي جبهه گذاشته بود . حتي آن روزهايي هم كه به مرخصي مي آمد، دنبال جذب نيرو و جلسه با مسئولين و فرماندهان بود . يكبار هر دويمان، بيست روز مرخصي گرفتيم آمديم مشهد . دراين مدت بيست روز، يكبار رفت كردستان و برگشت و باز جلسه اي در تهران پيش آمد كه رفت آنجا . همين را مي دانم كه وقتي بيست روز تمام شد، او اصلا از مرخصي اش هيچي نفهميده بود . يادم هست در مجلس جشن ازدواجش هم همين طوري بود . هر كدام از فرماندهان و مسئولين كه مي آمدند، با آنها مي نشست به صحبت ، از كمبود نيرو و امكانات مي گفت تا گزارش عملياتها ،‌آدم عجيبي بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* محمد رضا علي محمدی&lt;BR&gt;خطر پذيري از خصوصيات برجسته ی برادر كاوه بود . هميشه ماموريتهاي سخت و مشكل را انتخاب مي كرد؛ چه آن زمان به عنوان فرمانده ی تيپ بايد صميمي مي گرفت چه زمانی كه سلامت و امنيت خودش مطرح بود. عبور و مرور در جاده هاي كردستان محدود به ساعات خاصي مي شد . در ديگر ساعات ،‌تردد كاري خطرناك بود . اما ايشان براي بي اهميت نشان دادن ضد انقلاب ، اين خطر را به جان مي پذيرفت و بارها و بارها اين عمل را تكرار مي كرد.  قبول عمليات در منطقه پيچيده ی «قادر» نيز يكي از خصوصيات كاوه بود. انجام عمليات در جاده ی صعب العبور «پيرانشهر ـ سردشت» با نيرو و امكانات كم، نوعي خطر پذيري و به استقبال شهادت رفتن بود. خصوصيات معنوي اين شهيد عزيز را از زبان حضرت آيت الله فاضليان، امام جمعه ی محترم ملاير بشنويد كه يكبار به من فرمودند : كاوه از مراتب بالاي معنوي برخوردار بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حسين كامشاد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يادم هست كه با بچه هاي استان اراك يك مسابقه فوتبال داشتيم . در حين بازي يكي از بازيكنان تيم مقابل، يك تكل به برادر كاوه زد؛ طوري كه ايشان خورد زمين. من با هدف برخورد با آن فرد رفتم جلو، گفتم:اگر میتوانید توپ را از ما بگيرید و اگر نمي توانيد چرا ناراحت مي شويد؟ كاوه گفت : او وظيفه ی تيمي اش را انجام داده، شما هم اگر مي توانيد وظيفه ی تيمي تان را انجام دهيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* مصطفي کرمانشاهيان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از خصوصيات منحصر به فرد برادر كاوه، قدرت و استعداد ذاتي ايشان در بعد مديريت بود . كساني كه با كاوه كار مي كردند، گرچه دوست و همرزم بودند، اما هر كدامشان از يك قشر و طايفه ی خاصي بودند؛ از خراساني گرفته تا تهراني، لر، كرد، ترك و حتي عرب . اينها هر كدامشان داراي سطح تحصيلات ،‌فرهنگ و تخصصهاي مختلفي بودند كه به انقلاب و جنگ خدمت مي كردند، بدون آنكه اختلاف و تناقض پيش بيايد. اگر نبود صبر، دقت و حسن انتخاب برادر كاوه، ما نمي توانستيم يگاني منسجم كه نياز آن روز جنگ بود، به وجود بياوريم. ايشان به هيچ كس نه نمي گفت. هر كسي را با هر نوع استعداد جذب مي كرد . در عين حال با بسياري از مسئولين، كسبه، علما و روحانيون ارتباط خوبي داشت. بايد اعتراف كنم كه به عنوان مسئول ستاد تيپ ويژه ی شهدا، آن روزها به عمق افكار او پي نمي بردم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حجه الاسلام زنجاني طبسي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سال 1352 براي ادامه تحصيل آمده بود مشهد . تعدادي از علماي طبس منزلي را در خيابان خسروي اجاره كرده و به طلاب جواني كه از جاهاي مختلف مي آمدند درس طلبگي مي دادند . در حوزه رسم بر اين بود تا طلابي كه سطح تحصيلي بالاتري دارند، به طلاب جوان تازه وارد درس مي دادند؛ من هم به پيشنهاد يكي از برادران قرار شد، به دو ـ سه نوجواني كه از منطقه ی طلاب و خيابان ضد آمده بودند و دو سه ماهي از شروع تحصيلشان بيشتر نمي گذشت، درس بدهم آنها مقداري از كتاب شرح المثله را خوانده بودند كه استادشان درس را رها كرده بود . من هم طبق رسمي كه هست در جلسه ی اول سوالاتي را در مورد دروس گذشته كردم . دو نفرشان با لرزش به سوالاتم جواب مي دادند، اما يك نفرشان خيلي مسلط و بدون نگراني به سوالاتم جواب می داد . او محمود كاوه بود كه از محله ی ضد به مدرسه آمده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* علي اصغر حصار پرونده&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برادر كاوه در عملياتها بسيار جدي بود ولي در مواقعي كه بر مي گشتيم سپاه سقز ، فرق مي كرد . با همه بسيار خودماني برخورد مي كرد . در نماز جماعت و در سالن غذا خوري برايشان صحبت مي كرد. بعضی وقتها لباسهايش را در مي آورد و شروع مي كرد به بازي فوتبال و واليبال . نيروها خيلي دوستش داشتند. با مشغله هاي زيادي كه داشت، با صبر و حوصله با آنها صحبت مي كرد  و به مشكلاتشان رسيدگي مي كرد. همان روزهايي كه در سپاه سقز بوديم، زمزمه اي بود كه براي سركاوه «پنج ميليون تومان» جايزه تعيين كرده اند. خود كاوه هم خبر داشت، ولي به آن اهميت نمي داد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* علي اصغر شرفي جم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو تك «والفجر 9 »بي سيم چي بود، تازه كار بود، كاوه را نمي شناخت  . تو فرصتي خودش را بهم رساند؛ گفت: تو كاوه را مي شناسي ؟ مي گويند توپ و خمپاره كه مي آيد اصلا نمي خوابد، اگر اينجا آمد نشانش مي دهي؟ گفتم باشد . تو موقعيت حساسي بوديم . درست بين خط خودي و نيروهاي دشمن، بايد آنجا مخفي مي شديم تا شب . ميخواستيم جلوي پيشروي عراقيها را بگيريم . ساعتهاي سه ـ‌چهار بود كه موقعيتمان لو رفت . هواپيماهاي عراقي شروع كردند به بمباران منطقه، همان موقع كاوه با بي سيم چي هايش رسيد . همه ی ما مخفي شده بوديم، اما كاوه راست ايستاده بود داشت دور و اطراف را نگاه مي كرد . دنبال راهي مي گشت كه بچه ها را از آن موقعيت نجات دهد، بمباران را كه به حساب نمي آورد . آن بي سيم چي، ديگر سراغ كاوه را ازمن نگرفت؛ هر چه را كه شنيده بود، حالا ديگر خودش مي ديد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* شمس علي شعبانيان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه به انضباط نيروهايش و حتي فرماندهان گردانها خيلي حساب بود . بي انضباطي را از هيچ كس نمي پذيرفت . جلسه اي در اتاق برادر كاوه بود كه من چند دقيقه اي دير رسيدم، قرائت قرآن تازه تمام شده بود و ايشان داشت صحبت مي كرد؛  آمدم بنشينم صحبتهايش را قطع كرد، گفت: شعباني! همانجا بايست و بعد صحبتهايش را ادامه داد . چند دقيقه اي كه گذشت برادر قمي پرسيد، اجازه مي دهيد بنشيند . كاوه گفت: به خاطر شما بله . اما دفعه ی آخرش باشد كه به جلسه دير مي آيد. تاخير من هم همين بود . ديگر رفتم تا در جلسه اي كه كاوه باشد، با تاخير حاضر بشوم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* مجيد شكوهي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه خودش را همسان و هم رديف بچه هاي بسيجي پادگان مي دانست . با آنها بازي مي كرد و در همان سالن غذاخوري گردانها، غذا مي خورد . او براي خودش يك سيره ی عملي داشت، همين باعث شده بود كه بسياري از نيروها از او رنگ بگيرند و در تيپ ويژه شهدا ماندگار شوند . خيلي از آنها شهيد شدند، اگر می بودند اين مسئله را گواهي مي دادند . چيزهايي را انسان بايد خودش  از نزديك لمس كند و شاهد بر آن ماجرا باشد، زندگي و خاطرات بزرگ مرد كردستان، محمود كاوه از جمله ی آنهاست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* مصطفي فتوحيان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفت : گروهان عمار از مسير سمت راست بايد عبور كند و بعد از دور زدن مواضع دشمن، از پشت بزند به و باهاشان درگير بشه، در واقع گروهان عمار مي خواهد فرصتي را فراهم كنه تا گروهان ياسر بتونه از صخره هاي سمت چپ «كاتو» خودش را بالا بكشد و انشاء‌الله ضربه اصلي را بزند. زير پاي »كاتو» كه نقطه رهايي مان بود، نماز مغرب و عشاء را خوانديم . كاوه گفت : «كاتو» كلي منطقه است. براي همين هم كار ما امشب سخت و حساسه، شايد ديگه برگشتي به دنياي خاكي نباشه . وقتي ديدم كاوه دارد همراه مان مي آيد، حدس زدم كار گروهان ما خيلي سخت است؛ شب عمليات كاوه هر كجا بود، بيشترين سختي و خطر هم آنجا بود . كاوه جلوي همان راهكاري بود كه ما بايد از آنجا وارد عمل مي شديم . هر چه بهشان نزديكتر مي شديم، وضع بدتر مي شد. نهايتا كار به جائي رسيد كه ديگر نمي شد قدم از قدم برداريم . كار قفل شده بود . همين شرايط حساس، بهترين فرصت را براي گروهان ياسر فراهم مي كرد تا بتواند به دشمن نزديك شوند. نمي دانم چي شد كاوه رو كرد به من و گفت : گروهان را بكش عقب . عراقي ها كه فكر مي كردند ما عقب نشيني كرده ايم، رفته رفته از شدت آتش شان كم شد.‌از لابلاي صحبتهاي منصوري و بچه هاي گروهان ديگر، فهميدم خودشان را به سنگر هاي عراقي رسانده اند . كاوه حاضر نبود حتي قدمي عقب تر باشد . حشمت، آتش ادوات را هدايت مي كرد روسر عراقي ها، ما هم سنگر به سنگر پاكسازي مي كرديم و مي رفتيم جلو.‌آن روز قبل از ظهر «كاتو» را گرفتيم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* مهدي اصغر زاده&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همزماني كه تيپ در عمليات بود، محمود به شكلهاي مختلف سعي بر حفظ روحيه ی پرسنل داشت . تاكيد مي كرد که به خانواده هايشان رسيدگي كنند تا رزمنده ها با آسودگي بیشتر با ضد انقلاب بجنگند. محمود اصلا به موضوع منع عبور و مرور كه از ساعت چهار بعد از ظهر تا صبح روز بعد بود توجهي نداشت، خصوصا اگر خبر مي رسيد كه ضد انقلاب كمين زده است . بارها شاهد بودم كه شبانه نيروها را مي فرستاد و مي گفت برويد تعقيبشان، نگذاريد آنها جسور بشوند كه بيايند بچه ها را قتل و عام كنند. با همين روش بود كه توانست منطقه ی بزرگ و سرنوشت ساز محور «پيرانشهر ـ سردشت» را پاكسازي كند . در طول اين عمليات، حوادث گوناگوني رخ داد. كه هر كدام مي توانست روند عمليات را متوقف كند . ولي كاوه اين كار را نكرد: امان را از ضد انقلاب بريده بود . آنها نامه داده بودند كه امان از تيپ ويژه ی شهدا . محمود با روحيه اي قوي كه در نيروهايش به وجود آورده بود، توانست يك چنين عمليات بزرگي را به سرانجام برساند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* علي صلاحي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در جلسات قرائت قرآن ماه مبارك رمضان كه در لشگر برگزار مي شد، هميشه شركت مي كرد. يادم است در سال آخر قبل از شهادت ، در بين كليه ی پرسنل لشگر ويژه ی شهدا، مقام سوم قرائت قرآن را كسب كرده بود. جايزه اي هم كه به ايشان تعلق گرفته بود همان جا آن را به يكي از بسيجيهايي كه بيشتر از همه در لشگر بود، هديه داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* هادي صبوري&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يكروز ضد انقلاب به سپاه سقز حمله كرد . كاوه آن روزها مسئول عمليات تيپ بود . بدون درنگ ،‌تعدادي نيرو را آماده كرد و خودش هم نشست پشت دوشكايي كه روي يك تويوتا بسته شده بود . از همان در سپاه كه بیرون رفت، شروع كرد به تير اندازي هوائي؛‌مي خواست رعب و وحشت در دلشان ايجاد كند . در شرايطي كه ضد انقلاب آن جا بود، چنين حركاتي براي ما كه خيلي سابقه ی جنگ چريكي نداشتيم، خيلي روحيه بخش بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* جاويد نظامپور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ناصر كاظمي آهي كشيد و از روي افسوس گفت : اين عمليات تموم شد و باز من شهيد نشدم.‌ اولين باري بود كه از او چنين حرفي را مي شنيدم . همه سراپا گوش شدند و خيره به او . گفت : البته من اگر نتونم خدمتي به اسلام بكنم و شهید نشم خيلي نگران نيستم . اين حرف بيشتر مايه ی تعجب شد،‌ادامه داد : من كاري براي جمهوري اسلامي كردم كه خيلي اميدوارم حق تعالي نظر عنايتش رو شامل حالم كنه.‌من هم مثل بقيه حسابي كنجكاو شده بودم؛ گفت : اون كار اينه كه من كاوه رو براي جمهوري اسلامي كشف كردم و يقين دارم كه اون مي تونه مسئله ی كردستان رو حل كنه .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* غلامعلي نيك فرجام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهي به جزئيات چنان دقت مي كرد كه باعث تعجب ما مي شد . در مقطعي از جنگ، من فرمانده ی گردان ادوات تيپ ويژه ی شهدا بودم . يكبار كه برادر كاوه براي بازديد از وضعيت گردان مان آمد . از نيروها و از جيره ی جنگيشان پرسيد تا وضعيت مرخصي و استحمام، و چه دقتي داشت روی وضعيت بهداشتي نيروها. اين دقت نظر ايشان باعث شد که فرمانده گروهان ها رسيدگي بيشتري داشته باشند، تا در بازديد آينده ی برادر كاوه، نقاط ضعف كمتري به چشم بخورد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* غفار نيازي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از زماني كه برادر كاوه ـ در سال 61 ـ پي به اهميت استفاده از آتش ادوات در مقابله با ضد انقلاب برد، واقعا در آموزش نيروها و تامين تجهيزات سرمايه گذاري مي كرد . او تنها فرمانده اي بود كه تا آن زمان به ارزش و اهميت ادوات پي برده بود . آن روزها ما در تيپ ويژه ی شهدا يك «قبضه ی 107 ميلي متري» داشتيم كه آن هم از ارتش مامور بود به همراه يك قبضه ی خمپاره 120 ميلي متري و دو سه قبضه دوشكا . اينها همه تجهيزات ادوات ما بود . با آمدن نيروهاي آموزش ديده از پادگان امام  حسن ( عليه السلام ) و كارايي خوبي كه در اول عمليات از خود نشان دادند، برادر كاوه به دنبال تقويت ادوات برآمد؛ تا جايي كه در زمان شهادتش، ادوات به يك تيپ مجهز و كامل ارتقاء يافت . قبضه هاي ادوات در تيپ ويژه ی شهدا سيار بود و در زمان نياز به نزديكترين محل درگيري اعزام می شد. اين يكي از دهها طرح موفق برادر كاوه بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حسين سرباز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;توي شيار ،‌نزديكي هاي هدف‌ ايستاديم به نماز.‌ترسيدم عراقي ها آن طرف برايمان كمين گذاشته باشند؛ نتوانستم راحت نماز بخوانم، صد متري رفتم جلوتر . يك نفر داشت با صداي بلند نماز مي خواند . با خودم گفتم، اين ديگر چه آدم بي احتياطيه ،‌چطور زير پاي دشمن اين قدر بلند نماز مي خواند . خودم را آماده كرده بودم چند تا حرف درشت به صاحب صدا بزنم؛ نزديكتر كه شدم صدا را شناختم، اين كاوه بود كه داشت بلند بلند نماز مي خواند . در جا خشكم زد. چه ميتوانستم به او بگويم. اصلا حرفی براي گفتن داشتم؛ او فرمانده بود، بهتر از همه ی ما با حساسيت منطقه آشنا بود . با اين وجود بدون ذره اي هراس و نگراني نمازش را بلند خواند . انگار نه انگار كه فاصله ی زيادي با دشمن نداريم، اصلا براي كاوه اين جا و آن جا معنا نداشت . ديگر ترس به دلم راه ندادم،  همان جا ايستادم به نماز؛ دور و اطرافم را هم حتي كنترل نكردم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حسن علي دروكي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;براي اينكه بفهمد اسرا را كجا برده اند، همان شب رفتيم شناسائي.‌ رسيديم به پايگاهي كه ميانه ی راه بوكان بود . هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود که صداي ناله اي را شنيديم . دقت كه كرديم ،‌ديديم صداي آشنا است . ناله يكي از اسيرها بود . وقتي به خودم آمدم، ديدم كاوه گريه مي كند . با سوز و بلند . من و دوستم بهش گفتيم : يواشتر آقا محمود! الان نگهبان مي فهمه! انگار نشنيد . گفت : كاش ميشد شبي بريم آزادشان كنيم . آن لحظه چشمم افتاد به نگهبان ‌،داشت راست مي آمد طرف ما ،‌تا جايي كه جا داشت خودم را به زمين چسباندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم . لجم در آمده بود . كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه مي كرد ،‌تا صداي نفس نگهبان راشنيدم، دستم را بردم روي ماشه تا بچكانم كه ديدم برگشت. چند روز بعد مبادله اي بين ما و ضد انقلاب شد و اسرامان آزاد شدند . شناسائي خوب و دقيقي كه آن شب داشتيم، مقدمه اي شد براي آزاد سازي بوكان.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* ابراهيم غفاري&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;موضوعي به نام شهادت براي شهيد كاوه حل شده بود . او با شجاعتش و با ايستادنش در مقابل باران گلوله هاي دشمن، مي خواست به بچه ها بقبولاند كه مردن حق است . من حتي يكبار هم نديدم كه او به خاطر تير اندازي دشمن بنشيند . بي تفاوتي او در برابر آتش دشمن ،‌باعث شده بود تا نيروها روحيه تازه اي بگيرند . وقتي او را در اين حالت مي ديدند، به يكباره از جا كنده می شدند و فقط منتظر دستور حمله می ماندند . وقتي  كاوه مي گفت : يك عده از اين طرف، يك عده از آن طرف، خدا شاهد است يكبار نشد كسي سرپيچي كند و دستور او را اطاعت نكند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* محمد رضا صادقي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  كموله و دمكرات در رابطه ی با پاكسازي «جنگل آلباتان» اعلام كرده بود، اگر «شما شهرك مير آباد» را از دست ما خارج كنيد، ما كليد كردستان را به شما خواهيم داد. در همين حين شهيد بروجردي رسيدند و گفتند چون آنها آماده ی عمليات هستند، ممكن است نيرو زياد داشته باشند، بهتر است حمله نكنيم. كاوه در جواب گفتند: بهتر است كه مسئوليت اين كار را به من واگذار كنيد، من منطقه را آزاد خواهم كرد. با  تكي كه انجام داديم، ارتفاع جنگل زندان «دوله تو» را گرفتيم. يكي دو شب بعد با تجهيز شدن بچه ها، عمليات را ادامه داديم و شهرك مير آباد را بدون تلفات، با همت بچه ها و فرماندهي چون محمود كاوه گرفتيم. دمكراتها چندين مرتبه نامه نوشته بودند الامان از دست اين تيپ وحشي. از اين طريق مي خواستند عقده شان را خالي كنند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* عليرضا مرادي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به دليل اهميت ارتفاع حسن بیگ و استقرار نيرو و امكانات فراوان نيروها نمي توانستند جلو بروند. كاوه جلو رفت و گفت: همين جا كه هستيم سنگر بزنيم. بعد از اينكه مستقر شديم ما هم با هلي كوپتر نيرو و مهمات را انتقال مي داديم در آن منطقه اي كه ارتش از جناحين عقب نشيني كرده بود و تيپ شهدا ،‌ هم ديگر نمي توانست بماند و عقب نشيني كرده بود قبل از اينكه عقب نشيني كنند با يك دوشيكا آنقدر مقاومت كردند كه دشمن فكر كرده بود يك گردان پشت سر آنهاست ولي آنها فقط هفت نفر بودند بعد از مدتي محسن رضايي دستور داد كه كاوه را بگوئيد بيايد ما هم فورا به راه افتاديم و به وي بي سيم زديم كاوه هم سريع دست نشان داد و سوارش نموديم و حركت كرديم بعد از اين مسئله كاوه دستور عقب نشيني را صادر كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* محمد يزدي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با توجه به اينكه سنش كم بود ولي از بدن ورزيده و ورزشكاري برخوردار بود . همه ی مربيان پادگان، قبولش داشتند، چه از نظر ورزيدگي،‌شجاعت ‌و چه از بعد اخلاق . همين عوامل بود كه او به عنوان سر اكيپ نيروهاي تاكتيك انتخاب شد . محمود خستگي ناپذير كار مي كرد . هيچ وقت خواب در چشم اين انسان نمي رفت. يكبار بهش گفتم : آقا محمود! شما يك مقدار به خودت برس. گفت : تو به خودت مي رسي؟ گفتم : نه . گفت: پس چرا به من نصيحت مي كني؟ الان بايد فقط كار كنيم و آموزش بدهيم، اگر لحظه اي غفلت كنيم نمي توانيم جوابگوي اين ملت صبور باشيم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Oct 2007 12:26:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kave1340&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>kave1340</dc:creator>
<guid>http://kave1340.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات مسئولین از شهید کاوه</title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آیت الله هاشمي رفسنجاني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه خيلي شجاع و ناترس بود. شهيد كاوه خط شكن بود. هر موقع مشكلي پيش مي آمد، آن را حل مي كرد و شهيد كاوه گره گشاي مسئله بود . مگر ما مثل محمود را در آسمانها بتوانيم بيابيم و ما هم خطاب به پدر شهيد می گوئیم: مثل شما در شهادت او داغداريم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* آيت الله شيرازي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه از نمونه مرداني بود كه ميتواند در تاريخ دفاع مقدس امت اسلامي ايران، به عنوان اسطوره ی پايمردي،  شجاعت و از خود گذشتگي به حساب آيد . جوان شير دلي كه دشمن از وحشت پيكار با او خواب آسوده نداشت و نام آميخته با محبت وي، بي پناهان مظلوم را در خطه ی كردستان، شادي و آرامش مي بخشيد. فرمانده ی صف شكني كه با پناه گرفتن در سنگر قلب استحكام يافته از ايمان خويش، بي نياز از سنگر خاك و سنگ بود ،‌اينك به سوي محبوب شتافته و قفس تن را به يادگار گذاشته است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* آيت الله معصومي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعضي مواقع كه در جبهه ها ، رزمندگان را از زير قرآن عبور مي داديم، برادر كاوه صحبت از برگشت نمي كرد . صحبتش ،‌صحبت شهادت و از بين بردن دشمنان اسلام بود . مي گفت : اگر بنا شد  همه ی ما شهيد بشويم و يك نفر زنده بماند، همان يك نفر بايد دشمن را سركوب كند . وقتي من به حرفهاي او دقيق مي شدم، مي ديدم دارد شبيه امير المؤمنين ( عليه السلام ) صحبت مي كند . اين جوان كه عزم و اراده اش به اندازه ی تمام لشگرش بود، مي گفت، اصل و اساس پيروزي، ايمان به خداست. ما وقتي ايمان به خدا داشته باشيم، چه زنده باشيم، چه نباشيم و چه به شهادت برسيم، پيروز هستيم ، و او اين معنا را براي نيروهايش به خوبي مجسم كرده بود . كاوه در نترسيدن از دشمن سرآمد بود و همين طور در جلو داري ، در سركوبي دشمن، چنان عمل كرده بود كه خواب را از چشمهايشان گرفته بود و واقعاً دشمن را تسليم خود كرده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* آيت الله فاضليان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ايشان از ياوران بقيه الله الاعظم بودند كه هيچ كس جز خدا را نداشتند، هيچ توقعي از ديگران هم نداشتند . فقط به وظيفه فكر مي كرد. در جبهه هاي مختلف كه بود مي ديدم كه فدايي امام و اسلام است . در عنفوان جواني با نيت هر چه خالص تر كار مي کرد و از اين جهت مصمم شديم با او عقد اخوت ببنديم . با وجود آنكه آسيبهاي جدي به بدنش وارد شده بود اما مثل پرنده اي كه مي خواهد پرواز كند در كارهايش سرعت داشت . از رفتار و گفتارش پيدا بود كه او بالاخره به شهادت مي رسد . برادر كاوه با داشتن سه مزيت توانست امنيت كردستان و اين لشگر مخلص را هدايت و برقرار كند . توكل خاص به خدا، صبر در گرفتاريها و اخلاص . وقتي جوانان عزيز به وضعيت روحي و ملكوتي او نگاه مي كردند، درس مي گرفتند. او با غير زبانش مردم را مي خواند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* آيت الله غلامرضا حسني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر كاوه و تيپ ويژه ی شهدا آن روزها نبودند، زبانم لال ما الان آذربايجان و كردستان و اين هفت ـ هشت استان غربي را نداشتيم . برحسب ظاهر، ايشان و نيروهايشان چهارده تيپ بودند؛ ولي وقتي شليك مي كرد به قلب استكبار شليك مي كرد . خدمات ايشان بسيار ارزنده است . من در روحيه ی ايشان يك عرفان احساس مي كردم عشق به الله، عشق به انصار الله ،‌عشق به امام خميني ،‌عشق به الله اكبر ،‌به راه شهدا ، به راه قرآن ،‌عشق به نماز شب . البته ايشان نمي خواست اينها آشكار شود، ولي من از اعمالش ، از ظاهرش ، از درونش اينها را مي فهميدم . همانطور كه شهيد سعيدي گفته بود، من در امام خميني ذوب شده ام؛ كاوه هم واقعا در امام و راه امام ذوب شده بود. حالات و حركات او الان هم جلوي چشمانم است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حجه الاسلام بختياري&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه معلم اخلاق بود . در جاي خودش شير كردستان بود و فاتح قلل عجيب و غريب . يادم هست در مجلسي  روي منبر از شهيد كاوه تمجيد كردم ، سه روز بعد زنگ زد و گفت با شما كار دارم . وقتي آمد، روبروي من نشست ، زد زير گريه و گفت : شما را به جدت، تو را به فاطمه زهرا در مجلسي كه من هستم از من تعريف نكن . من پيش خدا خجل و شرمنده هستم، چرا كه، چيزي كه از من خواسته نتوانستم انجام بدهم ، گفت : مي ترسم از اين تعريف و تمجيد ها ، نفس بر من غلبه كند و دچار غرور بشوم. صحبتهاي آن روز شهيد كاوه براي خود من هم درس بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سرلشگر رحيم صفوي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه تجسم عيني آيه شریفه اي است كه در وصف ياران پيامبر اسلام (ص) مي فرمايد  «والذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم» او در مقابل كفار، كومله و دموكرات رحم نمي كرد، آنها را با خشم و غضب خود و آتش تفنگ و رگبار گلوله ها به سزاي جنايت كاري هايشان مي رساند؛  كسي بود كه محورهاي غير قابل باز شدن  مثل محور پيرانشهر ـ سردشت را با ايماني قوي و دلي مطمئن فتح مي كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پيام فرمانده ی كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به سومين يادواره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردار سرلشگر پاسدار، شهيد محمود كاوه *&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بسم ا... الرحمن الرحيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سلام بر ارواح طيبه ی شهداي اسلام ، انقلاب اسلامي و دفا ع مقدس، سلام برشهداي حما سه آفرين خطه ی ولايت و عشق  استان خراسان و سلام بر خانواده هاي معظم شهيدان و رهروان صادق آنان. خداي بزرگ و معبود بي همتا را ازعمق جان شاكرم كه ميهن اسلامي‌مان همواره با نام و ياد شهيدان مزين و معطر است . يك بار ديگر اين توفيق نصيب شما عزيزان شده  تا در جوار مرقد منور و ملكوتي سلطان سرير حضرت علي بن موسي الرضا ( عليه آلاف التحیه و الثنا ) درسالگرد عمليات غيور آفرين كربلاي 2 ، ضمن گراميداشت شهداي والامقام اين عمليات ، سومين يادواره سر لشكر پاسدار شهيد، محمود كاوه را برگزار نماييد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين توفيق بزرگ و خوشه چيني از خرمن بيکران شهادت و شهيدان را به شما همرزمان و همسنگران و بو يژه  خانواده آن شهيد تبريك و تهنيت عرض  مي نما يم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;استان خراسان ، خا ستگاه خورشيد خاوران ، گلستان خوبان و مهد دليران است و مشهد الرضا مركز ثقل شهادت و جلوه‌گاه شهيدان.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شمع وجود مقدس و نازنين سيد و مولاي ما حضرت ثامن الحج ( ع) كه نگين انگشتري ميهن عزيز اسلامي ماست ، هم او نيز بذر شهادت و پيام جاودانه حسيني را از سرزمين و حي به ارمغان آورده و در نفوس مستعد و سينه هاي انسانهاي آزاده افشانده و خود نيز شهيد و درس آموز شهادت شد؛ بدين سال اين سرزمين مهد شهيدان و كاوه پرور شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;واژه ی شهادت واژه‌اي بس بزرگ و پر معناست كه انسان را از دغدغه ها و هياهوي روزمره ی زندگي فارغ مي‌كند و به خلوتي با معنا و نوراني مي برد، روح را صيقل مي دهد و آدمي را به تفكر وا مي دارد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهادت اوج رهايي و نقطه نهايي كمال انسان در زندگي است و شهيدان ، اين اسوه هاي جاودانه ی انساني، كسا ني بوده‌اندكه وارد حريم خلوت الهي شدند و بر سر سفره ضيافت الهي ميهمان گشتند، خداوند تبارك و تعالي نيز در شان آنان كلام نورا ني « احيا عند ربهم يرزقون » را فرموده است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; حضرت امام خميني ( ره) طلايه دار شهداي معاصر كه خود درس آموز مكتب و شهيد پروري بود، چه زيبا در مورد جايگاه ومنزلت شهيدان مي فرما يند، « شهادت در راه خداوند چيزي نيست كه بتوان آن را با سنجش هاي بشري و انگيزه هاي مادي ارزيابي كرد . و شهيد در راه حق و هدف الهي را، نتوان با ديدگاه امكا ني به مقام وا لاي آن پي برد؛ كه ارزش عظيم آن معيارهاي الهي و مقام والاي آن، ديدي ربوبي لازم دارد و نه تنها دست ما خاك نشينان از آن و اين كوتاه است كه افلاكيان نيز  از راه يافتن به كنه آن عاجزند ، چه كه آنها از مختصات انسان كامل است و ملكوتيان با آن مقام  اسرارآميز فاصله ها دارند.» ( صحيفه نور، ج 18، ص 119 )&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برادر عزيزم شهيد كاوه يكي از اين كاروانيان شهادت بود كه با مجاهدت و فداكاريهاي صادقانه خود جاودانه شد و در كنار ساير شهدا اسوه ی  کاملي براي زيستن و مردن گرديد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بديهي است كه ثبات، ا قتدار، عزت و عظمت جمهوري اسلامي ايران، مرهون عزيزاني همچون كاوه و ديگر سرداران  شهيد استان خراسان و نيز دلاورمرديها شهداي گمنام و بسيجيان دريا دل لشكرهاي قهرمان 5 نصر و 21 امام رضا (ع) است، كه جانشان را در طبق اخلاص و ارادت گذاشتند و تقديم محضر حضرت دوست نمودند. امروز يكي از عوامل مهم با زدارنده ی تعرض دشمنان، بويژه آمريكا به ميهن اسلامي مان ، بزرگ شهادت و حا كميت رو ح فدا كاري، ايثار، از خود گذ شتگي و آمادگي خيل رهپویان طريق علوي و فاطمي، در دفاع جانانه از آرمانهاي شهيدان اين مرز و بوم است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; اينجانب بار ديگر ضمن گراميداشت ياد و خاطره ی شهداي مظلوم عمليات كربلای 2 و سردا ر شهيد محمود كاوه، از خداوند بزرگ مسئلت مي نمايم، تا ما را رهرو صادق راه شهيدان باقي بدارد و در ا عتلاي كلمه حق و ا هداف بزرگ آنان تحت زعامت امير عاشورا ئيان زمان و ولي امر مسلمين، حضرت آيت ا... العظمي خا منه اي (مدظله العا لي) موفق و پيروز فرمايد. اميداورم كه در جا معه ی اسلامي ما، همواره عطر شهادت، روح فدا كاري، مجاهدت و پايمردي متصاعد و محسوس باشد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;الهم وفقنا لما تحب و ترضي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده كل سپاه پاسداران ا نقلاب اسلامي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سر لشگر پاسدار دكتر سيد يحيي صفوي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سرتيپ پاسدار مصطفي ايزدي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يكي از نشانه هاي بالندگي و سرافرازي يك مكتب، انسانهائي است كه آن مكتب ،‌آنها را تربيت مي كند و در واقع اگر يك ايدئولوژي بخواهد اين ادعا را به ثبوت برساند كه قابليت اداره ی جامعه و قابليت انسان سازي را دارد، به آن افرادي كه در آن مكتب تربيت شده اند اشاره مي كند. اينكه ما در صدر اسلام به بزرگاني مثل ابوذر ،‌سلمان و مالك اشتر اشاره مي كنيم؛  اخلاق و سكنات آن بزرگواران را نشات گرفته از اسلام عزيز در صدر اسلام مي دانيم . در دوران انقلاب، بزرگمرداني مانند سردار پاكباز اسلام، انسان وارسته و يكي از شجاعترين فرماندهان جبهه هاي كردستان و دفاع مقدس، شهيد محمود كاوه را داريم كه اين انسان شريف و بزرگوار چنان سكنات ،‌رفتار ، روحيات و اخلاقي داشت كه به حق، تبلور اسلام ناب محمدي (ص) بود. او انساني بود كه زندگي دنيائي را زندگي نمي دانست بلكه دنيا را گذرگاهي برای جهان پس از مرگ و مرگ را حياتي ابدي مي دانست. خودم با تمام وجود اين احساس را نسبت به ايشان داشتم كه اين مرگ بود كه از شهيد كاوه فرار مي كرد و حقا كوچكترين ملاحظه اي براي اينكه چند روزي بيشتر در اين دنياي خاكي باشد ،‌نداشت. اين ما بوديم كه مرتب به ايشان سفارش مي كرديم مواظب خودت باش ! من معتقدم اگر بخواهيم فرماندهان خوبي را تربيت كنيم ، اگر مي خواهيم مديرهاي خوبي را در نيروهاي مسلح تربيت بكنيم، واقعا بايد بيائيم روي زندگي و عملكرد شهيد بزرگوار محمود كاوه كار بكنيم؛ اين خصوصيات، اين تدابير، و اين مديريت و اخلاقياتي كه ايشان داشتند را به عنوان يك الگوي فرمانده ی موفق تبيين بكنيم. چون ايشان جميع خصوصيات را داشتند؛ همان طور كه مقام معظم رهبري مي فرمايند: ايشان واقعا اهل خودسازي بودند . اهل تهجد بودند . آن قرآني را كه با صداي خوش مي خواندند اصلا يك نفوذي به قلب انسان مي كرد . يك طنين خاصي داشت كه بيانگر اين بود كه، گوينده ی اين آيات خودش عامل اين آيات است . ايشان مظهر انساني بود كه تلاش و مجاهدتش براي رضايت حق تعالي بود . واقعا كاري براي خود نمائي انجام نمي داد. او مصداق «ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين» بود . در حركتهايي كه انجام مي داد و در اقداماتي كه انجام مي داد، عاشقانه اهداف انقلاب را دنبال مي كرد . از جهت اخلاقي يك وضعيت ممتاز داشت و از لحاظ انگيزشي اعمالي كه انجام مي داد واقعا بر اساس مكتب و احساس تكاليف بود و در روحيات اخلاقي حقيقتا فرد شجاعي بود . من بكرات ديده بودم و همرزمان تعريف كرده بودند كه هميشه در نوك حمله قرار مي گرفت . بارها مي شد كه همرزمانش با اسرار و التماس او را به خطوط عقب تر منتقل می کردند. از جهت تدبير، اقداماتي كه ايشان در عملياتهاي مختلف انجام دادند، واقعا نمونه است . هر يك از عملياتهايي كه ايشان انجام مي دادند، در آن تدبير خاصي بود. شديدا به امر غافلگيري توجه داشتند، به رعايت ملاحظات تاكتيكي و تكنيكي توجه داشتند و واقعا اگر ما عمليات را به تيپ ويژه ی شهدا محول مي كرديم، به پيروزي آن اطمينان داشتيم و اين يك وضعيت ممتازي را نشان مي دهد. از جهت دقت در كار، از جهت رعايت مسائل آموزشي، او يك فرد نمونه است . ما در مجموع ،‌ايشان را يكي از فرماندهان جامع سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مي دانيم كه كمتر شناخته شده است؛ با اينكه در ابتداي ورود فرد ناشناخته اي بود، ولي به دليل قابليتهايي كه داشت، سلسله مراتب فرماندهي را به سرعت طي كرد و به عنوان فرمانده ی عمليات سقز منصوب شد . ما در منطقه ی كردستان كه در مركزيت استان آن موقع قرار داشتيم، وقتي  به مناطق مختلف توجه مي كرديم، در سقز از جاهاي سخت كاري ما بود که يكي از مناطق مهم ضد انقلاب بود . واقعا به حضور اين عزيزان و آن تدابيري كه داشتند اطمينان مي كرديم. آنها عمليات مختلف را در سقر به انجام رساندند. مثل ارتفاعات استاد مصطفي و امثالهم و مناطقي كه منتهي مي شد به منطقه رودخانه زرينه رود و همچنين عملياتهايي كه در منطقه ی سوته و بسطام و مرز عراق انجام دادند که بسيار مؤثر بود . از ديگر عملياتهاي پاكسازي و آزاد سازي، شهر بوكان بود كه شهيد كاوه نقش مؤثري را داشتند، و در ادامه اين اقدامات، عمليات آزاد سازي سد بوكان بود كه باز اين عزيزان و سازمان رزم سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در منطقه سقز، كه به عنوان يك تيپ استقراري مطرح بود، نقش بسيار مؤثري را داشت.عملياتهايي كه در ساير نقاط كردستان و آذر بايجان غربي انجام دادند، باعث باز شدن محورهاي مهمي مثل محور بوكان ـ‌مهاباد ،‌محور صائين دژ ـ تكاب و محور تكاب ،‌صائين دژ گرديد كه واقعا نقش كارسازي داشت . اما در سير خدمت سردار شهيد اسلام، سر لشگر محمود كاوه بايد به اين فراز ارزشمند از زندگي ايشان كه با تاسيس تيپ ويژه ی شهدا آغاز مي شود اشاره كنيم؛ تيپ ويژه ی شهدا را شهيد محمد بروجردي كه فرمانده ی همه شهدا در منطقه هست و همه افتخار شاگردي ايشان را داشتند ،‌تاسيس كرد . اين تيپ از كادر بسيار ارزنده اي برخوردار بود و هسته ی اين تيپ از عمليات پيروزمند بانه به سردشت ايجاد گرديد . اين يگان توانست با صلابت و قدرت و فرماندهي كه شهيد ناصر كاظمي ، شهيد كاوه و محوريتي كه شهيد بزرگوار محمد بروجردي داشت آزاد بكنند و بعد به تدريج اين سازمان يك صلابت و قدرتي پيدا كرد كه در تمام عملياتهاي دشواري كه ما داشتيم، اعم از داخلي و خارجي، اين يگان حضور بسيار كارسازي داشت . مراحلي را  كه شهيد بزرگوار محمود كاوه در اين تيپ گذراند، مسئوليت عملیات اين تيپ بود كه در سازمان، رزم سپاه مسئول عمليات نقش مهمي را بر عهده داشت عمليات مهم و سر نوشت ساز پيرانشهر به سردشت كه، در مجموعه ی عملياتهايي كه در منطقه شمال غرب در داخل كشور  بر عليه مراكز ضد انقلاب انجام شد، اين عمليات از ويژگي خاصي برخوردار بود و حتي به نظر من مهمترين عمليات رزمندگان اسلام در آن مقطع تاريخي همين عمليات بود كه منجر به شكستن كمر ضد انقلاب شد؛ كليه مراكز ضد انقلاب ،‌مراكز راديوئي آنها و تشكيلات ضد انقلاب در آن عمليات منهدم شد. و نه تنها جاده ی پوشيده از جنگل و پيچ در پيچ آن منطقه آزاد گرديد، بلكه كل منطقه ی غربي مهاباد، سقز و همچنين ارتفاعات مرزي منطقه ی آلواتان ،‌ارتفاعات جاسوسان و كلا مناطق غربي آذربايجان غربي به صورت قابل توجهي پاكسازي گرديد كه در اين عملياتها شهداي بزرگواری تقديم اسلام گرديد . شهيد بزرگوار و فرمانده بي بديل رزمندگان اسلام ،‌شهيد ناصر كاظمي، فرمانده ی عزيز گنجي زاده ، يادم هست يك زماني به ما خبر دادند كه ايشان مجروح شده. ما هم به او خيلي علاقه داشتيم و هم ايشان را فرد مؤثري مي دانستيم . برادرها را بسيج كرديم كه هر كس خون ( o- ) دارد بيايد در بيمارستان حاضر شود؛ ايشان را آوردند، در حالتي كه واقعا رو به موت بود و نفسهاي آخر را مي كشيد، بلافاصله پس از اينكه يك مقدار توانست خودش را روي پا نگه دارد ، با اينكه از ضعف رنج مي برد و نمي توانست درست روي پاي خودش بايستد؛ مجددا به جمع رزمندگان تيپ ويژه ی شهدا پيوست و به آن هدف مقدسي كه داشت تداوم بخشيد. علاوه بر اين، سلسله عملياتهائي كه در استان كردستان و آذر بايجان غربي انجام شد، تيپ ويژه ی شهدا با فرماندهي شهيد كاوه نقش بسيار تعيين كننده اي داشت. در عملياتهاي برون مرزي هم اين تيپ، يگان ممتاز و موفقي بود. من اميدوارم دوستان و همرزمان ايشان تلاش كنند كه اين شخصيت والا را بهتر بشناسانند و يك انگيزه اي شود و يك وسيله بشود ، يك مقتدايي بشود براي ساير افراد كه وارد نيروهاي مسلح مي شوند، انشاء الله. همانطور كه ما چنين انسانهاي مخلص و صادقي را در جمع سپاهيان و پاسداران انقلاب اسلامي ديده ايم؛ كه الان مي گويم اينها الگوي مكتب اسلام هستند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;* سردارمحمد باقر قاليباف&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من قبل از اينكه اين شهادت را به خانواده شهيد كاوه و مردم خراسان تبريك و تسليت بگويم، بايد به مظلومين کردستان تسليت عرض كنم؛ زيرا حضور شهيد كاوه در كردستان از يك طرف سايه اي بر سر مظلومين آن ديار بود و از طرف ديگر مظهر خشم و شجاعت و شهامت بوده و خواب را حت را از چشمان ضد انقلاب ربوده بود، پس از فرمان امام امت مبني بر اينكه هر كس می تواند اسلحه به دست گيرد به جبهه برود، شهيد كاوه به كردستان رفت و هيچگاه به خانه برنگشت، مگر با برانكارد و با حال مجروحيت . . . آنهايي كه از نزديك با شهيد كاوه آشنا بودند مي دانند كه او از چه تحركي برخوردار بود، آسودگي و آرامش را، حتي براي يك لحظه دوست نداشت، اصلا نمي خواست در جائي واقع شود كه راحت زندگي كند؛ هميشه دوست داشت در راه اسلام، در راه انقلاب و در خطرناكترين جاهايي باشد كه انقلاب به وجودش نياز دارد . يادم مي آيد در همين پادگان «سردادور »ـ من آنروزها بسيجي بودم ـ موقعي كه می آمد به عنوان مربي به ما آموزش بدهد مي ديديم كه با بقيه مربي ها فرق دارد . اصلا راه رفتن اين شهيد، حاكي از اين بود كه ديگر اين نمي تواند در جاي خود بايستد و راحت باشد. راه رفتنش هم از يك تحرك خاص برخوردار بود ضد انقلابي كه وارد خاك ايران مي شد همين قدر كه احساس مي كرد سپاه كاوه و خود كاوه در منطقه حضور دارند، بدون اينكه درگيري ايجاد كند منطقه را ترك مي كرد و مي رفت . در اين اواخر كه مي نشستيم، با او صحبت مي كرديم، مي گفتيم از كردستان چه خبر؟ مي گفت: ما هر جايي كه ميرويم، ردپايي از آنها نيست. به گردانهاي جند الله و بقيه ی نيروهايي كه در كردستان بودند مي گفت : شما برويد درگيري با ضد انقلاب را شروع كنيد، به صورتي كه ندانند ما« تيپ ويژه شهدا » هستيم؛ وقتي كه درگيري شروع شد، برويد كنار تا ما يك دست و پنجه اي با آنها نرم كنيم. اينها حتي تاب و تحمل مقاومت در مقابل سپاه كاوه را نداشتند . از خصلتهاي خوب ديگري كه در وجود شهيد كاوه بود، شجاعت اين شهيد عزيز بود. او در بين فرماندهان سپاه اسلام، در شجاعت نمونه بود . هر جا كه مي خواست به قلب دشمن بزند، اول خودش اسلحه به دست مي گرفت مي افتاد جلو، بقيه را هم دنبال خودش مي برد . . .  يادم هست عصر بود . در باختران جلسه داشتيم . خبر رسيد كه احتمالا عراقيها امشب به حاج عمران حمله كنند؛ تا اين را گفتند، ناخدا گاه همه چشمها خيره شد به سوي كاوه، يعني منتظر بودند كه ببيننند كاوه چه مي كند؛ معتقد بودند كه مشكل آنجا به دست كاوه حل می شود. خودش هم اين را مي دانست . همان لحظه بلند شد، رفت و گردانهايش را آماده كرد. آن شب عراقيها به حاج عمران حمله كردند، اما صبح روز بعد كه كاوه وارد عمل شد، بعد از يك جنگ تن به تن، عراقيها را فراري داد و تعداد زيادي از آنها را كشت، ارتفاعات را هم پس گرفت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* دریابان علي شمخاني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برادر كاوه فرمانده ی تيپ قهرمان ويژه ی شهدا :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدا قوت كه بازوهاي رزمندگانتان قوت ديگري به اسلام پرعظمت بخشيده است . محکم باشيد، با قدرت و تدبير، بدون احساس خستگي، دشمن فرسوده ی شكست خورده را به ذلت بنشانید و آواي عظيم اسلام را با عظمت تر سازيد. برادر عزيز! دشمن پيش روي شما ديگر نيروئي ندارد. دو گردان به اصطلاح كماندو، كه تنها دليل نامگذاريشان فقط لباس ويژه است را در پيش رو داريد، به پيش برويد و از اين فرصت الهي استفاده ی لازم را برده عجز كفار را با قدرت به نمايش بگذاريد . شما عنايت پروردگار را ديشب خوب لمس كرديد ماه شب پانزدهم ، آنچنان با ابر مامور از جانب خدا، پوشانيده شد كه هرگز توسط هيچ ذهن عليلي قابل درك نيست، اين الطاف همچنان ادامه دارد. استفاده لازم را بايد ببريد . بشتابيد كه نصر الهي در انتظار است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردار شوشتري&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه در مقال توطئه ی شرق و غرب در كردستان ايستادگي كرد و در مقابل توطئه ی شرق و غرب تدبير و فرماندهي كرد . كاوه در كردستان به همه ی اينها سيلي زد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردار منصوري&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قبل از اينكه با برادر كاوه آشنا شوم، مطالب زيادي راجع به ويژگيهاو خصوصياتش شنيده بودم . بسيار مشتاق بودم تا او را از نزديك ببينم . تصور من اين بود كه كاوه آدمي است سي ـ‌چهل ساله با هيكلي قوي و اندامي تنومند . يكي دو ساعت كه منتظرماندم، آمد. ديدم ، نوجوان كم سن و سالي است كه هنوز محاسنش هم در نيامده احساس كردم كه مسئول دفتر شهيد كاوه است و من اشتباهي آمدم؛ تا اينكه متوجه شدم آن كاوه اي كه وصفش را شنيده بودم، همين نوجواني است كه در مقابلش نشستم . قرار شد از همان روز كارم را شروع كنم . اين طور به ذهنم آمد كه آنچه شنيده ام واقعيت ندارد و بزرگ نمايي شده است وقتی در كنارش قرار گرفته و كار كردم، آنجا بود كه ديدم آنچه قبلا شنيده ام قسمتي از آن خصوصياتي است كه ايشان دارد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردار همداني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه فرمانده ، مدير ،‌مدبر ، شجاع و سلحشور بود كه بي باكانه و شجاعانه با آن اتكايي كه به ايمان و عقيده اش داشت در كردستان با دشمن مي جنگيد . هيچ فراموش نمي كنم كه آن روزها با سلاحهاي سبك به جنگ ضد انقلاب مي رفتيم . او براي اولين بار ابتكاري به خرج داد كه در دل ضد انقلاب وحشت به وجود آمد . او از عنصر آتش در عملياتها به نحو احسن استفاده مي كرد و اين باعث مي شد، دشمني كه در ارتفاعات مخفي شده ، منهدم و نابود شود، او و تيپ ويژه ی شهدا در آزاد سازي كردستان نقش مهمي را بر عهده داشتند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردار مصباحي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تيپ ويژه ی شهدا در عمليات بدر به عنوان احتياط قرارگاه نجف بود . اما در سه ،‌چهار مرحله وارد عمل شد . معمولا احتياط زماني وارد منطقه مي شود كه براي نيروهاي خودي شرايط سختي باشد . آن روز ما يك چنين وضعيتي داشتيم . آتش دشمن زياد بود . كاوه بدون ترديد با يك گردان وارد عمل شد . چيزي حدود چهل درصد از نيروهايش شهيد و مجروح شدند، حتي خودش و معاونش برادر باقر زاده هم به شدت مجروح شدند . مدت كوتاهي از عمليات نگذشته بود كه با دست گچ گرفته دوباره وارد منطقه شد و هدايت نيرهايش را به عهده گرفت . او حاضر نبود در بيمارستان بماند و کس ديگری امورات يگانش را پيگيري كند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از ديگر ابعاد وجود شهيد كاوه، شيوه ی مديريتي ايشان بود . او با همه ی نيروهاي تحت امرش، جدا از مسئله ی فرماندهي يك رابطه ی دوستانه داشت . اگر بچه ها براي كاوه سرشان را مي دادند، نه به اين خاطر كه او فرمانده ی لشگرشان هست؛ بلكه از اين جهت بود كاوه و محبت كاوه در دلهايشان جا گرفته بود . در واقع همه طيف نيرو براي كاوه كار مي كرد و او هم با همه مي توانست كار كند . آنها گرفتار بند محبت كاوه بودند . در تشييع جنازه اش ديديد، بسيجي اي كه فقط بيست روز در لشگر خدمت كرده بود، خودش را براي مراسم رسانده بود و به رغم مسئولان امر تا آن روز، تشييعي با آن وسعت و جمعيت براي هيچ يك از سرداران و مسئولان شهيد در استان خراسان انجام نشده بود . اين تنها مي تواند به اين خاطر باشد كه كاوه در روح افراد نفوذ كرده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* جواد حامد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امير هدايت لطفيان مي گفت : كاوه بلند قدم ترين فرمانده ماست و من درجلسات واگذاري ماموريت به تيپ ويژه ی شهدا ـ که بعدها به لشگر انتقال يافت ـو نيز در صحنه ی نبرد به وضوح مصداق اين توصيف را مي ديدم . قرار بود سال 63 عملياتي را در منطقه ی«بست و مولان آباد» كه بسيار سخت و پيچيده بود و ضد انقلاب آنجا را پايگاه تسخير ناپذير خود مي دانست انجام دهيم در جلسه اي كه ماموریت يگانها مشخص مي شد، پاكسازي قسمتي از منطقه به ما محول شد، اما برادر كاوه تاكيد داشت كه؛ ما همه ی منطقه را پاكسازي مي كنيم و بعد هم بر روي «قله ی چهار چشمه» كه يكي از ارتفاعات مهم منطقه بود مستقرشويم. استعدادي كه براي پاكسازي اين منطقه بر آورد شده بود،يك لشگر تقويت شده بود؛ اما با عنايت به سوابق و تجربياتي كه ايشان در عملياتهاي مختلف داشت، فرماندهي قرارگاه حمزه سيد الشهداء ( عليه السلام ) اين پيشنهاد را پذيرفت . تيپ ويژه ی شهدا در اين عمليات موفق شد ضربات قابل توجهي به ضد انقلاب وارد سازد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* عبدالحسين دهقان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رحيم صفوي پرسيد ،‌اسمتون چيه ؟ محمود گفت : كاوه هستم . تا اسم كاوه راشنيد چند لحظه مات و مبهوت خيره شد به محمود ، بعد هم به دقت شكل و شمايلش را نگاه كرد . اسم و آوازه ی كاوه حتي تا ستاد كل سپاه هم رسيده بود . آقا رحيم بدون معطلي دستش را دراز كرد و حكم محمود را گرفت، گفت : شما حق ندارين بريد جبهه ی جنوب ، بايد از همين جا برگرديد كردستان ! محمود گفت : مشكلاتي تو كردستان جلو راهمون هست كه ما رو تو تنگناگذاشته و نمي تونيم اون طور كه بايد اونجا كار كنيم . پرسيد : چه مشكلاتي ؟ محمود گفت : تو خود سپاه يكسري مشكلات داريم؛ ‌ادوات و مسئولين هم از ما پشتيباني نمي كنند، بعضي وقتها هم سد راهمون مي شند . آقا رحيم گفت : شما برگرديد كردستان ،‌بنده از همين حالا به شما اختيار تام مي دهم ، هر اداره و مسئولي كه همكاري نكرد، كافيه فقط معرفي اش كني تا باهاش برخورد لازم را بكنيم ، محمود گفت : پس اجازه بدین براي سه ماه هم كه شده برم جنوب ، عمليات كه تمام شد بر مي گردم. آقا رحیم جمله اي گفت : كه ديگه محمود ساكت شد . گفت : آقاي كاوه! اصلا، براي سه روز هم شما را نمي گذاريم بريد جنوب ، همين الان مستقيم بريد كردستان. سردار سرلشگر پاسدار رحيم صفوي : فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حميدرضا شكيب مهر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آوازه لشگر ويژه ی شهدا و فرمانده اش محمود كاوه در همه جا پيچيده بود . اين اسم براي مردم منطقه نويد بخش آزادي، امنيت و آرامش بود و از طرفي هر كجا ضد انقلاب متوجه حضور اين لشگر مي شد، سراسيمه فرار مي كرد . كاوه يكي از شهداي برجسته و يكي از فرماندهان سپاه بود كه ساليان متمادي در منطقه ی مظلوم كردستان براي نجات مردم محروم آن ديار، و آزادي آنها از چنگال ايادي استكبار جهاني تحت عنوان كومله ـ دموكرات فعاليت مي كردند، تلاش كرد . من از آن روحيه خوب و انقلابي و برخورد مناسبي كه با مردم داشت و ارتباط عميقي كه با آنها بر قرار كرده بود، لذت مي بردم . ما هميشه در قرارگاه حمزه سيد الشهداء ( عليه السلام ) به دنبال اين بوديم كه تامين و حفظ امنيت را به پيشمرگان بومي بسپاريم . كاوه علاوه بر اينكه در اين زمينه فعال بود، طرحهاي خوبي هم نيز داشت و با نيرو و امكاناتي كه در اختيارش بود در اين راه تلاش مي كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;* حسن مرتضوي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه يك شخصيت استاني نيست، بلكه يك شخصيت ملي وحتي فرامرزي است. در همين راستا، ما در صدد اين هستيم كه با مشاركت آحاد مردم و به ويژه علاقه مندان به اين شهيد بزرگوار بنياد شهيد كاوه را تاسيس كنيم . با توجه به ابعاد برجسته ی شخصيت شهيد كاوه و فرمايشات بلند و عميق مقام معظم رهبري درباره ی اين شهيد عزيز، بايستي حركتي فراگير و عميق تر در حوزه ی انتقال ارزشهاي دفاع مقدس و شناساندن اين فرمانده شهيد صورت گيرد . من در همين جا از همه ی عزيزان ، دوستداران شهيد كاوه و همه كساني كه به نوعي اين انسان بزرگوار و ايثارگريهاي او را در دوران دفاع مقدس درك كرده اند، عاجزانه تقاضا مي كنم كه ما را در راه اندازي بنياد شهيد كاوه حمايت كنند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* علي اصغر موحدي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه توي دلها براي خودش جا باز كرده بود؛ از رزمنده ها گرفته تا رهبري، همه دوستش داشتند. رفتيم ديدن رهبر محمود از وضعيت منطقه گفت و از اوضاع كردستان . تو جلسه، آقا خيلي به محمود توجه نشان دادند . خيلي با دقت به حرفهايش گوش دادند . طوري كه مي شد فهميد چقدر به محمود علاقه دارند . داشتيم از اتاق بيرون مي آمديم كه آقا من را صدا زدند، برگشتم . يك دست لباس گرم به من دادند، گفتند . اين لباسها را بده به محمود ، كردستان سرده ،‌سرما مي خوره، بهش بگو حتما بپوشه .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سرهنگ حسین زارع صفت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کاوه در نیروهایش خود باوری ایجاد می کرد. نکات برجسته آنها را شناسایی سپس رشد می داد.من معتقدم فرمانده خوب باید نیروهایش را خوب بشناسد و از آنها خوب استفاده کند. از هر زرمنده ای یک فرمانده دسته و از هر فرمانده گروهان ، فرمانده گردان بسازد.که کاوه در این موضوع بسیار موفق بود.بسیاری از کسانیکه تکیه گاه کاوه در رزم بودن قبلا افرادی بی نام و نشان بودند. بسیجی و یا پاسدار عادی بودند.او در سفرهایش این ها را شناسایی و با آنها ارتباط برقرار وسپس جذبشان می کرد.به آنها میدان می داد تا در صحنه رزم قابلیت ها و توانایی هایشان را به منصه ظهور برسانند ما در تداوم به این حرکت نیازمندیم. کاوه در دهه شصت به این مهم توجه جدی داشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Oct 2007 12:08:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kave1340&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>kave1340</dc:creator>
<guid>http://kave1340.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات رهبری از شهید کاوه</title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;خدا را سپاسگذاريم كه توفيق دست داد تا شما عزيزان لشگر ويژه ی شهدا را در مقرتان زيارت كردم آرزوئي بود و ياد نيكي از شماها در دل ما ،‌در زمان اوايل تشكيل اين تيپ و لشگر .‌هر چه ما شنيده بوديم تعريف و تمجيد و ستايش قهرماني ها و شجاعتهاي اين لشگر بود . البته حقيقتا با همه دل عرض مي كنم جاي اين شهيد عزيزمان خالي است. شهيد محمود كاوه و همه ی شهدا ، چه سرداران و چه بقيه ی برادراني كه به شهادت رسيده اند؛ اما خوب بعضي ها را انسان از نزديك مي شناسد، فضايل آنها را مي داند ،‌ارزشهائي را كه گاهي در يك انسان ، در يك جوان جمع شده از نزديك لمس مي كند و ای عزيزان محمود كاوه از اين قبيل بود . در او ارزشهائي بود كه براي يك جوان مسلمان ايده آل بود . . . فراموش نميكنم همين شهيد محمود كاوه بچه اي بود ، پدرش دستش را مي گرفت ، او را  به مسجدي كه من آن جا صحبت مي كردم و تفسير مي گفتم مي آورد، ،‌جوانها پرواز كردند و ما مانديم ( گريه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانيم .‌كم سعادتي ماست ،‌ما كه به اصطلاح پيشكسوت آنها بوديم مانديم، همچنان در لجن و در عالم ماده .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;              من در خود سپاه عناصر بسيار خوبي را سراغ دارم كه آمادگي خودسازي و ديگر سازي داشته و دارند. خوب است من از برادر، شهيد عزيزمان محمود كاوه ياد كنم كه من او را از بچگي اش مي شناختم . پدر اين شهيد جزو اصحاب و ملازمين هميشگي مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز مي خواندم و سخنراني مي كردم؛ دست اين بچه را هم مي گرفت و با خودش مي آورد .من مي دانستم كه همين يك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهاي مشهدي مي شناسند، از همان وقتها همين جوري بود پرشور و بي محابا در برخورد ، گاهي حرفهاي تندي هم مي زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفي را كسي نمي زد. اين بچه آن جوري توي اين محيط خانوادگي پرشور و پرهيجان تربيت شد .خوراك فكري او از دوران نوجواني اش ـكه شايد آن سالهائي كه من مي گويم ، ايشان مثلا دوزاده و سيزده سال شايد هم چهارده سال بيشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهاي آنوقت بودند مي دانند كه چه سنخ مطالبي بود و مي شود فهميد ديگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبي بود . در يك چنين محيط فكري اين جوان تربيت شد و جزو عناصر كم نظيري بود كه من او را در صدد خودسازي يافتم . حقيقتا اهل خودسازي بود . هم خود سازي معنوي ،اخلاقي و تقوائي و هم خود سازي رزمي. در يكي از عملياتهاي اخير دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتي هم که اينجا در بيمارستان بود، مدت كوتاهي است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،‌آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كساني كه دستشان آسيب ديده حساسيت دارم ، فوري پرسیدم دستت درد مي كند؟ گفتش كه نه . بعد من اطلاع پيدا كردم كه برادرهاي مشهدي كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شديد درد مي كند؛ او حتي درد را كتمان مي كرد و نمي گفت . اين مستحب است كه انسان حتي المقدور درد را كتمان كند و به ديگران نگويد. يك چنين حالت خودسازي ايشان داشت . يك فرمانده بسيار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تيپ ويژه ی شهداـ فكر مي كنم حالا لشكر شده ، آنوقت تيپ بود يك واحد خوب بودـ جزو واحدهاي كار آمد محسوب مي شد و به اين عنوان ازش نام برده مي شد. خود او هم در عملياتهاي گوناگوني شركت داشت و كار آزموده ی سميدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مديريت قوي ،‌دوستي و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوي ، اخلاقي ، ادب ،‌تربيت و توجه يك انسان جوان ولي برجسته بود . اين هم يكي از خصوصيات دوران ماست كه برجستگان هميشه از پيران نيستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را مي بيند كه جزء چهره هاي برجسته مي شوند . رهبان اليل و استون النهار غالبا تو همين بچه ها وتوی همين جوانهاست . ما نشسته ايم از دور داريم نگاه مي كنيم، حسرت مي خوريم و آرزو مي كنيم . كاش برويم توي محيط آنها ،‌ كمتر وقتي است كه بنده همين حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشينان ، آنجا انسان ساخته مي شود و اين جوانها خوب ساخته شده اند  و شهيد كاوه حقيقتا خوب ساخته شد . البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زياد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هائي را من سراغ دارم كه  اخلاقيات و خصوصيات اينها را كه مشاهده مي كند، از نزديك حالات عرفا و سالك بزرگ برايش تداعي مي شود، نه حالت نظاميان بزرگ ، از نظامي گري فراترند اگر چه در نظاميگري هم انصافا چيره دست و نيرومندند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يك لشگر را يك جوان بيست و چهارـ پنج ساله اداره مي كنددر حالي كه در هيچ جاي دنيا افسري به اين جواني پيدا نمي شود كه يك لشگر را اداره كند . چند صد نفر يا چند هزار تا انسان را اين رهبري مي كند ، در كجا؟ نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق ،‌در ميدان جنگ ، زير آتش ،‌در مقابله با تانكهاي دشمن با وجود آن همه مانع يك جوان بيست و چند ساله، چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت مي كند؛ با سازماندهي مي برد جلو ،‌خط را مي شكند ، دشمن را تار و مار مي كنند ، اسير هم ميگيرند ، منطقه هم اشغال مي كنند و مستقر مي شوند. پس نظاميگري هم در معجزه گري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد، نه فقط معنويت. ‌اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است ،كه آنرا هم دارند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;!--JOM COMMENT START--&gt;
&lt;DIV style=&quot;CLEAR: both; DISPLAY: block&quot;&gt;
&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=contentheading width=&quot;80%&quot;&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD align=right width=&quot;2%&quot;&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;DIV id=jc_commentsDiv&gt;
&lt;DIV class=jomentry2 id=pc_579&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Oct 2007 12:04:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kave1340&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>kave1340</dc:creator>
<guid>http://kave1340.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات خانواده شهید کاوه</title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* مادر بزرگوار سردار شهيد محمود كاوه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من هم مانند خيلي از مادرها ناراحت بودم. ولي باز با خودم فكر كردم، مگر خون محمود من از خون شهيد بهشتي، با هنر و . . بهتر است. راه آنها يكي بود، محمود هم راه آنها را ادامه داد، رفت كردستان . هفت مرتبه در كردستان مجروح شد و از ناحيه شكم و دست آسيب ديد، دفعه ی آخر كه مجروح شد تركش توي سرش بود. وقتي او را به بيمارستان امام حسين آوردند،اميدي به زنده ماندش نداشتيم و مي گفتيم به شهادت مي رسد؛ به لطف خدا باز هم خوب شد و از بيمارستان مرخص شد بعد از بهبودي براي بار آخر به جبهه رفت كه در «كربلاي 2 »در«حاج عمران» شهيد شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* پدر بزرگوار سردار شهيد محمود كاوه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هنگامي كه خداي تعالي اين بچه را به ما عطا فرمود، از درگاهش خواستم او را در سلك صالحان قرار دهد، عاقبت او را بخير كند و کاری كند كه او پيرو واقعي مكتب اسلام باشد؛ كه الحمد الله همينطور هم شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;6 ساله بود كه او را به مكتب فرستادم تا قرآن ياد بگيرد .الحمدالله بزرگ هم كه شده بود، با قرآن خيلي مانوس بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حسن عماد الاسلامي (برادر همسر شهید)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آقا محمود تمام وقتش را براي جبهه گذاشته بود، حتي آن روزهایي هم که به مرخصي مي آمد،دنبال جذب نيرو و جلسه با مسوولين و فرماندهان بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; بيست روز مرخصي گرفتيم با هم آمديم مشهد.در اين مدت بيست روز، يكبار رفت كردستان و برگشت بعد هم جلسه اي در تهران پيش آمد كه رفت آنجا. همين را مي دانم كه وقتي بیست روز تمام شد،او اصلا از مرخصي اش هيچ چیز نفهميده بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يادم هست در مجلس جشن ازدواجش هم همينطوري بود. هر كدام از فرماندهان و مسوولين كه مي آمدند،با آنها مي نشست به صحبت. از كمبود نيرو و امكانات مي گفت تا گزارش عملياتها.آدم عجيبي بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Oct 2007 11:59:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kave1340&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>kave1340</dc:creator>
<guid>http://kave1340.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات شهدا از شهید کاوه</title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* امیر سپهبد شهيد علي صياد شيرازي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اطمينان مي توان گفت كه، شهيد عزيز كاوه كه افتخار همرزمي نزديك با او را دارم، از اسوه هاي مجاهدين في سبيل الله است و هر چند معرفت اندكمان از كتاب آسماني قرآن كريم به ما شهامت لازم را نمي دهد كه اين اسوه ی جبهه هاي نور را با مصاديق قرآني تطبيق دهيم، ولي در سايه ی الطاف پروردگار متعال و اميد به استغفار در درگاهش، محمود عزيز را حزب الله واقعي مي دانيم و با صفات و ويژگي هائي كه در شخصيت اين رزمنده پر توان سراغ داريم، او را مشمول آيه شريفه «رضي الله عنهم و رضوا عنه . . . » مي دانيم . شهيد كاوه انساني بود كه نقش مطمئني داشت و گويا زمزمه ی آواي الهي « ارجعي الي ربك راضيه مرضيه ، فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي » در قلب و روحش استمرار داشت . شهيد كاوه شجاع و با شهامت بود و غالبا با نيروي اندك بر پيكره كثير دشمن مي تاخت، زيرا كه در برآورد هايش، توان و قدرت رزمنده در راه خدا را، ده برابر دشمن محاسبه مي كرد . شهيد كاوه هوشيار ،‌با استعداد ، چابك و تيز هوش بود و شايد از تعداد معدود سرداراني بود كه از اصل غافلگيري به معناي حقيقي استفاده مي نمود . شهيد كاوه به اصطلاح نظاميان يك نيروي مخصوص تمام عيار بود زيرا تمام صفات و ويژگي نيروي ويژه در وجودش يافت مي شد . شهيد كاوه روح و جسمي قوي و خستگي ناپذير داشت، لذا نيروهاي تحت فرمانش متكي به انگيزه و روحيه ی ممتاز او، تحرك فوق العاده داشتند . شهيد كاوه از نيروي اطلاعاتي و ولايتي قوي برخوردار بود و به هر صورتيكه بود ماموريت واگذار شده را به انجام مي رساند .نیروهای تحت  فرمانش چون پروانه به دور او مي چرخيدند . شهيد كاوه مسلح به سلاح تقوا و اخلاق حسنه بود و آنهائي كه به پادگان لشگر ويژه ی شهدا در حوالي مهاباد وارد مي شدند صفا و صميميت را كه منشاء آن، وجود فرماندهي متقي آن پادگان بود درك مي كردند . شهيد كاوه الگوي اتحاد و وحدت ارتش و سپاه بود او يك پاسدار بود ولي ارتشيان نيز او را از خود مي دانستند . شهيد كاوه مرد عمل بود ، كمتر سخن مي گفت و بيشتر تلاش مي كرد و با چنين روحيه اي نشدنيها را شدني مي كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او واقعا هم مرد پيكار در صحنه نبرد با ضد انقلاب بود و هم در نبردهاي شهيد كاوه از قدرت مديريت و فرماندهي بر قلبها برخوردار بود و به همين دليل نيروهاي تحت كلاسيك در جبهه جنگ تحصيلي بود . در هر عملياتي كه انجام مي شد كاوه ابتكار عمل را در دست مي گرفت، آن هم ابتكار عملي كه مخصوص خودش بود . از نزديك در صحنه ی نبرد بود . جلو ،‌عقب ،‌راست و چپ جبهه را زير نظر داشت و من هيچكس را در جنگ نديدم كه مثل او ابتكار عمل داشته باشد . مديريت و فرماندهي كاوه و حضورش در صحنه نبرد، آنقدر پر معني بود كه براحتي مي شد اين را تشخيص داد . بچه هاي لشگر ويژه شهدا هم بسيار فداكار بودند كه من بارها از نزديك شاهد فداكاريشان در عملياتهاي مختلف و خصوصا عمليات قادر بودم . در اين عمليات كه سه لشگر از سپاه هم حضور داشتند، عمده مسئوليت بر عهده ارتش بود . از همان ابتدا يك عده معتقد بودند كه ما فقط با نيروهاي ارتش اين عمليات را انجام دهيم، اما من معتقد بودم كه بايد ارتشي و سپاهي در كنار هم باشند و در جلسه اي كه در قرارگاه تشكيل شد به آقاي هاشمي رفسنجاني كه آن زمان جانشين فرمانده كل قوا بودند گفتم : زماني اين عمليات را انجام مي دهم كه سه لشگر سپاه هم بيايند و با ما همكاري كنند ايشان هم موافقت كردند و حتي انتخاب يگانها را به عهده خودم گذاشتند كه من هم لشگر هاي 14 امام حسين (ع) ،‌8 نجف اشرف و 55 ويژه شهدا را انتخاب كردم . در ادامه ی همين عمليات كار به جائي رسيده بود كه به اصطلاح قفل شده بود و مي طلبيد كه با رشادت و فداكاري مقاومت دشمن شكسته شود . خبر رسيد كه كاوه گرداني را آماده كرده تا به قلب دشمن بزند، گرچه موفقيت ايشان مي توانست وضعيت را تغيير دهد، اما كار بسيار خطرناكي بود . نمي توانستم شاهد رفتن او با دل آتش باشم . به عنوان فرمانده ی عمليات خواستمش تا به قرارگاه بيايد ،‌گفتم : شنيدم مي خواهي دست به چنين كار خطرناكي بزني : گفت بله. گفتم : خوب اين را من بايد تصويب كنم و من هم نمي توانم شاهد باشم كه شما با اين همه شايستگي ريسك بكنيد و بي خودي شما را از دست بدهيم . بسيار پا فشاري مي كرد تا بتواند متقاعدم كند كه بهش اجازه بدهم اين كار را بكند؛ ديدم خيلي مقاومت مي كند من هم جسارت كردم گفتم : آقاي كاوه !حواست باشد كه من اينجا فرمانده هستم و تا اين را تصويب نكردم شما نبايد انجامش بدهي . . . كاوه با همه ی شايستگي و تجربه بايد حفظ شود . اين اولين باري بود كه دستور اينطوري به كاوه مي دادم؛خوب ميدان جنگ بود و جاي تعارف نبود . تا اين را گفتم ديدم بلافاصله با آن تشرعي كه به دين داشت و به اعتقاداتش داشت چنان متواضعانه با من برخورد كرد كه من شرمنده شدم. البته بعدها ازش معذرت خواستم كه،ببخشيد اينطوري با حالت تحكم دستور دادم، چون زير بار نمي رفتي، مجبور شدم؛ من مايل نبودم درقبال عملياتي كه ريسك است بهاي زيادي در بپردازيم. خلاصه آنجا ايشان فداكاريش را كرد، منتهي در كل جبهه ها ما مشكلي پيدا كرديم كه نتوانستيم به موفقيت برسيم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردارسرلشگر شهید حسن آبشناسان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه انساني پاكباخته و چريكي بزرگ است كه در عمل و جنگ، چريك شده نه با درسهاي تئوري.وجود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است. او هيچگاه به دشمن پشت نمي كند . اگر در دنيا يك چريك پاكباخته و دلباخته به اسلام و امام وجود داشته باشد، محمود كاوه است و هر رزمنده اي كه بخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد به تيپ ويژه ی شهدا،پيش كاوه برود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردار شهيد محمد فرومندي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امشب بايد به امام تسليت بگوييم . براي اينكه علمدار جبهه ی كردستان، محمود كاوه را شهيد كردند . حضرت امام تسليت به شما مي گوييم، چرا كه آن افسري كه در جبهه كردستان گذاشته بودي و مثل شير مي غريد در شيارها و ارتباعات و‌دشمن منافق را قلع و قمع مي كرد شهيد شده است برادران! مي دانيد امروز در مشهد چه خبر بود ؟ مرد و زن در مشهد، پا برهنه توي كوچه ها و خيابانها مي دويدند و به امام رضا تسليت مي گفتند . زمين و زمان اشك مي ريخت. دريايي از مردم عاشق امام و اسلام، در خيابانهاي اطراف حرم مي چرخيدند. روي دستشان فقط يك گل بود و آن هم پيكر برادر شهيدمان محمود كاوه بود. من نمي دانم وقتي خبر شهادت محمود را شنيدم چه حالي پيدا كردم.ما خيلي فرمانده شهيد داديم، ولي نمي دانم محمود چه كرده بود، چه طور جنگيده بود و چه افتخاراتي براي اسلام ايجاد كرده بود كه جدا مرا تكان داد و من مي دانم كه تمام مردم خراسان را تكان داد . البته شهادت مزد كار محمود بود خداوند اين انسانها را وقتي در يك شرايطي قرار مي دهد و مي بيند در تمام امتحانات با بهترين نمره قبول مي شوند، آنها را مي پذيرد محمود شهيد شد اماريشه ی ضد انقلاب را در آورد. كموله و دمكرات را بيچاره كرد حماسه ی كاوه را بايد در سقز و تپه هاي مريوان ديد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردار شهيد اصغر رمضاني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نفوذ كلام عجيبي داشت، خصوصا بر روي مسئولين و بازاريان استان .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در يك مرحله يادم هست تعدادي از مسئولين استان آمده بودند پادگان لشگر ويژه ی شهدا ، برادر كاوه برايشان سخنراني كرد و از كمبودها گفت . بعد از آن آنقدر كمكهاي مردمي سرازير شد به سمت ما كه همه ی انبارهايمان پر امكانات شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردار شهيد محمد حسين عصمتي پور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از آنكه به دليل تشكيل تيپ ويژه ی شهدا در سال 1360 و عزيمت تعدادي از افراد سپاه سقر به آن تيپ، از جمله برادر كاوه تغييراتي در سپاه داده شد، من به عنوان مسئول عمليات سپاه سقز جايگزين برادر كاوه معرفي شدم . در همان ابتدا موضوعي كه فكر مرا به خودش مشغول كرده بود، اين بود كه چطور عمليات عليه ضد انقلاب را طراحي و اجرا كنم . به اين نتيجه رسيدم كه استفاده از شیوه هاي كاوه بسيار كارساز است . من عملياتهاي زيادي در كنارش بودم و از نزديك شيوه هاي تاكتيكي او را ديده بودم؛ شیوه هايي كه ايشان در آن برهه از جنگ به كار مي برد، خيلي با معادلات مديريت نظامي كه در دستگاههاي نظامي تدريس مي شد منطبق نبود . شيوه نترسيدن از دشمن و نفوذ به درون ضد انقلاب و روحيه تهاجمي داشتن با كمك خداوند متعال، و استفاده از اين روش در تمام مدت مسئوليتم ، عملياتهاي موفقيت آميزي را اجرا كرديم،كه همه اش را مديون و مرهون شيوه عملياتي و فرماندهي كاوه مي دانم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سردار شهيد ناصر ظريف&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نزديك سقز، گردنه اي است به نام «محمود آباد». ضد انقلاب در اينجا كمين مي زد ،‌جاده را مي بست و يا تانكرهاي سوخت را به سرقت مي برد . آن روز به تعدادي از نيروهاي اعزامي از شيراز كمين زد . محمود هم همراه ستون بود نيروها را سازمان داد و از چند طرف زد به كمين؛ طوري كه ضد انقلاب وحشت كرده  فرار كرده،  اين اولين باري بود كه محمود كمين را به ضد كمين تبديل كرد . از آنجا به بعد ضد انقلاب مي دانست بايد براي هر كميني كه مي گذارد، آمادگي دفع حمله از سوي نيروهاي سپاه سقز را داشته باشد . محمو د حتي شبها در شهر هم براي ضد انقلاب كمين مي گذاشت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;**************&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* شهيد علي دشتي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سازماندهي و برنامه ريزي يكي از اركان مديريت است كه برادر كاوه در آن بسيار قوي و توانمند بود . با توجه به امكانات و مقدورات تيپ ويژه ی شهدا و با عنايت به وضعيت و شرايط موجود، نيروها را سازماندهي مي كرد . آن ها هم با علاقه اي كه به كاوه داشتند، در سخت ترين شرايط فداكاري مي كردند . تسلطي كه بر امورات يگان داشت باعث شده بود در حداقل زمان، براي تيپ برنامه ريزي و سپس سازماندهي كند؛ بعد هم از جبهه اي به جبهه ديگر نقل مكان كند . يادم هست  ما براي انجام عمليات «والفجر 8 »به جبهه هاي جنوب رفته بوديم، اما وقتي دستور آمد كه بايد در غرب عمليات كنيم، برادر كاوه در حداقل، زمان يگان را به منطقه ی عمليات والفجر 9 منتقل كرد .الحمد لله عمليات را انجام داديم كه بسيار موفقيت آميز هم بود .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Oct 2007 11:57:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kave1340&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>kave1340</dc:creator>
<guid>http://kave1340.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارغوانی بر خاکريز </title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام کتاب : ارغوانی بر خاکريز&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نويسنده : سيد محمد صادق موسوی گرمارودی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به کوشش : معاونت فرهنگی پژوهشی بنياد شهيد استان خراسان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ناشر : نشر شاهد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طرح روی جلد : امير خيرانديش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تيراژ : سه هزار نسخه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چاپ اول : پاييز 1378&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در دامنة كرانه‌هاي قله‌هاي سرافراز زاگرس، بر بستري از چمن‌هاي خودرو كه جاي جاي بر لبة جويبارهاي خرد مي‌توان سراغشان را يافت، دراز كشيده بود و چشم‌بند ستارگان شب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سير سيرك‌ها سمفوني شب را اجرا مي‌كردند. از عمق دره‌اي كه در دست راست خويش داشت، صداي گذران آب رود خانه مثل همهمه‌اي خواب آلود با نسيم هرزه گرد شب خود را به ارتفاعات مي‌كشيد. صدايي پر از راز و رمز و خيال برانگيز، برخاسته از ساية دره‌اي كه شب عمق آنرا سياه‌تر مي‌نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رشته نور باريك ستارگان و راه شيري آسمان، گرد بهت بر دامنه‌ها مي‌پاشيد، مثل يك مهتاب در پس ابر مانده، يال كوهها و دامنه‌هاي شمالي را روشن‌تر مي‌كرد وشكستگي صخره‌ها و ژرفاي دره‌ها را كورتر. مرغ شباهنگي از رديف درختان صف كشيده بر لب جوئي كه به يقين دهكده‌اي را در دامنة دشت سيراب مي‌ساخت، مي‌خواند. زنگ صداي اين شب آويز تنها، او را تا ابديت آسماني كه بر بالاي سر داشت، پرواز مي‌داد. دراز كشيده بود و چشم بند ستارگان شب بود، هزاران هزار ستاره در كاسة واژگون آسمان مثل الماسهاي پراكندة بي‌ترتيب، او را بسوي خويش مي‌خواندند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چنان ساكت در اين مجموعة گسترده همراز طبيعت شده بود كه گويا صداي تسبيح جماد و نبات را در جان داشت و آن را مي‌شنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باد شبانه، سرد و دلچسب موهاي پريشان ريخته بر پيشانيش را به بازي گرفته بود، مبهوت اين همه عظمت، پايي در ملك و انديشه‌اي در ملكوت داشت. نه متوجه گذشت زمان بود و نه خود را بياد داشت. از آن لحظات بي‌تب و تاب كه معمولاً نقطه‌هاي عطف زندگاني آدمي است، او را در خويش، از خودش بيگانه مي‌كرد. لحظاتي كه انسان با ابديت پيوند مي‌خورد. ازل و ابد را يكجع دارد. فارغ از زمان و مكان، آنسوي‌تر از جريان سيال بودن و زيستن و خود نگريستن، گامي بسوي ناكجا دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا آنجا كه چشم مي‌تواند به بي‌انتهايي آسمان بنگرد، رفته است. ستارگان را در مشت دارد و خلأ را در چنگ. آنجا ديگر نه بالايي است و نه پاييني، نه چپي و نه راستي، نه وزني، نه احساس بودني، در ابديتي ايستاده است كه نه آغازي دارد و نه پاياني، نه رفعتي دارد و نه حضيضي، نه رنگي بخود مي‌گيرد و نه عطري، از بام عقل بر يالهاي عشق، فراتر رفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معلق است بي آنكه معلق باشد، بالاست بي آنكه بالايي شد، خاشع است بدون خشوع عقلاني، رهاست با قفس، محصور است در حرمت بي‌خويشي، جلال فهم است بدون جمال عقل، بر قله‌هاي روح بر آمده است، نه جهانيست و نه لامكاني، سترون است همراه بالندگي، بالنده است در متن سكون، سر تاپا حركت است در بهت سكوت، فرياست در حنجرة زخمي خاموشي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در آن هنگامة نابهنگام، هر شيئي هزار رنگ است و بي رنگ است. همانگونه كه اگر بر بام افلاك بر آيي و بر هيچستان آنسوي بنگري، رنگ چشمان خود را در چشم داري نه رنگي در چشم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دراز كشيده بود، بي‌حركت و مردمك ساكن چشمها بر بام آسمانها مي‌نگريست و تراشة الماسهاي ستارگان را در روشن ديدگان داشت. در عمق خاطرات غبارآلودش صداي آن به سفر رفته را هنوز بگوش داشت كه در پشت خاكريز اول وقتي شعلة منورها مي‌شكفت، گفت :«هر دو عالم يك فروغ روي اوست».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اينك آن فروغ مجلل ابدي، آستانة مطهر عشق را سلوك روحي مجرد ساخته بود. بر شيب دامنه‌اي از ارتفاعات زميني، جسمي يكتا شده با يكتايي در حيرت سكون، هيمنة جهاني را با خود به ارمغان مي‌آورد؛ با آنكه خود ارمغاني بود كه در بازارهاي عشق به حراج و يغما رفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكي از وراي آسمانها او را مي‌خواند. صدا در صحراي ساكت سينة او پژواكي شنيدني داشت. مثل دم و بازدم مي‌شنيد و تكرار مي‌شد. او نبود كه جواب مي‌گفت؛ يكي در اندرون خستة او مثل كوهساري در مقابل رعد، صدا را در زواياي وجودش مي‌گرداند و باز مي‌داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سيري در آفاق و انفس داشت، بي آنكه مشاهده‌اي داشته باشد. با خويش مترنم بود، بي‌آنكه زمزمه‌اي داشته باشد. او نبود كه مي‌خواند و او نبود كه جواب مي‌گفت و او نبود كه مي‌شنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر بستري از سبزه‌هاي شبنم زدة خيس سرد كه طراوت بهار و خنكاري شبانة كوهساران را در خود داشت، به ماهيتي مي‌انديشيد كه تا آن لحظه برايش بيگانه بود. با اينكه در مي‌يافت آشناترين با زندگاني او همين ماهيت بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تصويري در پشت آينه روباروي خويش، ابديتي ساخته شده از دو آيينة متقابل و تسلسل تصوير، وحدت و كثرت در يك جلوة مشهود و او هميشه از اين دو آيينه، خود را ديده بود نه آيينه را و اينك چشم در چشم خويش به هويت آيينه مي‌نگريست، نه به تصوير خويش و آينه‌ها نمودار مي‌شدند، نه تصويرها و اينك آيينه‌اي در برابر آيينه‌اي و ابديتي كه با تمامي ابعادش نه بعد داشت و نه حجم و فهم از دريچة تجربه مي‌گذشت و به ارزشهاي جديدي دست مي‌يازيد كه در آنجا مي‌توانست قبري، باغي باشد به وسعت چشم اندازهاي مراتع صحراي قره‌قوم و مي‌توانست حفره‌اي باشد كه با همة فراخي به تنگناي سوراخ سوزني كه نخ از آن در نمي‌گذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين كدامين حقيقت روشن بود كه واقعيت‌هاي دنياي او را به شيوه‌هايي بديع آذين مي‌بست و در اين آيينه‌ كاري شبستان بينش او، كوهي در مردمك چشمي جاي مي‌گرفت و كاخي در وسعت دشت‌هاي گسترده نمي‌گنجيد. چنان مبهوت بود كه همة هوشياري جهاني را با خود داشت و چنان از هوشياري به عجز رسيده بود كه عجز، سلوك شناخت حقيقت براي او شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چون از راه فرومانده بود، اينك نوبت دلالت مي‌رسيد. چون از خويش بريده بود، آيينة بي‌تصوير، حقايق را منعكس مي‌ساخت. چون از چگونگي جدا شده بود، آغاز چرايي‌هاي جاودانه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چشم در چشم ستاره‌ها، انوار اين گل ميخهاي سيمين سقف آسمان را مي‌بلعيد، چنانچه گويي ستاره‌اي است در مقابل ستاره‌اي، مستنيري در مقابل منيري كه مي‌رفت خود منير شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب رداي نجابت نماز گزاران و بيداران آگاه است. ساتر زخمهاي كهنه و مرهم تنهايي‌هاي شيرين است. شب و شهادت و شراب طهور آسماني، شمشير و شمع، از هفت درياي بي‌زنهار مي‌گذشت با گردابهاي هول در پيش. از هفت اقيانوس طوفان گذشته بود، با اندوه همه پاكي‌هاي غريب در عصر يخ بندان عاطفه‌ها بر دوش. شميم معطر «نفس الرحمن» مي‌وزيد. جاني در پروازي به عمق، در بي‌انتهايي دانستن و فهم و شعور متزايد بي‌خويش، مثل شعلة هيزمي بر شعلة هيزمي ديگر و افروزش آتش از بهم پيوستن شراره‌هايي يك مجموعه سوختن وبالاخره در اوج يك لهيب، يك فروزش ابدي، بسوي عمق آيينه‌ها و نفوذ به دنياي آنسوي شيشه‌هاي مصور، شيشه‌هاي هفتاد رنگ بي منطق خيابانها در كرامت يك فرو ريختن فاجعه آميز قدسي، در انتهاي هفت پردة خودبيني مضاعف نفس، نه توي خود مضاعف، به رنگ عطش و به سيرابي تاول كه مي‌سوزد و آب مي‌اندازد و پوست مي‌تركاند، سرشار از آب و عطشان خنكي اين مايع حيات بخش، يا مثل بازي كودكانة ماهي كوچكي در موج كه اداي به خشكي افتادگان را به نمايش گذاشته است. «رنج تن از تحمل رطل گران» در مي‌گذرد و به قول چمران :«به تن خسته مي‌گويد ديگر تا آزادي چيزي نمانده است، بزودي از شرم خلاص مي‌شويد.» آنقدر خوب است كه نمي‌گويد از شرتان خلاص مي‌شوم. اين مركوب، زحمت زيادي را تحمل كرده است. اين تن، او را تا آستانة ابديت كشيده است. تا آغاز اين رهايي از پوستة خاكي بودن و پروانه شدن و بي پروا شدن از خويش، تا آغاز هبوطي كمتر از يك قامت آدمي و صعودي تا ابديت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بياد آسمان دهلاويه افتاد. همه جا آسمان همين رنگ است. از يال خاكريز، به هلال ماه مي‌نگريست كه از «هاله سپر» بسته بود، مثل كودكان، سوراليسم مي‌انديشيد و از حلقة آن هلال مي‌آويخت و تاب مي‌خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يك موج انفجار درخشان و حلقوي، او را روي شانة خويش دهها متر آن طرف‌تر پرتاب كرد. به هالة انفجار چنگ زده بود. عجبا! با استخوان شانه بر روي تالابي فرود آمد و ديگر خانه را در پيش چشم داشت ودستهاي كودكانة فرزندي كه بعد از تولدش تنها دوبار توانسته بود او را ببيند. بايد چهار ساله شده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدايي از دور دست صدايش مي‌زد، پرندة مهاجر هنوز به زمستان خويش نرسيده بود تا اين خانة قطبي را در هم فرو ريزد و چشم به باغستانهاي قدس بگشايد. دريغا هنوز بر جاي مانده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با امتزاجي از ناباوري و جنون موج و درهم شدن اشياء وضعف قوة تميز، باشيوني در اندرون و قهقهه‌اي بر لبان خون آلود كه عادت عاشقان است، بقول محمد قهرمان كه :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;v     عادتم شده در عشق                     وقت گفتگو كردن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;v     خنده بر لب آوردن                         گريه در گلو كردن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مي‌غريد و مي‌ناليد ؛ غرش شيري در گلو و نالة آهويي در دل مهربان يك بركة زلال. به شرم سپيد ياس در مهتاب، به تلألو مهتاب در بركه‌هاي «غريب» همانند مواج گيسواني شرقي در بادي شوخ كه عرق از دو گونة ملتهب شرم زده مي‌زدود، مثل دو چشم سياه شرقي كه از پشت پنجره‌هاي آبي آسماني به ناز به او مي‌نگريست، ملك مقرب را با جمالي دل آرا تماشا مي‌كرد. آن را كه جناب اباذر- كه سلام خدا بر او باد- فرموه بود: «بگريد چشمي كه از ديدن تو شاد نشود». از خودش خجالت مي‌كشيد. وامانده شده بود. رفتن به اختيار او نبود؛ اين كرامت انتصابي بود. عجبا ! او در تماشاي آن جمال ازلي به شب يلداي زلفش آويخته بود. جايي كه بقول محمد بهائدين عاملي «مجمع پريشاني» است. اين شب يلدايي كه شب ليلايي شده بود، مجنونش كجاست. فرضاً كه بايستد و گريه كند بر دوست و بر منزل دوست؛ تازه بر دل خويش گريسته است. سي مرغ در آينه همان سي مرغ‌اند كه مراحل سلوك را پيموده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به جنود عقل «هي» زده‌اند و به جنود جهل «كفر» ورزيده‌اند. به خود آمده بود، بر دستان دوستان هم سنگر جابجا مي‌شد. مشاعرش، لاشعور، هوشمند بودند اما نه به آنچه كه در پيرامونش مي‌گذشت. گويي تابوتيست بر هزاران دست يا نه، تختة جدا مانده از سفينة درهم شكسته‌ي بر يال صدها موج كف بر لب آورده، در شب و طوفان و ناشكيبايي شكست. از دست خودش به جان آمده بود ؛ از جانش خسته شده بود؛ از دست خستگي‌هايش به خستگي پناه مي‌برد؛ درد بر درد مي‌افزود و پريشاني بر پريشاني مي‌نهاد؛ در درونش يكي مي‌خواند :كدام سياه بختي از اين بيشتر، در آروزي دوست به حرمت خويش تاراج برده‌ايم. به اميد عشق، از پلكان عقل‌هاي مجازي، خود را ساقط ساخته‌ايم. نه ديگر بدرد اين ديار مي‌خوريم و نه شايسته آن دياريم. وامانده از خويش، درماندة خود، عجز به صلابت اشك، در  جنون موج انفجار قهقهه مي‌زد. آري ما ديوانگان فرزانه‌ايم؛ نه، فرزانگا مجنونيم. در آن آستانة مطهر، دل شكسته مي‌خزند، نه تن شكسته؛ جان از خود بريده مي‌طلبند، نه روح از تن گسسته. اين متاع قليلي است در پيشگاه دوست، كه در خون عاشقانش كشتي مي‌راند. اين كه هدية قابلي نيست. بايد تصوير «من» از آينة دل زدود. «بازار عمل كساد است» شايد به بركت قديسان چهارده گانة آسماني ما را به ملكوت الهي بار دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر موج انفجار از شدت حزن قهقهه مي‌زد. شعور زميني را بايد با جسم چالش كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موج نور، خورشيد سواران را مي‌طلبد. از اين شعور به تنگ آمده، به تنگ آمده بود. پنداشتي تخته پاره‌اي است بر يال صدها موج كه گهواره‌وار او را مي‌برند و مي‌آورند و او بي تاب از اين رفت و بازگشت، نعره مي‌كشيد؛ بي آنكه صدايش از تارهاي صوتي و حنجرة زخمي‌اش فراتر آيد. تمامي سلولهايش مي‌لرزيد. يك نفر حلقة شست و انگشت سبابه بر پشت گردنش نهاده بود و سرش را نگه داشته بود. رهايش كن؛ اين بار گران را كه بر دوش مي‌كشم، به كدام دريچة رحمت نظر داشت كه ديگر باغهاي بينش خويش قهر كرده بود. ناكام از كام بجان رسيده‌اش، مي‌خاست تا برخيزد و بگريزد ولي هيچيك از اعضايش در اختيار او نبودند. دهلاويه را بخاطر داشت. از يال خاكريز به حلقة ماه آويخته بود؛ چون كودكان. عيساي مسيح مي‌فرمايد : «بدرستي اگر چون كودكان كه به دامان پدر مي‌آوريزند بر آستان خدا چنگ بزنيد. به كمال آرزوهايتان رسيده‌ايد». مي‌رفت تا آنسوي ستاره‌ها به دامان مهرباني استغاثه برد كه ناكام مانده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر بستري از سبزه‌هاي خيس، از آن دست چمن‌هاي خودرو كه جاي جاي بر لبة جويبارهاي خرد مي‌توان سراغشان را يافت، خوابيده بود و آسمان لايتناهي بالاي سرش را در خانة چشم داشت. تراشة الماسهاي ستاره‌ها را در مردمك ديدگانش مي‌پاشيد. بياد آورد بر بستري از خاك نرم كه تازه‌لو در جهادگران جابجايش كرده بود، خوابيده است. حلقه‌اي از چهر‌ه‌هاي دوست داشتني ياران را بر بالاي سر داشت. صدايي از ته چاه مي‌آمد. لبها را مي‌ديد كه خون آلود بر روي هم مي‌نشينند و بر مي‌خيزند ولي صدايي را نمي‌شنيد. گوشهايش سنگين بود. دستي به مهرباني به پيشانيش نشست. هوا را در سياهي شب سرخ مي‌ديد؛ ممزوجي از مركب و خون. سوزشي در سر داشت و سرماي جويي كوچك را از سر تا گود خانة دو چشم احساس مي‌كرد. زخمي شده بود و چشمانش مملو از خون سر؛ حجامت اول بود. با خود گفت :«تا صافي خون، راه زيادي مانده است». چشم‌هايش سنگين شده بود. مي‌خواست بخوابد؛ يك خواب اجباري. هذيان مي‌گفت :«شمع‌ها را روشن كنيد، مي‌خواهم به زيارت بروم. ليوان آب ميوه بالاي ضريح است. مي‌گويند شيميائيها عروسيشان است. راست برويم زير لودر يك چاه بزنيم براي دردهاي دلمان» و آنگاه خاموش شد و خوابيد. خاطراتش فراموش شدند. دهلاويه در غبار حادثه‌ها، دهلاويه در ترنم نسيم، دهلاويه در شكفتن منورها و قهقهه كاتيوشاها، در سياهي گم مي‌شد. او بيهوش شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يك صبح نشاط انگيز بهاري با آن شميم معطر گلهاي محمدي حياط كه بابوي شمعداني‌ها مخلوط شده بودند، آدمي را مثل گنجشك به وراجي مي‌انداخت. دلش مي‌خواست بلبل زباني كند. از آسمان و ريسمان ببافد فقط براي اينكه حرفي زده باشد. اين خاصيت اين فصل است. فصل رويش و طراوت و رقيق شدن خون واحساس سبكي و نشاط و لبريز شدن عاطفه‌ها از شوق و تمناي همدلي و صحبت و ابراز يك شادي پاك صبحگاهان بهار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدرش، در چنين ايامي نه لطيفه مي‌گفت نه خاطره تعريف مي كرد و نه آرماني حرف مي‌زد. هميشه يك وسيلة مطمئن براي خرج عاطفه‌هاي بهاري داشت. ديوان كهنه‌اي كه تاريخ چاپش 1316 هجري شمسي بود و اسم چاپخانه‌اي كه از خود كتاب براي جوانها غريب‌تر بود. بر پشت جلدش با كلي آداب بلاغت و شكر گزاري از زحمات فلان اديب و سرمايه گذاري فلان خير و…&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كتاب را مي‌گشود. در واقع فال مي‌گرفت. لسان‌الغيب را قبول داشت و مي‌خواند تكيه به صوت. بدك هم نمي‌خواند؛ مي‌شد شنيد و لذتي برد. آنروز كه درخت زبان گنجشك خانه، خاموش در دستهاي نسيم مي‌لرزيد و شب بوها خودشان را در طلوع آفتاب روشن بهار در باغچه يله كرده بودند و اطلسي‌ها از خواب برخاسته بودند، او بهانة رفتن داشت و منتظر يك اشارت بود و نمي‌دانست چرا دلش مي‌خواست شخص ديگري سر حرف را بگشايد. او آنقدر غيبت داشت و از خانه دور بود كه احساس شرم مي‌كرد بين دو وظيفه‌ كه ناچار از ترك يكي از آن دو بود و يقيناً در باور او ترك وظايف خانه و رسيدگي به خانواده، يك امر مسلم اجتناب ناپذير مي‌نمود. زيرا دل او در هواي خاكريزها و پيوستن به دوستان سنگر نشين پر مي‌زد و او هميشه اين وظيفه را بر وظيفة اول ترجيح داده بود. اما ترديد بين اين دو وظيفه، او را به احساسي دچار كرده بود كه دلش مي‌خواست يكي از آن ميان صحبت را به جبهه‌ها بكشد و از رفتن‌ها و وظايف جهادي حرف بزند تا او سر نخ را به دانه‌هاي تسبيح بند كند و جان بي‌قرار را خلاص نمايد و پدر در آغاز آن صبح، ديوان را گشود و اين مرغ گرفتار را بي‌قرارتر ساخت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدر چنين خواند :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;v     اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست              روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و او شوريده حال به تراس خانه گريخته بود و ريه‌ها را از هواي بهاري انباشته بود. ديگر توان ماندن نداشت. روحش را پشت خاكريزها جا گذاشته بود. كالبد بي‌روح جز پوسيدن و مردابي شدن حاصلي نخواهد برد و پدر حال او را دريافته بود و پشت سرش به تراس آمده بود و خوانده بود :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;v     حجاب چهرة جان مي‌شود غبار تنم                    خوشا دمي كمه از اين چهره پرده برفكنم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يعني چرا معطلي! و او چشم به چشم‌هاي مهربان پدر دوخته بود و پدر با نگاه حاليش كرده بود كه معطل چيشت؟ و او بر لب پله‌ها نشسته بود و گلهاي پوتينش را كه هنوز در اين سه روز بازگشت به خانه بيادشان نيفتاده بود، پاك مي‌كرد. يعني مشغول آماده شدنم و پدر به اطاقش گريخته بود و به علي‌اكبر و حسين مي‌انديشيد و روضه‌هاي مادر خدابيامرزش و توسل به «قاسم بن حسن» و صداي نالة زن جوان مردة همسايه را بعد از 30 سال هنوز بگوش داشت كه چنان زار مي‌‌زد كه دل سنگ آب مي‌شد. اين احساس گنگ و مبهم كه از چشمه‌هاي خاطرات جواني پدر سرريز كرده بود، گوشه‌هاي لبش را مي‌لرزاند. نفهميد چرا اين شعر بخاطرش رسيد «من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي‌رود» و بياد كربلا افتاد و آن همه مصيبت و استقامت و آرام شد. احساس مي‌كرد در آن حادثه سهيم است. كنار امامت عظماست. از آن خوان گستردة كريمانة حسيني، او هم لقمه‌اي مي‌‌طلبيد. حلاوتش را به جان مي‌خريد. براستي «يقين چه نيرويي است! ». ايمانش، عشق رابالاند و عشق مصائب را آسان كرد. لبخندي بر لبانش نشست و زير لب گفت :«حالا ببينيد مرد چگونه مي‌ميرد». كمر راست كرد و فريادش بلند شد :«محمود!» و او صداي پدر را شنيد: «بله بابا»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«دير نكني؛ سه روز است از دوستانت دور افتاده‌اي». محمود  يك شاهنامه حماسه در اين جمله ديد. دو چشم پر از شك شد. اشك شادي، غرور، غم، هجران، وصل، كدام يك، يا همه، يا هيچ يك. مثل لبخند موناليزا، مبهم ولي شيرين، روشن ولي با كنايه، صريح اما عاشقانه، با محبت ولي پرصلابت، با استدعا ولي آمرانه. مثل بزم آرايي‌هاي فردوسي يا رزم آرايي‌هاي نظامي. يك بهار در جان شيفته‌اش مي‌شگفت. كليد را پدر چرخانده بود. براي او دوباره ميدان نبرد چهره گشوده بود و جنگ آغاز شده بود. با اين كه هنوز در خانه بود، بوي زرنيخي باروت در دماغش پيچيد و ولولة چلچله‌ها برخاست. غرش توپها گوشهايش را انباشت. انديشيد بچه‌ها چه مي‌كنند؟ آيا بر خاكريزهاي كهنه لاله روئيده است يا ارغوان باليده؟ زير لب گفت :«شير خدا و رستم دستانم آرزوست». چرا اين مصراع را خواند، خودش هم نفهميد. يك روح حماسي، روييدن لاله‌ها را برخاكريزها مي‌نگرد؛ نه در باغ گلشتن طبس. همانگونه كه فردوسي تاج خروسان جنگي را تبرزين غرق شدة به خون يلان مي‌بيند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بقول آن دوست: «او سالها پيش شهيد شده بود»، شهيدي كه راه مي‌رفت و بي‌قرار زندگي مي‌كرد و اين گونه شهادت، فوق شهادت تن‌هاست. ارواح عاشق ملكوت، پيش از آن كه قفس تن بشكافند، پاي افزارهاي خاكي روح را برآورده‌اند و پا برهنگان بار گاه ابديتند و خلاص شدگان از آروزهاي كوچك زميني‌اند. واگذارندگان دل‌اند؛ پيروزمندان جهاد اكبر. بيش از آنكه وانهادگان تن باشند، سرافرازان جهاد اصغر و او از آناني نبود كه به قول حافظ :«بر او نمرده، به فتواي من نماز كنيد» باشد و پدر، شمع ابديت فروزش را چنان شادمان بود آن گونه كه پنداشتي به حجلة بخت مي‌رود. آري قنديلهاي مناجات روشن و سجادة عبادت پهن بود و دل مؤمن در هواي عنايت دوست، بياد شبستانهاي خلوت روحاني معراج خويش بود و اين گنج پنهان در سينه را حتي حاضر نبود براي ديگري بازگو كند. چنان غرق در تماشاي جمال ازلي بود كه توانايي همسازي با ايام را نداشت. وقتها بر شانه‌هايش سنگيني مي‌كردند. دقايق برايش سخت مي‌گذشتند. بي‌حوصله شده بود. شايد كمي هم وقارش را از دست داده بود و سبك سر مي‌نمود. دلهاي پاكيزه، طبع كودكانه دارند. عصمت كودكي، با عقول مصلحت‌انديش بزرگسالان فقط در اولياء خدا جمع مي‌تواند باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پاكي وديعه‌اي است كه نصيب درشت اندامان كودك دل مي‌شود. آن كه شكستن ساقة گلي‌ اندوهگينش مي‌كند و پرواز كبوتري از بام، لبخند بر لبانش مي‌نشاند و وقتي مي‌بخشد، شادمان است و اگر مجبور به پذيرش ياوري شود، عرق بر پيشانيش مي‌نشيند، از اين دست ارواح مطهر به مكاني بر آمده‌اند كه نيكي را به هويت نيكي دوست مي‌دارند و بدي را به قباحت زشتي بد مي‌شمارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهي حركات شبيهه كودكان اين معصومين بزرگسال، برخاسته از صداقت فطري جاني است كه در گذر ايام آلايشي بخود نگرفته‌اند. چنان غرق در سادگي خويشند كه اگر غيبت داشته باشند، كسي سراغشان را نمي‌گيرد و اگر حاضر باشند، هيچكس محلشان نمي‌گذارد. اين اجسام متروح بار بر شانة هيچ كس نيستند و همين سبكبالان، وقتي در برابر باطل مي‌رسند، يك گرآتش مي‌شوند؛مثل «حديدة مهمات»، سوزنده، خشمگين و غير قابل انعطاف. تصويري از روح مطهري كه براي خدا به خشم مي‌نشيند، اشاره به عدالت و سرافرازي قلبي دارد كه بدون ايمان به هيچ حوزة معنوي، خود ضد ستم است و اين آغاز ايمان فطري پاك و خداداد وقتي آشناي با معارف الهي شد، ديگر اگر زمين نشين هم باشد، زميني نيست؛ آسماني است. نهالي است كه از ريشه روييده است و باران و آفتابي مي‌خواسته است تا چنان ببالد تا در ساية هميشه گستردة او، قرنها مردمي بياسايند و راه و رسم زندگي بياموزند. شادماني كودكانه‌اي را بروز مي‌داد. در اين بروزهاي كوچك هم دستپاچه و عجول بود. مشغول جمع آوري وسايلش شد. خيلي جدي به مار گفت : «دفعه ديگر نمي‌شود چند نفر استفاد كنند». و مادر درمانده مي‌شد كه اين ديگر چه موجودي است! مي‌رود جانش را بدهد، سفارش مسواكش را مي‌كند و تازه چرا مسواكش را جا مي‌گذارد؟ مسواك كه جا گذاشتني نيست و چرا حالا مسواكش را با خود نمي‌برد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر وسوسه شد كه چيزي بگويد. احساس گنگ از حرفهاي او در جانش نشست و گفت :«فرضاً كه خواهرت مسواكت را برداشت و به داندان كشيد، يا اصلاً براي خودش ضبط كرد، شايد به اين كار تبرك مي‌جويد». و او چنان خنديد كه مادر شك برش داشت كه شايد متوهم شده است. با خنده در جواب مادر گفت :«پس به برادرم بگو بعد از هر مسواك زدن، دهانش را هفت بار آب بكشد و گرنه پاك نمي‌شود ها. از ما گفتن؛ مسواك مرده به درد زنده‌ها نمي‌خورد.» و مادر گفت :«وا!...»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در او چيزي مي‌شكست. در دل گفت :«تبرك، مسواك،...!» نتوانست آرام بگيرد. جمله برايش سخت سنگين مي‌آمد. مي‌خواست گريه كند. تبرك، كدام تبرك، من هنوز به نمازهاي قضايم مي‌انديشم. نمازهايي كه نمي‌دانم در نوجواني چگونه خوانده‌ام. كله معلق زده‌ام يا نماز خوانده‌ام. فكرم پيش اسپك بازي فردا بوده است. ياد تقلب در امتحانات فلاني افتاده‌ام و مدتها نگاه او را از لاي پنجره كه به تمنا به من مي‌نگريست است مزه مزه مي‌كرده‌ام. مادر مي‌گويد تبرك! با اين لب و دندان چقدر بدي‌ها كه گفته‌ام. ما كجائيم؟ ما درماندگان و خجالت زدگان قامت نارسايمان در مسلماني و شيعه بودن و مادر پاكيزه دل كجاست؟ در خوش باوري و كرامت تراشي براي ما. خنده‌اي تلخ درگلويش به بغض تبديل مي‌شد. بياد آن روايت افتاد كه در بيروني منزل امام جعفر بن محمد (ع) چشم جوان شيعه‌اي به دو نفر از اصحاب كبار آن حضرت افتاد كه چشمهايشان از شب بيداري سوخته و داغ بندگي حق بر جبين و تكيده و نحيف از عبادتهاي طولاني بودند و جوان شيعي به شوق آمده بود و به آنان گفته بود: «به به. خوشا به حال شما صادقي مذهبان و فاطمي مسكلان» و آندو از اين حرف چنان گريسته بودند كه جوان به وحشت افتاده بود و با خجالت گفته بود: «غرضي جز عرض ارادت به علماي خويش نداشته‌ام» و آنان جواب داده بودند :«تو راست مي‌گويي ولي اگر شيعيان امام صادق (ع) بدانند تو ما را از آنها پنداشته‌اي، ننگشان مي‌آيد كه اسمشان را شيعه بگذارند.»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي «زرارة ابن اعين» چنين مي‌گويد، پس مادر من چه مي‌گويد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; تبرك يعني چه، ما كجا و تبرك كجا؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چيزي در او مي‌شكست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمي‌دانم از كي و كجا يكباره دل به آخرت بسته بود. مي‌دانيد آدمي كه به سوي هدفي گام بر مي‌دارد، بتدريج نسبت به آن هدف و براي رسيدن به آن، پاكباخته مي‌شود. در معاملاتي از اين دست كه در يك كفه جان آدمي قرار مي‌گيرد و در كفة ديگر خواسته‌هاي طبيعي يك نفس محصور در حصار موانع مادي جهان خاكي، لامحاله اگر زمان داشته باشد و روزگار وقت بدهد، بارها و بارها اين دو كفه را سبك و سنگين مي‌كند. گاه از اين كفه بر مي‌دارد و بر آن كفه مي‌افزايد. اينها بازيهاي عارفانة اين عشق است نه معاملة كاسب كارانة يك نفس محافظه كارِ سود طلب. مغازه‌اي نگشوده است و متاعي نياورده است تا در فروش آن چانه بزند و يا خداي نخواسته تقلب كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين راسته بازار كه در چهار سوق آن ايمانيان عاشق از قبايل يقين تجارت مي‌كنند، اندوه مي‌خرند و جان مي‌فروشند و اين پايان پاكباختگي است. ايثار واقعي است ولي در آغاز راه، گاه پولهايشان را حراج مي‌كنند، گاه لباس تنشان را به سائل مي‌بخشند، گاه خواب را برچشمانشان حرام مي‌كنند، زماني لب فرو مي‌بندند و روزة سكوت و صبر مي‌گيرند، روزهايي درد گرسنگي را به جان مي‌پذيرند. اما هنوز به اوج نرسيده‌اند. يكباره دل از بودن و خودسازي بر نداشته‌اند و اين رفعت زماني دست مي‌دهد كه هنگام رخ گشودن محبوب نزديك مي‌شود. معبود ورود به بارگاه قدس را براي اين سالك عارف پاكيزه جان اجازه مي‌فرمايد. در اين بحبوحه التزام به لوازم اين سفر بيشتر جلوه مي‌كند و هر ظرف از اسباب سفر محتواي خود را مي‌طلبد و هنگامة بي‌نقشي آيينه دل آغاز مي‌گردد. ظرفي كه از هر چه بغير دوست خالي شود، از ياد و ذكر و حلاوت بندگي معبود پرتر مي‌شود و تا آنجا كه هنگام پشت و پا زدن به كون و مكان رخ مي‌نمايد. ديگر نه نامي مي‌ماند و نه ننگي، نه جامي و نه رنگي، هر چه هست اشتياق رفتن است؛ التهاب عروج است؛ تمناي از خود بيگانه شدن است. بيشتر پاكيزه گرديدن است. يك جام مهاجر عاشق، ديگر توانايي ماندن و زيستن بدينگونه در هبوط خاكدان ما را ندارد. قفسة سينه توان نگهداري اين اندوه سردرگم شيدا را در خويش نمي‌بيند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در دگرديسي مقدسي كه آدمي زاده بناچار از پوستة خاكي بايد جدا شود، التهاب اين پروانة محصور، اين پرندة گرفتار، اين جان خود را حجاب جان خود تلقي مي‌كند. اين برش سهمگين مطهر، وقتي به انتهاي افتراق خود رسيد، به سكونت و صبر و وقار تبديل مي‌شود. آنهمه خروش براي بر آمدن به بامِ اين عقل مجازي محافظه كار بوده است. آن همه داغ و درد و سوزش، براي افتادن از اين نردبان خاسته‌هاي فاني بوده است و حال كه بر رفعت از خود بريدن، به ملكوت پيوستن دست داده است، اين جسم متروح، جان متجسدي است كه مي‌بايد به طمأنينه‌اي دست يافته باشد كه مشاهده گران مشهودات ازلي به آن دست يافته‌اند و بر آن چشم گشوده‌اند. ديگر سكون و آرامش يك نفس مطمئن، وقار روحاني لازم را در حركت و سكنات اين روان به آغاز ابديت رسيده به تماشا مي‌گذارد. نه دلهره دارد كه بارها مرگ را در نشيب خاكريزهاي دشمن لمس كرده است، نه خواسته‌اي دارد. چرا كه در سرزميني كه او قدم نهاده است، بي‌هوايي، هويت استغنا است و واقعيت سفر است و حقانيت ديدار دوست مي‌باشد و اينك به آنچه جز خداست به ديدة پيامبري كه به بت خانه‌اي بنگرد، به حقارت مي‌نگرد و بر رفعت آن قلة سرافراز كه آنها بر آن بر آمده‌اند، طبيعي است كه هر گندآوري پست و هر تپه‌اي و قله‌اي جز رشته‌هاي در هم تنيده شدة يك نقشة مسطح مخطط، چيز ديگري نخواهد بود. از هواپيما كه به پايين مي‌نگريد، بزرگترين كوهها، تپه‌هاي دست سازِ كودكانه‌اي بيش نيستند كه خردسالان به بازي بر كنارة جويي برآورده باشند. آن جانِ به خدا پيوسته، همه چيز جز او را، كوچك و بي‌ارزش مي‌بيند و اين لازمة چنان جايگاه رفيعي است. در اين مقام، روح شيدايي يكباره آنچه جايگاه رفيعي است.  در اين مقام، روح شيدايي يكباره آنچه از كهنه پاره‌ها و خانه تكاني‌هاي دل بجاي مانده است را بيرون مي‌ريزد. اصلاً آنچه بر اين گليم در كف اين اطاق مانده است را در همان گليم مي‌پيچد و به بيرون پرتاب مي‌كند و جان عالم خلاص. ديگر سبكبار، تهي دست، آزمند، اميدوار، از خود بريده، آمادة رحيل مي‌شود. نه توشه‌اي برداشته است و نه راحله‌اي، نه زادي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زشت و قبيح است كه بر كريمي وارد شويم و زاد و توشه‌اي را همراه ببريم. هيچ مهماني در خانة كريمان خوراكش را نمي‌برد و اين انتهاي كمال دنيوي و آغاز تولد دوبارة آدمي است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمي‌دانم ازكي و كجا اين گونه دل به آخرت بسته بود. اين سير و سياحت در او زود آغاز شده بود؛ مثل اينكه بر آن بامِ رفيع سالها بر آمده بود و ديگر با روحي سودا زدة عشق و دلي خالي از هر چه زميني است، انتظار مي‌برد و اين مردِ به پشت آن در رسيده، سالها به انتظار باز شدن دروازه‌هاي بوستانهاي بهشت، به انتظار آمدن سفير و پيك محبوب، چشم سفيد كرده بود. در حاليكه نه ديگر حوصلة زندگي داشت و نه توان نفس كشيدن. درماندة درماندگي خويش بود. از اين روان به تنگ آمده، به تنگ آمده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همة حركات و سكناتش فرياد اين حقيقت را مي‌كشيدند و آيينة شفاف اين تروح بودند. يك قدم در صيانت نفس خود نمي‌كوشيد. در ارتفاعات سيد صارم در باران گلوله‌هاي دشمن در كردستان، در هنگامه‌اي كه يك وجب از زمين جدا شدن برابر با غربال شدن بود، همه مي‌ديدند كه او درست مثل وقتي كه بي‌خيال و آسوده‌دل به ديدن دوستانش در گوشه و كنار قرار گاه مي‌خراميد، از اين شيار به شيار ديگر مي‌رفت و عجبا كه دست تقدير حتي يك گلوله بر تن دردمند او ننشانده بود و همه با دلهره و سكوت او را مي‌نگريستند. پيكري كه اساطيري مي‌نمود و هر لحظه دهها گلوله از كنارش مي‌گذشت و او گويا در كوچه باغهاي نيشابور با خاطرات خوش جواني به زمزمه‌اي دوست داشتني، مي‌گذشت؛ بدون عجله ودست پاچگي و ترس و اين همه، شرايط عادي فرماندهي او در بحبوحة غرش سلاحها و زوزة تانكها و شيون هواپيماهاي دشمن بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مردي در لبة مرز آخرت، ايستاده بر برندگي شمشير مرگ، پا نهاده بر گلوي خويش، چاك گريبان جان دريده، مست نيستي، هوشيار بي‌خودي، سرخوش از حلاوت بندگي، سر و دستار به قمار عشق باخته، شادمان بي‌هويتي در مرز عدم مجازي و بقاي ابدي، خرامانِ خلنگ زارهاي صداقت و ايمان، ايستاده بر خاكريزها، چشم در چشم دشمن، روباروي امواج كوبندة هزاران سلاح، نشانة زندة تك تيراندازان خصم، چنان غرق در عظمت ملكوت عالم كه مرگ، حقير و سرافكنده، پيش پاي او سپر افكنده بود و گويا هزاران تير، مهره‌هاي بازي كودكانه‌اي است در مشت او و قهقهة كاتيو شاها، زمزمة مادرانه‌اي براي خواب شبهاي او و اين همه، جلوه‌هاي روحية يك سردار مسلمان شيعي است در چشم همة بسيجيان سنگرها و عرفانِ عملي و تربيت عيني، در غلواي بلاها و مصيبت‌ها و نمايشي نه بقصد نمايش و نه به قصد تربيت از اراده و دلاوري و شجاعت يك برخاسته از متن جامعة شيعي خراسان؛ از كنار مرقد مطهر هشتمين پيشواي معصوم با دلي مالامال از ولايت ائمة معصومين و روحي سودا زدة ديدار امام آخرين، خاتم اوصياء، مهدي فاطمه عليه و عليهاالسلام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شكوه آن قامت سرافراز را كدام قلم مي‌تواند توصيف كند. اطمينان آن روح پاك دلاور را كدام هنري مي‌تواند مجسم نمايد. نه كلمات قادر به اداي اين وظيفه‌اند و نه واژه‌ها توانايي كشش اين مفهوم را دارند. بسياري از حقايق عالم درك شدني است ولي وصف شدني نيستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آري، درختان ايستاده پير مي‌شوند؛ همانگونه كه مردان ايستاده مي‌ميرند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جنگلهاي آلواتان را بياد داشت و آن حملة موفق را به جنگلي كه مركز تجمع دشمن بود و خصم به استحكامات و موانع طبيعي آن چندان اطمينان داشت كه اعلان كرده بود :«اگر آلواتان را نيروهاي اسلام فتح كردند، آنها زنهايشان را طلاق خواهند داد.» و او خنديده بود و گفته بود :«پس دعا كنيد تا مركز تجمعتان ويران شود؛ شايد از دست زنهايتان خلاص شويد». طنزي در كلامش بود. در دنياي آنها چه ارزشهايي برابر كدام ارزشي ايستاده بود. در دنيايي كه يك ابديتِ سعادتمندانه به يك عمر پر از گناه و فساد و نكبت فروخته مي‌شود، يقيناً غرور جريحه‌دار شدة ابلهان با بلاهت طلاق زنان تكميل مي‌شود؛ انسان كه روباروي شرط شكست مي‌ايستد و نخوب بي‌خردانة نفس‌هاي دنيا طلب را به رجزي دروغين مي‌آرايد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جنگل آلواتان، منطقة استراتژيكي دشمن و چادر فرماندهي آن بشمار مي‌آمد. شيب 45 درجة اين انبوه سبز كه چون هيولايي بالنده، بجاي شكوه حيات و زندگي، به دخمه‌اي هراس انگيز تبديل شده بود و دسترسي به اعماق آن را مشكل مي‌ساخت، آخرين پناهگاه داخلي خصم بود كه حكم ذخيره و تغذية نيروهاي پراكندة آنان را در كردستان داشت و او ايستاده بود و با دور بين به اين تودة كلروفيلي مسموم مي‌نگريست. درختان كهنسال، بوته‌هاي تمشك درهم پيچيده، شاخه‌هاي درهم فرو رفته، زميني كه سالها بعلت انبوه درختان- رنگ آفتاب بخود نديده بود، با سايه‌هايي سياه و مبهم، يك ديوار نفوذ ناپذير سبز رنگ را مجسم مي‌ساخت كه راه به چشمان تيزبين فرماندهان مي‌بست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جنگلي خاموش و رازدار، مثل عقربي كه دم بر زمين مي‌كشيد و منتظر جنبنده‌اي بود تا نفسش را قطع كند و رگ حياتش را بزند و او به حقارت به اين سد مواج كه با باد مي‌جنبيد و ميليونها برگ در آن همهمه‌اي چون موية زنان شوي مرده داشت، نگاه مي‌كرد. چشمان موشكاف ايمان او، همة اين سد نفوذ ناپذير را چون پرچين شكنندة باغ روستايي ساده دلي مي‌پنداشت. نه آن همه تبليغات، در استواري شجاعت او خللي وارد كرده بود و نه وسعت گستردة سبز روبه رويش، چشمانش را پر ساخته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;او زمزمة جويبارهاي ترانه ساز آلواتان را در جان داشت. در ساية صخره‌هاي پر از خزة آن به كودكي‌هايش مي‌انديشيد. به ساقه ساقة درختان تنومندش مي‌آويخت. صداي سينه سرخهايش را مي‌شنيد. جنگل را سرشار از زندگي و نشاط مي‌نگريست؛ گويا بر دامنة زمردين سبز كوهپايه‌اي به گردش آمده است. از سگ مرده كه بوي تعفنش مشام روندگان را مي‌آزرد، او داندانهاي سپيد و سالم آن را مي‌ديد. هميشه او به خوبيها فكر كرده بود و هرگز هيچ شيئي نفرتش را برنيانگيخته بود. جانهاي عارف اگر عاشق عالمن، براي آنست كه همة عالم از اوست؛ لا غير.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;او در وجب به وجب خاك بي‌آفتاب جنگل آلواتان گمشده‌هاي خويش را مي‌يافت. ارواح پاك بخون غلطيدگان، جانهاي هميشه بيدار زمانه كه غريبانه در ارتفاعات كردستان مظلوم، هجرت بي‌بازگشت خويش را شروع كرده‌ بودند و از عبور صدها گلوله غربال شده بودند. يا يك توپ 105 اجزاء پيكرشان را از هم پراكنده بود يا در تله‌هاي انفجاري، زندگي پويا و جوان پر از اميد و آرزوهايشان را به خدا سپرده بودند و به دروازه‌هاي بهشت چشم گشوده بودند. اين مبهم سبز، اين درهم پيچيدة فراخ دامن، با سايه روشن‌هاي دل آويز لرزان در باد، خفته بر دامنه‌هاي پر بركت زاگرس كه قرنها طنين زنگ پيش آهنگ گله‌هاي منطقه را در گوش داشت و اكنون و با گرفته بود و ميكروب‌هاي مسري خطرناكي را در تاريكي درختان سرافراز خويش گرد آورده بود. مي‌بايست پاك و مطهر شود و اين مهم به عهدة او بود كه با دور بين از يال تپه‌اي از دور دست به آن مي‌نگريست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نيروهايش را محاسبه مي‌كرد. او عاشقانه اين مردان جوان را كه چفيه‌هاي مخطط بسيج را بر گردن پيچيده بودند دوست مي‌داشت. مرداني كه در عنفوان جواني آمده بودند تا ديگر باز نگردند. رخت به ديار غربت كشيده بودند تا در غربت و مظلوميت و حماسه كرب و بلاي 61 هجري سهمي داشته باشند. از گوشه و كنار اين خاك شيعه پرور، گرد آمده بودند تا كربلايي شوند. عشق، آشوبي در جانشان افكنده بود و ايمان پوششي از نور بر اين طوفان انسان ساز دروني كشيده بود. غيرت آن را آذين بسته بود و همت و تلاش آن را صيقل مي‌زد. در برابر خيل سربداران انقلاب كه بسياري از آنان ميزهاي مدارسشان را ترك كرده بودند تا دست خصم را كوتاه كنند و مدارس كردستان رادوباره در پناه احكام الهي بگشايند، او احساسي پدرانه داشت. احساسي كه ناهماهنگ با سن و سال او بود ولي دل پيرو روشن او در سينة جوانش از پختگي روحي حكايت مي‌كرد كه تجزية يك عمر كهنسال را- در يك دوران فشرده و بي‌نظير و بي‌تكرار- در خويش بدست آورده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهي روزگار بازيهاي شيرين و درد آوري دارد. پختگي زودرس، جوانمرگي مي‌آورد. سردار جوان به جبر زمانه در كوران انقلاب از آغاز نوجواني به شرايط مبارزه عليه زشتي‌هاي ستم شاهي چنان پرورده شده بود كه هيچ دانشگاه جنگي نمي‌توانست چنين افسري تيز و چالاك و باهوش و فعال و طراح بپروراند. او جنگ را از خيابانها و كوچه‌ها و خانه‌هاي زادگاهش «مشهد» در شرق كشورش آموخته بود. خود روي به اجبار انقلاب، به جهت صيانت نفس، در مقابل گارد تا داندان مصلح همايوني، در مقابل پنهان كاري و قساوت ساواك صهيوني، مجبور به فهميدن، عمل كردن، حمله بردن، گريختن و چريك شدن شده بود و شجاعت كه زير مجموعه و ركن اصلي مديريت ميادين نبرد است- به علت تماس دائم با حادثه‌ها- در او ملكه شده بود. هر چند اين فضيلت بايد ذاتي باشد نه اكتسابي ولي پرورش اجباري آن اگر هم جزو ذاتيات او نبود، امري انكار ناپذير مي‌نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فرمانده جوان، تمامي نوجواني خود را در جنگ و گريز و زحمت گذرانده بود و اين دوران فشردة چهار ساله از 56 تا 60، از اومردي برآورده بود كه انديشة پيران و توان جوانان و تجربة دنيا ديدگان را در جان داشت. بر اين جان فولادوش صيقل خوردة زحمت كش، روح ايمان، نيروي عاشقان، سوخته دلي عارفان و بي‌توجهي زاهدان به دنيا را هم اضافه داشت و بالاخره اين همه، با عاطفه‌اي رقيق و كودكانه چنان ممزوج شده بود كه  او را از ديگران متمايز مي‌ساخت. دلي كه به اندازه كوچك دوستي در قرارگاه كه براي مادرش نامه مي‌نوشت، آرام مي‌گريست و در هنگامة نبرد، در حلقة محاصرة يك دشت دشمن لبخند مي‌زد. روحيه‌اي اين گونه يك بام و دو هواست؛ متضاد است و هاله‌اي از ابهت و وقار در اطراف خويش به قرنطينه مي‌سازد. ابهتي كه لازمة فرماندهي است؛ شرط پيش آهنگي است؛ دليل راهبريست و اين ابهت مهربان،نه انسان را از خود مي‌راند و نه اجازة دوري از او را مي‌دهد. جاذبه‌اي در رفتارش بود كه دوستانش را و سربازانش را شيفته مي‌ساخت. جاذبه‌اي كه از توازن «ايمان و خرد» در يك سينة دردمند با دستهاي انسان‌ساز علماي شيعي در او شكل يافته بود و هماهنگ عمل مي‌كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر فراز تپه چشم به شيب دامنة آلواتان دوخته بود. پنجره‌اي در جانش بسوي آسمان داشت. پنجره‌اي كه سالها بود گشوده مانده بود و او دو چشم سياه شرقي را از پشت آبي آسمان مي‌ديد كه به ناز به او مي‌نگرد. چشماني كه او را بسوي خويش مي‌خواندند. دو چشم سياه از پشت پنجرة آبي آسمان؛ همان جمالي كه جناب اباذر گفته بود : (بگريد چشمي كه از ديدن تو...) و او تأثير شگرف آن نگاه را بجان داشت و دل دريائيش بي‌قرار مي‌شد. هوا بر مي‌داشت؛ مثل بچه‌ها در سينه‌اش بهانه مي‌گرفت و گاه اين شيدائي آهي مي‌شد كه از اعماق جانش بر مي‌خاست و در هوا مي‌پراكند و از آنهمه آتش و درد و شوق اگر كنارش مي‌ايستادي، جز اين بروز كوچك پر معنا چيزي نمي‌يافتي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در دل گفت :«به يقين جنگ آلواتان به روياروتي تن به تن نيروها خواهد كشيد»؛ گام به گام بايد جلو رفت همانگونه كه مالك اشتر نخعي در فتح سراپردة معاويه در صفين سربازانش را گام به گام تشويق به پيشروي مي‌كرد : «پدر و مادرم فداي شما يك گام جلوتر». هر درخت را با خون بايد آبياري كرد و هر بوته‌اي را سينه خيز بايد پشت سر گذاشت. جنگل آلواتان بزودي جنگلي هماره سبز، زندگي‌ساز از خون شهدا خواهد شد. زير لب گفت :«جنگلي هستي تو اي انسان».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بي‌سيم چي گوشي بي‌سيم را بسوي او دراز كرد. صداها درهم مي‌شد. اطرافش در گفتگو بودند :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-         ازماندهي مركز كردستان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-         كي آغاز مي‌كنيد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-         توپخانه حمايتتان مي‌كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-         نيروها در آمادگي هستند يا خير؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-         داوطلبان بايد برخيزند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-         كيست كه داوطلب نباشد. گردان شهدا يعني داوطبان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-         با برادر بزرگم براي آمدن قرعه كشيديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-         آنان كه قوي‌ترند مقدمند براي حمله...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صداها درهم مي‌شد و او به «شرطة الخميس»  مي‌انديشيد و بحالشان غبطه مي‌خورد. معاونش به سربازي مي‌گفت :«از مرحوم آية الله سيد محمد تقي خوانساري پرسيدند تا بحال بكسي رشك برده‌اي و او گفته بود : آري، به آنكه از مادر متولد نشده است». او مي‌انديشيد امانتي كه انسان پذيرفته است، بركوههاي عالم عرضه داشتند، نپذيرفت و انسان «ظلوم و جهول» آن را به شانه گرفت؛ در حاليكه ملك و ملكوت از آن ابا كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اشك به سوزندگي آتش بر پهنة صورتش مي‌دويد. انگشتش را به سوي انبوه سبز آلواتان دراز كرد. خورشيد در چشم ترش مي‌شكست. زير لب ناليد :«اي جنگل ظلوم و جهول»! او بر جهل انسان مي‌گريست يا بر اندوهي كه هر مؤمن در سينه دارد (اندوه ايمان)، كداميك؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدا مي‌داند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شهرهاي زيارتي حال و هواي ديگري دارد. جاذبة حرم‌هاي مطهر بر هيچ زائري پوشيده نيست. اما آناني كه مجاور اين بارگاههاي قدسي هستند، انس و الفتي با اين مكانهاي مقدس بهم مي‌زنند و هر كجا كه بروند، گويا گمشده‌اي دارند. وقتي دلشان مي‌گيرد و گرفتاريهاي زندگي اندوهگينشان مي‌كند، به حرم پناه مي‌برند. زماني كه به مصيبتي دچار مي‌شوند، ضريح‌هاي  مطهر، سنگ صبور دلهاي مالامال از غمشان است. هنگامي كه به عروسي‌ها و جشن‌ها مي‌رسند، باز هم اول براي عرض تبريك به حرم مي‌روند. اگر فرزندشان ازدواج مي‌كند، ماشين حامل عروس قبل از رفتن به خانة بخت، بايد لااقل يك دور در اطراف حرم طواف كند و گاه عروس و داماد مشرف مي‌شوند و سلامي مي‌دهند. در واقع براي ورود به زندگاني جديد اجازه مي‌گيرند؛ تبريك مي‌جويند و تقاضاي حسن عاقبت و شادماني و پيروزي از آن ارواح مطهر دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ميان مشاهد مشرفه، «مشهد» حال و هواي ديگري دارد. حرم مطهر پناه درماندگان، بيماران، گرفتاران و غربا است. در اين بارگاه هر حريفي ز پي ملتمسي مي‌آيد. (بقول حافظ) و شهر با امامت معصوم پيوندي عاطفي دارد. مثل فرزندي كه بدامان پدري مهربان بچسبد، به دامان كرم و احسان امام هشتم (ع) سرنهاده است. مثل حلقة انگشتري اين نگين آسماني ارزشمند بي‌همتا را در خويش دارد. بقول بچه‌هاي كوچه بازار مشهد :«همه راهها به حرم ختم مي‌شود».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از هر گوشه وكنار شهر- كه بر ساحل «كشف رود» خشك آرميده است- چشم بگرداني، رفعت گنبد گوهرشاد را و قبه طلاي حرم را در چشم داري؛ چونان كاسه‌اي از زمرد كه در چشم آفتاب نهاده باشند. اين چشم انداز دلفريب روحاني، محصور بين دو رشته كوه بينالود و هزار مسجد آرميده است. از فراز اين ارتفاعات وقتي به شهر مي‌نگري، هرگز خود را در رفعتي بر آمده احساس نمي‌كند. با اينكه شهر را در زير پا داري اما چنين مي‌پنداري كه اين توئي كه بر پاي آن گنبد مقدس به نياز سرنهاده‌اي فرهنگ مواج زائر، شهر را به هزار رنگ آراسته است. در هر گوشه و كنار آثاري از اين هجوم دوستانة اقوام و قبايل و شهرها و مليتهاي مختلف را مي‌بيني. روميزي كار پاكستان، عمودهاي هندي، دمپائي‌هاي مالزيايي، سربندهاي لبناني، چادرهاي عربي، عطر روسي، عبادي نائيني، چاقوي زنجاني، سوهان قمي، باقلواي يزدي و انبة ايرانشهري در بازارهايش كنارهمر چيده شده است و هر كدام از اين مظاهر بازراهاي مختلف، فرهنگ خاص خود را هم كم و بيش القاء مي‌كند. فرهنگي دوستانه و همگن در راستاي اسلامي شيعي با رنگ و بوي مذهبي فراملي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مسئولين مهمانپذيرها و فروشندگان بازارها معمولاً لغاتي كه مربوط به كسبشان مي‌شود، به چند زبان بلداند. اين فرهنگ دائمي مواج كه هر روز در شهر پخش مي‌شود، مردم بومي را در برابر سنت‌هاي خويش پابرجاتر كرده است. اين موج‌ها دائم بر لب شور ساحل فرو مي‌ريزند و دائم در تماس مداوم، يكديگر را مي‌شويند. اما ساحل همچنان بر هويت ساحلي خويش باقي مي‌ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آغاز ورود عده‌اي با دلهاي شوريده و مشتاق، روز وداع و پايان سفر گروهي ديگر است. مي‌آيند و جان را در كوثر ولايت رضوي صفائي مي‌دهند؛ پيماني مي‌بندند؛ معاهده‌اي با دل خويش مي‌نگارند؛ حاجتي‌ دارند؛ مريضي آورده‌اند كه از همه جا رانده شده است؛ دردمندي است كه كارش از درمان گذشته است؛ گرفتاريست كه تا  هتك آبرويش وام‌دار مردم است؛ در بند مانده‌اي است كه نامه‌اي از پشت ميله‌هاي قفسش توسط زائري مي‌فرستد؛ مشتاقي است كه يك عمر به اميد زيارت، چشم به فرصت ايام دوخته بوده است؛ زني است كه شويش را گم كرده است؛ مرديست كه فرزندش را به خاك سپرده است؛ مادريست كه جگر گوشه‌اش را با نخي برگردن، به پنجرة فولاد بسته است؛ حاجت برآورده شده‌ايست كه به زيارت شكر مي‌آيد؛ جاني است كه صدها كيلومتر به نذري پياده راه پيموده است؛ مؤمني است كه در گوشة شبستاني در پيشگاه عصمت مطلقة الهيه با دل دردمندش خلوتي ساخته است؛ مداحي است كه مي‌خواند؛ واعظي است كه وعظ مي‌كند؛ دختريست كه مي‌گويد؛ كه مي‌گريد؛ جوانيست كه پنجه در شبكه‌هاي ضريح زده است؛ پيرمرديست كه سر بر ديوار حرم نهاده است؛ معلولي است كه با چرخ آمده است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اشك‌ها، لبخندها، غم‌ها، شادي‌ها، خستگي‌ها، يلگي‌ها، آسودگي‌ها، دوندگي‌ها، رفتن‌ها، آمدنها، ناله‌ها شوق‌ها، دردها، رنگها، لباسها، چهره‌ها، درمانها مثل امواجي طوفنده، غير قابل كنترل، بيهوش، شيدا و عاشق بسوي ضريح هجوم مي‌برند. از در كه وارد مي‌شوي دنياي ديگري در پيش رو داردي. عرق‌ريزان، درهم فشرده، در انبوه جمعيت، مثل كاهي در كف امواج، مثل ذره‌اي در تنورة گردباد، مثل خاشاكي بر دماغة سيل، مثل قطره‌اي در كام دريا مي‌روي؛ بسوي خورشيد شرق مي‌شتابي. يكي مي‌خواند؛ يكي مي‌گريد؛ يكي مي‌پرسد؛ يكي مبهوت است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عطر گلهاي غريب را در جان داري. عطر قمصر، عطر ياس، عطر عود، عطر مشك، عطر گلاب و صدها شميم ديگر كه نمي‌داني از كدام بوستاني بر سر و رويت افشانده مي‌شود. اصلاً يادت نيست كجا هستي؛ از كدام رواق وارد مي‌شوي؛ به كدام پنجره چنگ مي‌زني؛ كدام در مزين را مي‌بوسي؛ به كدام مرمر به تبرك دست مي‌كشي. فشرده مي‌شوي؛ با خيل جمعيت يكتا مي‌شوي؛ گاهي پاهايت روي زمين هم نيست و داري در منگنة ازدحام زائر بسوي ضريح مي‌روي؛ تاب مي‌خوري اما نه ناراحت مي‌شوي، نه توقع داري و نه مقاومت مي‌كني. خود را به دست اين فوج روحاني سپرده‌اي. ديگران هم حالي بهتر از تو ندارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اينك آن ستون هستي در برابر توست. حجت خدا و تو از شوق مي‌گريي شايد مي‌خندي؛ شايد مبهوتي؛ شايد مي‌نالي؛ شايد فرياد مي‌كشي؛ شايد شرمنده‌اي...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين موقع ساكنان شهر به زيارت نمي‌روند. جا را نبايد براي از دور آمدگان تنگ كرد. اين حق آناني است كه به اميدي هزاران كيلومتر راه پيموده‌اند. آناني كه مجاورند، وقت زيارت دارند. شبهاي برفي، در نيمه‌هاي شب، وقتي سوز صحراي قراقوم بستر كشف رود را درهم مي‌پيچد و مه بر سطح شهر مي‌نشيند و پرواز هواپيماها مختل مي‌شود و مردم شهرهاي ديگر گرفتار كارهاي روز‌مره و پاي‌بند مدارس بچه‌ها، دانشگاه جوانها و يا در تكاپوي معاش‌اند. و فصل «زواري»، فصل گرم و ايام تعطيلات سپري شده است، اينك اين مردم شهرند كه هجوم مي‌آورند. برفهاي سنگين راه تردد را بسته است، مهمانخانه‌ها سرشان خلوت است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هتل‌ها مهمانهاي عادي خود را دارند. خانه‌هاي اجاره‌اي خالي مانده است، «بازار رضا» بعد از 6 ماه ازدحام، خلوت مي‌شود. بينالود سفيد پوش مي‌شود. هزار مسجد يخ مي‌بندد. شهر متعلق به ساكنان آنست. اينك علي‌بن‌موسي (ع) متعلق به آنهاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اين كه هر وقت بخواهند مي‌توانند به زيات بروند، سرافرازند. در طول سال از زبان هزاران زائر جملة «خوشا به سعادت شما» را شنيده‌اند. اينك در متن برف، در كوران مه، از كوچه‌هاي خلوت بسوي حرم سرازير مي‌شوند. شبستانهاي روشن گوهرشاد آنان را به سوي خويش مي‌خواند. خانة فرزند فاطمه (ع) گرماي مطبوع دارد. زمزمه مناجاتها در نيمه‌هاي شب، مثل سرود فرشتگان آسمان زير رواق بلند شبستانها طنين مي‌اندازد. صدايي از دارالزهد چنان با دلش و همة وجودش زيارت جامعه مي‌خواند كه ترا از حركت باز مي‌دارد. طنين خوش آوايش همة دردهاي هزار سالة شيعه را در خويش دارد. مثل اذان مؤذن‌زادة اردبيلي كه آدمي دوست دارد با آن اذان بگريد؛ اذاني كه غربت علي (ع) را فرياد مي‌زند و بيت‌الاحزان فاطمه (ع) را تصوير مي‌كند و تو در ملكوتي سير مي‌كني و نه بياد خويشي و نه ديگران. سر تا پا چشمي، سراپا گوشي. همة سلولهايت شده‌اند فهم؛ بي انكه تفهيم كني كه مي‌شنوي يا مي‌بيني. شميم معطر «اسم اعظم» مي‌وزد. از چاك گريبانها، عطر ولايت مي‌تراود، باغستانهاي ولايت رضوي را در چشم داري؛ در آن مي‌خرامي. باغبان باغستانهاي توحيدي بر اريكه‌اي در ضريح به سلامت پاسخ مي‌گويد و نجواهايت را به مهرباني ولايت مطلقه مي‌شنود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گمشده‌ات را يافته‌اي. اقيانوس علوم امامت روباروي توست. همهمه‌اي از آن گستردة بي‌انتها را در جان داري. دوستش داري؛ ضامن آهو را، امام رئوف را، غريب آل رسول را، چشماني را بخاطر مي‌آوري كه عيساي مسيح را خانه نشين كرده است. قداستي كه انوار سبزش تا عرش الهي فوران مي‌كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برف مي‌بارد و تو به ضريحي چنگ زده‌اي كه شايد بندرت بتوان آن را اين قدر خلوت و راحت در سال ديد. قالي‌هايي كه بجاي پرده، درهاي ورودي را مي‌پوشانند، معطرند. تو شميم دوست را از همان لحظة ورود در جان داري. شب و برف و مه و رواقهاي خلوت و زمزمة مؤمناني چند از گوشه و كنار و تو بر كنارة ضريح زانو مي‌زني و سربر حلقه‌هاي مشبك مي‌گذاري.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;او بياد داشت كه چه زمستانهاي طولاني كه با پدرش به زيارت مي‌رفت. پدر مغازه‌ را كه مي‌بست، گاهي با هم پياده بسوي حرم مي‌شتافتند. يك شمع پشت پنجرة يخ زده‌اي مي‌سوخت. برفهاي يخ‌زده زير قدمهايشان صدا مي‌كرد. چه كسي در آن اطاق هنوز بيدار مانده است. پدر باگامهاي بلند راه مي‌پيمود. او عقب مي‌افتاد؛ مي‌بايست با پاهاي كوچكش بدود. پدر گاه گاهي بر مي‌گشت و صدايش مي‌كرد :«راه بيا محمود.» و او كه به صداي برف زير پاهايش دل بسته بود، تند مي‌دويد و به پدر مي‌رسيد و باز عقب مي‌ماند و اين كند و تند شدنها تا ورود به حرم ادامه داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از بازار «سرشور» مي‌گذشتند و او بو بازارهاي شرقي را با نخستين خاطرات حياتش در جان داشت. بوي زعفران، بوي دارچين، بوي صابون، بوي نعنا، بوي عطرهاي ارزان قيمت كه بيشتر زائران روستايي مي‌خريدند؛ بوي چرم كفش‌هاي نو، بوي نان سنگك گرم، بوي سنبل الطيب. از هر چهار سوق كه مي‌گذشت، از عطر پراكندة ممزوج آن مي‌توانست بگويد كه در كدام قسمت بازار است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گوشهايش صدا مي‌كرد. گويا همهمة روز بازارها هنوز زير طاق‌هاي مقوس باقي مانده بودند و او همة آن هماهو را در گوش داشت. صداي پدرش را در خلوت بازار آخر شب زمستان كه او را صا مي‌زد، مي‌شنيد :«دِ راه بيا بچه» و او دويده بود بر زميني كه سقف داشت و برف زير قدمهايش صدا نمي‌كرد و لبة پالتوي پدرش را با دستهاي يخ‌زده‌اش گرفته بود و پدر دست گرمش را روي دستهاي سرد و كوچك او گذاشته بود تا كمي جان بگيرد و قدمها را سست كرده بود تا كودكش ندود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دماغ كوچكش را به ضريح خولت چسبانده بود و از پنجرة مشبك ضريح به قنديل روي قبر مطره مي‌نگريست.شوقي كنجكاوانه وادارش مي‌كرد روي پنجه‌هاي پايش بايستد تا شايد از حلقةت نقره‌اي بالاتر، بتواند ترمة سبز بالاي قبر را ببيند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي باز مي‌گشتند، چراغهاي اضافي شبستانهاي مسجد گوهر شاد هم خاموش شده بود، برف زير نورافكن‌هاي گنبد، ريز و تند فرو مي‌ريخت و مه از خيابان فرودگاه بر مي‌خاست ودر بازارچة حاج آقاجان جان آخرين مغازه‌ دار مغازه‌اش را مي‌بست و او به شمعي فكر مي‌كرد كه پشت پنجرة يخ‌زدة يكي از خانه‌هاي كوچة مهتاب- در خيابان ضد- ديده بود. حتماً تا حالا شمع هم خاموش شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شهرش را دوست مي‌داشت؛ خاكي كه در آن چشم به هستي گشوده بود واقعاً وقتي از آن دور مي‌شد، دلش مي‌گرفت. هر گوشه و كنار اين شهر روحاني برايش پر از خاطره‌هاي كودكي و نوجواني و جواني بود. زشك و ابرده‌اش، شانديز و طرقبه‌اش، طرق و كارده‌اش، اخلمد و ميامي‌اش، نوغان و سنابادش، احمد آباد و كوهسنگي‌اش، بازارها و ميدانهايش، خواجه ربيع و خواجه ابصلتش، پيرپالان‌دوز وبي‌بي شطيطه‌اش، گلمكان و سلطان آبادش، همه و همه براي او يك زندگي بودند. يك عمر نه چندان زياد كه او آن را در كوچه‌ باغها، مزارع، دهكده‌ها، خيابانها و ميدانهايش با صدها هزار تصوير روشن و مبهم، بد و خوب پشت سر گذاشته بود و از همة اين پهنه، عصرهاي مدرسة عباسقلي خان و غروب شبستانهاي گوهرشاد او را به جاذبه‌اي روحاني پرواز مي‌داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي به درس قديم روي آورد و قدم به مدرس حوزه‌هاي علميه گذاشت، برايش يك تولد ديگر محسوب مي‌شد. حال و هواي روحاني مدرسة عباسقلي خان در ابتداي بست پايين خيابان براي او دنياي ديگري بود. دنيايي كه سرشار از صفا و مهر و خلوص و عبادت و عشق بود و او در خلوت حجره‌هاي عتيق، گوشه نشين شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قلب جوانش در ساية عصر حياط مدرسه، به سكري دلپذير و خداپسندانه مي‌نشست. دنياي بي‌آلايش او، دنياي ماوراء ديگران بود. شايد ساعتها ساكت به سبزه‌اي كه از كف باغچة مدرسه برآمده بود، خيره مي‌شد. شايد مدتها اسير پرواز پروانه‌اي بر فراز چند بوتة سبز موجود در مدرسه مي‌گريد. بدون آن كه به چيزي بينديشد، به احساسي مبهم گرفتار مي‌شد كه دركش مي‌كرد اما توان شرحش را نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين تنهايي‌هاي دروني آغاز معنويت نوپايي بود كه در كم‌كم مي‌رفت تا شكل بگيرد. در اين هنگامه‌ها هر حركت، هر شيئي و هر حرف مي‌تواند براي شنونده‌اي از اين دست معنائي خاص داشته‌ باشد. يك گل براي او حرف مي‌زند؛ يك پروانه او را اسير مي‌سازد؛ يك واژه او را ملقب مي‌كند. گمشده‌اش رادر مظاهر حيات مي‌جويد. در اين پوسته، دور خودش مي‌گردد و وقتي خسته شد به درونش ، به عمق، به پشت آينة دل رو مي‌آورد. مي‌رود تا عجايب خودش را كشف كند. اين امري كاملاً ارتكاذي است. با فهم به اين سير و سلوك حركت نمي‌كند؛ اين دل اوست كه او را مي‌كشد به هر كجا كه خاطر خواه اوست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جسم در بهار زندگي، سراپا نشاط و انرژي و كشف است. همة فصول براي جوان بهاراست. آنقدر كه از روئيددن گلي بر ساقه‌اي لذت مي‌برد. برگ‌ريزان پائيز را هم دوست مي‌دارد. در هجوم بادهاي پائيزي خود را بدست برگهاي «خونابه‌ ريز» خزاني مي‌سپارد. در پياده‌روهاي خزان‌زده، پرواز برگهاي هزار رنگ را در باد دنبال مي‌كند. گويا خود برگي است از شاخه جدا مانده و يا نسيم هرزه گرد شبهاي تابستان گه گاه صداي خوانندة رهگذر آخر شبي را از كوچه باغهاي دور، پيدا و ناپيدا با خود مي‌آورد. از فراز بامهاي خاموش به دامن بيابانهاي تنهايي مي‌گريزد. مي‌رود در «كرت»هاي سبزي، بوي نعناع و پوه و ترخون را بجان مي‌كشد. با لگد خربزة جاليزها را جابجا مي‌كند. زير آن آلاچيق، به خاطرات پيرمرد زارعي گوش مي‌سپارد كه داستانهاي قاجاري تعريف مي‌كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اهل دود نيست ولي گاهي پكي به قليان مادربزرگ مي‌زند. جوان زندگي نمي‌كند؛ در سماع دائم است. راه نمي‌رود، مي‌چرخد؛  حرف نمي‌زند، مي‌خواند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي برف مي‌بارد پرده‌هاي اطاق را كنار مي‌زند؛ چراغ حياط را روشن مي‌كند و در روشني لامپهاي ديواري، ريزش مداوام اين نعمت را زير نظر مي‌گيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لذتي در جانش و حالتي در چشم دارد. اصلاً در خانه نيست. شعور زندگي به شور زندگي تبديل شده است. نه در زمين است، نه در آسمان. بدن دارد پوست مي‌تركاند. استخوانها هر روز رشد مي‌كنند. هر 6 ماه شلوارها كوتاه مي‌شود. فصل رويش است. هوا مي‌خورد و قد مي‌كشد. گويا انرژي معنوي دارد و خوراك ملكوتي مي‌خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين همه نشاط و شور از كجا آمده است و وقتي اندهگين مي‌شود، چنان تراژدي مي‌آفريند كه گويا همة غمهاي بزرگ دنيا را بر سانه دارد. به غروب آرزوهايش مي‌رسد. بي آن كه اصلاً آرزويي داشته باشد. زندگي و حياتش همه آرزو و تصور و خيال است. خيلي دنبال منطق نمي‌گردد؛ مگر منافع جوانيش ايجاب كند. اين پيكرة زندگي ساز، حيات بخش و نشاط انگيز وقتي رو به سوي معنويت و آسمان مي‌كند، يك سپهر پاكي و سادگي و صفا است. آنهمه انرژي و نشاط، مي‌شوند سجادة عبادت او. اين جسم قدرتمند پر حركت با هياهو، مي‌شود مركوب اين روح لطيف خداخواه كه هنوز بديها را نمي‌شناسد. به آلايش‌هاي دنيوي آلوده نيست. نه مقام مي‌طلبد و نه زراندوز است. اگر وسوسه‌اي بشود، وسوسة خواهش‌هاي بلوغ است. نيروئي كه لامحاله در او چهره گشوده است و عوارض خود را دارد. اين خواهش هم هنوز به زشتي‌ها آلوده نيست. بصورت عشقي  مجازي در او تجلي مي‌كند. به صورتي دل مي‌بندد؛ بيشتر زيبايي را مي‌بيند تا شهوات را. «عشق‌هاي جوش صورتي» يا «عشق‌هاي صورتي» است. ديگر حالي تماشايي دارد. مجنوني است در حصار آهن و فولاد و اسفالت شهرها كه بيشتر به محبت و التفات محبوب مي‌انديشد تا مسائل آلودة تجربه‌دارها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حال اگر اين روح مجرد پويا، با تعليم معلم اخلاقي راه به سوي ملكوت بسپرد و سالك كوي محبوب حقيقي شود، ديگر يك «بمب اتمي» ساعتي است كه بايد مواظبش بود. ديگر با هيچ باطلي كنار نمي‌آيد و هيچ ناحقي را تحمل نمي‌كند. بلد نيست تقيه كند. ياد ندارد دو رو باشد. يك رنگي، ايمان اوست و آسمان لايتناهي معرفت الهي، عرصة پرواز او. اين ايمان متبلور، وقتي به يقيني دست يافت و خواب ملكوت را ديد و عقل جوانش «از قنطرة مجاز» به حقيقت پيوست، ديگر در چهار چوب قراردادهاي اين قرن وقيحِ بي عاطفه كه رنگ و بوي خاصيت «عرفان تكنولوژي» را دارد، نمي‌توان بگنجد؛ نسبت به اين همه ستم جهاني و درد انسان‌ها، نمي‌تواند بي‌تفاوت باشد. يك عمر زير گوشش فرياد «چاوشان از كربلا برگشتگان» را از جادة «قراچمن» زمزمه كرده‌اند؛ چگونه مي‌تواند بايستد و يزيديان را تماشا كند. چطور مي‌شود او را عليه فهم و ايمانش مهار كرد. مگر باز به تعليمي در سطحي فراتر، استادي مبرز شيوة تقيه‌اي خداپسندانه را هم به او بياموزد تا «چريك ايمان خود» بشود. نيروهاي مخفي فهم خود باشد  وگرنه اباذر وار بعد از ايمان به پيامبر (ص) در پاي استار كعبه روباروي سران بت‌پرست قريش، غرش ايمانش را سر خواهد داد؛ حتي اگر به قصد «شهادت» او را بزنند و تنبيهش كنند. او ديگر نمي‌تواند «ژورناليستي» زندگي كند. يك سر و گردن بالاتر مي‌پرد و فرزانه‌اي مجنون است يا عاقلي متجنن. ما او را چنين مي‌نگريم؛ ملتهب، پرسوز و گداز مثل يك آتشفشانِ در حال فوران. نه در خانه‌بند مي‌شود، نه در خيابان مي‌ماند. از زينت‌هاي دنياي ما مي‌گريزد. به قراردادهاي اجتماعي ما به ديدة حقارت مي‌نگرد. در دلش آشوبي است. مي‌خواهد فهمش را، ايمانش را، دوست داشتنش را فرياد بكشد و اگر نتواند، بدرون خويش مي‌گريزد، سراغ محبوب را از «ما سوي الله» مي‌گيرد. براي او يك خواب، يك داستان، يك اسوه، يك لبخند، يك نگاه، يك كلام، گاهي همة زندگيست و بعد از سير در ملك، نبوت نفوذ به عمق خويش فرا مي‌رسد. به درونش پناه مي‌برد؛ خجالتي مي‌شود؛ خموشي پيشه مي‌كند؛ نمازهايش را در مكانهاي خلوت مي‌خواند؛ مناجاتهايش را روي بام، دعايش را در حرم، حرفش را در دل، غم ايمانش را در حزن آواي مداحان…&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آرزويش مكه و كربلا است و در اوج اوج، شرفيابي به حضور امام زمان (عج) اين همة دنياي اوست كه به اندازه ولايت علي (ع) دامن گستر است. ندانسته به عظمتي پيوند خورده است كه پايانش نيست. او اين ابديت را احساس مي‌كند. در برابر عظمت آن، سرِ تعظيم فرود مي‌آورد. دركش مي‌كند اما به هيچ واژه‌اي نمي‌تواند وصفش كند و لذا خاموش، اين گنج را در سينه براي تنهايي‌هالي الهي خودش حفظ مي‌كند و مي‌شود چيزي غير از محيط و خانواده‌اش دنيايي پنهان دارد؛ دنيايي كه قادر به تحليل آن نيست. صداي قرآن مسجد محل كه بلند مي‌شود، اندوه هزار و چهار صد سالة شيعه را گويا بر شانه‌هايش گذاشته‌اند. بوستانهاي پاكيزة درون، او را به سوي خويش مي‌خوانند. يك نفر او را به سوي نيكي‌ها و پاكي‌ها دعوت مي‌كند. بقول جناب عيسي مسيح (ع) :«خدا از درون با انسان صحبت مي‌كند». گاهي وجدان آدمي است كه ما را به نقد و بررسي مي‌گذارد اما در روحي كه هنوز جرمي مرتكب نشده است تا دادگاهي داشته باشد، همه انوار الهي است و سروش ملكوت كه بشير و نذير دروني آدمي است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;او در چنين حال و هوايي بود. پدرش از زشتي‌هاي ستم شاهي براي او گفته بود و جلوات حكومت ضد الهي آن خانوادة مطرود را به او نشان مي‌داد. بي‌حجابي‌ها، كاباره‌ها، فواحش، غرق فروشي‌ها و… اموال عمومي كه بتاراجِ غربيها مي‌رفت و او ضدارزش‌ها را شناخت؛ بي‌ايماني‌هاي حكومت را مزه‌مزه كرد؛ نالة محرومان را شنيد و لهيب جهنم الهي را پايان كار اين خود فروختگان دنيازده‌ ديد و بر آنان دل سوزاند و خشمگين شد. در آغاز نمي‌توانست بفهمد، گناه حقيقي به گردن كيست تا اين كه پدر برايش از ريشه‌ها و ستونهاي بي‌ايماني و كفر و ستم، پرده برداشت و او ديگر در دنياي اطرافش زندگي نمي‌كرد تا بالاخره از مدرسة دولتي بريد و روبه سوي مدارس علميه گذاشت. كاه و كهربا همديگر را يافته بودند. «سقيفة بني ساعده» را شناخته بود و اين بار با همه اندوه دلش، به حجره‌ها روي آورد و گوشه‌نشين شد. در سايه روشن شبستانهاي گوهر شاد، به جلال الهي مي‌انديشيد كه در پيش روي او رواقهاي روشنِ گشوده‌اش را به روي هر رانده‌اي و دل شكسته‌اي و باز آمده‌اي و پشيماني و مؤمني گسترده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانة مهربان امام علي بن‌موسي‌الرضا (ع) مأمن انديشه‌هاي تنهايي او بود. در اين برهوت ضد و نقيض و ننگين و فاسد، او دلش را به اين خانة ايمان و عشق و رحمت خوش مي‌داشت. هر روز روح شيدائيش را برمي‌داشت و مي‌آمد و در گوشه‌اي به خيل زائراني مي‌نگريست كه به اميد و آرزويي به اين آستانه پناه آورده بودند و او مروري دوباره بر خويش داشت و نوري در سينة جوانش متلالأ بود. دو چشم سياه شرقي از پشت پنجره‌هاي آبي آسمان او را  بسوي خويش مي‌خواند. همة نازهاي عالم در آن نگاه شوخ بود. او مثل آهوانِ فلاتها در آن دو بركة مخمليِ سياه كه مخمور مي‌نمود، تن مي‌شست و شيداي آن نگاه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كيست كه مرا مي‌نگرد؟ كدام فرشته‌ايست كه اينگونه مرا گرفتار ساخت است؟ كدامين حوروشي است كه از پنجره‌هاي بهشت، بسوي ما خاكيان نظاره‌گر است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمي‌فهميد ولي احساسش مي‌كرد. دل جوانش در سينه مي‌طپيد. يكروز با خود گفت:«خيال مي‌كني؛ ساختة ذهن خودت است». بعدها در سالهاي بعد كه بزرگتر شده بود، به خودش گفت :«نگاه توست كه بر توست. رنگ چشمان خودت را در چشم داري، نه رنگي در چشم». هر چه بود او آن نگاه آسماني را دوست مي‌داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بربستري از سبزه‌هاي شبنم‌زده دراز كشيده بود و آسمانيِ بالاي سرش را نظاره مي‌كرد و ميليونها ستارة شناور را مي‌ديد كه سقف آسمان را آينه كاري كرده بودند. شبهاي ارتفاعات زاگرس در غرب نيز تماشايي بود؛ مثل آسمان شب «شانديز». وقتي چراغهاي قريه خاموش شد و آخرين لامپهاي روشن در بالاترين خانة ده برفراز دامنة بينالود هم فرو مرد، او راه شيري كهكشان را چنان پايين و در دسترس مشاهده كرد كه گويا مي‌توانست با نردباني بر لبة آن بالا رود و بر آن پاي گذارد. با آن كه تا سحر وقت زيادي مانده بود، دلش نيامد در زير چنان آسماني چشمانش را ببندد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بياد آورد كه برخاسته بود و از پيش بام خانة ميزبان فرود آمده بود. تا لب جوي راهي نبود. در نور ستارگان سرازيريِ را از خانه تا رودخانه طي كرده بود، اما با اين همه به جهت تاريكي، بملايمت و بي‌چراغ، در ساية روشن نور ستارگان با احتياط خود را به رود خانه رساند و وضويي گرفت. هواي خنك كوهپايه‌هاي بينالود گزشي در جانش مي‌انداخت. سرمايي دلچسب و بي‌آزار. نيروي جواني و صورت شسته شده از آبِ سرد در مقابل نسيم ملايم ييلاق و او به بسترش بازگشت و سجاده را گشود؛ دستمالي كوچك و چهار گوش و جيبي در وسط آن براي نگهداري مهر كه مار برايش دوخته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلش مي‌خواست قرآن بخواند ولي روشن كردن چر‎ا‎غ، توجه ساكنين منزل و خانه‌هاي مشرف روستايي ديگر را هم جلب مي‌كرد. كاري كه او سخت از آن پرهيز مي‌نمود. هيچ وقت دوست نداشت كسي عبادت او را ببيند. اين زهد پنهان براي او به معناي تمامي ايمانش بود و با همة باورش برابري مي‌كرد و بهمين جهت هميشه شب و سكوت و تاريكي و ستاره و تنهايي و نماز را با الفتي ديرينه دوست داشت. بناچار از ميان سوره‌هايي كه حفظ بود، «يس» را ملايم خواند و آنگاه به نماز ايستاد. يادش نيامد آنشب چقدر نماز خوانده است ولي بعد از آن كه وجدان آگاهش اجازة دراز كشيدن به او داد، او ساعتها بي‌آن كه پلك بر هم گذارد، چشم‌بند ستارگان شب بود. شب و او با هم رفيق ديرينه بودند. وقتي از كارهاي روزانه فارغ مي‌شد و شهر بعد از يك روز فعاليت و تكاپو سر به بستر آرامش مي‌گذاشت و چشمان كنجكاو بسته مي‌شدند، او احساس آرامشي عميق مي‌كرد. گويا كه آزاد شده است؛ مثل پرنده‌اي كه در قفس را گشوده باشند.ديگر مي‌توانست تا سپيدة صادق براي خودش، براي دلش زندگي كند. روز را و آنچه كه بر او گذشته بود، به فراموشي مي‌سپرد. با شب هم نوا مي‌شد. به گوشه‌اي پناه مي‌برد ولي تا آنجايي كه مقدور بود، سعي مي‌كرد سقفي بالاي سرش نباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب رداي نجابت نمازگزاران عاشق است. مرهم زخم‌هاي كهنة تنهايي‌ها؛ چاهي كه مي‌توان در آن راز دل گفت. دوستي كه به شقيقه‌هايت چسبيده است و ترا در آغوش تنهايي‌هايت ياوري مي‌كند. اشكهايي كه برگونه‌ها فرو مي‌غلطند، مرواريدهاي شب‌اند كه بر گردن شبهاي قبايلِ ايمان مي‌آويزند. زمزمة مناجاتهايي كه آهسته از لبان مردان شب بر مي‌خيزد، صداي مرغان شباهنگ آن لحاظات قدسي‌اند. در ساعتي از شب كه از چشم نامحرمان بارگاه‌ انس مخفي است، دعا مستجاب است؛ بشرط آنكه بداني آن، كدام ساعت از شب است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بقول نظامي :«نيست بالاتر از سياهي رنگ»آنآن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;؛ سياه، رنگ جواني و برترين رنگهاست. شب خرقة پرهيزكاران، سنگ صبور شكسته دلان، راز دار عارفان و ياور عاشقان است. جانهاي منفور در آن ايام خفته‌اند، اثر وضعي نفوس نحسشان دامنگير پارسايان نيست. چشم‌هاي بد، بيدار نيستند تا زخمه‌اي تازه بر پيكر سپيددلان بنوازند. نفس‌هاي مسموم از تكاپو افتاده‌اند و شياطين در غفلت خويش غوطه‌ورند و ارواح پاك، هنگام معراج روحانيشان است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين همان شبي است كه حبيب‌بن‌مظاهر در آن يك ختم قرآن مي‌خوانده است. اين همان شبي است كه اويس‌قرني هر كدام از آنها را براي نمازهايش نامگذاري كرده است؛ ليلةالركوع (شب ركوع)، ليلة السجود (شب سجود)، ليلة القيام (شب قيام)...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين همان شبي است كه سيد الساجدين (ع) مخفيانه از مدينه بيرون مي‌رفت و سر مبارك بر شنهاي صحرا مي‌گذاشت و اشكهاي مقدسش جويي كوچك بر شن مي‌گشود و تا سحر در حال سجده مي‌فرمود :«الهي عبيدك بفنائك مسكينك بفنائك»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يا هزاران بار مي‌گفت :«لاالله الا الله حقاً. لا الله الا الله ايماناً و تصديقاً،» لا الله الا الله عبوديتاً و رقاً.»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين همان شبي است كه دومين شخصيت وجود، اميرالمؤمنين (ع) در آن، هزار ركعت نماز مي‌گذاشت. اين همان شبي است كه امام ابي‌عبدالله‌الحسين (ع) آتش خيمه گاه را خاموش فرمود و عباي مطهر را بر سر كشيده و بيعت خويش را از يارانش برداشت و اطرافيان را كه به اميد نعمتي دنيوي گرد آمده بودند، در رفتن مخير ساخت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين همان شبي است كه پروردگار متعال به پيامبرش مي فرمايد : «قم الليل الا قليلا». بايد در شب بيدار باشي؛ در بركة مهتاب تن بشويي؛ دست از علائق دنيا و آرزوهاي كودكانة روزها برداري؛ با شب يكتا شوي؛ با او همراز گردي؛ به شب بياويزي؛ دل به نجواهاي شبانه بسپاري؛ از من و مايت خلاص شوي؛ در تاريكي به تاريكي نفس خويش بينديشي؛ كوري دل را از تاريكي ديدگان بشناسيگ از تن‌ها و تن‌آسايي‌ها دور شوي؛ شباهنگ شوي؛ شباويز گردي؛ عطر شب را در شامه داشته باشي؛ با مرغان شب هم‌نوا شوي؛ با بادهاي غريب و سكرآورش صحرا را درنوردي؛ به رازش دل بسپري؛ با او هم ناله شوي؛ قاب ستاره‌ها باشي؛ چون ياس از در و ديوار شب گوش بياويزي تا شيون افتادن مهتاب را در آب بفهمي؛ تا يك قطره خون گلوي مرغ حق خواني را ببيني؛ تا قدر خورشيد را بداني؛ تا مثل پرده‌هاي حرير در شبستانهاي غريب با دستهاي نسيم شب به سماع بنشيني، پاي بكوبي و دست افشاني.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب هم رنگ مردمك ديدگان توست. او ژاله بر گل مي‌نشاند. تو اشك بر چشم مي‌نشاني. او ساكت مي‌ماند تا تو بخواني. او گوش مي‌شود تا تو نجوا كني. او پيراهن تو مي شود تا تو تن او باشي. او دامن مي‌گستراند تا تو سر بر دامانش گذاري. او آرام مي‌گيرد تا تو به آرامش دست‌يابي. شب‌بوها در شب معطرند تا فضاي عبادت تو معطر باشد. شب، قنديل ستاره‌ها را روشن مي‌كند تا تو آتش هوس و آرزوهاي كوچك زميني‌ات را بميراني. شب، بركة شناي مهتاب مي‌شود تا تو شمد سپيد عبادتش را بر دوش بيندازي. شب دفترچه خاطراتت را باز مي‌كند تا تو دوباره برگذشته‌هايت به ديدة عبرت بنگري. باده پرستانِ ساقي ازل، شب به بزم انس مي‌نشينند و شب گره از مجمع پريشاني مي‌گشايند و زلف سياهش را بباد مي‌دهند. شب توهم‌زا است تا توهم‌زدا شوي. تا با او الفت نگيري، مي‌ترساندت؛ وقتي آشنايش شدي، مي‌پوشاندت. در شب همة رنگها يكرنك است؛ شب رنگ است. شب عباي نمازگزاران، محرم خلوت صاحبان خرد است. نيمي از جاري زمان متعلق به اوست. شب نيمة زندگي است و رازدار اسرار بندگي. تا بدان حد حرمت دارد كه جاي جاي در كلام جاودانه و مطهر الي به او قسم خورده مي‌شود:«واليل اذا يغشي»، «قسم به شب در تاريكترين لحظات آن». شب زنده‌دلان، شب بد، شب دد، شب اهرمن نيست. شب زنده‌دلان آبستن روزهاي روشن است. سحوري خوان صبح راستين زندگي است. انبياء و اولياء الهي با شب الفت ديرينه داشتند. يوسف (ع) به برادرانش كه از او طلب استغفار به جهت گناهانشان در پيشگاه الهي نمودند، فرمود:«بگذاريد در سحر شب جمعه برايتان دعا خواهم كرد كه انشاءالله مستجاب خواهد بود.» اين الفت دور و دير با شب، از انبياي الهي و اوصياي آسماني به رهروان بيوت وحي به ارث رسيده است. همة بندگا مقرب خدا شبها را به عبادت و بندگي به روز مي‌رساندند و لذا از دور و دير، شب و بيداردلان با هم مأنوس بودند. بياد آورد در زير آسمانِ ستاره بارانِ دهكدة شانديز، آنشب را تا سحر چشم‌بند ستاره‌ها بود. سير سيركها در سياهي باغهاي ميوه مي‌خواندند و غوكي بي‌تابانه ناله سر داده بود و او احساس تنهايي غريبي مي‌كرد. احساسي كه بعدها در شب‌هاي حمله به او دست مي‌داد. هر وقت عمليات شبانه را شروع مي‌كردند، او گويي در برهوت انديشه‌هاي روشنش يله مي‌شد. گويا كويري بود و او تنها در آن گسترده مي‌دويد. حالتي دوگانه داشت كه شأني از شأني مشغولش نمي‌كرد. گويا دو قسمت مي‌شد؛ قسمت اول به رهبري حمله مي‌پرداخت و قسمت دوم زير نورباران ستاره‌ها در تنهايي‌هاي شبانه خود سير مي‌كرد و نماز مي‌خواند. صداي مهيب انفجارها، رگبار مسلسل‌ها، فرياد رزمندگان، غرش توپهاي دشمن، موجي از خاك پودر شده كه درهوا معلق بود، همه را مي‌شنيد و مي‌ديد و احساس مي‌كرد. خوب تصميم مي‌گرفت. عاقلانه طراحي مي‌كرد و مقتدرانه گردانش را به پيش مي‌برد. در نوك حمله، خودش پيشتاز نبرد بود و درست در همان حال در شبهاي تنهايي گذشته‌اش به نماز و نيايش و تماشاي آسمان مشغول بود. اين حالت- به عبادتي ديرينه- طبع ثانوي او شده بود. در حالت اول درگير شبهاي نبرد بود و در حالت دوم كه به تكرار و عادت ملكة روحاني او شده بود، خلوت انسي با خود داشت كه حتي موج انفجارها هم نمي‌توانست آرامش آن را بهم بريزد و ذره‌اي از حال و هواي آسماني آن بكاهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جانِ با فضيلتي كه به فضيلت فطري خويش بازگشته بود، چاهي به عمق همة سقوط‌هاي دنيا خواهي را در درونش وارونه كرده و از آن پلكان صعودي ساخته بود و بر آن بالا رفته بود. ژرفايي در رفعتي، خشوعي در عظمتي، تسليم نفسي در حماسه‌اي، آوايي ملكوتي در ناسوتي، خلنگزاري بر دهانة آتشفشاني، رؤياي صادقة بهشتي در اضطراب و جنجال و هياهوي ميدان نبردي، رحمتي- چون نسيمي كه چين برگونة تالابها مي‌افكند- در دهانة غرش خمپاره‌اي، چيني بر صورت دردمندي، بهشتي در درخشش صاعقة شمشيرهاي رعب، آرامشي در متن بحران، صخره‌اي زير بارش تگرگ، فرشته‌اي در قيل و قال عالم، آرامشي در طوفان. اين همه در پوستة پيكري كه يك پرده خاك معلق از انفجارهاي پياپي در اطرافش آن را پوشانده بود. نمازگزاري كه به زمزمة مناجات خويش دل بسته بود در حالي كه هزاران فانوس از شعلة خمپاره‌‌ها،توپها، رگبار مسلسلها و منورها در اطرافش روشن كرده بودند. گويا محراب تنهايي شبهاي او را چراغان مي‌كردند. زماني كه در پشت بي‌سيم پيام مي‌فرستاد. مغزي كه رهبري مي‌كرد؛ چشمي كه راهِ باز شدة ميادين مين دشمن را و عبور گردانش را به مهري پدرانه مي‌نگريست و گوشي كه از غلواي نبرد انباشته بود و صداي تانك و زوزة خمپاره و انفنجار دوشيكاها و …، در هم موزيك مرگ مي‌نواخت و دلهاي كم تجربه را از ترس مالامال مي‌كرد و ستونهاي ايمان را استحكام مي‌بخشيد و جانهاي محتشم را به احتشام مرگي دلاورانه فرا مي‌خواند و او آرام به پيش مي‌تاخت و از سيم‌هاي خاردار مي‌گذشت. گفتي به اطميناني كه گويا از پرچين باغي مي‌گذرد و از ميادين مين كه گويي پا‌برهنه‌اي از خارستاني و بر خاكريز دشمن هجوم مي‌برد. آنچنانكه بر بام خانة خويش بر مي‌آمد، از تپه‌ها بالا مي‌رفت. تفنگ از دستِ بينواي غافلگير شدة پشت خاكريز دشمن مي‌گرفت. درست مثل بزرگسالي كه سلاحِ بازي بچه گانه‌اي را از كودكي شيطان بگيرد و چشم در چشم حريف روباروي مسحورش مي‌كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين آرامش، اين روح سترگ شجاع، مثل هيمنة شيري كه روباهي به او آويخته باشد، طرفش را در تصميم‌گيريهايش فلج مي‌كرد. سنگري را گاه او اين گونه گشود بود؛ بدون حتي شليك يك تير.  ديگران مي‌تاختند و او راه مي‌سپرد. سربازانش، خميده خميده، مثل يك ژيمناست، به سوي دشمن مي‌رفتند و او مي‌خراميد. بچه‌ها تكبير مي‌گفتند و او در دل جواب مي‌گفت و بر لب نامفهوم، آن گونه كه خود نيز نمي‌شنيد، نام دوست را تكرار مي‌كرد. خون و پوست و رگ و استخوان و روح او به وحدانيت حضرت حق گواهي مي‌داد. سلولهايش بي‌فرياد پاسخ مي‌دادند. يكپارچه توحيد مجسم بود. يك روح مشعشع مترنم به سرود عرشيان در زهدان انفجار و ترس و اظطراب ؛ يك اقيانوس در يك آيينه؛ يك «آپولون» آسيايي؛ يك «ادوپياي» مصور متحرك؛ يك آرمان آسماني در دسترس كودكان؛ جانِ مشبكي نه از گذر گلوله‌ها بلكه از زخم‌هاي پرهيز بر پيكرة خود سازي؛ يك نفس بي‌آرزوي مرده؛ يك روح متعالي كه شهواتش را زير پوتين‌هايش لكه كرده بود؛ يك پارچه بي‌هوايي؛ يك لهيب اشتياق الهي؛ يك آسمان آرزوي بهشتي؛ يك در كه براي هميشه در يلگي بي‌تفاوتي به زخارف دنيوي پشت به دنياي ما و رو به سوي لايتناهي باز مانده بود و با بادهاي حادثه بر پاشنة خويش تاب مي‌خورد و حسرتي در جان داشت. حسرت نماز در باغستانهاي ملكوت؛ حسرت ديداري در اجزاء پراكندة يك جسم؛ حسرت سري بر دامن آن چراغ هدايت و سفينه نجات امت؛ حسرت شنيدي يك كلمة “اي بندة من”؛ حسرت قبولي و عبور؛ حسرت اسارت در نقطة رهايي؛ اجبار ماندن در رحيل كاروانيان عازم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عارف وقتي به حقارت جهان واقف مي‌شود كه در آغاز به حقارت خويش دست يافته‌ باشد. اين خشوع ذاتيِ ممكن الوجود در مقابل واجب‌الوجود وقتي دست مي‌دهد كه به انصاف پرده از آلايش‌هاي فطرت توحيدي برداري و خود قاضي و متهم و دادگاه خود باشي. جاني كه بر چهرة زشتي‌هاي خويش تف مي‌كند؛ دستي كه بر سينة خود خنجر خشم گشوده است؛ دلي كه سيلي بر صورت «نفس» مي‌زند؛ راهبي كه دست تطاول بر هستي فاني خود گشوده است؛ مردي كه در برابر آيينه‌هاي حقيقت به تصوير خويش و مشاطة آن مشغول نيست؛ شيشه‌اي كه در عبور نورانيت حق، از عكس برگردانهاي بچگانة دنيا طلبي خود را دلقك‌وار نياراسته است؛ باغباني كه علف هرزه‌هاي باغستانهاي روانش را وجين كرده است و سينة خاكش را براي گرماي خورشيد عريان ساخته و منتظر آفتاب و بارانِ رحمت است و بذر اميد كاشته است. اگر چه حسرت يك رگبار را بجان داشته باشد اما هرگز نوميد نيست و راه در اين مقام، قائم مقام هدف است؛ اگر هر دو يكي نشده باشند. در عين وصال فرياد هجرانش بلند است. غوطه‌ور در اقيانوس، آب مي‌طلبد. اين طلب يك نادان نيست؛ درد شيدايي است. لايتناهي بودن معبود است. هر چه مي‌رود، حتي اگر تا ابديت برود، باز هنوز تا ابديتي ديگر راهِ رفتن و كمال باز است و باز هزاران هزار نادانسته بر جان دارد و ميليونها اميد و آرزوي تقربي ديگر در دل. به سنجشي نه چندان با اوزان عقل، بلكه با ميزان عشق، روبروي او به نگاهي به اندازة وسعت دلدادگيمان مي‌نشينيم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حكمت محض، علم مطلق، كرامت علي الاطلاق، كريم، رحيم، قادر، متعال، حي، ورود، رحمان، مستعان، جواد، رئوف، بصير، عليم، خالق، باري، يك ذات اقدس اطهر، يك ذات لايتناهي، يك وجود دوست داشتني كه هر چه هست از اوست. چشمه‌هاي ابدي فيض از آستانة مبارك او جوششي سرمدي دارند. بزرگواري كه يك «آه» را بي‌جواب نمي‌گذرد و هيچ سائلي از بارگاه كرم او دست خالي باز نمي‌گردد. علم آفريني كه ازل و ابد آفرين است. عجائب خلقش پايان ندارد و اسرار حيات مخلوقاتش، عقل را به تحير و اميدارد. آن كه به رحمان و رحيم معروف است، پيش از آن كه «متكبر» باشد؛ با آنكه «تكبر» برازندة ذات اقدس اوست. تكبري دوست داشتني، زيبا، دلفريب، با رحمتي كه آدمي را در برابر بخشش و عفوش شرمندة ابدي مي‌نمايد. كريمي كه گنه بنده كرده است و او شرمسار. ذات مطهري كه طاهر است همانگونه كه لطيف است؛ لطيف است همانطور كه «مهيب» است؛ مهيب است همانطور كه «وهاب» است؛ وهابست در حالي كه «مقتدر» است؛ مقتدر است در حالي كه «سريع‌الرضا» و «حسن التجاوز» است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه نيست، هر چه هست از اوست. هر نيكي، هر رفعت، هر عزت، هر حكومت از اوست. منبع خير و بزرگواري و كرامت و بخشندگي است. ارحم‌الراحمين است در موضع عفو و رحمت و اشدالمعاقبين است در موضع نكال و نقمت. جانِ وجود است و وجود جان. جان جهانست و جهان جان. آفرينندة ازل است و نگهدارندة ابد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و در اين سوي، ما كيستيم؟ مسكيني به نام انسان. ايستاده بر حقارت، ذلت و مسكنت خويش در برابر او و متكبر به هر چه كه به او كفر مي‌ورزد. با رفعتي در رأس همة مخلوقات و با عجزي كه از دانش او بر مي‌خيزد. خاشع‌تر از همه موجودات در پيشگاه او ومتكبر در برابر آنچه غير الهي است. در اين سوي انسان، يعني حقيقت عجز و واقعيت نياز؛ در آن سوي علم مطلق، خير مطلق، كرامت مطلق. چه نسبتي بين اين دو است، چه رابطه‌اي؟ رابطه هست اما نسبت نيست. رابطة مخلوق با خالق خويش؛ نقش با نقاش؛ بنابا بنا؛ ذلت محض در برابر عزت محض؛ مسئلت محض در برابر كرامت محض؛ خشوع محض در برابر عظمت مطلق.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين سوي هيچ و در آن سوي همه. در اين طرف احتياج باندازه استغناي آنسوي. در اين سوي احتياج محض، در آنسوي استغناي محض. در اين طرف انساني كه اسير دل، اسير جان، اسير تن، اسير شهوات، اسير خواهش‌ها، اسير خود و اسير كائنات است و در آن سوي دل آفرين، تن آفرين، امتحان آفرين، سلطانِ بلامنازع ازل و ابد. «مليك مقتدر»، مالك، نگهدارنده و آمر همة هستي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چگونه ننالد اين انسان؟ چگونه نگريد اين فرزند آدم با آن همه كرامتي كه به او عطا شده است و «نفخت فيه من روحي» او را از همه آفرينش برتر نهاده است؟ فرشتگان را به سجدة احترام بر او فرمان رسيده است. جامة «لولاك لما خلقت الافلاك» بر رقابت برگزيدة اين مخلوق پوشانده است. چگونه مي‌تواند شكر نعمت بودن، فهميدن، انسانيت خوي را بجا آورد؟ چگونه مي‌تواند حق عبادت او را ادا كند؟ چگونه مي‌تواند در فهم جمال و جلالش مقبول باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قدرتمان در پيشگاه او همه عجز است. فهممان كند، علممان جهل، روشنايي‌مان حيرت، دركمان كودك، صلابتمان كاه، جهلمان كوه، صبرمان باد، خانه‌مان تار عنكبوت. كسي مي‌توانيم بر پا بايستيم! مگر او نكه دارد، كي مي‌توانيم عزيز باشيم! مگر او عزت دهد، كي مي‌توانيم بفهميم! مگر او علممان كند و از گردابهاي حيرت نجاتمان دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي به عزت او عزيز شديم و به عنايت او عالم، تازه آغاز عجز و انكسار در برابر اين همه نعمت و كرامت و بزرگواري فرا مي‌رسد. علممان حجاب مي‌شود ؛ فهممان جهلمان مي‌گردد؛ قدرتمان ناتوانيمان خواهد بود و عروجمان ذلتمان. در آن بارگاه دلي شكسته و جاني از خود بريده مي‌طلبند، نه ادعاي عمل و عبادت و فهم. ذلت دانايي مي‌طلبند و عزت بر هر چه غير اوست. فهم بر جهالت مي‌طلبند، نه غرور چند كلمة اكتسابي طوطي‌وار. دست مايه‌هاي آب و نان اين خاكدان پلشت. براستي هم در برابر آن عظمت هيچ نيستيم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زمين ما در برابر عظمت خلقت، از دانة خشخاشي هم بزرگتر نيست. «نگر تا تو از اين خشخاش چندي». با كدام آبرو مي‌توان در پيشگاه او ايستاد؟ با كدام عمل مي‌توان به خود باليد؟ با كدام زحمت مي‌توان جواب رحمت و بزرگواري او را داد؟ در برابر آن همه محبت و علاقة او به بندگانش، ما كجا مي‌توانيم ادعاي دوستي و شيدايي كنيم؟ اگر جزاي احسان جز احسان نيست، اگر جزاي محبت جز محبت نيست، انسان در برابر اين محبت و احسان لايتناهي الهي، نسبت به خود، چه دارد كه در كفة ترازو بگذارد؟ با كدام دستهاي پر و پيمان به حضور او شرفياب خواهد شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ذات ما ذات عجز و لابه و مسئلت است. از كوزه همان برون تراود كه در اوست. آدمي از حد خويش كه نمي‌تواند بيرون بزند. محدود، محدود است. پذيرفته شدن، زحمت كشيدن مي‌خواهد و رنج مي‌طلبد. اما گاهي به كرامتي فوق فهم ما، بي‌زحمت به بخشش محضِ حضرت دوست چشم به بوستانهاي ابدي وصال مي‌گشاييم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چه خير و نيكي است از اوست و هر چه شر و بدي از ما. هر چه لطف و محبت و بزرگواريست مال اوست، هر چه خشونت وكينه و رذالت از ما. جز چهارده نور پاك آسماني كه به وعدة الهي و رحمت نامتنهاهي او عصمت مطلقة الهيه دارند. همه آلوده‌ايم. اما آلودگي مراتبي دارد. يكي به نگاه زشتي آلوده است و ديگري به حرام مؤبدي؛ يكي به زشتي انديشه‌اي كه شايستة تفكر يك شيعه نيست و يكي به حرمت خون حرامي كه دستانش به آن آلوده شده است؛ يكي ترك اولي براي او سقوط است، ديگري ترك واجبي، قضاي نمازي، اسقاط اوست؛ يكي بخلي در جان دارد و بر آن مهار زده است، ديگري بخلي كه اِعمالش مي‌كند و فتنه و فساد بر مي‌انگيزد. حرف ركيكي از زبان عالمي، گناه كبيره است و براي عوام نافهمِ تربيت نشده‌اي، جريان روزمرة حيات اوست كه گناه بارزي به سنگيني آن حرف ركيك برايش محسوب نمي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از يكي دوري از كبائر را مي‌ طلبند و از ديگري دوري از مكروهات را. كار به جايي مي‌رسد كه گاه «حسنات الابرار، سيئات المقربين» است. هر چه بالاتر مي‌روي، وظايف سنگين‌تر  مي‌شود. هر چه بيشتر بفهمي، بيشتر مسئول مي‌شوي. خداي تبارك وتعالي مي‌فرمايد: «آيا آنان كه مي‌دانند با آناني كه نمي‌دانند، برابرند؟»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عالمي اگر فاصد شود، عالمي را فاسد مي‌سازد. ناداني كه اگر فاسد شود، تنها به فساد خويش مسئول است. عارف وقتي به حقارت دنيا واقف مي‌شود كه در آغاز، به حقارت خويش دست يافته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين فعاليت و سكون، اين آرامش و طوفان، اين تواضع و رفعت، اين بندگي و رهبري گردان، اين جنگندة با خويش به خلوت نشسته، با دو روحية متفاوت در يك جان، در شبهاي حمله در غرش تيربارها و زوزة تانكها، با خداي خويش در دهكده‌هاي ايمان دلش خلوتي تماشايي داشت. تني كه مي‌جنگيد و روحي كه نماز مي‌خواند؛ دهاني كه مي‌غريد و دلي كه ذكر مي‌گفت؛ زباني كه فرياد مي‌كشيد و نفسي كه مطمئن راه مي‌پيمود. يك بام و دو هوا، دو روحية متفاوت، دو حالت متضاد و در باطن يكتا را كه از يك حقيقت و از يك جوهره متجلي بودند، با خود داشت. مثل صخره‌اي استوار زير رگبار تگرگ، مانند خلنگزاري بر دهانه آتشفشان يا فرشته‌اي در قيل و قال عالم يا آرامش نمازي در متن بحران جنگ. او در شبهاي حمله اينگونه بود. گويا كه در يكي از دهكده‌هاي ييلاق زادگاهش مشهد، در شبي از شبهاي تابستان، در تاريكي و سكوت، زير نور ستارگان به نماز ايستاده است. آري، براستي جنگ و جهاد در راه خدا نيز همان نماز بزرگ انسان به درگاه الهي است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جنگ در چنگال او بود نا او در كام جنگ. اين است آن فخامت رواني كه نوري از صمديت حق بر او تابيده بود. بدايع اين شعر مرصع در توصيف روحي به خدا سپرده شده مثل شكوه باغهاي معلق بابل، در هاله‌اي از غبار معلق ساكن‌ ماده در هواي خاكريزها نا مفهوم خواهد ماند. لحظاتي است كه حتي جانهاي تيره نيز روشن مي‌شوند. روانهاي روشن، اثيري مي‌شوند. شجاعت، تهور مي‌شود و عاطفه از سنگر جمال به خاكريز جلال نقل مكان مي‌كند و خشم مي‌پروراند. در حال و هوايي آنچنان نستوه كه از شب و ظلمت و مرگ راهي روشن و تماشايي تا بهشت الهي مي‌سازد، كدام دل ده شده‌ايست كه دوباره دل نشود و غريو شوق نكشد و خانه از من و ماها و بد و بدها نتكاند و آينة جمال پري طلعتان نگردد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين التفات شبانه، تا حراج همة كالاي عشق و يغماي جملة ماحصل عمر، به كمال نمي‌رسد و وقتي منشور اين عشق بازي، از آن كمانچة ابرو به «طغرايي»آآ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; رسيد، آنگاه يار بي‌پرده از در و ديوار به تجلي مي‌نشيند و محبوب ازل رفتار ابديت كردار، تو را از شط جاري زمان و مكان بيرون مي‌كشد و در گنجينه جواهرات الهي مكانت مي‌دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب، سجادة عبادت و ستارگان، قنديلهاي روشنِ شبستانِ خلوتِ روحاني او بودند و عمليات شبانه، در او همان تأثير شادمانه را داشت كه يك روانِ عاشقِ معنويت از رياضت و امساك بدست مي‌آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ترس، دست ماية اميدي والاتر مي‌شد و اضطراب، اسطرلاب وقار. خستگي هر چند درمانده‌اش مي‌كرد اما مثل رنج گرسنگي روزه داران در عصر، انبساط روحاني در او مي‌دميد. غبار حادثه گس و خشك بر حلقش مي‌‌نشست  و مژه‌هايش را خاكي رنگ مي‌كرد. عرقِ تن و خاك يك ورقة چرك چسبنده مثل يك لايه رقيق گل رس به صورتش مي‌كشيد و سوزش زخمي كه وي را از پا نياانداخته بود، مزيد بر اينهمه حلاوت تلخ، شادي درد آوري داشت و اين همه تضاد در يك جان فرسودة اميدوار فقط در نقاطع شهادت در شاهراه بهشت مي‌تواند در هم يك هويت واحد شوند. بي‌آن كه آن حلاوت معنوي، از درد بكاهد يا اين درد جانفرسا از شادي اين شهود ايماني كم كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در آن معركة جنون مقدس كه پاي استدلال همة عقل‌هاي مجازي را چوبين مي‌كند، باران و آفتاب، ظلمت و نور، جلوه و خفا، تجلي و درد، رحمت و مرارت، حرمان و مغفرت، تنهايي و وصل، حلاوت و رنج را در هم مي‌بيني. آنچنانكه اولي پيكرة دومي مي‌شود و دومي وجدان محسوس اولي. وقتي به تركش خمپاره‌اي در غلتيد، از لابدي دود باروت و خاك كه به دست بادي ملايم چهرة آسمان را ترك مي‌گفت، او خوشه پروين را درست بالاي سرش در عمق آسمانِ شب ديد و لب به دندان گزيد و درد را به تحملي دلاورانه به ناله نياراست و چشم به بي‌كرانِ آسمان دوخت و راه شيري را كه از گذر هزاران تير مذاب مخطط شده بود، پايين‌تر از هميشه در دسترس يافت و پلكها سنگين مي‌شدند و درد داشت در شريانش نعره مي‌كشيد و احساس مي‌كرد روده‌هايش از كنار پهلويش، از بريدگي تركش بيرون مي‌آيند. تركشي كه عرض شكم را دريده‌بود و بيشتر به سوي پهلوي راستش متمايل بود و مثل يك دهانة تنور، داغ و سوزنده بود و احساس مي‌كرد مواد مذاب از آن بيرون مي‌زند؛ به آهستگي ماري كه به سوراخي بخزد يا جلبكي كه در جريان ملايم جويي پيچ و تاب بخورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاي سرش به اندازة خميدگي يك بدنِ بر زمين چسبيده هزاران گلوله مي‌گذشت و مثل شهاب، همه قرمز، مثل خط خون بر كاغذ سياه، چشمانش را پر مي‌كرد. زخم چندان عميق بود كه بعدها در بيمارستان مجبور شدند چند متر از روده‌هايش كه قابل درمان نبود، بردارند. دستش را بسوي زخم برد. آيا پليدي‌هاي روده هم بيرون ريخته است. درست مثل مجاهدانِ صدر اسلام اين زخم برايش ناگوار بود. بعضي زخمها پاكيزه‌اند و بعضي چركين. هر چه سوي شكم نزديكتر مي‌شويم، زخم‌ها موحش‌تر و بد منظره‌تر و آلوده‌ترند. غذاهاي از هضمِ رابع گذشته، بيرون مي‌ريزند و اين براي سرداري كه حيا و عفت و شرم راهمپاي شجاعت در ذات خويش دارد، بسيار ناگوار است. در جنگهاي صدر اسلام، رزمندگان با روزه‌هاي متوالي به فكر چاره‌جويي قبل از حادثه و جلوگيري از آلودگي‌هاي اين چنين زخم‌هايي مي‌شدند. مالك اشتر وقتي عبدالله عمر را بر زمين كوبيد و بالاخره عبدالله با حيله‌اي مضحك و عملي شرم آور از دست مالك گريخت، مالك بعدها گفت: «سه روز بود كه روزه‌دار بودم و گر نه نمي‌توانست جان سالم بدر برد».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با دستي كه تنها شجاعت چنان ارواح مطهري و چابكي و ورزيدگي آنگونه بدنهايي مي‌تواند در آن حالت بدون لرزش و خونسرد عمل كند، زخم را معاينه كرد و لبخندي بر لبانش شكفت. روزه‌ها كارساز بودند و روده‌هاي خالي، مناعت طبع يك سردار مسلمان را در چشم همرزمان يا دشمن هرزه‌دراي حفظ كرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين از آن دست غرورهايي است كه پروردگار دوستش مي‌دارد. غرورهاي زيبا، تماشايي، برخاسته از يك نفس مطمئن، نه يك جهالت رذالت پيشه. از آن دست غرورهايي كه فرمانده گارد پياده فرانسه در واترلو در آخرين لحظات كه تنها بازماندة گردان خود بود، در مقابل انگليسي‌ها كه او را تشويق به تسليم مي‌كردند و سر تا پا غرق خون بود، از ميان دو فك از خشم و غرور قفل شده‌اش خطاب به فرمانده دشمن كه به او گفته بود تسليم شود، گفت :«گه». كلمه‌اي كه يك دنيا زيبايي و رشادت در پشت اين واژة متعفن نهفته دارد. استعمال اين واژه در آن حالت بشكوه مثل چمن زاريست كه بر مزبله‌اي روييده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي اطمينان يافت كه جز خون چيزي بيرون نمي‌زند، آرام شد. دوستانش بالاي سرش حلقه زده بودند. مي‌خواست برخيزد اما توان آن را نيافت. «زين الدين» فرياد مي‌كشيد:«برانكار كجاست؟»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بي‌سيم چي‌اش هوار مي‌زد و دستپاچه و بي‌قرار كمك مي طلبيد. برايشان آسان نبود كه او فرو غلطد. بيش از آن ارزشمند، دلاور و ياور بود كه فقدان او را بتوانند بي‌دلهره و با متانت بپذيرند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مشيت الهي در رابطه با انسان هر چند اختيار آدمي را هم در نظر مي‌گيرد اما نه تفويض است، نه جبر؛ امري است بين جبر و اختيار. آنچه را كه ما جبرش مي‌ناميم، معنايي جز يك حكمت برتر الهي كه فهمش براي ما مشكل است، ندارد. از حكيم و عليم تبارك و تعالي، امر غير حكيمانه و غير عالماه صادر نمي‌شود. اما گاهي يك رشته حوادث چنان پيش مي‌آيد كه انسان دقيقاً مي‌فهمد عنان اختيار و سر رشتة كارها جز تدابير و انديشه و مديريت ما در دست ديگريست و نخواهد شد الا همان كه خداوند عزيز تقدير فرموده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تولستوي مي‌گويد:«در پشت ابرها دستي است كه سرنوشت جنگ‌ها را او معين مي‌كند». آن دست مقدس، نه تنها سرنوشت جنگها را معين مي‌كند، بلكه سرنوشت هر مخلوقي را هم او معين مي‌كند. هر شيئي، اولش، آخرش، رشدش، زاد و ولدش، خورد و خوراكش، طبع و سرشتش، ظاهر و باطنش، پيوند و افتراقش با كائنات، امتزاج و تركيبش، اكراه و ممانعتش در دست اوست. رازق اوست، پرورنده اوست، مدبر اوست و ذره‌اي در كائنات وجود ندارد كه از حيطه قدرت و آمريت خضرتش بيرون باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مردي كه كردستان، آرامش و پاك سازيش از لوث فتنه‌هاي مختلف را مديون اوست، مردي كه بارها و بارها در سخت‌ترين شرايط نبرد، گاهي با افرادي كمتر از تعداد يك دست در مقابل صدها نفر به مقابله برخاسته بود، مردي كه در باران گلوله‌ها و بارش خمپاره‌ها و توپها تا قلب سنگرهاي خصم در صف مقام تاخته بود و حتي گاه يك خراش برنداشته بود، اين بار در خط دوم، در جبهة پشتيباني و در آغاز جنگ، بدون اين كه پيشتاز باشد، بدون آن كه مهاجم باشد، بي آن كه از خاكريزها سرازير شده باشد و يا در خاكريز اول نزديك نقطة رهايي جاي داشته باشد، به انفجار گلولة خمپاره‌اي كه دست تقدير آنرا به جبهه‌هاي دوم پرتاب كرده بود، فرو غلطيد و زخمي سهمگين برداشت. مثل بندبازي كه سالها در ارتفاع زير چادر و تيرك عظيم سيرك، به هنرنمايي مشغول بود و هرگز يكبار هم از آن ارتفاع گيج كننده، از طناب نلغزيده بود تا بالاخره از روي طنابي به ارتفاع يك متري زمين كه جهت آموزش مبتديان كشيده باشند، سقوط نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حادثه‌ها مهارت، تدبير، رشادت و بالاخره شراكت ما را در تشكل يك واقعه پذيرفته‌اند ولي قبل از اينها به مشيت‌الهي نيز تن داده‌اند. مشيت هميشه لياقتهاي ما را در نظر نمي‌گيرد و حتي به آمادگي اسباب براي وقوع يك حادثه هم كاري ندارد. سردار پيشتاز در آنهمه جنگهاي طاقت‌فرسا، زير باران گلوله‌ها زخمي نشد ولي در پشت جبهه از تركش خمپاره‌اي كه معلوم نيست اشتباه كدام محاسبه‌گر پرتابش كرده بود، از پاي افتاد. وقتي فرو غلطيد، هنوز به طلوع سپيده ساعتها مانده بود و حمله در آغاز حركت خويش بود. او فريادهاي رزمندگان را در تاريكي و غبار و شعشعة منورها مي‌شنيد. مرداني را بياد آورد كه سالها پيش از او به دروازه‌هاي بهشت چشم گشوده بودند. زناني را بياد آورد كه بر اثر بمباران، خانه‌هايشان، قبرهايشان شده بود. كودكاني كه در عرض چند لحظه- زير اين آسمان بلند لاجوردي- از نعمت پدر و مادر داشتن، محروم شده بودند. گردانهايي را بياد آورد كه به تركش توپها و خمپاره‌ها و دوشيكاها پراكنده شده بودند و علفزارها و مراتع آرام زاگرس را بياد آورد كه صحنه‌هاي ستم و كشتار امتي مظلوم گرديده بود. پنج سال نبرد بي‌امانش را در كردستان بياد آورد. پنج سالي كه دويده بود، عرق ريخته بود، زخمي شده بود، جان كنده بود، قله‌ها، دره‌ها، دشت‌ها، دامنه‌ها، شيارها، يالها و صخره‌ها را زير پا گذاشته بود و تنها شهامت مرداني را بياد آورد كه كنار او جنگيده بودند؛ از جان مايه گذاشته بودند؛ درد كشيده بودند و خون داده بودند. بياورد آورد كه چه گرسنگي‌ها و تشنگي‌ها، مرارتها، شكنجه‌ها، ظلم‌ها و قساوتهايي را تحمل كرده بودند. شبهاي بي‌خوابي، شبهاي خون، شبهاي تنهايي، شبهاي در محاصره، شبهاي تشنگي، آناني كه گاهي دو روز در محاصره قادر نبودند سرشان را از زمين بالا بياورند؛ پشت به آسمان، خوابيده ادرار كرده بودند؛ با اشاره و تن نجس نماز خوانده بودند؛ با زباني كه از شدت تشنگي مثل نمد خشك و آزار دهنده شده بود و حنجره‌اي كه ديگر ناي ناليدن هم نداشت و خونريزي زخم‌ها و گاهي ساعتها يك دست بر روي زخم تا از فشار آن خونريزي كمتر شود؛ بي هيچ ياوري، بدون داشتن يك تكه پارچه براي بستن؛ زير آفتاب تابستان، زير برفهاي زمستان، در سرماي كشندة ارتفاعات كه سنگها را مي‌تركاند و اندوه غريبانة جاني زخمدار و تشنه و تنها در برهوت دشتي كه جامانده بود  و توان حركت نداشت و چشمانش از آفتاب سوخته بود و كم كم به كام مرگ خزيده بود و بدن روزها و ماهها، در آن شيا فراموش شده، از هم پراكنده شده بود و بالاخره مفقود شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بياد آورد مردان نو رسيده‌اي را كه با تكه‌تكه كردن خودشان، راه عبور از منطقه‌هاي مين‌گذاري شده را براي برادرانشان باز كرده‌ بودند. داوطلبان مرگ و مسابقة زودتر رسيدن به بهشت، در جلوي چشمان يكديگر و ناظر پراكنده شدن پيكر دوستان بودن و در صف براي رسيدن به اين انفجارها در نوبت ايستادن و چشم به صحنه داشتن و بالاخره پرنده‌اي مهاجر شدن و رفتن و او احساس مي‌كرد دير كرده است؛ زخم خورده است ولي اغنا نشده است. احساس زبوني مي‌كرد؛ احساس درماندگي، احساس «ننگ سلامت» در غبار حادثه‌هاي مردانه و ماندن را، رد شدن در امتحان، در اين جواز عبور مي‌دانست. چه بسيار سنگرها را كه فتح كرده بود. فتنه‌هايي را كه سركوب ساخته بود. متجاوزاني را كه بيرون رانده بود. نواميسي را كه از چنگال ستمگران نجات داده بود. مزة شيرين پيروزي فرديش دست نيافته بود. ديگر واقعاً دلش براي باغستانهاي هميشه بهار تنگ شده بود. ديگر به حقيقت ياراي ماندن نداشت. آيا درهاي آسمان را بسته بودند؟ آيا او شايستگي پيوستن به پاكان رفته را نداشت؟ آيا او لايق نبود كه اين چنين بر جاي مانده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;براي اولين بار در معركة نبرد، اشك بر چهره‌اش نشست. اشكي كه در تاريكي و غبار معركه نه ديده شد و نه زلال بود. با دستان خون آلودش بر صورتش كشيده بود. از خونش وضو گرفته بود و آن چند قطره با اين ارغواني سيال ممزوج شده بود؛ در هم آميخته بود؛ از نوك مژه‌هاي خونين، گلرنگ شده بود و چكيده بود و گم شده بود. طراوت سرخي كه فرو مي‌چكيد، با دستان او مسح مي‌شد. اشكي كه از خون مقدس‌تر بود و خوني كه از اشك پاك‌تر. خون پاكي كه مرواريدهاي عصمت و صداقت اشك يك روح را «ياقوتي» مي‌ساخت. خون و اشك دو مطهر به هم پيوسته بودند. شايد فرشته‌اي مي‌گريست؛ شايد «ملكوت آشياني» شيون مي‌كرد؛ شايد شيدايي كوس رحيل مي‌زد. در او هياهوي جهاني مظلوم، ستمديده، ناكام، جوانمرده، بخون غلطيده مويه مي‌كرد. شيونِ همة شكسته دلان با او بود؛ «آه» همة مظلومان با او بود؛ درد همة ستم كشيدگان با او بود. شميم معطر باغهاي قدس را در جان داشت. رنج مي‌برد؛ درد مي‌كشيد و ستار‌ه‌ها را مي‌شمرد. خاطراتش را مرور مي‌كرد و جسم، لخت و سنگين مي‌شد. مثل كوهي بر شانه‌هاي روانش فشار مي‌آورد. يكي از درون داشت دري را مي‌گشود. يكي در خلوت دلش محزون مي‌خواند. دو چشم سياه شرقي از پشت پنجره‌هاي آبي آسمان به ناز به او مي‌نگريست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به ياد آسمان شب دهكده شانديز افتاد. چه نور باران بود آنشب. چه چراغان بود آنشب. آنشب، ستاره‌ها روي كوههاي بينالود افتاده بودند. آنشب، راه قبلة آسمان‌ها گشوده شده بود. آن شب از عطر گلها  وضو ساخته بود. بر سجادة سبز چمن‌ها نماز خوانده بود. در نور غريبانة ستارگان –نيمه‌هاي شب- اشك ريخته بود. احساس تنهايي غريبي مي‌كرد؛ مثل شبهاي حمله، مثل شبهاي عمليات. يك تنهايي دوست داشتني، يك تك روي مطهر بي‌بازگشت، يك بدرود ابدي، يك پرواز بي‌سقوط، يك سفر بي‌پايان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ستاره‌ها مي‌خنديدند و گلها مي‌گريستند. پروانه‌ها مي‌‌رقصيدند و پرنده‌ها مي‌ناليدند. بادها عطر گلهاي غريب در خود داشتند. گوُنهاي خاكستري بر دامنة شيب آن درة فراموش شده خاموش بوند. برگهاي سپيدارها در دست نسيم نجوا مي‌كردند. آب جوي دامنة دره‌ها زمزمه مي‌كردند. تمشك‌ها درهم مي‌پيچيدند. اقاقي‌ها كوچه‌هاي خلوت عشق را معطر ساخته بودند. عشقه‌ها، از شيرة كاجهاي پير شراب مي‌نوشيدند. مرتضي آويني «روايت فتح» مي‌خواند. دستان همسرش موهاي او را نوازش مي‌كرد. فرزندش لبان كوچكش را بر پيشاني خونالود او گذاشته بود. مادرش در روضة ماهانة زن شوي مردة همسايه، براي علي اكبر كربلا زار مي‌زد. شهيدي را مي‌سوزاندند. شيشه‌اي مي‌شكست، شيشه‌هايي پياپي مي‌شكست. در امامزاده محروقِ نيشابور داشت زيارتنامه مي‌خواند. گويا خواب مي‌ديد. ديگر يادش نبود كيست و كجاست. ديگر نه صداي بي‌سيم‌چي را مي‌شنيد و نه فرياد معاون گردان را و نه صداي طبل مدام انفجار خمپاره‌ها را. شايد سربازان رژه مي‌رفتند؛ گروپ گروپ، پوم‌پوم. بين فهم و بيهوشي صداها درهم مي‌شد وديگر او داشت آسمان شانديز را و ستارگان شب را و صحنه نبرد را گم مي‌كرد. اين بار هم بيهوش برجاي مانده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چشم انتظاري سخت است. مردي كه چشم به در دوخته است، سوهان روح خود مي‌شود. درد انتظار درد كمي نيست. وقتي طولاني شود، هر كسي قادر به تحملش نيست. انتظار طولاني در سينه‌هاي تنگ و كم ظرفيت، گاهي به بي‌تفاوتي و رهاشدن و بي مبالاتي مي‌انجامد و گاهي مسيرهايي را عوض مي‌كند. ايمانهايي را بي‌رنگ مي‌سازد. عقايدي را زير و رو مي‌كند و سرانجام ممكن است به بي‌اعتقادي هم بكشد و گاه نيروي محركه‌اي مي‌گردد كه يك لحظه هم آرام ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از سالهاي نوجواني، نسبت به امام حضرت بقيةالله (ع) ارادتي خاص داشت. يك كنجكاوي شديد براي يافتن، ديدن و آشنا شدن با آن گرامي، با روحش عجين شده بود. علاقه‌اي طبيعي به آن بزرگ داشت. مثل فرزندي كه به پدرش علاقه‌مند است؛ مثل محبت مقلدي نسبت به مقلدش. چه روزها و شبهايي را كه به امام معصوم (ع) انديشيده بود. به تاريخ فكر مي‌كرد؛ به سلسله‌هاي حكمرانان در سرتاسر زمين، به مردمي كه آمدند و بزرگ شدند و رفتند و نسلي جايگزين نسلي ديگر گرديد و او فكر مي‌كرد امام در همة اين ايام، از 256 هجري به بعد، چه مشكلاتي را پشت سر گذاشته. در كدام سرزمين‌هايي اين همه سال را سپري كرده است. آن وجود اقدس بي‌مانند چه مي كرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در سال 1360 با خودش گفت:«امسال حضرت 1147 سال از عمر مباركش مي‌گذرد». سال 61 بخود گفت :«امامم 1148 ساله شده است» و بعد اندوهي سينه‌اش را تنگ مي‌كرد. محبتي ناشناخته، طبيعي، بي‌هيچ سود طلبي و درخواستي قلبش را پركرده بود. دلش براي حضرت تنگ مي‌شد. چه شبها گه با ياد آن گرامي سر به بستر نهاده بود. چه روزها كه به اميدي مردم را مي‌نگريست؛ گويا او را جستجو مي‌كرد. بارها و بارها رفته بود و رواياتي كه صورت مطهر و قد و بالاي مباركش را توصيف كرده بودند، خوانده بود. به علي‌بن‌مهزيار اهوازي غبطه مي‌خورد. شايد هزاران بار آرزو كرده بود اي كاش بجاي او بود يا با او بود تا به حضور امام مي‌رسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوران غيبت امام (عج)، دوران سختي است. دوران گرفتاريها و امتحانات شيعه است و او به واقع غيبت آن بزرگ را احساس مي‌كرد و چشم به روزهاي آينده دوخته بود. وقتي «دعاي ندبه» مي‌خواند، با تمام دلش مي‌گريست. با تمام اندوهش اشك مي‌ريخت. شكوه مي‌كرد. مي‌ناليد و او را مي‌طلبيد. آفتاب عالم را كه پنهان مانده بود؛ جان جهان را كه مخفي بود؛ حجت خداوند را صدا مي‌زد و او استغاثه مي‌برد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلش از اين همه ستم، بي‌عدالتي، حق‌كشي، حق سوزي و باطل افروزي بدرد مي‌آمد. از اينكه حكومت بدست جابران و جباران افتاده بود و سلسلة پادشاهي ستم و بدعت، با دين خدا بازي مي‌كردند و قوامين الهي را زير پا مي‌گذاشتند و با هر وسيله درصدد محو آثار و افكار اسلامي بودند و به هر طريق مي‌كوشيدند تا نسل«انقلاب سفيد» نسلي بي‌عقيده، غربي، بي‌اعتماد به روحانيت و اسلام و احكام الهي بار بيايد و مراكز فساد، فروش ابزار فساد، ترويج فرهنگ فساد، حمايت ازمنكرات الهي سرلوحه كارشان بود و او اين همه را مي‌ديد و مي‌سوخت و غيرت مسلمانيش اجازه نمي‌داد تا ساكت بماند ودر انزواي خويش به دعا و نيايش و توسل مي‌نشست و به آستانة مقدس مهدويه‌التجا مي‌برد. امامي كه همة انبياء الهي و همة اولياء شهيد، به آمدنش، پيروزيش و عدالت گستريش مژده داده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;او را مي‌خواند. او را مي‌طلبيد. به او دل بسته بود. اميدش، آرزويش، ايمانش و عاطفه‌اش نام او را تكرار مي‌كردند. در او دنيايي به وسعت ولايت، در گسترة انديشه‌هاي پاك نوجوانيش دامن مي‌گشود. با ياد و نام آن دوست هميشه بيدار، آن مقتدر منتظر، باقيماندة خداي رحمان در زمين، ستون هستي، شرط پذيرش توحيد، خاتم اوصياء الهي، جانش به بهار مي‌نشست. عطر بهاري را در جان داشت و تلالؤ آفتابي را در چشم دل. سلولهايش به ياد او ترانه مي‌خواندند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اشكهايش جاري مي‌شد. اي سپيدة صبح، اي افق روشن الهي، اي چراغ هدايت در شب ديجور غيبت، اي صاحب عصر، اي ولي الله‌الاعظم، اي فرزند برومند بي‌مانند ائمه معصومين، اي صاجب غيبةالهيه و عصمت مهدويه واي چشم و چراغ اهل بينش؛ ترادر كدامين سرزمين، در كدام دشت، در كدام كوه سرافراز، در كدام گستردة فراموش شده بيابم؟ آيا در ديار نجدي يادر ذي‌ طوايي؟ اي آيينه جمال الهي، محبوب ازل و مقبول ابد، ترادر كدام ديار جستجو كنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه بسيار زمزمه‌ها كه با خود داشت و چه بسيار شكوه‌ها كه در دل مي‌كرد. چشمانش را به گذر ايام دوخته بود. چنان انتظار مي‌برد كه گويا اطمينان داشت هر روز ممكن است آن كوكب هدايت از گوشه‌اي سر برآورد و «ظهور الله»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;‌ آغاز شود و اين انتظار، او را مي‌فرسود. در حاليكه اين انتظار روحاني كه «افضل اعمال» نيز بود، در او جزو وجودش شده بود؛ ايمانش و محبت قلبش بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نيمه شعبان حال ديگري داشت. تمام وجودش غرق نور و سرور مي‌شد. از اينكه براي ياوري به امامش هيچ كاري نمي‌توانست انجام دهد، از دست خودش دلخور بود. اي كاش مي‌شد كاري كرد. اي كاش مي‌توانستيم اين خون ناقابل را به پاي مقدس او بريزيم. اي كاش اين مردم يكروز به حكومت جاير ستم شاهي پهلوي مي‌شوريدند. اي كاش مسجدها پر از غلغلة جواناني مي‌‌شد كه همگي اسلحه‌هايشان را براي آماده سازي «ظهور» و آمادگي خويش به شانه‌هايشان مي‌داشتند. اي كاش از هر قريه و شهري در جهان، نداي تكبير بر مي‌خاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كم كم اين انتظار، او را بسوي حركت و مبارزه سوق داد. دل عاشقش توانايي ايستادن و نگاه كردن را نداشت. بايد كاري مي‌كرد. مي‌بايست تصميمي مي‌گرفت. حتماً «علما» ساكت نبودند. آنچه او مي‌ديد، ظاهرامر بود. يقيناً دلهاي پرهيزكار داشتند كارهايي مي‌كردند. فعاليتهايي كه او خبر نداشت. مگر مي‌شود همه نشسته باشند و تماشاگر اين همه ستم و بي‌عدالتي و بي‌عدالتي و بي‌ديني باشند و هيچ كاري نكنند! پس چرا او چيزي نمي‌شنيد و چيزي نمي‌ديد! با خودش فكر مي‌كرد :من كه تازه پا بر اين پهنه گذاشته‌ام، توانايي نشستن و تماشا كردن و بي‌تفاوت بودن را ندارم. پس چطور آزادگان و نازك انديشان و تقوي پيشگان مي‌توانستند آرام باشند؟ با آن كه سالهاي سال از لحاظ علمي و سني از او جلوتر بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين موج طوفندة دروني كه بدليل انتظاري آسماني در او پديد آمده بود، بالاخره او را بسوي مسجد «ملاحسن» در مشهد كشيد و در آنجا با شخصيتي آشنا شد كه تمامي ابعاد وجود او را در مسير تكليفي متعالي دوباره سازي كرد و او آشناي دير و دور آن مرد گرديد و پدرش نيز در اين راه به كمك و همياري و مساعدت فرزند شتافت و به هر ترتيب كه مي‌توانست مشوق فعاليت‌هاي او شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن روحاني ژرف انديش، از اين نوجوان تازه به حوزه پيوسته، مردي بزرگ ساخت و در قامتي جوان، روحي سترگ برآورد. در قالبي كه تازه  18 بهار بيشتر از زندگانيش نگذشته بود، اسوة زندگاني اين روح پاكيزة خداخواه گرديد. او مثل ماهي كه به آب رسيده باشد، يا كشتي سرگرداني كه بعد از سالها موج پيمايي به ساحل نجاتي دست يافته‌ باشد، زندگاني جديدي را آغاز كرد. انزوا در حجره، ترك گرديد. دل عاشق و روح با محبت و غيرتمند او مربي و اسوة خويش را يافت. دل به درس‌ها و ارشادات آن روشنفكر متفكر بست. مردي كه تمدن و تدين را خوب مي‌شناخت. اديبي توانا، شاعري درد آشنا، خطيبي مبرز، پاكيزه‌جاني مبارز و محقق بود. از سلالة زهرا، از بوستان هماره سبز مرتضوي؛ خون حسيني در رگهايش جريان داشت و خوي ظلم ستيزي در معرفت فطريش نهفته بود. مهربان، قاطع، باوقار، قابل دسترس براي دوستان، همدل، بي‌توجه به دنيا، با هدفي ارجمند، برهاني تماشايي، چهره‌اي دوست داشتني، لبخندي شيرين، دستي به سروگوش ادبيات جهاني كشيده. «جان شيفته» رولان را، «بينوايان» هوگورا، جان اشتاين‌بك را، «پل رودخانه درينا» را همانطور خوب مي‌شناخت كه افكار راسل و سارتر و پيچ و خم‌هاي اگزيستانسياليسم را، همانگونه كه «ملا احمد نراقي» و «جمال‌الدين اسد آبادي» و حاشية اسفار «صدراي شيرازي» را. به ادبيات و شيوة سخن گفتن زمانة خود آشناي كامل بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يك مجموعه‌نگر قدرتمند بود كه كاتاليزري ساخته بود از عرفان، فلسفه، كلام، سياست، ادب، هنر و اين همه را چنان بهم آميخته بود كه در دوائر تكويني فهم، براي خردمندان جايگاه خويش را مي‌يافت و او را وقتي بيشتر به او نزديك مي‌شدي، يك قله فراتر از ديگران در آن گسترده مي‌ديدي. در حالي كه سعي داشت پنهان باشد و در چشم دشمن نمودار نشود. با اين همه انديشه‌هاي روشن، فعاليت‌هاي ضد رژيم، تربيت نيروهاي جوان، تماس دائم‌ با رهبري در نجف او را لو مي داد. هوشياري فرهنگي و شناخت صحيح از همه گروهها و احزابي كه خود را مبارزان عليه نظام مي‌دانستند و دستي در مبارزه و سياست داشتند. باعث شده بود كه تربيت شدگانِ جوان در مدرسِ او سخت ولوي و صحيح العقيده، در خط و راستاي ولايت معصومين (ع)، بدون التفاط و تفاسير «من درآوردي» از اسلام، بار بيايند و هر كدام بعدها كارساز و پايدار و بي‌هيچ هويتي انحرافي به اسلام خدمت نمايند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين همه يك طرف، سعة صدر او در برخورد با اقشار مختلف، انديشه‌هاي مختلف، عقايد مختلف هم يك طرف. جاذبه‌اي كه مي‌كشيد و فرم مي‌بخشيد؛ بدون آن كه دستوري داده باشد يا بر موضعي چنان پاي افشرده باشد كه بتوان او را به تعصبي، عصبيتي متهم ساخت. مي‌ساخت، بطوري كه ساخته شده خودش هم نمي‌فهميد كي اين گونه تغيير كرده است. تغيير مي‌‌داد، بدون آن كه متغير توجه به تغيير خويش داشته باشد. يكبار بخود مي‌آمدي و مي‌ديدي با او آشنايي، سنگ صبور توست، دوستش داري و چقدر روشن مي‌تواني واقعيت‌ها را تحليل كني. شيوه‌اي كه هرگز القايي نبود. صددرصد علمي هم نبود. آميخته‌اي از عواطف و خرد؛ معجوني از ادبيات و احكام؛ ممزوجي از «شوق و ذوق و فهم و ايثار»، «وظيفه را به عشق» تبديل مي‌كرد و عشق را «دين» مي‌ساخت. فلسفة «اگوست كنت» را با ايمان «گارودي» بهم مي‌آميخت و آن را در رود خانة زلال «معراج السعاده» چنان مي‌شست كه تو تبراي از باطل را در تولاي به حق، جلوه‌گر مي‌ديدي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين گونه مردي كه آشناي به درد و داغ و رمز ارز و سخن و آواز زمانة خويش بود، در مدتي كوتاه چنان در روح پويا و حق‌نگر اين جوان مؤثر واقع شد كه اين تأثير تا هنگام چشم گشودن به دروازه‌هاي ملكوت با او همراه و همراز بود و از آن ماية حيات مي‌نوشيد و تكاپو و ايثار مي‌پراكند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سالها بعد، او با خاطرة همان هم آوازيها، همدلي‌ها، رهنمودها، رفتارهاي مهربان پدرانة آن بزرگ، زندگي كرده بود. در تنهايي‌هاي دشت و كوه، آنرا با خويش دوباره‌خواني نموده بود. از آن مدد جسته بود و فانوس شبهاي تفكر و تأمل‌هاي جوانيش ساخته بود و بالاخره او به جمع مبارزين عليه حكومت پهلوي پيوسته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سردار جوان وقتي از كردستان به جبهه‌هاي جنوب رخت كشيد، ديگر در تاريخ ماندگار شده بود و امتي او را مي‌ستود. حتي دشمن هم او را مي‌ستود. ديگر مردي با ايماني شگرف، عقيده‌اي خلل ناپذير، جنگاوري تجربه اندوخته و خلاق بود. نامش در رويارويي نابرابر با خصم، ياران متزلزل را استوار مي‌ساخت. اگر او بود، در محاصره، شهادت شيرين‌تر مي‌شد و پيروزي الهي‌تر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كردستان كه آرام گرفت، او هنوز آرام نداشت. جبهه‌اي به وسعت 1000 كيلومتر هنوز فعال بود و داشت از كيان و ايمان ملتش دفاع مي‌كرد و او نمي‌توانست آرام باشد. روح عدالت طلب، توان ديدن كمترين ستمي را در هيچ كجاي جهان ندارد. فطرت ضد ستم، فطرتي فراملي است. اين گونه رواني خاك كشورش را اسير عناد و عداوت چپاولگران مي‌ديد. پس چگونه مي‌توانست آرام بماند؟ به مبارزان جنوب پيوست. از زمهرير زمستانهاي كردستان به تنور گداختة تابستان‌هاي خوزستان به قشلاق آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلش از اين دنياي فاسد، دنياي تابع زور و ستم سير آمده بود. جهان مدعي رسالت و دموكراسي و عدالت و حقوق بشر را در سنگرهاي صدامي‌ مي‌ديد. جهاني كه هم كافر بود، هم منافق بود و خود را كاروان سالار تمدن هم معرفي مي‌كرد. اما اين جهان آنقدر بدبخت بود كه براي نان و نامش عليه موجوديت انساني خويش برخاسته بود. لولة تفنگش را برشقيقه خودش گذاشته بود و شليك مي‌كرد. مدنيت برخاسته از متن ايران را از تاريخ تمدنِ جهاني مي‌خواست پاك كند در حالي كه به خوبي مي‌دانست اين جهشِ همة انسانهايي است كه از يلگي و فساد و تباهي 250 سالة صنعتي شدنِ جهان به تنگ آمده بودند و اين بار مي‌خواستند به چگونه زندگي كردن نينديشند، به چرا زندگي كردن بينديشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين مدنيت، اين نيروي آزاد شده در 57 كه سهم خود را از تمدن جهاني به خوبي ايفا كرده بود، پايان سلطة «موازنه وحشت»، «صلح مسلح»، «جنگ سرد» و بالاخره خيلي جلوتر از فهم جهاني، حتي پايان «سلطه اقتصادي» را نيز اعلان كرده بود و تمامي «تزهاي» هدايت شدة 50 سالِ آيندة سرمايه‌داري را هم نقش بر آب كرده بود. نه يك قطبي بودن جهان را پذيرفته بود و نه چند قطبي بودن آن را كارساز مي‌دانست و آب پاكي روي دست «داهيه»‌هاي بي‌ايماني ريخته بود. در واقع جواب «تافلر»ها، «هانتينگتن»ها و «برژينسكي»ها را داده بود و دست گذاشته بود روي ابهام «روابط پيچيدة انسان در عصر فراصنعتي» و مچشان را گرفته بود. مسئله‌اي كه به علت نافهمي يا مصلحت انديشهاي غربي، «صورت مسئله‌اش» مسكوت مانده بود يا پاك شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آيا اين انقلاب، از انقلاب فرانسه كمتر بود؟ بي‌پشتوانه فرهنگي و بدون داشتن راه حل‌هاي جهاني براي انسان، مثل يك قارچ هرز روييده بود. به دست عوامل جهان سومي، فقط از جهان بيني تا نوك‌بيني خودش را ديده بود و انديشمندان و رجال و رهبران آن به اندازه «تروتسكي‌»، «شاتوبريان» جهان را نمي‌شناختند. يا ملتي كه بار آن را بدوش كشيده بود. در تمدن جهاني، ملتي بي‌هويت، فاقد ارزشهاي انساني، بدون ميراث فرهنگي و بي‌تجربه در سياست‌گذاري جهاني بودند. تا قرن هفدهم، انديشه‌هاي علماي ما در دانشگاههاي جهان تدريس مي‌شد و هم اكنون قدرتمندترين علوم انساني جهان از آنِ ماست. كدام منصفي است كه منكر اين حقيقت روشن و عيني جامعه جهاني باشد؟ كدام منصفي است كه سهم ما را در رهبري علمي و سياسي و اخلاقي جهان، در تاريخ 4000 سالة مدون مفهوم، سهم عمده، پيشتاز، خلاق، و آينده‌‌ساز نداند؟ كدام «دين شناس» منصفي است كه «اسلام شيعي» را مستحكم‌ترين، مستدل‌ترين، كارسازترين و سعادتمندترين قانون بشريت نداند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي كه در غرب، هنوز كاخ زمامدارانشان «توالت» نداشت، ما «رصد خانه مراغه» را داشته‌ايم و پايين‌تر بياييم؛ وقتي كه اجداد دو- سه پشت بالاتر اين ملكة انگليس در 150 سال قبل نه بيشتر، «حمام» رفتن را عيب مي‌شمردند و فلان سفير مي‌گويد‌:«عطر عربستان هم نمي‌تواند بوي نفرت انگيز تن ملكه را كه سالهاست رنگ حمام بخود نديده است بپوشاند»، ما تنها كشور شرقي بوديم كه دنيا رويمان حساب مي‌كرد و در شرق به نفع  هر يك از طرفهاي مخاطمه‌اي مي‌چرخيديم، توازن در روابط بين‌المللي متغير مي‌شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين ملت بپاخاسته، با ميراث فرهنگيِ غني، با داشتن هزاران هزار جلد كتاب و دانشمنداني كه از هزار سال به اين سوي نامشان صفحات تاريخ دنيا را پر كرده است،  از آنچه كه كرده‌است بخوبي آگاه است و هم چنان پا برجا بر مواضع خويش ايستاده است و انقلاب خود را نقطة عطفي در تاريخ مدنيت مي‌داند. فريادي كه خاموش نخواهد شد و حركتي كه متوقف نخواهد گشت و هر چه بگذرد، تأثير آن بارزتر خواهد بود. چه جهان بخواهد و چه نخواهد، ملتها در آستانة عصر «فراصنعتي»، راهشان را بسوي خير و صلاح ابديشان بر مي‌گزينند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي به جبهة جنوب آمد، از هوا آتش مي‌باريد و زمين در كورة خورشيد تفته بود و او هنوز مشكلات چند بار زخمي شدنهايش را در جان داشت. اگر نيروي بدني او نبود و اين نيرومند با ايماني راستين حمايت نمي‌شد، هر كدام از آن جراحات مي‌توانست او را از پاي درآورد. با اين همه، او جزو  فرماندهان و طراحان حمله، در آن شركت داشت و در صحنه پا به پاي گردانش مي‌جنگيد و هدايت مي‌كرد و پيش مي‌رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستانش، بارها و بارها از او درخواست كردند كه در خط مقدم به خط شكنان نپيوندد و از همان خاكريزهاي بعدي جنگ را هدايت كند ولي او نپذيرفته بود. در باور او نمي‌گنجيد كه مي‌شود حضور داشت و همراه رزمندگان نبود. او را بري اين كار نساخته بودند. «صيانت نفس» واژه‌اي بود كه سالها و آن را از فرهنگ زندگانيش محو كرده بود. او عشق رفتن و به ياران رفته پيوستن بود. عشق نيرويي است كه اگر در گنجينه آيد حاتم است و چون به ميدان نبرد رو كند، رستم است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا بالاخره آن شب موعود فرا رسيد. شبي كه يك عمر براي رسيدن به آن دويده بود و در وفاداري به زندگي آخرت پا برجا و مؤمن به آن باقي مانده بود. دردمندي به درمان خويش مي‌رسيد. عطشان كوير زده‌اي سايه‌سار باغسار هميشه بهار ابديت را از نزديك مي‌ديد. روح شيدايي به آستانة محبوب كائنات نزديك مي‌شد. آرزويي برآورده مي‌گرديد. درخت اميدي به ثمر مي‌نشست. رودخانة پرخروشي به دريا مي‌پيوست. شب كه دامن گسترد، آخرين غروب زندگاني او هم در افق خونين به پايان رسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در چادر فرماندهي قبل از عمليات، نمازي خوانده بود و دعا كرده بود. آن كه آنجا بود بعدها گفت كه :«بعد از نماز به او گفتم :وقت نماز واجب نبود، ديدم نماز خواندي و دعا كردي؟ گفت :براي پيروزي بچه‌ها و شهادت خودم دعا كرده‌ام. اميدوارم اين آخرين نماز وعبادت من باشد».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوري ناشناخته در چهره‌اش بود. معلوم بود حال ديگري دارد. مشخص بود كه ديگر متعلق به اين دنيا نيست. جاني كه به قلة كمالِ خويش خاموش مي‌ساخت. تشعشع آن ايمان زحمت كشيدة زنج بردة اميدوار، هاله‌اي از پاكيزگي و قداست، دور او كشيده بود؛ مثل كره‌اي نوراني كه از تابش خويش بر دور خود دايره مي‌بندد. در آغاز نبرد چشمانش را به سقف آسمان دوخت. ستارها روشن و درخشان بودند. ستاره‌اي، شهاب شد و ملتهب از شرق به سوي غرب خطي از نور در آسمان كشيد و در انحناي دورِ افق، در سياهي نشست و او گويا ستارة عمر خويش را ديد كه به پايان حيات خود رسيده است. ستاره‌اي كه فرو مرد و درهم پيچيده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نشست و با خود خلوت كرد. چيزهايي گفت و زمزمه‌اي داشت. هيچكس ندانست با كه حرف زد و براي كه زمزمه و نجوا كرد و چه گفت، هر چه بود يقيناً درهاي آسمان را آن شب براي او گشوده بودند و اين ميهمان خاك، تا مقتل خويش فاصلة چنداني نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي فرماندة سپاه از فرستنده‌ها رمز حركت را براي نيروهاي آمادة حمله اعلام كرد، هر چه به او اصرار كردند كه در اين عمليات جلو نرود، نپذيرفت و گفت :«اگر قرار است در اين عمليات لامحاله عده‌اي شهيد شوند، من نيز كنار آنان خواهم بود» و از چادر بيرون زد و با بي‌سيم‌چي‌اش به سوي خط حركت كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نالة دوستش را مي‌شنيد كه او را براي ايستادن و جلو نرفتن قسم مي‌داد و او گويا كه نشنيده است و در سياهي شب گم شد و هرگز بازنگشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در بهشت رضاي مشهد مقدس رضوي، در قطعة شهدا، قبريست كه با ديگر قبرها تفاوتي ندارد. پرچمي كه آية وحدانيت حق را بر آن نوشته‌اند، برفراز آن در اهتزاز است. آفتاب بر آن قبر مي‌تابد و بارانهاي بهاري آن را مي‌شويد و هجوم بادهاي پاييزي، برگ درختان را از مسافتي دورتر به روي آن مي‌ريزد. برگهاي هزار رنگ كه خونابه‌ريز خزان‌اند و برفهاي زمستانهاي بينالود آنرا مي‌پوشانند. عكسي در قاب آلومينيومي لبخند مي‌زند و چشم به آسمان دوخته است. پشت  عكس‌نماي رودخانه‌اي است و ساية چند نخل در سوي چپ آن نمودار است. بر آن سنگ قبر دو سطركوتاه بيشتر نوشته نشده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;سردار رشيد اسلام :محمود كاوه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تولد: 01/03/1340 ، شهادت :11/06/1365  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Oct 2007 21:59:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kave1340&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>kave1340</dc:creator>
<guid>http://kave1340.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرزند كردستان</title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مقدمه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين كار، يعني تعريفي اجمالي از سير تكوين شخصيت شهيد كاوه، بسيار زودتر از اينها ميبايست تقديم حضور خوانندگان عزيز مي شد، كما اينكه متن آن مدتي پيش تهيه شده بود. به هر روي مشكلات كار چاپ كار را تا به امروز به تعويق انداخت. باري، از جمله رسالات فرهنگي و عقيدتي جامعه اسلامي و به ويژه دستگاههاي تبليغاتي و نهادهاي فرهنگي در نظام مقدس جمهوري اسلامي اين است كه ارزشهاي نوراني فرا آمده در طول دفاع مقدس را همواره همچون مشعلهاي بيداري و رهايي و خصوص اسلامي مشتعل و زنده نگاه دارند و طبعا سرداران رشيد و شهيد پاسدار و بسيجيان عاشق و شيفته اسلام و انقلاب و امام(ره)، معادن بيكران چنين ارزشهائيند و لذاست كه واحد تبليغات و انتشارات سپاه هشتم ثامن الائمه عليه السلام و تبليغات لشگر شهيد ويژه شهدا، بر آن شدند تا شمايي هر چند كمرنگ و ناچيز از شخصيت يكي از برجسته ترين سرداران رشيد و شهيد دفاع مقدس، يعني ( سردار شهيد محمود كاوه ) را تصوير و تقديم حضور علاقه مندان به انقلاب اسلامي نمايند با اين اميد كه مورد رضايت ذات مقدس حضرت حق قرار گرفته و در اندازه خود روح مطهرپدر شهيدان و فرمانده سرداران انقلاب حضرت امام خميني (قدس سره) را شاد گرداند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                                                                                                                  والسلام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بسم الله الرحمن الرحيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    شهيد محمود كاوه سردار و فرمانده بزرگ تيپ ويژه شهدا د رسال 1340 در يكي از محلات متوسط  و بلكه محروم شهر مقدس مشهد(خيابان ضد)، درخانواده اي مذهبي و متدين چشم به جهان گشود و لذا از همان اوان كودكي ارزشها و سنن مذهبي آرام آرام در وجود او شكل مي گرفت و دست تقدير او را براي ايفاي مسؤوليت هاي خطير فردي و اجتماعي آينده آماده مي ساخت، پدرش كه از بازاريان خرده پا و متعهد مشهدي به شمار مي آمد و مي آيد از جمله افرادي بود كه در دوران اختناق به لحاظ اين كه مقلد حضرت امام (قدس الله نفسه الزكيه) بود با روحانيون مبارز و برجسته اي همچون حضرت آيت الله خامنه اي، شهيد هاشمي نژاد و شهيد كامياب حشر و نشر داشت. او كه آگاهانه در تلاش ارتقاء سطح ديني تنها فرزند پسرش بود، محمود كوچك را همراه خويش به مراسم و محافل مذهبي مي برد و البته همان محافل و بعدها كلاسها در ساختمان رفيع شخصيت مبارزاتي و خلوص علمي كاوه تاثيرات برجسته اي، بجاي گذارد به نحوي كه خود شهيد از آن خاطرات شيرين گاه و بيگاه ياد نموده و بدانها افتخار مي ورزيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    كاوه تحصيلات خويش را با توجه به چنين مقدماتي از دبستان آغاز نمود و با اتمام دوره راهنمايي تحصيلي بنا بر علاقه وافري كه به كسب علوم ديني در حوزه هاي نور و معرفت داشت دروس حوزوي را برگزيد و چندي نيز در اين وادي به سلوك پرداخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    باري، اگر چه شهيد كاوه بهره هاي ميموني از دوران كوتاه تحصيل در مراحل مقدماتي حوزه برد وليكن ظاهرا بدين نتيجه رسيده بود كه اگر با اخذ مدرك دوران پاياني دبيرستاني گام در اين وادي مقدس بگذارد، مؤفقتر خواهد بود و لذا با اين اميد كه در آينده و بعد از كسب مدرك ديپلم به ادامه دروس حوزوي بپردازد، به تحصيل كلاسيك متوسطه بازگشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    دركشاكش همين دوران اخير از زندگي شهيد بود كه آرام آرام حاصل بيش از يك دهه روشنگري و مبارزه و تلاش و زندان و تبعيد حضرت امام (ره) و اصحاب وفادارش، مي رفت تا در قالب نهضتي شگرف و اعجاب بر انگيز يعني انقلاب اسلامي نمودار گردد. شهيد كاوه در آن روزگار جواني پر نشاط، فعال و مذهبي بود، كه لحظه اي آرام و قرار نداشت و در تمامي صحنه هاي انقلاب حضور فعال داشت. زندگي در مرحله اي متوسط و خاكي همچون خيابان ضد و حشر و نشر با طبقات محروم يا متوسط جامعه از وي چهره اي فعال، ورزشكاري خاكي و پر جنب و جوش ساخته بود و همين آمادگي هاي جسماني مزيد بر تمهيدات روحاني مذهبي بود كه ايشان تاب و توان فوق العاده اي در كوران انقلاب از خود نشان مي داد. شهيد كاوه در آن روزگار با شركت در كلاسها و محافل درسي مسجد جواد و امام حسن مجتبي، گاه انفرادي گاه به همراه پدر بزرگوار خويش، از هدايتها و تعاليم حضرت آيت الله خامنه اي كه در آن روزگار با عنوان(حاج سيد علي آقا) قطب مبارزات مردم مشهد به شمار مي رفتند، بهره هاي فراوان برد. او در محضر شهيدان حجه الاسلام هاشمي نژاد و حجه الاسلام كامياب نيز حاضر مي شد و ره توشه هاي همين تعاليم را با خود به محيط دبيرستان و ميان دانش آموزان منتقل مي نمود و همين ويژگي ها، مشخصات و دانسته ها بود كه وي را به عنوان يكي از محورهاي مبارزه در دبيرستان مي شناسند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    كاوه در اين دوران نوجواني بيش نبود و حال آن كه همه آنان كه از نزديك با وي آشنايي داشتند، مي دانند كه خود را وقف انقلاب كرده بود وآرامش را براي وي محلي از اعراب نداشت. در پخش اعلاميه هاي حضرت امام چه در درون دبيرستان و چه در محيط هاي ديگر تلاش مي نمود و در درگيريها با مزدوران رژيم شاه و راهپيماييها به همراه پدر بزرگوارش فعالانه شركت ميجست. چهاراه شهدا، خسروي، ميدان شهدا، كوچه ملك، اطراف حرم مطهر، و ....جاي در جاي خاطرات و تلاشها و مقاومتهاي او را به همراه مردم سلحشور مشهد، ثبت و ضبط نموده است و آنان كه در حادثه محاصره مسجد الرضا (ع) در خيابان بهار حضور داشتند و تهاجم سبعانه مزدوران نظامي و چماق كش و لجاره هاي پهلوي را به ياد دارند، اگر قدري عميقتر به خاطرات خويش رجوع كنند، جوانكي را به ياد مي آورند كه سوار بر موتور گازي قراضه خويش از ميان صف مزدوران رژيم مي گذشت و به يكباره شعار مرگ بر شاه و درود بر خميني سر مي داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    باري، شهيد كاوه همچون همه مردم حزب اللهي و شريف مشهد در تمامي عرصه هاي مقابله با رژيم آدمكش و تا دندان مسلح پهلوي حضوري فعال داشت و لذا با پيروزي انقلاب كه او نيز خود را مانند بسياري ديگر در آن شريك مي دانست جهت حفظ و حراست انقلاب اسلامي در خود احساس مسؤوليتي بزرگ مي نمود از اين رو و بنا برتوصيه هاي حضرت آيت الله خامنه اي، جزو اولين عناصر مؤمن، متعهد و خدايي اسلامي بود كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;   &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه چريك تيزتك انقلاب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي سرو، زاستواريت بايد گفت                                                            وي عشق، زپايداريت بايد گفت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي فاتح صبح بر بلنداي ظفر                                                                از شوكت پاسداريت بايد گفت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    آري، كاوه با آن آمادگي ها و مشخصات، چون به لباس سبز پاسداري از انقلاب اسلامي درآمد، شوكتي ديگر يافت، اگرچه در اوان ورود وي به سلك پاسداران انقلاب اسلامي، چندان كسي گمان نمي برد كه آن پاسدار نوجوان نوخط، روزگاري به سرداري رشيد مالك اشتر گونه اي غرور آفرين مبدل خواهد شد و موجبات افتخار و سربلندي انقلاب اسلامي، شهر مقدس و به ويژه خاندان بزرگوارش را فراهم خواهد آورد، سردار بزرگي كه هم امروز آزادي و امنيت بخش بزرگي از زر خيزترين مناطق مسلمان و كردنشين كشور اسلامي مان، مديون و مرهون رشادتها و مجاهدات وي و ياران گمنام ديگرش مي باشد، سرداري كه ابتدا بسيجي گونه به كردستان رخت بر كشيد و پس از چندي به ديگر سرداران شهيد سپاه همچون(شهيد بروجردي) مسيح كردستان پهلو زد و بيرق فرو افتاده فرماندهي آن بزرگواران عاشق را بر افراشت و جاي خالي آنها را پر نمود، سرداري كه بعد ازشهادتش عاليرتبه ترين فرماندهان نظامي ارتش و سپاه و بلند مرتبه ترين مسؤولان دفاع مقدس به ارزشهاي فوق العادة وجودي وي اعتراف نمودند و پر نمودن خلاء وي را سخت و صعب دانستند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    باري، زندگي نظامي و چريكي كاوه با ورود به سپاه آغاز گرديد. او ابتدا شش ماه در سپاه مشهد خدمت نمود و آنگاه كه استعداد و علائق رزمي و جهادي وي براي مسؤولان سپاه در مشهد آشكار گرديد، براي يك دوره شش ماهه چريكي عازم تهران شد و در بازگشت به امر آموزش نظامي برادران سپاه و بسيج پرداخت. هنوز چندي از دوران تدريس فنون نظامي وي در پادگانهاي آموزشي نگذشته بود كه طي يك ماموريت شش ماهه جهت حفاظت از بيت شريف حضرت امام رضوان الله تعالي عليه به تهران عزيمت نمود و پس از طي ماموريت خاطره انگيز و شيرينش و با شروع جنگ تحميلي عازم جبهه هاي جنوب گرديد و البته با توجه به استعدادها و توان رزمي و تخصصي اش در آن بحبوحه بسيار مثمر ثمر واقع شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    د رآن دوران تعميم آموزش هاي چريكي و رزمي در بين آحاد مردم حزب الله، جدا مشهود بود، چه اين كه در شرايط غافلگيري نيروهاي نظامي و دفاعي كشور، ورود مردم به عرصه هاي نبرد ميتوانست معادله نظامي را (همچنان كه بعدها شاهد آن بوديم) به نفع جمهوري اسلامي تغيير دهد، و لذا با همه تمايلي كه شهيد به ماندن در جبهه هاي نبرد داشت، بار ديگر براي آموزش برادران سپاه وبسيج به مشهد فراخوانده شد و در زمينه آموزش بار ديگر مشغول گرديد، وليكن جان بي تاب آن چريك كار آزموده و معتقد (اگر چه در حال آموزش نظامي و تمهيد و مسلح نمودن بسيجيان و پاسداران بود) در شهر آرام نمي‌گرفت و لذا به هر قيمتي كه شده در تلاش بود تا خود را به عرصه هاي خون و آتش برساند و از شرافت ميهن حسين(ع) پاسداري كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    بدين ترتيب بود كه قفس شهر را تحمل نيارست. اين بار عازم ديار محروم، مظلوم و گروهك گزيده و جنگ زده كردستان گرديد. كردستان در آن زمان دچار مشكلات و شرايط تحميلي فوق العاده اي بود. از يك سوتمام نوار مرزي كردستان درگير با جنگي نابرابر و تحميلي ميان استكبار جهاني به مزدوري رژيم بعث عراق با مدافعان مظلوم جمهوري اسلامي بود و از ديگر سو، چپ نماهاي آمريكايي و روسي از فرصت به دست آمده پس از پيروزي انقلاب به ويژه زمينه هاي موجود در منطقه كه بر اثر اهمال و عملكردهاي به شدت ضعيف و بعضا مشكوك برخي عناصر منتخب دولت موقت در آن منطقه، سوء بهره برداري تمام نموده و به آشوب و نا امني تحت عنوان استقلال طلبي و خود مختاري دامن مي زدند. در اين ميان تنها و تنها برادران رشيد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بودند كه به مدد پشتيباني اندك ارتش (كه در آن شرايط و با وجود عناصري همچون بني صدر و ژنرالهاي ابقاء شده شاه، از كارايي چنداني برخوردار نبود) توانستند تا حدودي در مقابل موج فراگير تبليغات و تهاجمات ضد انقلاب كه بعضا برخي از مردم منطقه را نيز فريفته بود، مقاومت نموده و حداقل حوزه هاي كوچك تحت نفوذ و ماموريت خويش را حفظ نمايند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    بدينگونه بود كه شهيد كاوه به عنوان كادر نيروهايي كه از استان خراسان جهت آزادسازي شهر بوكان عازم كردستان بودند راهي كردستان گرديد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    او در بدو ورود به كردستان به عنوان فرمانده يك گروه 12 نفره برگزيده شد و سپس با لياقتها و شجاعتهايي كه از خود نشان داد به عنوان مسؤول گروهان ضربت سپاه سقز منصوب گرديد. بعد از چند عمليات غافلگير كننده به فرماندهي عمليات سپاه سقز نائل آمد. در اين زمان بود كه با ناباوري همگان همراه تعداد بسيار قليلي نيرو در عين كار شكني هاي بني صدر و باند نفوذي اش عمليات آزادسازي مرز بسطام را با شهامت غير قابل وصفي طرح ريزي و چهل و پنج كيلومتر جاده مرزي را طي يك مرحله و در عرض بيست و چهار ساعت در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب به همراه ديگر يارانش آزاد كرد، با انجام اين عمليات يكي از راههاي مهم ارتباط تغذيه ضد انقلاب داخلي با بعثيون متجاوز بسته شد و تعداد زيادي از آنان نابود شدند. اين عمليات نه براي بعثيون و عمال داخلي شان(كه در مقابل تهاجم غافلگير كننده او جز تسليم و يا نابودي راهي نداشتند) و نه براي نيروهاي خودي، به راحتي قابل باور نبود و اين عمليات موفق در آن شرايط كه گاه با اصل پيروزي هاي به دست آمده را مورد ترديد قرار مي دادند! ودر آن زمان كه سپاه از طرف بني صدر و دار و دسته خائنش به عدم تخصص در جنگ متهم مي شد اهميت فوق العاده اي داشت. كاوه نيز از يورش تبليغاتي آنها در امان نبود. اما اين كارشكنيها و تبليغات سوء در روحيه خلل ناپذير كاوه كوچكترين اثري نداشت، بلكه با همكاري تني چند از برادران متعهد از جمله سرتيپ صياد شيرازي (كه در آن زمان درجه سرگردي داشت) نقشه آزادسازي بوكان را طرح ريزي كردند. نقشه اي كه باز هم با كارشكني هاي بني صدر خائن و باندش عملي نشد و به دنبال آن سرگرد صياد شيرازي را توبيخ و بعد از خلع يك درجه از فرماندهي عمليات لشگر كردستان بر كنار كردند. اين دسائس البته هيچ گونه خللي در اراده كاوه جهت پاكسازي و حاكميت نظام جمهوري اسلامي در كردستان به وجود نياورد بلكه با به كار بندي فنون تاكتيك رزم  در شب، ضد انقلاب را در تنگناي سختي قرار داد كه شايد بتوان او را بنيان گذار استفاده از اين تاكتيك دركردستان دانست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    عملياتهاي پي در پي كه از سوي وي طرح ريزي و اجرا مي شد عرصه را بر ضد انقلاب تنگ ساخت تا جايي كه بالا خره در مرحله اول براي زنده يا مرده كاوه سيصد هزار تومان و در مرتبه دوم براي سر او نيم ميليون جايزه تعيين نموده و تيمهاي متعددي جهت ترور او مامور شدند كه به لطف اللهي هيچ كدام موفق به انجام نيت شوم خود نگرديدند. اين عمل نشان از دلهره اي بود كه كاوه در قلب ضد انقلاب كردستان ايجاد كرده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    در اين مدت با همه كار شكني ها و تهديدها دو بار تا آستانه آزاد سازي شهر بوكان پيش رفت و 17 كيلومتر از جاده سقز به بوكان را پاكسازي كرده و آزاد ساخت. هر جا نام كاوه در ميان بود ضد انقلاب از ترس به مخفي گاهها مي گريخت، آنها خوب مي دانستند كه در مقابل شجاعت، جسارت، كارداني و تدابير خاص عملياتي و ايمان شگرف  او تاب مقاومت ندارند در اين زمان بود كه جسارتهاي بني صدر از حد مي گذشت و لذا با عزل وي اولين اقدام شهيد كاوه آزاد سازي شهر بوكان بود، كه به فرماندهي سردار شهيد ناصر كاظمي صورت گرفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    از اين زمان به بعد موج پاكسازي جدي و همه جانبه كردستان با همت شهيد محمد بروجردي، شهيد ناصر كاظمي و شهيد محمود كاوه هر چه كوبنده تر آغاز گرديد. عمليات بعدي با وجود آغاز فصل زمستان در محور استراتژيك و مرزي بانه به سردشت به اجرا در آمد، هدف اين عمليات شكستن محاصره شهر سردشت و ايجاد ارتباط بين سردشت و ديگر شهرهاي كردستان از طريق راه زميني بود. در اين عملیات شهيد كاوه به عنوان مسئول محور حماسه هايي آفريد كه ذكر همه آنها ميسر نيست و بالا خره نيز اين عمليات به آزادسازي جاده بانه به سردشت و شكستن محاصره شهر سردشت منجر شد همچنين در اين عمليات، زمينه تشكيل تيپ ويژه شهدا نيز فراهم گرديد زيرا برادراني مانند شهيد بروجردي و شهيد كاظمي با شهيد كاوه، شهيد گنجي زاده و شهيد قمي بيشتر آشنا شده و اسكلت بندي تيپ را با انتخاب نيروهاي زبده و ورزيده اين عمليات پي ريختند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    از اوايل سال61 به همت همين برادران، تيپ ويژه شهدا جهت پاكسازي و انهدام كامل بقاياي ضد انقلاب از كردستان تاسيس گرديد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    خبر تاسيس اين تيپ و اينكه شهيد كاوه به عنوان فرمانده عمليات تيپ در نظر گرفته شده مانند توپ در كردستان صدا و ضد انقلاب را دچار هراس و ياس كامل نمود. راديوهاي بيگانه نيز طبق معمول با پخش اكاذيب سعي در مخدوش ساختن تيپ ويژه شهدا نمودند، به عنوان نمونه راديو عراق گفت: ايران چند نفر از پاسداران خود را به اسرائيل فرستاده تا طي يك دوره شش ماهه جهت سركوب خلق كرد آموزشهاي مخصوص را فرا گيرند !!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    راديوهاي ديگر نيز با تعابيري كم و بيش اين چنين از تاسيس تيپ ويژه شهدا كه به ياد و بزرگداشت شهداي مظلوم كردستان چنين نام گرفته بود خبر دادند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    آري، تيپ ويژه شهدا با داشتن سرداراني اينچنين كار آزموده، شجاع، پرتحرك، و سلحشور كه تا نيل به هدف، دمي آسايش و راحت را بر خود حرام كرده بودند، توانست در مدتي كوتاه تشكيل شده و فتوحات خود را همزمان با پيروزيهاي بزرگ رزمندگان اسلام در جبهه هاي جنوب آغاز نمايد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    اولين عمليات تيپ ويژه شهدا آزادسازي سد استراتژيك بوكان و جاده 47 كيلومتري آن بود كه در آن زمان به وسيله رياست محترم مجلس شوراي اسلامي حجه الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني و مهندس مير حسين موسوي نخست وزير به عنوان يك پيروزي مهم و تعين كننده عليه ضد انقلاب داخلي ستوده شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    بعد از آن بلا فاصله عمليات آزادسازي جاده صائين دژ به تكاب آغاز شد. اين عمليات هم با پيروزي كامل، بار ديگر ضد انقلابيون خائن را مستاصل نمود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    آوازه تيپ ويژه شهدا فرماندهان و عملياتهاي شگفت آورش آنچنان ضد انقلاب را متحير ساخت كه به كلي روحيه خود را از دست داده و در مقابل هر يورش رزمندگان اسلام خصوصا اگر مطلع مي شدند كه تيپ ويژه شهدا در مقابلشان قرار دارد و يا كاوه فرماندهي عمليات را به عهده دارد، فرار را بر قرار ترجيح داده و مي دانستند كه مقاومت در مقابل كاوه بر ايشان جز خسارت و انهدام فايده اي در بر نخواهد داشت. به همين علت تيپ ويژه سعي داشت ضد انقلاب را از حضورش در مناطق مورد نظر براي اجراي عمليات غافل نگه دارد تا در يك مصاف رو در رو ضربات كوبنده خود را پيش از فرار بر آنان وارد سازد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    پس از آزاد ساختن جاده صائين دژ به تكاب، تيپ ويژه شهدا در يك عمليات حيرت انگيز ديگر، منطقه كليه واشتوزنگ را در يك مرحله پاكسازي كرد، به طوري كه ضد انقلاب مجبور شد زندان خود را در منطقه تخليه كرده و به طرف خاك عراق عقب نشيني نمايد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    در چنين شرايطي تيپ ويژه شهدا با سازمان منسجم و تجربه هاي به دست آمده از عملياتهاي متعدد و بزرگ قبلي و به كار گيري تاكتيكهاي جنگ چريكي و سرعت عمل در غافلگيري دشمن، توان آن را يافته بود تا ضربه اساسي را كه پايان دهنده فتنه ضد انقلاب باشد به آنها وارد سازد. در این راستا طرح و برنامه آزادسازي محور استراتژيك مرزي پيرانشهر به سردشت كه قطب سياسي، نظامي به شمار آمده و مركزيت ضد انقلاب در آن قرار داشت ريخته شد. انجام اين عمليات به منزله در هم شكستن ستون فقرات ضد انقلاب در كردستان بود، البته همه كساني كه دست اندركار مبارزه با ضد انقلاب در كردستان بودند پاكسازي اين محور را بس مشكل و حتي محال دانسته با توجه به در پيش بودن فصل سرما و زمستان، انجام عمليات را گاه بيهوده و خطرناك مي دانستند در حاليكه شهيد كاوه به اتفاق ديگر بنيانگذاران تيپ ويژه شهدا عزمي جزم براي انجام اين عمليات داشته و بر اين اعتقاد بودند كه دشمن را نبايد لحظه اي مهلت داد و لذا با توكل به خدا عمليات آزادسازي محور پيرانشهر سردشت را آغاز كردند. در اين عمليات ضد انقلاب نيز تمامي توان خود را عليه تيپ ويژه شهدا بسيج كرد و حتي بعثيون عراق به آنها كمك كردند و در عين حال سه ماه جنگ مداوم و شانزده مرحله عمليات مؤفقيت آميز به آزادسازي محور پيرانشهر سردشت و الحاق نيروهاي اين دو شهر، در هم كوبيده شدن مركز تيمهاي ضد انقلاب و انهدام مركز راديويي آنها، آزادسازي ارتفاعات استراتژيك مرزي منطقه مانند آلواتان و جاسوسان و آزادسازي زندان دوله‌تو و انهدام ادوات و امكانات فراوان آنها و كشتن بيش از 750 نفر از ضد انقلاب و آزادسازي بيش از 120 كيلومتر جاده انجاميد و عمليات به پيروزی كامل رسيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    اين فتح بزرگ به منزله فتح الفتوح نبردهاي كردستان بوده و انعكاس جهاني آن با سيل دروغ و بهتان راديوهاي بيگانه جهت خدشه دار ساختن اين واقعيت همراه بود. نقش اصلي و اساسي در اين عمليات را شهيد محمود كاوه بر عهده داشت، زيرا در طي مرحله اول و دوم عمليات اولين و دومين فرمانده تيپ ويژه شهدا، برادر ناصر كاظمي و برادر محمد گنجي زاده به فيض شهادت نائل آمدند و از آن به بعد فرماندهي عمليات را شهيد كاوه به عهده گرفت و نگذاشت كه اين شهادتها حتي لحظه اي روند عمليات را كند يا متوقف سازد. حتي زماني كه معاونش برادر عباس ولي نژاد در مرحله ما قبل آخر به شهادت رسيد هيچگونه خللي در اراده آهنيش جهت پاكسازي محور راه نيافت و در زير بارش برف شديد به عمليات ادامه داد چه اينكه به خوبي مي دانست كه پيام تمام آن خونهاي پاك، تاكيد بر ادامه روند ريشه كن سازي ضد انقلاب از كردستان است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    تعداد عملياتهايي كه به وسيله شهيد كاوه عليه ضد انقلاب فرماندهي شده آنقدر زياد است كه ذكر نام تمامي آنها در اينجا ميسر نيست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    شهيد كاوه،پس از به نتيجه رساندن زحمات مظلومانه چريكهاي مجاهد اسلام در كردستان، جهت تحقق بخشيدن به سخن حضرت آيت الله خامنه اي كه فرموده بودند: تيپ شهدا فقط تيپ كردستان نيست بلكه تيپ نياز و دعوت به مبارزه است. براي به كارگيري تيپ در عملياتهاي ويژه برون مرزي اصرار داشت تا با استفاده هرچه بيشتر از تخصص هاي پارتيزاني در زمينه جنگ ايران و عراق ضربات كوبنده اي به رژيم بعث عفلقي وارد سازد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    بدين ترتيب در سال 62 تيپ ويژه در اولين عمليات برون مرزي خود(والفجر2) شركت كرد و از آن به بعد در عمده عملياتهاي برون مرزي چون والفجر 3 ـ والفجر 4 ـ عمليات بدرـ قادرـ والفجر9 ـ شركت فعال و افتخار آفرين داشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه هميشه راهگشاي عملياتها بود، هر جايي كه كار گره مي خورد او گره گشا بود هر كجا كه از عزم وارده رزمندگان كاسته مي شد، اراده پولادين شهيد كاوه به همه آن عزيزان روحيه اي تازه مي بخشيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Oct 2007 21:48:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kave1340&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>kave1340</dc:creator>
<guid>http://kave1340.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نبرد آلواتان</title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام کتاب : نبرد آلواتان&lt;BR&gt;نویسنده : سید سعید موسوی&lt;BR&gt;ویراستار : هادی عرفانیان&lt;BR&gt;طراح جلد : سعید بابایی&lt;BR&gt;ناشر : کنگره&lt;BR&gt;چاپ اول : بهار 1379&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل اول :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آتش سنگين رزمندگان و تعداد زياد آنها توانست به زودي نيروي ضد انقلاب را از داخل روستا و اطراف آن فراري دهد . نفرات گردان فاتح ، که  در پيشاپيش آنها نيروهاي شناسايي در دسته هاي کوچک هفت نفره در حرکت بودند راه روستا را در پيش گرفتند . راه باريک روستايي رزمندگان را مجبور مي کرد که به ستون يک و يکي پشت سر ديگري حرکت کنند و همين مسئله تعداد آنها را بيشتر از آنچه واقعا&quot; بودند نشان ميداد . فرمانده گردان مجبور بود با قدمهاي بلند ، بارها و بارها ابتدا و انتهاي اين سف طويل را مورد بازديد قرار دهد و از امنيت نيروهاي خود مطمئن شود . دسته تامين که پشت سر نيروها حرکت مي کرد مسئوليت خطرناک جلوگيري از کمين دشمن را به عهده داشت ، نفرات اين دسته که معمولا&quot; از چابکترين افراد گردان انتخاب مي شدند ، يک لحظه آرام و قرار نداشتند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بوته ها و چمن زارهاي اطراف جاده ، درختان متفرق اطراف و تخته سنگهاي بزرگي که هر کدام مي توانست براي نفرات گردان خطر خيز باشد ا زچشم اين رزمندگان پنهان نبود . فرمانده وقتي ابتداي گردان را در آستانه ورود به روستا ديد ، فرمان توقف داد ، همه افراد درجاهاي خود ايستادند محمود بلافاصه با چالاکي از تخته سنگ نسبتا&quot; بلندي بالا رفت . نگاهي به نفرات گردان انداخت و دستش را بالا برد ، وقتي دستش را پايين آورد همه نيروها بر زمين نشستند و منتظر دستور بعدي شدند . فرمانده در حالي که با دست راست اسلحه کلاشينکف را به ران پايش مي فشرد با دست چپ گوشي بي سيم را از دست بي سيم چي گرفت و تماس کوتاهي با نيروهاي پشتيباني برقرار ساخت . لحظه اي بعد لبخندي زد و به نفرات دستور بلند شدن و حرکت داد و خود نيز با عجله پيشاپيش گردان حرکت به سمت روستا را آغاز کرد . تعداد زيادي از مردم روستا از زن و مرد و کودک که صداي تيراندازي آنها را به خانه ها کشانده بود حالا با ورود رزمندگان به استقبال آمده بودند . صداي ساز و دهل از هر سو به گوش ميرسيد و هلهله و شادي تمامي روستا را پر کرد . زنها از روي پشت بامها نظاره گر صف طويل رزمندگان بودند و بچه ها هم براي آنها دست تکان مي دادند . با اشاره فرمانده تمامي نيروها به سرعت در کوچه هاي تنگ و باريک دهکده پراکنده شدند و چند دقيقه بعد که از امنيت روستا مطمئن شدند در زمين بزرگي جمع شدند . همگي از اينکه توانسته بودند بدون تلفات روستا را فتح کنند خوشحال بودند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اهالي روستا براي اينکه خاطره اين پيروزي را جاودانه سازند دست به کار شدند ، گوسفنده ها را سر بريدند و اجاقها بلافاصله بر پا گرديد و ديگهاي بزرگ پلو بر روي آنها قرار گرفت . وقتي شب تاريکي را بر سر روستا کشيد ، شعله سرخ هيزم زير اجاقها تنها روشنايي شب بود که به چشم مي آمد . به دستور فرمانده ،نوجواني بر تخته سنگي قرار گرفت و کلمات اذان را در تمامي روستا فرياد زد . تعدادي از رزمندگان براي نگهباني از نيروها انتخاب شدند و سپس فرمانده به همراه روستاييان و رزمندگان ديگر به نماز ايستاد . پس از نماز پيرمردي جلو آمد و آماده شدن غذا را به اطلاع رساند ، با اشاره او سيني هاي بزرگ غذا به حرکت در آمد و حالا بعد از اين پيروزي شيرينت هيچ چيز به اندازه يک غذاي گرم با گوشت تازه به دل نمي چسبيد . بار ديگر صداي ساز و دهل . هلهله و شادي فضاي روستا را دربرگرفت و همه اهالي از کوچک و بزرگ در اين شايد سهيم شدند . اين شور و هيجان و اين شادي را ناگهان صداي شيهه اسباني که در تاريکي پاي بر زمين مي کوبيدند و هر لحظه نزديک ونزديکتر مي آمدند قطع کرد . نگهابانان بلافاصله سنگر گرفتند و اسلحه ها را به سمت تاريکي نشانه رفتند . سکوت همه جا را فرا گرفت ، همه نيروها به مقابل خود خيره شده بودند ولي هيچ چيز در تاريکي ديده نمي شد . حالا صداي سم اسبها که آرامتر به زمين کوبيده مي شد واضح تر به گوش مي رسيد ، فرمانده از جايش بلند شد کمي جلو آمد و به تاريکي چشم دوخت اسبي قهوه اي و در پشت سر او اسبي سياه مانند اشباحي سرگردان کم کم بيرون آمدند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         ايست ! توقف کنيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اسبها از حرکت باز ايستادند ، هوا را همراه با سر و صداي زياد از بينتيهايشان بيرون دادند و چند بار سمهايشان را به زمين کوبيدند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         کيستيد و از کجا مي آييد ؟ نگهبان بود که از آنها بازخواست مي کرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مردي که بر اسب قهوه اي سوار بود از روي اسب پايين آمد دستار قرمزي به سر داشت و قسمتي از آن را به صورتش کشيده بود ، دهانه اسب را به دست گرفت و چند قدم جلو آمد ، وقتي مقابل نگهبان که اسلحه را به طرفش گرفته بود قرار گرفت ، دستار را از روي صورتش کنا زد :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         آشنا هستم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اهالي روستا بلافاصله او را شناختند ، يکي از آنها به طرف او دويد و کنارش ايستاد او بزرگ دهکده بود و در ميان اهالي از نفوذ و احترام خاصي برخوردار بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جواني که بر اسب سياه سوار بود هم جلوتر  آمد او هم آدم غريبه اي نبود ، جواني بلند بالا با هيکلي تنومند و يکي از اهالي روستا . هر دو جلو آمدند و وقتي مقابل فرمانده قرار گرفتند ؛ ملا محمد گفت : «دخترم را بردند با سه دختر ديگر .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و جوان با نفرت لبش را گزيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده نگاهي به جوان انداخت و بعد نگاهش روي پيرمرد متوقف ماند . ملا محمد سرش را پايين انداخت و گفت :«قرار بود زنش بشه .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با شنيدن اين حرف فرمانده لحظه اي چشم بر زمين دوخت و ناگهان از تاريکي و محيط کوچک روستا فاصله گرفت . مراسم عروسي خود ر ا به ياد آورد و همسرش را که کيلومتر ها دورتر از ميدان نبرد بي صبرانه منتظر او بود . اما او خيلي زود از عالم خيال بيرون آمد و دوباره به همان روستاي کوچک و دور افتاده برگشت ، هنگامي که ناراحتي اين جوان کرد را ديد نتوانست با خاطراتش لحظاتي را به شيريني و لذت بگذراند . بلافاصله به سمت جوان آمد ف او را در آغوش گرفت و گفت «غم مخور کاک .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوان کرد دستهاي فرمانده را که به پشت او گره خورده بودند ا زخود جدا کرد دست بر سينه او گذاشت و او را به عقب راند با خشم د رچشمان فرمانده نگاه کرد و گفت :«سمن گل را بردند ، زن من را »&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود ساکت ماند و جوان کرد ادامه داد :«نبايد مي آمديد نبايد به روستا حمله مي کرديد !» «گل محمد » بعد از گفتن اين کلمات از فرمانده فاصله گرفت به طرف اسبش دويد . با دور شدن او ، محمود به ياد آخرين ملاقاتش با «کاک حاتم» ، افتاد و حالا حرفهاي او را به ياد مي آورد :«جناب فرمانده ناموس ما در خطره ، روستا امنيت نداره ، دخترها را مي برند ، گله ها را هم محصولاتمان را ، بايد کاري کرد !»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل دوم :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل محمد کنار چشمه نشسته بود و آخرين ملاقاتش را با سمن گل به ياد مي آورد . از وقتي ملا محمد او را به عقدش درآورده بود تقريبا&quot; هر روز همين جا به ديدارش مي شتافت . با اسب به کنار چشمه مي آمد ، پياده مي شد و کوزه را از آب پر مي کرد و بعد به سمن گل کمک مي کرد که آن را به خانه برساند . هنوز تصوير سمن گل را با آن لباس زيباي محلي در ذهن داشت و وقتي دلش مي گرفت اين تصوير را بارها و بارها در ذهن مرور مي کرد و با خيال او وقتش را مي گذراند . ملا محمد آنها را در مجلسي ساده به عقد يکديگر در آورده بود و گل محمد هم قول داده بود به زودي مجلس عروسي بزرگي به راه بياندازد و تمامي روستا را وليمه دهد ولي با ورود آدمهايي که او آنها را نمي شناخت به روستا ، مراسم ازدواج روز به روز عقب افتاده بود ، آدمهايي که از شهرهاي مختلف به آنجا آمده بودند ، چند خانه را در اختيار گرفته بودند و با اسحله ، و ماشين هايشان در روستا رفت و آمد مي کردند . گاه گاه مردم روستا را در ميدان گاهي جمع مي کردند ؛ به سخنراني مي پرداختند و مي گفتند که براي نجات خلق کرد به اين روستا آمده اند . ميگفتند :«براي آرامش ، امنيت ، رفاه و سعادت خلق کرد به اينجا آمده ايم و به زودي کردها را نجات خواهيم داد .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل محمد معني حرفهاي آنها را نمي فهميد ، او احساس مي کرد قبل از اينکه آنها به روستا بيايند آرامش داشته و هر وقت دوست مي داشت به ملاقات سمن گل به کنار چشمه مي آمد ولي بعد از اينکه اين آدمها در روستا پيدايشان شده بود او مجبور بود که سمن گل را در خانه پدرش پنهان کند و مسئوليت آوردن آب را هم بپذيرد «از کلمات رفاه و سعادت هم چيز زيادي نمي فهميد ». او خودش را کاملا&quot; مرفه و سعادتمند مي دانست صبح زود بر سر زمين حاضر مي شد و به کار مي پرداخت و هنگام غروب هم به خانه باز مي گشت ، خوب غذا مي خورد و وقتي صداي زنگوله بزها را همراه گله مي شنيد لذت مي برد ، سعادتش مي توانست هنگام ازدواج با سمن گل کامل شود و ديگر کمبودي احساس نکند . سمن گل بارها به او وعده داده بود که برايش بچه هايي قوي به دنيا بياورد که او را خوشحال کنند و وقتي بزرگ شدند بر روي زمين کمک کارش باشند ولي ورود غريبه ها به روستا همه چيز را خراب کرده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل محمد از کنار چشمه بلند شد ، سوار اسبش شد و قبل از اينکه حرکت کند به فرمانده و نيروهايش فکر کرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چضربه اي به پشت اسب زد و راه افتاد . وقتي به خانه رسيد مستقيما&quot; به آغل گوسفندها رفت . فضاي داخل آغل تاريک بود لحظه اي ايستاد تا چشمهايش به تاريکي عادت کنند . گوسفندها دور او را گرفتند . از ميان آنها گذشت و به انتهاي آغل رفت . کنار ديوار زانو زد تکه چوبي به دست گرفت و با آن خاکهاي  کف زمين را زد . چوب را به کناري انداخت و با دستهايش کار را ادامه داد . دقايقي گذشت عرق پيشاني اش را با پشت دست پاک کرد باز هم به کندن ادامه داد . حالا چيزي را که به دنبالش بود در زير خاک ديده مي شد . اسلحه برنو قديمي که با دقت در پارچه اي پيچيده شده بود و نايلوني بر روي آن قرار داشت . نايلون را کنار زد و پارچه ها را باز کرد . دستي به اسلحه کشيد و گرد و غبار را از آن پاک کرد . گلنگدن را کشيد و آن را امتحان کرد . وقتي از روي زمين بلند مي شد با خود گفت :«گل محمد تنهات نمي ذاره ، سمن گل ».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل سوم  :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         بايد اول خبردار شويم که دخترها را به کجا برده اند ، اين و اولين کار ماست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود بعد از اينکه اين را گفت به سمت نقشه بزرگي که بر روي ديوار در اتاق فرماندهي نصب بود ، حرکت کرد . نفرات واحد اطلاعات و عمليات ، چشم به دهان فرمانده دوخته بودند و با دقت به حرفهاي او گوش مي کردند . او چوب بلندي را که به دست گرفته بود ، بر روي نقشه به حرکت در آورد و ادامه داد : اينجا و محور بانه به سردشت را به روي نقشه نشان داد و يا اينجا در مرز عراق ؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-    هيچکس دقيقا&quot; نمي داند . آنها بايد جاي امني براي مخفي کردن اسرا داشته باشند ، مخفيگاهي که ما از بيخبريم ، ما همچنين از سرنوشت ده پاسداري که در عملياتهاي قبل اسير داده ايم هم بي خبريم ، من از شما سئوال مي کنم اين جاي امن دشمن کجاست ؟ از سال 58 که درگيريها شروع شده تا امروز ، نيروهاي ما نقاط امن زيادي را براي آنها ناامن کرده اند ، ضد انقلاب فشار زيادي را متحمل شده و از شهرها دور شده و همچنين از خيلي از روستاها ، ما آنها را مجبور کرده ايم به سمت مرز حرکت کنند و در خيلي از جاها به خاک عراق پناه ببرند ولي آنها هنوز جاي امني دارند که ما از آن بي خبريم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوان قد بلندي که مسئوليت نيروهاي اطلاعات عمليات را به عهده داشت از ميان جمع بيرون آمد ، مقابل آنها قرار گرفت و در ادامه سخنان فرمانده گفت :« هيچکس تا حالا نتوانسته اطلاعات مفيدياز مخفيگاه ضد انقلاب به ما بدهد ، حتي نيروهاي پيش مرگ هم که به تمام مناطق آشنا هستند ، نتوانسته اند به ما کمکي بکنند و ضد انقلاب هم کاملا&quot; سکوت کرده است و اين سکوت بسيار مرموز به نظر مي رسد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود بار ديگر رشته سخن را به دست گرفت :«ما بايد هر چه زودتر اطلاعات کافي درباره مخفيگاههاي ناشناخته ضد انقلاب به دست بياوريم ، جان دوستان ما و همچنين دختران روستايي ربوده شده است در خطر است . ما بايد هر چه زودتر بر اساس اطلاعات صحيح عملياتي را براي نجات آنها طرح ريزي کنيم .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سخنان فرمانده هنوز به پايان نرسيده بود که در اتاق فرماندهي چند بار محکم کوبيده شد . کسي که به در مي کوبيد ، جواني بود بسيجي از نيروهاي مخابرات گردان . در حاليکه نفس نفس مي زد ، مقابل فرمانده قرار گرفت و با عجله گفت : «خوب ... خبر مهمي دارم ، ب ... برادر کاوه».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده به طرفش آمد . دستش را گرفت و او را به آرامش دعوت کرد . چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت : «خالا خبرت را بگو.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوان بسيجي که حالا کمي آرامش پيدا کرده بود ، شروع به صحبت کرد :«بالاخره ارتباط برقرار شد ، آنها پيامشان را دادند ، چيزي که منتظرش بوديد .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود تبسم کرد و به نيروها نگاهي  انداخت ، نيروهاي اطلاعات و عمليات هم از اين خبر خوشحال به نظر مي رسيدند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده نگاهش را از نيروها گرفت ، رو به جوان بسيجي کرد و گفت : «ادامه بده »&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         لحظاتي قبل راديو ضد انقلاب اطلاعيه آنها را پخش کرد ، آنها جشن بزرگي را در پيش دارند !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         جشن ! چه جشني ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         آنها مي خواهند عروسي راه بيندازند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         عروسي ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفتند که از روستاي «شبيه» غنيمت گرفته اندو مي خواهند عروسي راه بيندازند ، رئيس آنها مي خواهد ، چهار دختر روستا را يکجا به زني بگيرد و د راين مراسم مي خواهد ، مي خواهد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و جوان بسيجي به گريه افتاد ، او نتوانست به سخنان خود ادامه دهد . باران اشک تمام صورتش را پر کرد . تعدادي از نيروهاي داخل اتاق فرماندهي با تعجب به چهره او نگاه مي کردند و تعدادي ديگر سرها را پايين انداخته بودند . نگاهي به اين جوان رزمنده انداخت ، آهي کشيد و دستور داد براي او ليوان آبي بياورند . يکي از نيروها بلافاصله با ليوان آب بالاي سر جوان حاضر شد . فرمانده آب را به دست اي رزمنده داد و گفت : «آب را بخور و با نام خدا ادامه بده »&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوان بسيجي ليوان را از دست فرمانده گرفت ، چند جرعه نوشيد و بعد در چشمان کاوه نگاه کرد ، محمود گفت :خوب حالا ادامه بده ، ديگه چي گفتند ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوان سعي کرد آرامش خود را حفظ کند ، سرش را پايين انداخت و ادامه داد : «گفتند که مي خواهند ... مي خواهند ده پاسدار اسير را در اين جشن سر ببرند .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي کاوه اين حرف را نشيد سنگيني عجيبي را در خود احساس کرد ، احساس کرد پاهايش تحمل نگهداري بدنش را ندارند ، به طرف ديوار حرکت کرد و سرش را به آن تکيه داد . براي اينکه قطرات اشکي را که در چشمانش جمع شده بودند پنهان سازد ، سرش را به پايين انداخت و به آرامش دستهايش را به چشمهايش کشيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او خود از نزديک با اجساد پاسداراني روبرو شده بود که در نهرهاي آب يا ميان جنگل بدون سر رها شده بودند . شنيدن اين خبر باعث شد که تمامي آن خاطرات تلخي که کاوه ، سعي مي کرد آنها را فراموش کند ، به يکباره بياد بياورد ، از وقتي به کردستان وارد شده بو د صحنه هاي فجيع زيادي ديده بود ، جسدهايي که با گلوله سوراخ سوراخ شده بودند يا بر روي درختان به دار آويخته شده بودند و يا زنده  زنده دفن شده بودند ولي بريدن سر انسان صحنه اي بود که کاوه تحمل ديدن ديدن آن را نداشت . وقتي نام ده پاسدار را شنيد ، چهره تک تک  آنها را به ياد آورد و لحظاتي را که در سختيهاي نبرد با آنها گذرانده بود و حالا آنها مي رفتند که در يک مجلس جشن و سرور به دست مرگ سپرده شوند . فرمانده اشکهايش را پاک کرد و به طرف دوستانش برگشت . نيروهاي اطلاعات براي اينکه مجبور نباشند چهره غمگين فرمانده خود را ببينند ، همگي سرها را پايين انداختند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود نگاهش را از آنها گرفت و به طرف بي سيم چي جوان آمد ، دستش را روي شانه او گذاشت و گفت :«آيا خبر ديگري هم داري ؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بي سيم چي سرش را پايين انداخت :«ديگر خبري ندارم فرمانده ».و از جايش بلند شد ، قبل از اينکه از در خارج بشود ، برگشت ، مقابل فرمانده قرار گرفت و گفت :«گفتند در ارتباط بعدي محل جشن را اعلام خواهند کرد ».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با شنيدن اين سخن برقي از خوشحالي در چشمان فرمانده پديدار شد ، نگاهي به نيروها انداخت ، رزمندگان هم از شنيدن اين خبر خوشحال به نظر مي رسيدند ، به طرف جوان رزمنده آمد ، او را در آغوش کشيد و پيشاني محل جشن را بگويند !» به طرف دوستانش برگشت و در حالي که لبخند مي زد ، گفت :«مي شنويد دوستان آنها مي خواهند محل جشن را به ما بگويند ، يعني آنها شهامت اين کار را خواهند داشت ؟».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل چهارم :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده بعد از اقامه نماز صبح ، شخصا&quot; به اتاق مخابرات آمد . اکيپي که براي شنود مکالمات ضد انقلاب مامور کرده بود ، تمام شب گذشته را بيدار بوده و به کار مشغول بوده اند . آنها پشت دستگاههاي بي سيم نشسته بودند و دائما&quot; خطوط تماس ضد انقلاب را که گاهي با رمز و گاهي بدون رمز با هم صحبت مي کردند ، کنترل مي کردند و يک گيرنده حساس هم ماموريت دريافت خبر از راديوي آنها را بر عهده داشت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به محض ورود فرمانده ، مسئول اکيپ مخابرات از جايش بلند شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         خبري نشده است ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         هنوزر نه .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         فرکانس آنها را داريد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         بله فرمانده .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         خط آنها را بگيريد و به بلند گو وصل کنيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-    مسئول اکيپ بلافاصله ، گوشي بزرگي که به دستگاه وصل بود از آن جدا کرد و پيچ صدا را گرداند ، ابتدا صداي خش خشي بلند شد . چند لحظه بعد صداي دو نفر که با زبان کردي با هم صحبت مي کردند بگوش رسيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         مترجم را صدا کنيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         بلافاصله يکي از پيشمرگان کرد در اتاق مخابرات حاضر شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         چه مي گويند ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         جوان کرد با دقت به حرفهاي آنها گوش مي کرد و بعد از چند لحظه گفت :«براي نيرويشان پيام فرستادند .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         پيام آنها چيست ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-    جوان کرد بار ديگر با دقت به حرفهاي آنها گوش داد ، سعي کرد از حرفهاي  آنها چيزي بفهمد ولي بي فايده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         من چيزي نمي فهمم  کاک ، صحبتشان رمزيه .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-    محمود او را مرخص کرد ، يکبار طول اتاق را طي کرد ، دستها را از پشت به هم گره زد ، برگشت مقابل بي سيم ايستاد ، صداي خش و خش و مکالمه نامفهوم دو نفر به گوش مي رسيد ، چند بار ديگر طول و عرض اتاق را طي کرد ، نيروهاي مخابرات د رسکوت به او مي نگريستند ، به طرف در خروجي حرکت کرد ، ناگهان ايستاد ، به مسئول اکيپ نگاهي انداخت :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         اگر خبري شد بلافاصله مرا با خبر کن .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         بله&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از اتاق مخابرات بيرون آمد ، با گامهاي سريع خودش را به سنگر فرماندهي رساند ، ايستاد ، به منبع آبي که در کنار سنگر قرار داشت نزديک شد ، آستينها را بالا زد و به آسمان نگاهي انداخت ، محل استقرار نيروهاي تيپ ويژه دره اي بود که با کوههاي بلند محصور شده بود ولي سنگر فرماندهي و اتاق مخابرات بر روي تپه اي واقع بود که فرمانده مي توانست ا زبالاي آن محل استقرار نيروها را زير نظر داشته باشد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود دستهايش را زير شير آب گرفت ، آنها را شست و مشتي آب به صورتش پاشيد ، در همين لحظه يک نفر دوان دوان به طرف او آمد او کسي نبود جز مسئول اکيپ مخابرات ، در حالي که نفس نفس مي زد گفت :تماس گرفتند فرمانده تماس گرفتند !»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کاوه با خوشحالي پرسيد پيامشان را گرفتي ؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         بله .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         خوب بگو .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         آنها شما را هم به جشن دعوت کرده اند !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         محمود لبهايش را از هم گشود و تبسمي کرد :«خوب اين ميهماني کجا هست ؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         مسئول اکيپ مخابرات سرش را پايين انداخت و در سکوت به پاهاي فرمانده خيره شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         پرسيدم محل اين ميهماني کجاست ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما بي سيم چي جوان تمايلي نداشت که به اين سئوال فرمانده پاسخي بدهد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده با تعجب به او نگاه کرد ، اين رفتار به نظرش غيرعادي مي آمد ، دست او را گرفت لبخندي زد و منتظر ماند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوان کم کم سرش را بالا آورد و در چشمهاي کاوه  نگاه کرد ، چشمان فرمانده هنوز مي خنديدند ، دوباره سرش را پايين انداخت و با صدايي که به زحمت شنيده مي شد گفت :«جن ... جنگل آلواتان !»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با صداي آلواتان خنده ناگهان از صورت فرمانده محو شد ، بلافاصله رويش را برگرداند و به دور دست خيره شد ، نفس عميقي کشيد ، و چند لحظه بعد در حاليکه ناراحتي تمام چهره او را فراگرفته بود ، پرسيد : «گفتي کجا؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و بي سيم چي جوان دوباره حرف قبلي خود را تکرار کرد . آري فرمانده درست شنيده بود ، دخترها را به جنگل آلواتان برده بودند و همچنين ده پاسداري که قرار بود سر ببرند ، محمود بي هدف شروع به راه رفتن کرد ، ايستاد ، يکبار ديگر به دور دست خيره شد ،احساس کرد سرش گيج مي رود و چشمانش تار شده اند . «جنگل آلواتان» دژ نفوذ ناپذير دشمن بود ، جنگلي بود سياه و تاريک با درختان تنومند و بوته زارهاي در هم ، جنگلي که دسترسي به اعماق آن غير ممکن بود ، جنگلي بود مرموز که سخنان اهالي آن را مرموزتر مي کرد و ترس را به انسان تحميل مي نمود و حالا ضد انقلاب مي رفت که جشن و عروسي را در اعماق اين جنگل مخوف برپا کند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل پنجم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جنگل آلواتان اين جنگل سياه و اسرار آميز د رواقع جزء آخرين سنگرهاي دفاعي دشمن به حساب مي آمد ، سنگري که نيروهاي انقلاب عليرغم برتري که در بيشتر جاها کسب کرده بودند ، هنوز نتوانسته بودند به آن دسترسي پيدا بکنند . محمود خود بارها به اين منطقه از نبرد فکر کرده بود ولي هيچگاه راه حل مفيدي براي اين مسئله نيافته بود . اين جنگل به علت درختان بي شمار و تو در تو و همچنين وجود صخره ها و کوههاي خطرناک ، دژي طبيعي بود که نفوذ به آن غير قابل تصور بود و همچنين عقبه تدارکاتي آن که در خاک عراق قرار داشت مشکل مهمات و آذوقه ان را حل مي کرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دشمن به حدي از اين سنگر مطمئن بود که «حسن خان» فرمانده ضد انقلاب بارها اعلام کرده بود :«جنگل آلواتان سدي نفوذ ناپذير است و اگر پاسداران وديگر نيروهاي انقلاب بخواهند براي مقابله با ما به اين جنگل قدم بگذارند همه آنها را از بين خواهيم برد» و همچنين گفته بود :«اگر جمهوري اسلامي بتواند جاده بانهبه سردشت و اين جنگل را بگيرد ، اسلحه هايمان را زمين مي گذاريم وزن هايمان را طلاق مي دهيم .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«آلواتان» مهمترين قسمت نبرد با گروههاي ضد انقلاب بود اين گروهها در اين جنگل و در پناه درختان کوهستاني آن ، مخفي گاههاي امني براي خود ساخته بودند و همين مسئله باعث مي شد که «حسن خان» اين طور با اطمينان از اين سنگر سخن بگويد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولي فرمانده به خوبي مي دانست که دير يا زود زماني فرا خواهد رسيد که او بايد در آخرين سنگر يعني در آلواتان با دشمن روبرو شود و نبرد آلواتان نبرد سهل و ساده اي نبود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شايد اگر فرمانده فرصت بيشتري مي داشت مي توانست با آرامش خاطر نسبت به اين مسئله فکر کند و راههاي مختلفي را براي دسترسي به اين دژ نفوذ ناپذير بررسي کند . ولي اسارت ده پاسدار و دختران روستايي و در خطر بودن جان آنها او را مجبور مي کرد که سريعا&quot; راه حل مناسبي راپيدا کند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما اين فرمانده جوان چگونه بايد اين مسئله را حل مي کرد ؟ مسئله اي که ديگران از حل ان عاجز بودند ؟ آلواتان و درختان بي شمارش در ذهن فرمانده رژه مي رفتند و او را به مبارزه مي طلبيدند و اوحالا تمام وقتش را به فکر کردن درباره اين جنگل نفرين شده مي گذراند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شب که از نيمه گذشته بود سنگر فرماندهي را ترک کرد . همه جا تاريک بود ، به آسمان نگاهي انداخت ، ستاره ها د رفضايي غبارآلود به او چشمک مي زدند ، حرکت کرد ، چند قدم که دور شد ، ايستاد به پشت سر نگاهي کرد ، هيچ چيز در تاريکي ديده نمي شد ، اين بار قدمها را سريعتر برداشت ، مسافت زيادي را طي کرد ، دوباره ايستاد ، عرق پيشاني اش را با دست پاک کرد صورت سفيد و ريش کم پشت او زير نور ماه مي درخشيدند ، موهاي سياهش را به يک طرف مرتب کرد ، فانسقه را محکم کرد و دوباره حرکت کرد . وقتي به شکاف کوه رسيد بار ديگر ايستاد و به پشت سر نگاه کرد ، تمامي نيروها به جز نگهبانان ، درون سنگرها و استحکامات خود به خواب رفته بودند ، دستش را به صخره بزرگي گرفت و وارد شکاف کوه شد ، چند لحظه بي حرکت ايستاد تا چشمانش به تاريکي عادت کند ، حالا محل گودال را تشخيص مي داد ، گودالي بود که به شکل گور ، درون زمين ايجاد شده بود . وارد قبر شد يک جانماز کوچک ، يک مهر نماز يک قرآن نه خيلي بزرگ و يک شمع نيم سوخته همه آن چيزي بود که در اطراف گور ديده مي شد ، خم شد، با دو دست مقداري از خاکهاي درون قبر را کشيد و بعد وارد آن شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;داخل گور خوابيد ، بعد چرخيد و سمت راست صورتش را بر روي خاک قرار داد و بي حرکت ماند ، حالا به مرده اي شبيه شده بود که اطرافيانش او را درون قر قرار داده و سپس تنهايش گذاشته اند و رفته اند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قطره اشکي از گوشه چشمش سرازير شد لغزيد و زير سرش را مرطوب کرد ، کمي بيشتر خودش را به ديوار گور فشرد مقداري خاک از بالا به سر و رويش ريخت ، چشمانش را بست و زمزمه کرد :«راهي است که همه دير يا زود بايد برويم ».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نيم خيز شد ، درون قبر نشست چشمانش را بست ، سر و رويش را خاک فرا گرفته بود و به همان حالت رو به قبله نشست و شمع کوچک رادر بالاي قبر قرار داد و آن را روشن کرد ، فضاي داخل شکاف ناگهان روشن شد سجاده را پهن کرد و به نماز ايستاد ، چند دقيقه بعد نماز را به پايان برد و قرآن کوچک را در دست گرفت ف چشمانش را بست و زير لب چيزي زمزمه کرد . بعد قرآن را باز کرد ، اين آيه د رمقابل چشمانش قرار گرفت :«آنانکه گفتند که پروردگار ما خداست و در اين راه استقامت ورزيدند ، فرشتگان رحمت بر آنها فرود مي آيند و به آنان مژده مي دهند که از اين پس هيچ غم و اندوهي نداشته باشيدو شما را به بهشت موعود  بشارت باد».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نگاهش را از آيات قرآن گرفت ، به شمعي که بالاي قبر قرار داشت چشم دوخت ، شعله شمع در برابر چشمان او مي رقصيد ، لبخند زد ، قرآن را بست و سجاد را جمع کرد ، به شمع نزديک شد و آن را خاموش کرد ، چند لحظه ديگر در قبر به همان حالت نشست ،وقتي چشمانش به تاريکي عادت کرد از آنجا بيرون آمد به آسمان نگاهي انداخت ، ستاره ها همچنان در آسمان مي درخشيدند ، دوباره لبخند زد ، نگاهش را از آسمان گرفت واز کوه سرازير شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل ششم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صبح که از راه رسيد ، فرمانده بلافاصله نيروهاي واحد اطلاعات و عمليات را در اتاق خود جمع کرد و خطاب به آنها گفت :« من فکر مي کنم زمان رويارويي نهايي با دشمن فرا رسيده است و حالا زماني است که بايد غائله کردستان ختم شود . تا زماني که ضد انقلاب يک پايگاه امن در اينجا داشته باشد ، تمام کردستان ناامن است و وقتي آخرين سنگر آنها فرو بريزد ، امنيت به کردستان باز خواهد گشت ، ما نبرد سرنوشت سازي د رپيش رو داريم . نبردي که با جنگهاي گذشته فرق دارد ، جنگي است تمام عيار در جايي اسرار آميز و د رعين حال ترسناک !»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لحظه اي ساکت شد ، در چشمان تک تک نيروها نگاه کرد و بعد ادامه داد :«اگر بخواهيم تعبير درستي بکنم بايد بگويم دهان شير است ، ولي ما مجبوريم به اين دهان وارد شويم ، يا دندانهايش را مي شکنيم و يا درون آرواره هايش سخت جان خواهيم داد . اين راهي است که بايد برويم و بيش از اين درنگ جايز نيست ».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يک از نيروهاي جوان که نمي توانست احساسا ت خود را پنهان کند ، ناگهان از ميان جمعيت بلند شد و فرياد زد «ما با شما هستيم فرمانده ، دستور بدهيد تا حرکت کنيم ».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود لحظاتي را به سکوت گذراند و بعد به اين جوان بسيجي گفت که بنشينيد. جوان اطاعت کرد وسر جايش نشست . فرمانده به آرامي به نقشه اي که بر روي ديوار قرار داشت نزديک شد وقتي مقابل آن قرار گرفت پرسيد :«آيا مي دانيد موقعيت نبرد کجاست؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همه نيروها در سکوت به او نگاه مي کردند . هيچکس ، هيچ چيز نمي دانست همه بي صبرانه منتظر بودند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده وقتي سکوت آنها را ديد ، دست راستش را به آهستگي بالا برد و بعد پنجه دستش را روي منطقه اي که سراسر سبز بود قرار داد و گفت :«اينجا .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نيروهاي شناسايي وقتي کلمه آلوتان را که با خط درشت و سياه روي منطقه سبز خودنمايي مي کرد ، ديدند دچار شگفت زدگي و حيرت شدند و چشمان بهت زده آنان حالا به اين منطقه دوخته شده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنها مناطق زيادي را شناسايي کرده بودند در ميدانهاي مختلفي جنگيده بودند ، ولي منطقه آلواتان هميشه به نظرشان غير قابل شناسايي و غير قابل دسترس مي نمود ، راهي سخت و ناهموار همراه با پرتگاههاي خطرناک که امکان حرکت هيچ گونه وسيله نقيله به طرف آن نبود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده وقتي بهت و حيرت رزمندگان را ديد از نقشه فاصله گرفت و به آنها نزديک شد ، روبروي آنها ايستاد و در حالي که سرش پايين بود گفت :«مي دانم راه دشوار و خطرناکي است . اما راهي است که بايد پيموده شود ، اين مسير را بايد کساني بپيمايند که کاملا&quot; آماده مرگ باشند ، راهي است که اميد بازگشت در آن کم است و علاوه بر سختيهاي راه ، خطراسارت و شکنجه هم وجود دارد ، پس هر کس داوطلب است پيش قدم شود . »&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به محض اينکه سخنان فرمانده به پايان رسيد اولين نيروي داوطلب که از جاي خود بلند شد همان جوان بسيحي يعني «مسعود» بود ، به سرعت از جايش بلند شد و به طرف ديوار مقابل آمد ، کنار نقشه درست همان جايي که کلمه آلواتان ديده مي شد ايستاد و گفت : من براي مرگ آماده ام !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از او چهار نفر ديگر هم بلند شدند و به سرعت کنار اوقرار گرفتند ، وقتي نفر ششم اضافه شد کاوه او را از نيمه راه برگرداند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         پنج نفر کافيست ، فقط پنج نفر . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-    نفر ششم که در ينمه رراه متوقف شده بود نگاهي به فرمانده انداخت و با لحني ملتمسانه گفت :«اما من هم براي مرگ آماده ام !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده بار ديگر حرف قبلي خود را تکرار کرد :«فقط پنج نفر».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوان از نيمه راه برگشت و سر جاي خود نشست و سرش را پايين انداخت و به اين وسيله قطرات اشکي را در چشمش حلقه زده بودند پنهان ساخت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده رو به  پنج داوطلب کرد و گفت : «برويد خوب استراحت کنيد ، بعداز آن تجهيزات لازم را تحويل بگيريد ، غروب که از راه رسيد حرکت خواهيد کرد ، قبل از ميان خودتان فرمانده اي انتخاب کنيد و وصيت نامه هايتان را بنويسيد ، هر کس از شما زودتر به شهادت رسيد ، سلام ما را به دوستانمان برساند و شفاعت ما را فراموش نکند ، مرگ حق است و گريزي از آن نيست ولي مرگ شرافتمندانه و در راه خدا بهتر است ، شما براي شناسايي مواضعي مي رويد که تاکنون براي ما ناشناخته بوده است ولي در پشت اين مواضع کساني پناه گرفته اند که راحتي و آسايش را از اين مردم گرفته اند ، اگر شما بتوانيد با موفقيت به آنها نزديک شويد و از آنها اطلاعاتي بدست بياوريد ، در نابودي آنها کمک زيادي کرده ايد ولي اگر موفق نشويد ، ديگراني هستند که راه شما را ادامه مي دهند .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين کلمه آخر را فرمانده با قدرت تمام ادا کرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل هفتم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل محمد اسبش را آماده کرد و اسلحه رادرون خورجين قرار داد مقداري آذوقه برداشت و پاهايش را با پارچه مخصوص بست و حالا در ابتداي ورود به جنگل آماده بود . او مي دانست دخترها را به کجا برده اند و جنگل آلواتان را به خوبي مي شناخت . مقداري از راه را به کمک اسبش طي کرد ؛ وقتي به اولين کوه رسيد ، اسب را در دامنه آن به درخت کوچکي بست . اسلحه را به دست گرفت و همزمان با غروب آفتاب از کوه بالا آمد ، کوه را به خوبي مي شناخت و با چالاکي از آن بالا رفت ، ساعتي بعد از کوه سرازير ش شد و در مسير رودخانه قرار گرفت ، پاسي از شب گذشته بود که به اطراف جنگل رسيد . به دقت همه جا را بررسي کرد و مواظب بود . لباس سياهي به تن کرده بود او را کاملا&quot; از ديد پنهان مي کرد ، باز هم جلوتر رفت ، آتشي که در وسط قرار گاه افروخته شده بود فضاي داخل آن را روشن مي کرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او مرداني را ديد که در حال نگهباني بودند و يکي از آنها هم مسئوليت نگهباني از زندان را بر عهده داشت . وقتي فکر کرد که سمن گل و سه دختر ديگر در همين زندان هستند ، چند قدم به سرعت جلو رفت ولي ناگهان در جاي خود ميخکوب شد . سمن گل را دوست داشت وب ه فکر ازدواج با او بود ولي چگونه مي توانست آزادش کند ؟ افراد زيادي درون قرارگاه در سنگرهاي خود به خواب رفته بودند و در اطراف هم نگهباناني بودند که عبور از حلقه محاصره امکان نداشت . اگر به کمين آنها مي افتاد ، حتما&quot; کشته مي شد و در اين صورت هيچکس نمي توانست سمن گل را آزاد کند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بايد با احتياط عمل مي کرد ، منطقه را به خوبي مي شناخت و بايد نقشه اي دقيق براي نفوذ به داخل قرارگاه و آزادي سمن گل مي کشيد ، اسلحه را در دست فشرد ، غير از آن به کاردي هم احتياج داشت تا بتواند نگهبان زندان را بي سر و صدا از پاي درآورد يا حداقل طنابي که بوسيله آن او را خفه کند چيزي که بي سر و صدا کار را انجام دهد و به پايان برساند . نبايد عجله مي کرد ، کم کم از اطراف قرارگاه عقب نشست و به آرامي قدم برمي داشت تا صداي خش خش برگها شنيده نشود ، باز هم عقب تر رفت ، حالا به اندازه کافي از قرارگاه دور شده بود او بر مي گشت ولي به شبهاي آينده فکر مي کرد، شبهايي که به زودي از راه مي رسيدند و او ميتوانست در يکي از آن شبها در حالي که دست سمن گل را در دست گرفته به روستايشان بازگردد . وقتي به اين مسئله فکر کرد لبخندي زد و اتاقش را به ياد آورد که همه چيز را براي ورودسمن گل به آن آماده کرده بود ، حتي برنج  روغن را نيز از مدتها پيش تهيه کرده و آنها را انبار کرده بود و وقتي به يادآورد که قسمتي از آنها را همين مردان غريبه که به روستا آمده بودند بزور از چنگش خارج کرده اند ، دندانهايش را روي هم فشرد و قنداق تقنگش را محکم به زمين کوبيد ، نه به خاطر مشتي برنج  و مقداري روغن .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اومردم دار بود و اهالي روستا اي را خوب مي دانستند او حاضر بود بهترين گوسفندش را پيشکش ميهمان کند ولي اگر با زور از دستش خارج مي کردند ، مسئله فرق مي کرد ، حاضر نبود زير بار زور برود ، کرد بود و به اين مسئله افتخار ميکرد که سالها در دل کوهها و روستاهاي بکر و دست نخورده با سرافرازي و آزادگي زندگي کرده است ، ولي کسي نبود که زير بار زور برود و حالا که سمن گل را به زور از چنگش بيرون آورده بودند به اين مسئله فکر مي کرد که در هر صورت بايد او را آزاد کند و به خانه بازگرداند ، همه بي صبرانه منتظر او بودند هم پدرش و هم مادرش ، حتي گله کوچکش و مرغها و خروسهايش ، بايد او را به خانه برمي گرداند هر چه زودتر .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل هشتم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نماز برگزار شد، حسين که از بين پنج نفر به فرماندهي گروه انتخاب شده بود . دستور داد نيروها به خط شوند . چهار جوان که سن هيچ کدام از آنها بالاي بيست و پنج سال نبود ، در يک خط پشت سر يکديگر قرار گرفتند ، حسين در گوشه اي ايستاد و آنها را با دقت نگاه کرد ، آنها لباسهاي مخصوص تکاوران را براي هماهنگي هر چه بيشتر با طبيعت و جنگل پوشيده بودند ، لباسهاي آن ها به رنگ سبز بود که لکه هاي قهوه اي بزرگ اينجا و آنجا روي لباسها ديده مي شد . حسين به آنها نزديک شد ، نيروها سرها را بالا گرفتند مسعود در جلوي گروه ايستاده بود ، حسين مقابلش قرار گرفت و براي اينکه از محکم بودن فانسقه او مطمئن شود ، آن را به دست گرفت و محکم کشيد ، مسعود لبخندي زد و فرمانده به سراغ نفردوم رفت و بدينوسيله چهار نفر را مورد بازديد قرار داد . وقتي از استحکام فانسقه ها مطمئن گرديد به بازديد بقيه وسايل پرداخت ، قمقمه هاي آب ، قطب نما ، نقشه ، خنجري که درست بر بالاي پوتين و زيرزانو بسته شده بود ، چهار نارنجک دو تا در سمت راست ود تاي ديگر در سمت چپ درست بر روي فانسقه و در اطراف شکم . يک اشلحه کلاشينکف تاشو و مقداري ماده رنگي سياه براي استتار در جنگل .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي حسين بازديد را به پايان رساند به کوله پشتي هايي که در گوشه سنگر قرار داشتند اشاره کرد :«هر کس يکي بردارد ، کنسرو ماهي دو قوطي ، لوبيا دو تا و مقداري هم نان .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وصيت نامه ها را هم به واحد تعاون تحويل دهيد ، تا چند دقيقه ديگر حرکت مي کنيم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي صداي جيپ فرماندهي شنيده شد ، حسين فهميد که زمان حرکت فرا رسيده است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود وارد سنگر شد به تک تک نفرات گروه نگاهي انداخت ، با خود انديشيد که شايد اين آخرين باري باشد که آنها را مي بيند به آنها نزديک شد ، اول مسعود را محکم در آغوش فشرد و پيشانيش را بوسيد و بعد به سراغ نفرات ديگر گروه رفت ، وقتي خداحافظي را به پايان برد گفت :«جيپ آماده است ، شما مقداري از راه را که ماشين رو است با همين جيپ مي رويد و بقيه راه را بايد پياده طي کنيد ، اطلاعاتي را که شما از مواضع و مخفيگاههاي دشمن به دست مي آوريد بريا ما فوق العاده مهم است .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بنابراين به اهميت کاري که انجام مي دهيد و اجري که از اين کار نصيب شما خواهد شد توجه داشته باشيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جيپ سبز فرماندهي که حالا در تاريکي شب رنگش به سياهي مي زد ، محل پادگان را ترک کرد و به سرعت از ديدها محو گرديد ، حسين در قسمت جلو کنار راننده نشسته بود و چهار نفر بعدي هم بر روي چهار صندلي در قسمت عقب روبروي هم نشسته بودند ، اينها حالت مسافراني راداشتند که به سفري نامعلوم مي روند ، مسافرتي که بوي خطر مي داد ، هر چند کاملا&quot; از خطرات اين راه با خبر بودند و شايد سختي هاي آن را بارها د رپيش رو مجسم کرده بودند ، اما از طي اين مسير ابدا&quot; ناراحت به نظر نمي رسيد ، چرا که خود داوطلبانه آن را پذيرفته بودند و حالا همگي به هم نگاه مي کردند و مي خنديدند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ورود ماشين حامل نيروها به جاده خاکي و بالا رفتن و پايين آمدن آن از روي سنگريزه ها باعث شد که وسايل همراه نيروها به صدا در آيند به دستور فرمانده ماشين چند لحظه توقف کرد :«وسائلتان را محکم کنيد .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بندهاي کوله پشتي محکم گرديد و نارنجکها با کش به فانسقه هامحکم شدند ، خشابهاي اضافي هم براي جلوگيري از ايجاد سروصدا موقتا&quot; درون کوله پشتي ها قرار گرفتند و همه آنها با بند به يکديگر بسته شدند . ماشين بار ديگر به دستور فرمانده به حرکت در آمد . در خلوت و تاريکي شب ، نيروها به سرعت چندين روستاي بزرگ و کوچک را پشت سر گذاشتند . کشتزارهاي گندم روستاييان زير نور ضعيف اتومبيل ديده مي شد ، رودخانه کم عرضي که از کنار جاده مي گذشت حالادر فضاي آرام شب مي خروشيد و جلو مي رفت ، وقتي رودخانه به اولين درختها در انتهاي يک روستاي کوچک رسيد ، راننده اتومبيل را متوقف کرد .«ديگر نمي توانم جلوتر بروم موفق باشيد .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پنج رزمنده با چالاکي تمام از جيپ پايين پريدند و ناگهان در ميان درختان جنگل گم شدند ، چند لحظه بعد حسين دستور توقف داد ، نيروهاي شناسايي در پناه يک تخته سنگ نسبتا&quot; بزرگ ، به صورت دايره وار کنار همديگر نشستند ، حسين نقشه را از جيب خود بيرون آورد و آن را روي زمين پهن کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چراغ قوه کوچکي را روشن کرد و آن را بر روي نقشه به حرکت در آورد ، خنجرش را از غلاف بيرون کشيد و رودخانه اي که از کنارشان مي گذشت بر روي نقشه نشان داد :« اين رودخانه به جنگل آلواتان مي رود .»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قطب نمايي از جيب شلوارش بيرون کشيد :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         قطب نماهايتان را تنظيم کنيد ، وعده ديدار ما همين جاست قبل از طلوع خورشيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         به همراه رودخانه جلو خواهيم رفت ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر بود که از فرمانده سئوال مي کرد . حسين نگاهي به او انداخت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         ما نمي توانيم با رودخانه جلو برويم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-         پس چکار بايد بکنيم ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-    از همين تپه بالا مي رويم و از طريق کوهستان به جنگل سرازير مي شويم . راه کوتاه و کم خطر همين است ، در امتداد رودخانه تا جنگل دشمن هميشه آماده است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نيروها بلافاصله حرکت کردند ، اولين تپه را که پشت سرگذاشتند ، کوه بلندي با سنگهاي لايه لايه در مقابلشان پديدار شد . حسين نگاهي به کوه                             &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل نهم :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گروه سه نفره جعفر در اولين قدم به كمين دشمن افتاد . موقعيت آنها ‌‌، هنگام برخورد آنها با يك مين منور لو رفت و رگباري كه به سوي آنها گرفته شد مسعود را در جا به شهادت رساند ‌‌ ،جعفر و امين هم به اسارت در آمدند ‌‌، آنها بدون اينكه بتوانند ميزان پيشرفت خود را به دوستانشان خبر دهند به چنگ دشمن افتاده بودند و ماموريت آنها شكست خورده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حسين و محمد بارها سعي كرده بودند كه به وسيله بي  سيم با آنها تماس بگيرند ولي موفق نشده بودند ‌‌، حسين از راهي ديگر به سمت قرارگاه حركت كرده بود و او هم توانسته بود به اتفاق محمد ا زچند سنگر دشمن عبور كند ولي وقتي صداي رگبار را شنيد و نور سفيدي كه منطقه را روشن كرده بود را ديد ‌‌، متوجه شد كه بايد احتياط بيشتري به خرج دهد و از سوي ديگر احتمال داد كه دوستانش به كمين دشمن افتاده باشند . با محاسباتي كه انجام داد به اين حقيقت پي برد كه تنها بايد بروي خود و دوستش محمد حساب كند ‌‌، با توجه به اينكه بي سيم جعفر جواب نمي داد ‌‌، اين ذهنيت در او قوت گرفت ، كه جعفر و دوستانش دچار دردسر شده اند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي او و دوستش به اطراف قرارگاه رسيدند ‌‌ پشت تپه اي سنگر گرفتند ‌‌ وضعيت قرارگاه غير عادي به نظر مي رسيد ، نيروهاي دشمن در درون قرارگاه با عجله به اين طرف و آن طرف مي رفتند و در چندين جا آتش افروخته شده بود . آتش درون ، قرارگاه را كاملا&quot; روشن كرده بود . حسين توانست بدون استفاده از دوربين ‌‌، محل قرارگاه رابه خوبي بررسي كند ‌‌، محل استقرار ضد هواي ها ، سنگرهاي انفرادي و اجتماعي دشمن و تعداد ماشين ها به خوبي قابل رويت بود ‌، محل ورود و خروج به اردوگاه و وقعيت آن كه درون گودي قرارگرفته بود و اطرافش كه با درختان تنومندي محاصره شده بود ‌‌، همه اين موارد را توانست يادداشت كند ، ولي نمي توانست بفهمد وضعيت غير عادي اردوگاه ناشي از چيست ‌، به آسمان نگاهي انداخت ، وقت زيادي تا دمين سپيده نمانده بود ، به محمد نگاهي انداخت ، از اينكه مي توانست اين اطلاعات را به فرمانده منتقل كند ، بسيار خوشحال بود ولي اين خوشحالي دوام زيادي نداشت ، چرا كه ناگهان احساس كرد كه به محاصره دشمن افتاده است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نفراتي از دشمن در جلو و پشت سر او با دقت در حال جستجوي جنگل بودند ‌‌، يكي از آنها فرياد زد :&lt;&lt; همه جا را خوب بگرديد ، بايد نفرات ديگري هم باشند ، يكي از آنها كشته شده و دو نفر ديگر هم اسير شده اند ولي احتمالا&quot; افراد ديگري هم هستند &gt;&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حسين و محمد حالا به سرنوشت دوستان خود پي برده اند ولي نمي دانستند كدام يك از دوستان آنها شهيد شده و همچنين از اسراء هم خبري نداشتند ‌‌، ولي در اين شرايط تنها به فكر حفظ جان خود بودند ، اگر آنها هم به اسارت در مي آمدند ، تمام اطلاعات لو مي رفت و ماموريت آنها كاملا&quot; شكست مي خورد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حسين و محمد همچنان در ميان درختان جنگل مخفي شده بودند و اين درختان آنها را از ديد دشمن محفوظ مي داشت . چند نفر در حاليكه اسلحه ها را به طرف جلو گرفته بودند و برق سر نيزه هاي آنها در زير نور ماه مي درخشيد با فاصله ي كمي از جلوي آنها گذشتند ‌، بايد به سرعت تصميم مي گرفتند ‌، نمي توانستند زمان زيادي آنجا بمانند ، اگر آفتاب بيرون مي آمد ، بدون شك به اسارت در مي آمدند ، پس بايد قبل زا سر زدن خورشيد از اطراف قرارگاه دور مي شدند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حسين گفت :&lt;&lt;هر چه زودتر بايد از اينجا دور شويم ، آنها به منطقه كاملا&quot; آشنا هستند . ما بايد مراقب باشيم ممكن است از هم جدا بيفتيم ، هر كس بايد سعي كند جان خود را نجات دهد و خود را به عقب برساند حالا تنها اميد فرمانده به من و توست .&gt;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنها مجبور شدند راهي كه از آن بسوي  قرارگاه آمده بودند تغيير دهند و از راه ديگري به عقب برگرداند . به سرعت هر چه تمامتر به طرف عقب حركت مي كردند ، ناگهان خمپاره منوري درست بالاي سر آنها منفجر شد و تمام جنگل را مانند روز روشن كرد ، آنها بلافاصله بروي زمين دراز كشيدند و در روشنايي افرادي را ديدند كه درون جنگل را جستجو مي كردندو سر نيزه ها را درون علفزارها و درختچه ها فرو مي كردند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يكي فرياد زد همه جا را خوب بگرديد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حسين و محمد مجبور شدند باز هم مسير خود را تغيير دهند و در همين تغيير مسير بود كه تله اي انفجاري درست جلوي پاي محمد منفجر شد ‌‌، وقتي حسين بالاي سرش حاضر شد او آخرين نفسهايش را مي كشيد يكي از پاها قطع شده و بدن غرق به خون بود ، حسين هم كه زخمهاي عميقي برداشته بود كم كم توانش را از دست مي داد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به كنار دوستش آمد ديگر محمد نفس نمي كشيد ‌‌، چشمهايش را بست و كنار او دراز كشيد ، خوني كه از بدنش خارج مي شد او را دچار ضعف كرده بود ، ناگهان صداي پايي شنيد ، مطمئن شد كه براي دستگيري او آمده اند كمي سر را بلند كرد ، كسي كه به او نزديك مي شد ازافراد دشمن نبود و حسين بلافاصله او را شناخت ‌‌، مي خواست او را به كمك بطلبد ، اما صداي پاهاي افراد دشمن كه به سرعت به او نزديك مي شدند او را از تصميمش منصرف كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل دهم  :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر و امين كه به اسارت در آمده بودند به زندان منتقل شدند . يك اتاق براي نگهداري ده پاسدار كوچك بود و با ورود جعفر و امين جاي آنها تنگ تر هم شد ، به محض ورود آنها ده پاسدار اسير به دور آنها حلقه زدند و يكي يكي آنها را در آغوش فشردند احوالپرسي كه به پايان رسيد ، يكي از ميان ده نفر به طرف جعفر آمد ريش پر پشت وابروهاي كشيده اي داشت دست جعفر را گرفت و گفت  : شما ديگه چرا اومدين توي اين جنگل نفرين شده ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر ر ا سرش پايين انداخت و لحظاتي را به سكوت گذراند ‌، بعد سزش را بلند كرد بريا نجات شما نيروها آماده عملياتن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دست جعفر را رها كرد و كمي عقب رفت بعد برگشت و دوباره در مقابلش ايستاد ، در چشمهاي او نگاه كرد و گفت ولي اطلاعات هيچ وقت از اين جنگل سياه بيرون نمي ره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر ساكت شد و لحظاتي را به حسين و محمد فكر كرد اگر براستي آنها هم به چنگ دشمن مي افتادند اگر نمي توانسنتد ماموريت خود را بخوبي به پايان ببرند لحظاتي را به كاوه انديشيد لحظه خداحافظي و وداع با او را به ياد آورد و ناگهان به اين حقيقت پي برد كه فرمانده بي صبرانه منتظر اطلاعاتي است كه از جنگل براي او نيروهايش برسد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شربات محكمي كه به در اتاق وارد شد . جعفر را از افكارش بيرون كشيد ، مردي قوي هيكل در حاليكه با پا به در مي كوبيد وارد اتاق شد و پشت سر او مرد مسلح ديگري وارد اتاق شد آنها به جعفر و امين نزديك شدند و درحالي كه آنها را از روي زمين بلند مي كردند گفتند : شما دوتا زود باشيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و آنها را از زندان بيرون بردند سپيده هنوز دز نيامده بود جعفر به آسمان نگاهي انداخت  اميدوار بود كه محمد و حسين به سلامت به عقب برگشته باشند و در اين صورت او ديگر مي توانست تسليم اتفاقاتي باشد كه براي او و دوستش مي افتاد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنها را از لابه لاي درختان عبور دادند ، و بعد از طي مسافتي مقابل يك در بسته ايستادند ، يكي از مردها جلو رفت ودر را باز كرد كه داخل شوند . اتاق بزرگي بود با فرشهاي بسيار زيباي محلي ومبلهايي كه در دو طرف اتاق كنار ديوار قرار داشتند ولي هيچكس درون اتاق نبود جعفر و امين نمي دانست كه چرا آنها را به اينجا آورده اند ، همچنان منتظر بودند گاهي به ديوارهاي سفيد نگاه مي كردند و گاهي به فرشهايي كه بر روي زمين قرار داده شده بودند و مبلهايي كه در دو طرف قرار داشتند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صداي پايي كه از پشت سر آمد آنها را متوجه كرد ‌،مردي بود با قدي متوسط و شكمي برآمده و سبيلي سياه كه به طرف بالا مرتب شده بود بر خلاف اهالي محلي اين مرد كت و شلوار مرتبي به رنگ زرد به تن داشت . چند قدم جلو آمد مقابل آنها قرار گرفت لبخندي بر لب داشت كه سبيلش را درازتر از آنچه بود نشان ميداد پرسيد : مرا مي شناسيد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر و امين چيزي نگفتند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و ادامه داد حسين خان هستم حتما&quot; نام مرا شنيده ايد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر و امين در سكوت به او نگاه مي كردند چشمهاي درشت و سياه مرد كه سفيدي اطراف آن را رگه هايي از خون فرا گرفته بود ، حالت تهديد آميزي داشت آنها اسم او را نشنيده بودند رادي ضد انقلاب بارها اسم او را به مناسبتهاي مختلف اعلام كرده بود و او حالا درست مقابل آنها ايستاده بود و تنها اشاره اي از طرف او كافي بود تا عواملش آنها را به دست مرگ بسپارند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر سكوت را شكست آره مي شناسيم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد قهقهه بلندي سر داد دهانش كه باز شد دندانهاي بزرگش نمايان شدند ناگهان خنده اش را قطع كرد و ابروها در هم كشيده شد بايد به من بگوييد چرا به جنگل آلواتان آمديد و چند نفر بوديد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر نگاهي به امين انداخت او نتوانست د رچشمان جعفر نگاه كند و سرش را پايين انداخت و ناگهان حرفهاي فرمانده را به ياد آورد اين مسيررا بايد كساني بپيمايند كه كاملا&quot;  آماده مرگ باشند راهي است كه اميد بازگشت در آن كم است و علاوه بر سختي هاي راه خطر اسارت و شكنجه هم وجود دارد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- جوابم را نداديد !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرياد حسين خان بود كه امين را از فكر فرمانده بيرون آورد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نكند نمي خواهيد حرف بزنيد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نگهباني اسلحه در دست وارد شد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- ببين گرگي اينها نمي خواهند حرف بزنند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نگهبان خنده اي كرد و دو رديف دندانهاي بزرگش ديده شدند ‌،‌ دستي به سبيلش كشيد و گفت  :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- به حرفشان مي يارم ، حسين خان .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جلو آمد و با قنداق تقنگ ضربه اي به شكم جعفر زد ، جعفر نقش بر زمين شد و از درد به خود پيچيد ، امين به جعفر نگاه مي كرد ، مي خواست به طرفش برود كه ضربه اي از پشت به گردنش وارد شد و او را در كنار جعفر نقش بر زمين كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد قوي هيكل ‌‌، ناگهان خنجر بزرگي را كه زير لباسش مخفي كرده بود ‌، بيرون كشيد و به طرف جعفر حمله ور شد . با يك دست موهاي جعفر را گرفت و با دست ديگر خنجر را به گلويش نزديك كرد ، امين چشمهايش را بست و رويش را برگرداند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حسن خان ناگهان به صدا در آمد : خشونت نكن عمو .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و مرد خنجر به دست در همان حال بي حرك باقي ماند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- بلند شو عمو ، بلند شو عمو ، ما را اذيت نكن .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گرگي از جاي خود بلند شد و كنار حسن خان قرار گرفت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا حرف بزنيد چرا به جنگل آمده بوديد ما كه شما را دعوت نكرده بوديم ، كرده بوديم ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و خنده بلندي سر داد ساكت شد و با دقت به آنها نگاه كرد :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- كاوه كجاست چرا خودش نيامد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امين از جايش بلند شد دست جعفر را گرفت و او را هم از روي زمين بلند كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا شايد براي آزادي دخترها و پاسدارها آمده بوديد ؟ هان ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر و امين چيزي نگفتند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- شما نمي دانيد هر كس به جنگل بياد ديگه بيرون رفتنش دست خودش نيست يك ياز شما مرده دو تا هم اسير شدن ديگه كسي مانده ؟ هان ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ضرباتي كه به در كوبيده شد جلسه بازجويي حسن خان را به هم زد مردي با عجله به درون اتاق آمد به حسن خان نزديك شد و در گوش او چيزي گفت جعفر و امين با ناراحتي به همديگر نگاه كردند وقتي چهره حسن خان را ديدند كه دارد مي خندد و سرش را تكان مي دهد فهميدند كه خبرهاي خوشي را برايش آورده اند مرد را مرخص كرد و فرياد زد :او را به داخل اتاق بياوريد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جعفر و امين نگاهشان را به طرف در اتاق برگرداندند ‌، ناگهان با تعجب حسين را ديدند كه پيكر زخمي و نيمه جانش را دو مرد كشان كشان به درون اتاق آوردند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي وارد اتاق شد نگاهي به جعفر و بعد به امين انداخت و لبخند زد دو مرد دستان او را رها كردند و او روي زمين افتاد امين و جعفر به طرفش دويدند ولي دومرد با قنداق تفنگ به آنها حمله كردند حسين بار ديگر خنده بلندي كرد و گفت حالا ديگر لازم نيست حرف بزنيد همه شما به دام افتاديد يادداشتهاي شما هم به دست ما افتاده است حالا ما مي دانيم شما براي چه به جنگل آمده بوديد دو تا كشته سه تا هم اسير ديگر كسي نمانده اما شما هم مي ميريد كسي كه حرف نزند مي ميرد كسي كه به جنگل آلواتان وارد شود بايد كشته شود و ناگهان عربده اي كشيد . دو مامور مسلح وارد اتاق شدند جعفر و امين را جلو انداختند و حسين را هم كشان كشان به دنبال آنها از اتاق بيرون بردند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنها را به طرف ميدانگاهي مي بردند كه در وسط قرارگاه قرار داشت ، در اين ميدانگاه تيرهاي چوبي بصورت عمودي در زمين قرار داشت ، آنها را به طرف تيرها بردند و هر يك را به چوبي بستند ، حسن خان در گوشه ميدان ايستاده بود و در حالي كه مي خنديد با بقيه افرادش به اين صحنه نگاه مي كرد جعفر به آسمان نگاهي انداخت  سياهي شب كم كم بر طرف مي شد  و جاي آن را سفيدي فجر مي گرفت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا درست زماني بود كه اين سربازان با هم  وعده كرده بودند كه در جاي موعود همديگر را ببينند ولي درست در همين زمان در وسط ميدان به چوبهايي بسته شده بودند كه چوبهاي مرگ ناميده مي شدند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امين و جعفر به حسين نگاه مي كردند ، جعفر گفت : ماموريت ما شكست خورد تمام اطلاعات لو رفت ! حسين پيكر زخمي اش را كمي جابه جا كرد به آنها نگاهي انداخت و لبخند زد اما اطلاعات به قرارگاه مي رسه ما موفق شديم عمليات بزودي شروع مي شه .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين دو سرباز قبل از مرگ به دنبال آرامش خاطري بودند كه حسين توانست اين آرامش را به آنها بدهد. سه مرد مسلح در مقابل آنها قرار گرفتند و آماده دستور شدند حسن خان دستش را بالا برد وقتي آن را پايين آورد صداي رگبار مسلسلها فضاي مخوف آلواتان را به هم زد . سه رزمنده در حالي كه به چوبهاي مرگ بسته شده بودند با زندگي وداع كردند .                         &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل يازدهم               : &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه در محل قرارگاه بي صبرانه منتظر خبري بود كه از جانب نيروهاي شناسايي به او برسد ولي بعد از آخرين تماس ديگر از آنها خبري نداشت ‌‌، مدتي را خوشبينانه منتظر بود ولي وقتي فجر دميد و آنها تماس نگرفتند نگران شد . اين پنج نفر از بهترين بچه هاي تيپ بودند كه او آنها را به جلو اعزام كرده بود ‌‌، بچه هاي تيپ بودند كه او آنها را به جلو اعزام كرده بود ‌‌ بچه هاييكه هم محله اي يا همشهري او بودند و از وقتي به كردستان وارد شده بود هميشه همراهش بودند و يك لحظه تنهايش نگذاشته بودند . براي يك لحظه آرزو كرد اي كاش همراه آنها بود تا مي توانست از وضعيت آنها باخبر شود ‌‌، خود را ملامت كرد كه چرا به همراه آنها جلو نرفته است . در واقع او هميشه پيشقدم بود . هميشه در جلوي گردان حركت مي كرد و رد عملياتهاي خطرناك هميشه اولين نفر بود كه با خطر مواجه مي شد . و در واقع همين روحيه او بود كه او را به فرماندهي تيپ رسانده بود .  فرمانده اي بود كه قبل از اينكه دستور دهد خود حركت مي كرد ، وقتي همه مي ايستادند او راه مي افتاد و وقتي همه زمين گير مي شدند او با شجاعت جلو مي رفت و همين خصوصيات از او شخصيتي ساخته بود كه دشمن از شنيدن نامش به وحشت مي افتاد و از نيروهايش انسانهايي شكست ناپذير كه تا آخرين قطره خون مي جنگيدند . ولي مسئله آلواتان فرق ميكرد . اين جنگل كه پشت به خاك عراق داشت از هر نظر براي دشمن امن بود و براي همين هم بود كه وقتي آنها در همه جبهه ها شكست خوردند آلواتان را به عنوان آخرين سنگر انتخاب كردند ، حسن خان فرمانده اي بود كه در اين جنگل مركز حكومتي ايجاد كرده بود كه با قدرت بر آن فرمانروايي مي كرد ، مصادره آذوقه و گله روستاييان و گرفتن جان انسانها از ابتدايي ترين امور بودند كه حسن خان آنها را جزء حقوق خود به حساب مي آورد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود براي پايان دادن به آن حكومت وارد كار شده بود و نيروهايش را براي شناسايي به جلو اعزام كرده بود ولي از بازگشت آنها خبري نبود . خود را مسئول جان آنها مي دانست آيا در اعزام آنها به جلو اشتباه كرده بود ؟ آيا آلواتان و خطرهاي آن را دست كم گرفته بود ؟ اما اشتباه و عدم موفقيت هميشه وجود داشت از وقتي به كردستان وارد شده بود بارها دست به تجربه زده بود و به محاصره دشمن افتاده بود و فرار كرده بود و بارها زخم برداشته بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هوا كاملا&quot; روشن شده بود و نيروها هنوز نيامده بودند وقتي كاملا&quot; از آمدن آنها نااميد شد ناگهان روزنه نوري به سويش گشوده شد ، مردي سوار بر اسبي سياه به تاخت به سوي قرارگاه مي آمد ‌‌، سر و صورت خود را پوشانده بود و وقتي جلو مي آمد گرد و خاك را پشت سر خود به هوا بلند مي كرد . وقتي مقابل پست نگهباني قرار گرفت از اسب پايين آمد افسار را به دست گرفت و جلوتر آمد . نگهبان به او دسترو توقف داد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- مي خواهم فرمانده تان را ببينم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- شما كي هستيد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- دوست هستم و دستار را از روي صورتش كنار زد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود بلافاصله او را شناخت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چطوري كاك اينجا چه مي كني ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;براي ديدن شما آمده ام .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خوش آمدي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ديگه منتظر نباشين  !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چي مي خواي بگي ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ديگجه نمي يان ! وقتي كه ديدمشان يكيشان مرده بود دست و پايش كنده شده بود و دومي هم زخمي بود خواستم برم طرفشان صداي فرياد شنيدم نشستم عقب او را كه زنده بود با خودشان بردند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بقيه چي سه نفر ديگه ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما اونا فقط دو نفر بودن !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پنج نفر بودن .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خبر ندارم حتما&quot; گرفتارشان كردن .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود با ناراحتي دستهايش را به هم ماليد ، از گل محمد فاصله گرفت چند قدم رفت و دوباره برگشت و مقابل او ايستاد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او كه زنده بود ما را مي شناخت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما تو اونجا چه كاري مي كردي و چرا به جنگل رفته بودي .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل محمد با عجله به طرف اسبش رفت افسارش را به دست گرفت و به طرف در خروجي پادگان به راه افتاد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود دنبالش رفت و او را متوقف كرد گل محمد در چشمان فرمانده نگاه كرد و وقتي فرمانده را ديد كه منتظر جوب است گفت : سمن گل براي نجات سمن گل رفته بودم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- خوب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- خيلي نزديك شده بودم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- مي تونستي نجاتش بدي ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- شايد مي تانستم شايد هم نه !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- پس چي شد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- به بقيه فكر كردم كاك ، اگر هم نجاتشان مي دادم تو راه نفله مي شدند راه سخته خيلي سخت زنها طاقتش را ندارند !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود با ناراحتي گفت :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- برگشتيم سر جاي اول .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل محمد به طرف فرمانده آمد دستش را به طرف شانه او دراز كرد و او را تكان داد و گفت :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- مي تانم ببرمتان كاك .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و بعد اضافه كرد :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- آلواتان را از كف دست هم بهتر مي شناسم ، قرارگاهشان توي گودي قرارداره ، اطرافش هم درخت بزرگه با ماشين نمي شه رفت بايد بي سر و صدابهشان نزديك شد بادي غافلگيرشان كرد بايد منتظر بود منتظر يك شب كه تاريك باشه تاريك تاريك .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;·        فصل دوازدهم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بلافاصله بعد از اينكه محمود و نيروهايش از مرخصي برگشتند . آماده باش صددرصد اعلام شد . او نيروهاي تيپ ويژه را به مرخصي فرستاده بود هر چند بسياري از آنها تمايلي به رفتن نداشتند و به ماندن در منطقه اصرار مي ورزيدند ولي محمود آنها را وادار كرده بود كه اين مرخصي را بپذيرند و مدتي را به شهرشان بروند چرا كه او به تجربه دريافته بود معمولا&quot; بعد از هر عملياتي تعدادي از نيروها براي هميشه از جمع آنها جدا مي شدند و راه سفر ابدي را در پيش مي گرفتند ‌‌ بنابراين آخرين وداع با خانواده شهر و دوستان امر لازمي بود كه فرمانده هم آن را برخود لازم مي ديد و هم اينكه آن را بردوستانش واجب كرده بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود هم به شهرش رفت به مشهد ، هنگام زيارت دستها را به ضريح گره زد و با خود انديشيد كه اين ممكن است آخرين ديدار باشد ، اشك ها مي آمدند و مي آمدند و قلب و دلش را شستشو مي دادند . وقتي به نماز ايستاد يكي از دو پيرزي را از خداوند طلب كرد : يا پيروزي بر دشمن يا شهادت در راه خدا .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهادت به همان اندازه برايش شيرين بود كه پيروزي و براي رسيدن به آن لحظه شماري مي كرد و از اينكه دوستانش د راين امر بر او سبقت گرفته بودند به آنها غبطه مي خورد ، فكر مي كرد شهادت نزديك ترين راه رسيدن به خداست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آيا اين آخرين حضورش در شهر بود ؟ شايد آري شايد هم نه كردستان منطقه خطرناكي بود كه هر لحظه احتمال خطر وجود داشت و احتمال كشته شدن .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ا زحرم به طرف خانه به راه افتاد ، با دقت به در و ديوار شهر نگاه مي كرد گويي آخرين نگاهي است كه به شهر مي اندازد به خانه رفت همسرش در آستانه در منتظر او بود به او نگاهي انداخت لحظات با او بودن را زياد به بايد نمي آورد . بعد از ازدواج جبهه و ماموريت هاي طولاني فرصتي براي تجربه كردن اين نوع زندگي به او نداده بود ، شايد به طور طبيعي دوست مي داشت لحظات بيشتري را با همسرش بگذراند و لحظات شيريني براي او و خودش بيافريند ، غير از ساعات كار بقيه وقتش را در خانه بگذراند با همسرش گرم صحبت شود و ساعاتي را بيرون خانه به گردش و تفريح بپردازد ‌، آيا اين كاملا&quot; طبيعي نبود ؟ رفتاري است كه از همه مردهاي متاهل سر مي زد و لازمه يك زندگي خانوادگي است اگا اگر چنين مي كرد و به اين امر مشغول بود با كردستان و مشكلاتش چگونه كنار مي آمد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به دختر كوچكش نزديك شد و او را در آغوش كشيد ، اما بزودي از او جدا شد يك سال و نيمه بود و از بدو تولدش فقط دو بار او را ديده بود و اين بار سوم بود ، به چهره اش نگاهي انداخت ، دوباره ميلي شديد به در آغوش كشيدنش د رخود احساس كرد به او نزديك شد و سخت در آغوشش كشيد اما اين بار هم به سرعت از او جدا شد . هر چند ميلي شديد براي اين كار در خود احساس مي كرد ، عطشي شديد كه تمام پدران نسبت به بچه هايشان داشتند ، اما مي ترسيد زياد به او نزديك شود و بدنش را لمس كند ، مبادا بويش وجودش را پر كند و در لحظات خطر ، لحظاتي كه بايد بدون هيچ گونه وابستگي به خاك فكر به آسمان باشد ، دلسبته شود . زمين گير شود و نتواند جلوتر برود ، سعي كرد خطوط چهره اش را فراموش كند و صورت معصومانه اش را به خاطر خدا از ياد ببرد تا مبادا در هنگامه نبرد آنگاه كه شعله جنگ زبانه مي كشد  و مرد را به سوي خود مي خواند ، فرزندش او را به سوي خود بخواند و در اين امتحان بازنده شود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما داستان پدر پيرش داستان ديگر بود ، او هميشه مشوق او در اين راه بود ، از زمان مدرسه يا آن هنگام كه به درس طلبگي مي رفت هميشه او را تشويق كرده بود به راهي برود كه خداوند را از خود خشنود بسازد ، اما حالا پدر در مغازه اي كوچك د رمحله اي متوسط تنها بود و بيش از هر زمان به وجود او در كنار خويش احتياج داشت ولي چگونه مي توانست به او بگويد كه بماند د رحالي كه خودش او رابه رفتن تشويق كرده بود و پيشاني بندي به رنگ خون به پيشاني اش بسته بود ، مي دانست پدر هيچگاه از او چنين درخواستي نخواهد كرد ، آنگاه كه در چشمانش نگاه مي كرد بيش از هر زمان او را خسته مي يافت و محتاج كمك . اما چگونه مي توانست به او كمك كند ؟ وقتي بار ديگر در چشمانش نگاه كرد ، حرفهاي او را به ياد آورد ، حرفها و سفارشهايي كه بسيار كوتاه بودند :&lt;&lt; فرزندم هيچگاه به استقبال ظالم نرو و هميشه در زندگي لقمه حلال بخور .&gt;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قسمت اول اين سفارش را زماني به او گفته بود كه محمود قصد داشت به اتفاق دوستانش از مدرسه به استقبال شاه برود و بدينوسيله ورودش را به مشهد خير مقدم بگويد و قسمت دوم هم مربوط به زماني بود كه او بالغ شده و به فكر پيدا كردن شغل افتاده بود و لي انقلاب براي او كاري بوجود آورده بود كه شايد هيچگاه تصورش را نمي كرد ، عشقي كه او را به روستاهاي دور افتاده كردستان ميكشاند و در مواجهه با مرگ قرار مي داد ، مشغله اي كه برايش نان و آب و رفاه و آسايش به همراه نداشت ، بلكه هر چه بود زخم بود و جراحت و سختي . سختيهايي كه آنها را به جان مي خريد و براي استقبال از آنها رنج سفر را بر خود هموار مي ساخت .      &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فصل سيزدهم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; لحظه موعود بالاخره از راه رسيد جنب و جوش زيادي تيپ ويژه شهداء را فرا گرفت ، و نيروها آماده عمليات شدند ، مقصد آلواتان بود و براي حمله به اين جنگل سياه فرمانده فقط منتظر يك فرصت بود يك شب شبي كه تاريك باشد ، تاريك تاريك ، همانطور كه كاك گفته بود . دشمن با قدرت مدت چهار سال تمام جنگل را در اختيار داشت و د راين مدت به هيچكس اجازه نزديك شدن نداده بود ، فرمانده دنبال راه حلي بود كه اين كانون ناامني را از بين ببرد ولي همه از حل اين معما ابراز نااميدي مي كردند و آلواتان كم كم به افسانه شكست ناپذيري تبديل مي شد كه ياد آن در دلها رعب و و حشت مي ريخت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آزادي اين جنگل و ارتفاعات اطراف ا زمدتها قبل در دستور كار اين فرمانده جوان قرارداشت و اسارت چهار دختر روستايي و در خطر بودن جان ده پاسدار ، حالا شرايطي را بوجود آورده بود كه بايد تصميم نهايي را مي گرفت اما اين بار او مي توانست روي كمك گل محمد كه منطقه را به خوبي مي شناخت هم حساب كند ، اگر مي توانست آنها را غافلگير كند ، همانطوري كه گل محمد گفته بود موفقيت تضمين شده بود و لي براي غافلگيري آنها بايد نقشه اي مي كشيد . نقشه اي كه كامل و حساب شده باشد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به نقشه بزرگي كه روي ديوار اتاق فرماندهي قرارداشت نزديك شد ، آخرين باري كه حسين و يارانش را ملاقات كرده بود در همين اتاق بود . مسعود درست زير همين نقشه ايستاده بود و آمادگي خود را براي مرگ اعلام كرده بود و بعد از او چهار نفر ديگر هم داوطلب شده بودند و حالا جاي هر پنج رزمنده خالي بود . او براي آنها كه با شجاعت به استقبال مرگ رفته و براي هموار كردن راه پيروزي مشكلات را به جان خريده بودند ، احترام قائل بود و براي همين وظيفه خود مي دانست كه راه آنها را ادامه دهد . به نقشه نزديك شد ، محورهاي مختلفي كه براي رسيدن به جنگل بر روي نقشه قرار داشت مورد ارزيابي قرار داد ، بايد طوري عمل مي كرد كه نيروها در جنگل به دام بيفتند . و براي همين به فكر تقسيم نيروها افتاد . حمله از دو محور آغاز مي شد ‌‌، قسمتي از نيروها از سمت سردشت حركت مي كردند و گروه دوم هم از شهر پيرانشهر و اين دو نيرو در جنگل به هم مي رسيدند . بعد از اينكه فرمانده برنامه خود را با معاون عملياتي در ميان گذاشت و با اطلاعاتي كه گل محمد به او داده بود آنها را كامل كرد ، معاون فرمانده نقشه را حساب شده و بدون ارزيابي كرد و آمادگي خود و نيروهايش را براي شروع عمليات اعلام كرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فصل چهاردهم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;غروب که از راه رسید، نیروها کاملاً آماده حرکت شدند، همگی با تجهیزات کامل سراپا مسلح. جلوداران پرچمها را بدست گرفتند و پیشاپیش نیروها مستقر شدند، این پرچمهای پیروزی معروف بودند. در بیرون پادگان اتوباوسها با گِل استتار شده و منتظر نیروها بودند، کامیونها هم که برای انتقال اسبها و قاطرها به منطقه مورد نظر آمده بودند در بیرون پادگان انتظار می کشیدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرمانده در حالی که پیشانی بند سرخی به پیشانی بسته بود در جیپ مخصوص فرماندهی نشسته بودو نیروها و تدارکات آنها را مستقیماً زیر نظر داشت. گوشی بی سیم را بدست گرفت و اولین تماس را با معاون خود برقرار کرد. او مسوولیت شروع عملیات از شهر سردشت را بعهده گرفته بود. هدف عملیات، آزاد سازی جاده پیرانشهر به سردشت، آزاد سازی جنگل آلوتان و ارتفاعات اطراف آن بود. وقتی معاون فرمانده آمادگی خود را اعلام کرد کاوه کلماتی از قرآن را زمزمه کرد و دستور حرکت داد. نیروها بلافاصله درون اتوبوسها جای گرفتند وکامیونهای حامل اسبها و قاطرها که مهمات بر پشت آنها قرار داشت نیز حرکت را آغاز کردند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا دیگر فرماند و نیروهایش در جاده ای قدم می گذاشتند که مدتها منتظرش بودند و به راهی می رفتند که آرزوی قلبی آنها بود. خودروهای تامین که با تیربارهای سنگین مجهز بودند برای جلوگیری از کمین دشمن در پیشاپیش نیروها و انتهای ستون حرکت می کردند و جیپ فرماندهی بعد از ماشین محافظ جلو قرار داشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شب تاریکی بود و غیر از روزنه های نوری که از خانه های روستائیان به بیرون می تابید چیزی دیده نمی شد، جاده در سکوت و خلوت همچنان به پیش می آمد و رزمندگان بی صدا به انتهای آن چشم دوخته بودند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جاده که به پایان رسید نیروها بلافاصله از اتوبوسها پیاده شدند، دیگر امکان پیشروی با وسیله نقلیه فراهم نبود، کوهی بزرگ میسر رزمندگان را مسدود کرده و آنها مجبور بودند با پای پیاده مسیر باقی مانده را طی کنند، صف طویل رزمندگان بلافاصله شکل گرفت، پیشانی بندها بر روی پیشانی ها قرار گرفت و قطار فشنگها بسته شد و بدینوسیله حرکت به سمت آلواتان آغاز شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از اینکه رزمندگان کوه اول را پشت سر گذاشتند باران به شدت شروع به باریدن کرد، رعد و برق در فضای کوهستان می پیچید و ابرهای ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فصل پانزدهم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باران همچنان می بارید، صدای مهیب رعد وبرق درون جنگل می پیچید وگاه به گاه اعماق آن را روشن می کرد، گل محمد و نیروهای ویژه بعد از طی مسافتی به اطراف قرارگاه رسیدند، صدای ساز و دهل از سمت اردوگاه دشمن به گوش میرسید،گل محمد دستور توقف داد، نیروها برجای خود ایستادند و به صدایی که از سوی قرارگاه می آمد گوش دادند، صدای ساز وآواز بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل محمد بار دیگر دستور حرکت داد بعد از طی مسافتی دیگر حالا او و نیروهایش پشت تپه کوچکی قرار داشتند که می توانستنددرون قرارگاه را ببینند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ظاهرا جشن شروع شده بود، فضای داخل قرارگاه با چراغهای زیادی روشن شده بود وعده ای زیر نور این چراغها به رقص و پایکوبی مشغول بودند، در سمت چپ سایه بان بزرگی که با تیرهای آهنی وبرزنت برپا شده بود قرار داشت، در زیر این حفاظ چهره قرمز وخندان حسن خان دیده می شد که «گرگی» با خنجر مخصوص کنار او ایستاده بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دخترها خبری نبود، پاسدارهای اسیر هم دراین مجلس دیده نمی شدند، اما در کنار حسن خان چهار صندلی دیده می شد که کاملا خالی بودند، دوتا سمت راست و در سمت چپ هم دو تای دیگر.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند مامور مسلح در اطراف پادگان مراقب اوضاع بودند و عده ای هم در حالی که اسلحه ها را به گردن انداخته بودند کف می زدند، و می خندیدند، حسن خان هر از گاهی خوشه های انگور را از ظرف بزرگی که در مقابلش قرار داشت بر می داشت و به دندان می کشید، جشن به اوج خود رسیده بود و رقص و پایکوبی همچنان ادامه داشت با اشاره حسن خان، جمعیت درحال رقص، از رقصیدن باز ایستادند، گرگی از جایگاه مخصوص پایین آمد و به سمت زندان پیش رفت، گامها  را به سرعت بر می داشت و سبیلهای کلفتش را تاب می داد، تمامی چشمها به طرف زندان خیره ماند. چند لحظه گذشت و او از زندان بیرون آمد، تنها نبود، کسی را جلو انداخته بود و با قنداق تفنگ به او ضربه می زد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مردی بود باریش پرپشت و ابروهای کشیده، دستهایش از پشت بسته شده بود، و با هر ضربه که از پشت به او وارد می شد به زمین می افتاد، چند قدم جلو آمد و دوباره ایستاد قنداق تفنگ مجبورش می کرد باز هم حرکت کند، همه در سکوت به این صحنه نگاه می کردند، حسن خان نگاه می کرد و&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; می خندید، پاسدار اسیر چند قدم دیگر هم جلو آمد و بعد در مقابل حسن خان متوقف شد. پشت سر او یکی از چهار دختر روستایی را هم از اتاقی که نزدیک زندان بود خارج کردند، لباسهای زیبایی به تن او کرده بودند و سرش را با روسری بزرگی که شرشره های رنگارنگ در اطراف آن دیده می شد پوشانده بودند، پاهای کوچکش درون گل ولای میدان فرو می رفت و به زحمت جلو می آمد، گل محمد یک لحظه از جایش بلند شد، نمی توانست صورت دختر را از این فاصله دور تشخیص دهد، وقتی به یاد سمن گل افتاد، اسلحه اش را در دست فشرد و قدمی به جلو برداشت  یکی از نیروها دستش را گرفت و او را مجبور کرد که بنشیند. دندانهایش را روی هم فشرد و نشست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دو مرد مسلح دراطراف دختر حرکت می کردند، و با اشاره آنها او هر لحظه قدمی به جلو بر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; می داشت، چهره دخترک روستایی به زیبایی آرایش شده بود ولی چشمان نگرانش این زیبایی را تحت تاثیر قرار داده بود، با اشاره یکی از نگهبانان چند قدم دیگر هم جلوتر آمد و قبل از اینکه به پاسداری که درجلو او قرار داشت ، برسد متوقف شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باران حالا کمتر شده بود و قطرات ریز آن بر روی سرو صورت دخترک و همچنان روی ریش پر پشت مرد اسیر می درخشید. دستهای مرد همچنان از پشت بسته شده بود. ضربه تفنگی که به پشتش خورد، پاهایش را خم کرد و ضربه پایی که پهلویش را نشانه رفته بود او را نقش بر زمین کرد. گرگی به او نزدیک شد، یقه پیراهنش را گرفت و اورا بر روی زمین کشید، وقتی مقابل گودال کوچکی که از آب  باران پر شده بود رسید متوقف شد، دستهای بسته امکان هرگونه عکس العملی را از این رزمنده گرفته بود، مرد غول پیکر نشست و زانوایش را روی سینه او قرار داد، موهایش را با یک دست گرفت و با دست دیگر خنجری از زیر لباسش بیرون کشید و به حسن خان نگاه کرد ، مرد اسیر در همین حال چشمان سیاه ودرشتش را باز کرد و به آسمان نگاهی انداخت وکلماتی را زیر لب زمزمه کرد و بعد چشمانش  را بست، با اشاره حسن خان بار دیگر صدا ی ساز و دهل فضای قرارگاه را پر کرد و در همین لحظه هم خنجر « گرگی» بکار افتاد و رگهای گلو در یک لحظه بریده شد، خون سرخ وگرم در حالی که بخار از آن خارج می شد، با فشار به طرف گودال پاشیده می شد و در میان گل ولای مسیری باز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می کرد و به اطراف جاری می شد، مرد اسیر چند بار با شدت گل ولای را با کف پا عقب زد و بدنش که حالا سر در بدن نداشت چندبار بالا و پایین رفت، آخرین نفسها که بالا آمد کم کم آرام شد و پاها دراز شدند، حالا فقط گه گاهی تکان مختصری می خورد و خونهای لخته شده را دوباره به حرکت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می انداخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی کاملا بی حرکت ماند، دو مرد مسلح سعی کردند دختر روستایی را به او نزدیک کنند ولی دخترک از نزدیک شدن به آن جنازه وحشت داشت، سعی می کرد به طرف عقب فرار کند ولی دستهای قوی او را می گرفتند و دوباره به صحنه نزدیک می کردند، آنها اصرار داشتند که او را از روی جسد بی سر که میان گل و لای افتاده بود عبور دهند، وقتی تلاشهایش عاقبت بی فایده ماند دومرد او را با قدرت به جنازه نزدیک کردند، دخترک  چشمهایش را بسته بود، مردها او را به جسد نزدیک کردند، دخترک چشمهایش را بسته بود، مردها او را به جسد نزدیک کردند و وقتی پاهایش را بر روی رگهای بریده قرار دادند از آنجا دورش کردند، به جایگاه که نزدیک شد حسن خان دستش را کشید و او را کنار خود نشاند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل محمد و دوستانش از دور شاهد ماجرا بودند، هر چند جزئیات آن را از نزدیک نمی دیدند ولی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می توانستند تصویری از آن را در ذهن خود بسازند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درنگ جایز نبود، هر لحظه تاخیر برابر بود با مرگ یکی از پاسدارها،گل محمد گوشی بی سیم را بدست گرفت و در حالی که دندانهایش را با نفرت به هم می فشرد به فرمانده اطلاع داد که می تواند عملیات را آغاز کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فصل شانزدهم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی اولین خمپاره های نیروهای تیپ ویژه قرارگاه ضد انقلاب را زیر آتش گرفت ، دومین پاسدار هم سر بریده شده بود. او را مثل پاسدار قبلی به وسط میدانگاه آورده بودند و گرگی با خنجر به جانش افتاده بود و بعد دومین دختر روستایی را هم از روی جنازه عبور داده بودند و حالا این دختر هم کنار حسن خان نشسته بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نیروهای نفوذی تیپ در اولین قدم، موتور برق بزرگی که مسئولیت روشنایی قرارگاه را بعهده داشت با دینامی منفجر کردند و لحظه ای بعد خمپاره ها در ا طراف قرارگاه فرو ریختند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حسن خان فرمانده ضد انقلاب دقایقی بعد، توانست بر دستپاچگی خود غلبه کند و اینک در اتاق مخصوص ، دستورات لازم را به افرادش میداد. از اینکه این بار غافلگیر شده بود، خود را ملامت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می کرد، اکثر نیروها را برای شرکت در جشن از اطراف جنگل جمع کرده بود و به بسیاری از آنها هم اجازه داده بود که آزادانه بخورند و استراحت کنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او دستور داد با خمپاره های سنگین اطراف جنگل را بکوبند، قبضه های آرپی جی 7 هم بی هدف در میان درختان شلیک می کردند و رگبار اسلحه ها بدون اینکه هدف مشخصی را در تاریکی شب ببینند، دیوانه وار شلیک می کردند. حجم آتش دشمن شدید بود و نیروهای تیپ به سرعت زمین گیر شدند، این نیروها غیراز خمپاره های شصت میلیمتری و قبضه های آرپی جی، اسلحه سنگین دیگری نداشتند. بُعد مسافت و طولانی بودن مسیر وکوهستانی بودن منطقه، امکان حمل قبضه های سنگین را از بین برده بود، بنابراین رزمندگان تنها با نفوذ به اطراف قرارگاه می توانستند از اسلحه های سبک خود استفاده کنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود نیروها را تشویق کرد که به سمت جلو حرکت کنند، اما آتش سنگین دشمن آنها را زمین گیر کرده بود، مقداری از راه را بصورت سینه خیز جلو رفتند، اما بوته زارها و درختچه ها مانع از حرکت بودند، تعدادی از نیروها در این آتش بازی دشمن زخمی شده و عده ای هم به شهادت رسیده بودند، فرمانده چاره ای جز نفوذ به داخل قرارگاه نداشت. اگر در اطراف باقی می ماند . مرگ دسته جمعی نیروها اجتناب ناپذیر بود. هر گونه عقب نشینی هم غیر ممکن بود، برگشتن به عقب برای نیروهایی که کیلومترها ازمیان کوهستان و جنگل گذشته اند، امر غیر ممکنی بود و همچنین اتمام آذوقه ومهمات امکان هرگونه عقب نشینی رااز بین می برد. معاون فرمانده طی تماسی اعلام کرد که به اطراف جنگل رسیده و با دشمن درگیر شده است، اما شمار تلفات نیروها را بالا اعلام کرد، فرمانده به او دستور داد با نیروهای باقی مانده به طرف قرارگاه حرکت نماید و به هر صورت راهی برای نفوذ به داخل آن پیدا کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نیروهای حسن خان  درون سنگرهای بتونی به شلیک خود ادامه می دادند، گل محمد و دوستانش توانستند بعد از انفجار موتور برق قرارگاه، قسمتی از مهمات دشمن را نیز که درون سنگری در گوشه پادگان قرار داشت با چند نارنجک منفجر کنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نیروهای محمود وقتی آتش ناشی از انفجار انبار مهمات را مشاهده کردند، فریاد پیروزی سردادند و به سرعت به طرف دشمن پیشروی کردند، اما بعلت شدت آتش متوقف شدند. تیر بار سنگینی که از سنگر بتونی به طرف آنها تیراندازی می کرد امکان هر گونه عکس العملی را از آنها می گرفت، در چنین شرایطی باید کسی به سنگر نزدیک می شد وآن را خاموش می کرد ولی همه نیروها به زمین چسبیده بودند و نمی توانستند سر را  از روی زمین بلند کنند، ناگهان یک نفر حرکت به سمت سنگر را آغاز کرد، مسافتی را سینه خیز رفت و بعد خودش را به کناری کشید و قبل از اینکه تیر بار چی متوجه او شود ، خودش را به سنگر بتونی رساند، تیر بار چی همچنان شلیک می کرد، مرد حالا درست زیر لوله تیربار ایستاده بود، نارنجکی را از جیبش خارج کرد و ضامن آنرا به دندان گرفت، نارنجک را که از توی دریچه به داخل پرتاب کرد از سنگر فاصله گرفت، وقتی سنگر منفجر شد، نیروها توانستند در نور حاصل از انفجار چهره فرمانده را ببینند که به سرعت از آنجا دور می شد  با انفجار سنگر بتونی، صدای  الله اکبر در فضای آلواتان پیچید، این تکبیر علامت پیروزی بود، تعدادی از نیروها به داخل قرارگاه نفوذ کردند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا دیگر جنگ تن به تن شروع شده بود، هیکل تنومندی که ناگهان در مقابل کاوه قرار گرفت با ضربه  سر نیزه ای که دریافت کرد به درخت مقابل چسبید، محمود د رجلو حرکت می کرد و نیروها را به پیش می برد، معاون فرمانده هم با نیروهایش به محل قرارگاه رسید، دشمن چاره ای جز عقب نشینی نداشت، انبار بزرگ مهمات دشمن هم با شلیک گلوله ی آر. پی . جی به نابودی کشیده شد و حالا زمان نفوذ به سنگر فرماندهی دشمن بود ، سنگری بود بزرگ با دیوارهای بتونی که از هر دریچه آن تیر باری به سمت روبرو شلیک می کرد نزدیک شدن به این سنگر آسان نبود، گل محمد پیش قدم شد که به آنجا نزدیک شود ولی فرمانده نمی خواست او را در این شرایط از دست بدهد و به او دستور داد به طرف زندان برود، گل محمد اطاعت کرد ، او باید سمن گل و زندانی های دیگر را پیدا می کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;معاون فرمانده بلافاصله از محمود رخصت طلبید، آر . پی.جی را بدست گرفت و به طرف سنگر فرماندهی دشمن خیز برداشت، محمود میخواست او را در نیمه راه متوقف کند ولی بی فایده بود، او بیشتر مسیر را طی کرده بود، وقتی ندای الله اکبر را سرداد، گلوله اش را هم به سمت سنگر شلیک کرد ، قسمتی از سنگر فرو ریخت اما خودش با گلوله ای که به سینه اش خورد از پای درآمد. فرمانده فقط توانست در آخرین لحظات چشمان او را ببندد و پارچه ای بر روی صورتش بکشد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سه نفر دیگر به سمت سنگر حرکت کردند، دو نفر قبل از اینکه موفق به شلیک گلوله هایشان شوند به خاک افتادند، اما نفر سوم توانست قسمت دیگری از این سنگر عظیم را فرو بریزد. نفوذ به داخل سنگر آغاز شد سنگری بود با اتاقهای تو در تو  که در زیر زمین ادامه می یافت . سر نیزه یکی از افراد دشمن شکم رزمنده ای را که در جلوی نیروها حرکت می کرد درید و دل و روده او را  بیرون ریخت ولی رگباری که بسوی او گرفته شد ، او را بدست مرگ سپرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صدای تیر اندازی در محوطه جنگل کم کم فرو کش کرد و حالا جنگ فقط در سنگر فرماندهی دشمن ادامه داشت. کاوه و نیروهایش حالا در این سنگر عظیم بدنبال حسن خان می گشتند و امیدوار بودند قبل از فرار او را دستگیر کنند و بدینوسیله به ماجرای آلواتان پایان دهند. وقتی جلوتر رفتند، در آخرین سنگری که در دل زمین قرار داشت او را یافتند، کاملا تنها بود وآماده می شد که از راهی مخفی به داخل جنگل فرار کند ولی اسلحه هایی که ناگهان به طرفش گرفته شد، فرصت فرار را از او گرفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او را از مخفیگاهش خارج کردندو به وسط میدانگاه آورند ، گل محمد همراه با سمن گل و دخترها از راه رسید، و نیروهای دیگر هم با پاسداران اسیر به میدانگاه آمدند. در گوشه ای، جنازه مردی غول پیکر به چشم می خورد، فرمانده به او نزدیک شد ، جنازه گرگی بود، درجنگ تن به تن کشته شده بود تیغه سر نیزه از شکم تا گلویش را دریده بود و چشمها و دهانش همچنان بازمانده بود، حسن خان با دستهای بسته به او نگاه  می کرد، صورت قرمزش حالا به زردی می زد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محاکمه خیلی سریع و مختصر برگزار شد و بعد او را به طرف چوبهای مرگ بردند، همانجایی که انسانهای زیادی را بدست مرگ سپرده بود، با طنابی او را به اولین چوب بستند، او دیگر نمی خندید و با چشمهای برآمده فقط به جلو نگاه می کرد گروه مسلح در مقابلش قرار گرفت و آماده دستور شد، چند لحظه بعد صدای رگباری در فضای جنگل شنیده شد، فرمانده به آسمان نگاهی انداخت، خورشید بیرون آمده بود و ابرهای سیاه به سرعت آسمان آلواتان را ترک  می کردند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Oct 2007 21:46:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kave1340&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>kave1340</dc:creator>
<guid>http://kave1340.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاوه معجزه انقلاب </title>
<link>http://kave1340.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام کتاب : کاوه معجزه انقلاب&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;BR&gt;بازنويس : حميد رضا صدوقي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ناشر : کنگره بزرگداشت سرداران شهيد و بيست و سه هزار شهيد استان خراسان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جلد: سيد سعيد رضواني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انتشار : شهريور 1381&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     نام: محمود کاوه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     فرزند :محمد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     ولادت :1/3/1340/ مشهد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     تحصيلات: ديپلم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     عضويت درسپاه : 15/3/ 1358&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     ازدواج : 1362&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     تعداد فرزند :يك دختر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     آخرين مسئوليت :فرمانده لشكر ويژه شهدا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     شهادت : 11/6/1365/ حاج عمران/ عمليات كربلي 2&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;v     مزار : بهشت رضا/ قطعه شهدا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· مقدمه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در آسمان حماسه‌ي ايران اسلامي ستارگاني درخشيدند كه فروغ جاويدشان تا ابد مشعل راهپويان و پويندگان مكتب شهادت خواهد بود. تقدير الهي چنين بود كه آسمان خونرگ انقلاب در حصاري پولادين از مقاومت و ايستادگي سرداران و دليرمردان مكتب عاشورا از هرگونه گزند و آسيبي مصون بماند و دشمنان قسم خورده‌ي اين ملت با همه‌ي آتش افروزي و شرارت آفريني‌هاي خود دريابند كه هرگونه تعرض به ساحت شرف و عزّت اين ك شور آزاده با پاسخ كوبنده‌ي پرورش يافتگان عصر خميني كبير روبرو خواهند شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عرصه‌ي اين دلاوري رزمگاه شلمچه و هويزه و مجنون بود. آنجا ه دريچه‌هاي آسمان گشوده شد و معراجي عاشقانه، برگزيدگان محفل انس را به ديدار يار برد و بر سفره‌ي ملكوت از خون ”عند ربهم يرزقون“بهره‌مند ساخت. جولانگاه نبرد عزّت و شرف، خط خوني را پديد آورد كه تا مقام قرب الهي امتداد يافت و جز عشق مركبي نمي‌شناخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اينك ماييم و اين رزمگاه، ماييم و اين ميعادگاه، بايد پياده رفت و با وضو؛&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«اين خاك جبهه است، جايي كه وادي مقدس سينا و كوه طور، بر پا ي و قداست آن غبطه مي‌خورد، اين خا ك جبهه است هان، بي وضو به خاك شهيدان قدم منه»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كنگره بزرگداشت شهيد و 23 هزار شهيد استان خراسان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من در خود سپاه عناصر بسيار خوبي را سراغ دارم كه اينها آمادگي خودسازي و ديگر سازي داشته و دارند، خوب است من از برادر شهيد عزيزمان محمود كاوه ياد كنم كه من او را از بچگي‌اش مي‌شناختم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پدر اين شهيد جزو اصحاب و ملازمين هميشگي مسجد امام حسن (ع) بود كه بنده آنجا نماز مي‌خواندم و سخنراني مي‌كردم دست اين بچه را هم مي‌گرفت و با خودش مي‌آورد و من مي‌دانستم كه همين يك پسر را دارد پدرش را هم قاعدتاً برادرهاي مشهدي مي‌شناسند از همان وقتها همين جوري بود پرشور و بي محابا در برخورد گاهي حرفهاي تندي هم مي‌زد كه در دوران اختناق آنجور حرفي كسي نمي‌زد. اين بچه آن جوري توي اين محيط خانوادگي پرشور و هيجان تربيت شد و خورا ك فكري او از دوران نوجواني‌اش كه شايد آن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سالهايي كه من مي‌گويم ايشان مثلاً دوازده و سيزده سال شايد هم چهارده سال بيشتر نداشت عبارت بود از مطالب مسجد امام حسن(ع) كه اگر از شماها برادرهاي آنوقت بودند مي‌دانند چه سنخ مطالبي بود و مي‌شود فهميد ديگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبي بود، در يك چنين محيط فكري اين جوان تربيت شد و جزو عناصر كم نظيري بود كه من او را در صدر خودسازي يافتم، حقيقتاً اهل خودسازي بود. هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي، هم خودسازي رزمي.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در يكي از عمليات اخير دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد و مدتي هم اينجا بيمارستان بود مدت كوتاهي ظاهراً بعد برگشت مجدداً جبهه، تهران آمد سراغ من، من ديدم دستش متورم است. بنده نسبت به اين كساني كه دستهايشان آسيب ديده يك حساسيت دارم فوري مي‌پرسم دستت درد مي‌كند، گفتش كه نه، بعد من اطلاع پيدا كردم كه برادرهاي مشهدي كه آنجا هستند گفتند دستش شديد درد مي‌كند اين حتي درد را كتمان مي‌كرد و نمي‌گفت كه اين مستحب است كه انسان حتي المقدور درد را كتمان كند و به ديگران نگويد يك چنين حالت خودسازي ايشان داشت، يك فرمانده بسيار خوب بود از لحاظ اداره واحد خودش كه تيپ ويژه شهدا فكر مي‌كنم حالا لشكر شده آنوقت تيپ بود يك واحد خوب بود جزء واحدهاي كارآمد محسوب مي‌شد و به اين عنوان ازش نام برده مي‌شد خود او در عمليات گوناگوني شر كت داشت و كارآزموده ميدان جنگ شده بود، از لحاظ نظم اداره واحد مديريت قوي، دوستي و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوي، اخلاق، ادب، تربيت توجه يك انسان جوان اما برجسته بود. اين هم يكي از خصوصيات دوران ماست كه برجستگان هميشه از پيرها نيستند آدم جوانها و بچه‌ها را مي‌بيند كه جزء چهره‌هاي برجسته مي‌شوند. «رهبان اليل و استون انهار» غالباً تو همين بچه‌ها تو همين جوانها نشسته‌ايم از دور داريم نگاه مي‌كنيم حسرت مي‌خوريم و آرزو مي‌كنيم كاش برويم توي محيط آنها، كمتر وقتي است كه بنده همين حالاها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشينان، آنجا انسان ساخته مي‌شود و خوب هم ساخته مي‌شود و اين جور آنها ساخته شده‌اند و شهيد كاوه حقيقتاً خوب ساخته شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;البته من در مشهد و در كل سپاه عناصر برجسته زياد سراغ دارم حقاً و انصافاً چهره‌هايي را من سراغ دارم كه آدم اخلاقيات و خصوصات اينها را كه مشاهده مي‌كند از نزديك حالات عرفان و سُلاك بزرگ برايش تداعي مي‌شود نه حالت نظاميان بزرگ، از نظامي‌گري فراترند اگرچه در نظاميگري هم انصافاً چيره دست و نيرومندند. يك لشكر را يك جوان بيست و چهارپنج ساله اداره مي‌كند در حالي كه در هيچ جاي دنياي افسري به اين جواني پيدا نمي‌شود كه يك لشكر را اداره كند. چند صد نفر يا چند هزار نفر گاهي آدم را آن لشكرهاي بيست و چند گرداني، چندهزار تا انسان را اين رهبري مي‌كند در كجا نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق، در ميدان جنگ، زير آتش، در مقابله با تانكهاي دشمن با وجود آن همه مانع يك جوان بيست و چند ساله چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت مي‌كند با سازماندهي مي‌برد جلو، خط را مي‌شكند، دشمن را تار و مار مي‌كند، اسير هم مي‌گيرند، منطقه هم اشغال مي‌كنند و مستقر مي‌شوند پس نظامي‌گري هم در معجزه‌گري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد نه فقط معنويت. اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است ك ه آنرا هم دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· زندگي نامه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سردار محمود كاوه در اول خرداد ماه 1340 در يكي از محلّات شهر مشهد (خيابان ضد) در خانواده مذهبي ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را كه به پايان رساند، با راهنمايي و هدايت پدر سرگرم فراگيري علوم ديني گرديد در جلسه‌اي كه محمود همراه پدرش، خدمت مقام معظم رهبري حضرت آيت‌الله خامنه‌اي كه آن زمان امام جماعت مسجد امام حسن مجتبي(ع) بودند، مي‌رسند. ايشان مي‌فرمايند :«اگر محمود دروس كلاسي را به اتمام برساند و سپس به دروس حوزوي بپردازد بهتر است» با اين توصيه، محمود در مدرسه راهنمايي علامه قزويني ثبت نام و به ادامه تحصيل مشغول مي‌شود. همزمان با شر كت در جلسات مذهبي و روشنگرانه شهيدان هاشمي نژاد و كامياب، تفكرمبارزاتي و ضد حكومتي او شكل مي‌گيرد و با تكثير و پخش نوار و اعلاميه‌هاي حضرت امام، به ديگر انقلابيون مي‌پيوندد با شروع تظاهرات خياباني در سال 1357 در راهپيمايي‌ها فعالانه شركت كرده و تا مرز شهادت پيش مي‌رود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ترك تحصيل نموده و به عضويت اين نهاد مقدس در مي‌آيد و پس از پشت سرگذاشتن يك دوره آموزش به عنوان مربي تاكتيك در پادگان امام رضا (ع) مشغول آموزش پاسدارن و بسيجيان خراسان مي‌گردد، همزمان با عزيمت امام راحل عظيم الشأن به جماران، به عنوان سرپرست يك گروه بيست نفره و جهت حفاظت از بيت امام عزيز، به تهران اعزام مي‌شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با شروع جنگ تحميلي، جماران را به مقصد جبهه‌هاي جنوب ترك گفت و با اوج گرفتن درگيريهاي ضد انقلاب در كردستان وارد عرصه نبرد با ضد انقلاب داخلي شد. در همان ابتداي ورود به شهر سقز، مسئوليت خطير گروه اسكورت را بر عهده گرفت و با اتخاذ تاكتيك‌هاي هجومي و چريكي به عنوان اولين فرد در كردستان عمليات ضد كمين را عليه ضد انقلاب طراحي و اجرا نمود و در مدتي اندك ، وضعيت نبرد در شهر سقز و حومه آن را به نفع نيروهاي خودي تغيير داد. فرماندهي عمليات سپاه سقز سنگر و جايگاه حساسي بود كه استعداد ذاتي او را به منصة ظهور رسانيد و با اجراي عملياتهاي چريكي، دشمني را كه بر شهر سيطره يافته بود، آوارة كوهها نمود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با تشكبل تبپ وبژه شهدا توسط سرداران شهبد محمد بروجردي و ناصر كاظمي، محمود به عنوان مسئول عمليات تيپ معرفي مي‌گردد. وي در جبهه نبرد با ضد انقلاب ضربات مهلكي را بر پيكر آنها وارد ساخت تا جائيكه ضد انقلاب در اوج قدرت نظامي‌اش در سالهاي 61 و 62 ناتوان از ايستادگي در مقابل كاوه است و در همين سالهاست كه مبالغ هنگفتي را به عنوان جايزه براي به شهادت رساندن محمود كاوه تعيين مي‌نمايند و بدين سان نام كاوه كه نوجواني بيش نيست، بر سر زبانها مي‌افتد و اين حتي خوديها را به تعجب و شگفتي وا مي‌دارد. آزادسازي شهر بوكان و سپس جاده مهم و حياتي پيرانشهر ـ سردشت، از جمله عملياتهاي گسترده‌اي است كه با فرماندهي و جانفشاني او انجام مي‌گيرد. با شهادت شهيدان كاظمي، گنجي زاده و بروجردي، سكان فرماندهي تيپ ويژه شهدا در سال 1362به او سپرده مي‌شود و در همين سال علاوه بر نبرد با ضد انقلاب، اقدام به انجام عملياتهاي برون مرزي والفجر 2، 3 و 4 مي‌نمايد و مناطق مهمي از ميهن اسلامي را آزاد مي‌سازد. با حاكم شدن آرامش و امنيت بر كردستان، تمام تلاش خود را معطوف مبارزه با ارتش عراق مي‌نمايد و صحنه‌هاي غرور آفرين عملياتهاي بدر، قادر، والفجر9 و كربلاي2 را مي‌آفريند. محمود در طول دوران دفاع مقدس بارها و بارها مجروح گرديد اما سنگر دفاع از انقلاب را ترك نگفت. آخرين مجروحيت وي در تك حاج عمران و در طي يك نبرد تن به تن با دشمن بعثي بود كه منجر به اصابت 12 تر كش نارنجك به سرش گرديد. محمود كاوه تنها فرزند ذكور خانواده، در يازدهم شهريورماه 1365 در سن25 سالگي، هنگامي كه به منظور تصرف ارتفاعات مهم 2519، پيشاپيش رزمندگان اسلام در حركت بود، در اثر اصابت تر كش خمپاره، به فيض عظيم شهادت نائل آمد و بدينسان قفس تنگ تن را شكست و به آرزوي ديرينه خود كه همان شهادت بود، رسيد. از اين سردار شهيد تنها يك فرزند به نام زهرا به يادگار مانده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· آزمون الهي ، پدربزرگوار شهيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دو سه ماهي از شروع جنگ مي‌گذشت. قبل از آن هم اوضاع كردستان خيلي شلوغ و آشفته بود و با شروع جنگ، اين وضع بد از بدتر شد. ضد انقلاب افتاده بود به جان مردم مظلوم و بي پناه كرد. هر روز از آنجا خبرهاي بدي مي‌رسيد حتي مي‌گفتند آنها از شدت كينه‌اي كه دارند پاسدارها را جلوي عروس‌هايشان سر مي‌برند!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روي اين حساب، ترس عجيبي تو دل خيلي‌ها افتاده بود. توي چنين اوضاعي، محمود يك گروه از پاسداران سپاه مشهد را آماده كرد تا براي جنگ با ضد انقلاب ببرد كردستان، شبي كه فردايش قرار بود حركت كند سمت منطقه، تو خانه همه نشسته بوديم دور هم، از سر شب حالتي داشت كه احساس مي‌كردم مي‌خواهد چيزي به‌ام بگويد.آن جا هم سرصحبت را باز كرد و گفت :«بابا! خبر داري كه ضد انقلاب تو كردستان خيلي شلوغ كرده؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حدس زدم كه دارد براي مطلبي مقدمه چيني مي‌كند. باز هم از اوضاع كردستان شروع كرد و آخرش گفت :«اگه بخوام برم اونجا ه شما اجازه مي‌دين؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفتم: «بله اجازه مي‌دم چرا كه نه! فرمان امامه، همه بايد بريم دفاع بكنيم. تازه خودم هم آماده‌ام تا همراهت بيام »&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار انتظار چنين حرفي را نداشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پرسيد :«مي‌دونين كه اونجا چه وضعي داره؟ جنگ، جنگ نامرديه، دوست و دشمن قابل تشخيص نيست، احتمال برگشت خيلي ضيعفه».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چون او تمام وقتش تو پايگاه آموزشي مي‌گذشت و به ندرت خانه مي‌آمد. فكر مي‌كرد كه من از اوضاع آنجا بي‌خبرم. با خنده گفتم :«بله همه اين چيزها را كه مي‌گي من هم مي‌دونم.» و براي اينكه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم :«از همان روز اولي كه بدنيا آمدي با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق بكنم. اصلاً آرزوي من اين بود كه تو توي اين راه باشي، گل از گلش شكفت و خنديد. همانجا بلند شد و صورتم را بوسيد. صبح فردا با يك گروه راهي سقز شد. بعدها به يكي از خواهرانش گفته بود :آن شب آقا جان امتحان الهي‌اش را خوب پس داد».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· حضرت آيت الله هاشمي رفسنجاني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه خيلي شجاع وناترس بود شهيد كاوه خط شكن بود. هر موقع مشكلي پيش مي‌آمد شهيد كاوه آن را حل مي‌كرد و شهيد كاوه گره‌گشاي مسئله بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مگر ما مثل محمود را در آسمانها بتوانيم بيابيم و ما هم (خطاب به پدر شهيد) مثل شما در شهادت او داغداريم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· حتي در منطقه... ، مادر بزرگوار شهيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;براي مراسم شب هفت شهيد قمي از مشهد رفتيم ورامين يكي دو روز آنجا مانديم. برگزاري مراسم و جلسات مختلف كه تمام شد، حجه الاسلام قمي ـ پدر شهيد و چند نفر ديگر از بزرگان و مسؤلين شهر تصميم گرفتند بروند تيپ ويژه شهدا، تا هم ديداري با رزمنده‌ها داشته باشند و هم محل شهادت علي را ببينند. آنها از ما هم دعوت كردند كه همراهشان برويم. براي من بهتر از اين نمي‌شد، هم تسلاي دل خانواده شهيد قمي مي‌شديم و هم اينكه فرصت خوبي بود تا پس از مدتها دوري، محمود را دوباره ببينم. به حاج آقا گفتم :«حالا كه اينها مي‌خواهند بروند تيپ بهتره ما هم همراهشان برويم. دلم براي محمود تنگ شده. حاج آقا بدون تأمل گفت :«چي از اين بهتر حتماً مي‌رويم».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كمي ‌بعد گفت :«ولي بد نيست كه با خود محمود هم يك هماهنگي بكنيم و بهش بگيم كه داريم مي‌آييم اونجا».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از همانجا بهش تلفن زد. محمود با خوشحالي گفت :«حتماً بياييد هم ما رو خوشحال مي‌كنيد، هم بچه‌ها رو».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همان روز با خانواده شهيد قمي و گروهي از مردم پيشوا و ورامين حركت كرديم سمت تيپ.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صبح روز بعد رسيديم پادگان شهيد محمد بروجردي كه پادگان تيپ ويژه شهدا بود و نزديك مهاباد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جلوي پادگان عده زيادي از بچه‌هاي رزمنده جمع شده بودند براي استقبال از مابا شور و شوقي وصف‌ناپذير، بين آنها دنبال محمود مي‌گشتم با اينكه رسم بود فرمانده جلوتر از همه باشد، ولي با خودم گفتم شايد بين رزمنده‌ها مانده است اما هرچه گشتم كمتر محمود را پيدا كردم. همان گروه تا جلو ساختمان فرماندهي همراهمان آمدند. من هنوز انتظار داشتم محمود را ببينم. وقتي ديدم خبري نيست آنجا كه سراغش را از آنها گرفتم گفتند :«ديروز رفته عمليات».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اتفاقاً همان روز نزديك غروب رسيد. تمام سر تا پايش غرق خاك و گردوغبار بود. از نگاهش معلوم شد كه حسابي خسته است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حدود نيم ساعت كنار ما و مهمانهاي ديگر نشست. بعد در كمال تعجب ديدم از جا بلند شد، عذرخواهي كرد و رفت تو ساختمان كناري. حدس زدم شايد چون خسته است رفته آسايشگاه استراحت كند. از يكي از دوستانش پرسيدم :«اون ساختمان مال چيه؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لبخندي زد و گفت «بهش مي‌گن اتاق نقشه».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پرسيدم :«محمود براي چي رفت اونجا؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفت :«براي طراحي ادامة عمليات».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سه چهار ساعتي گذشت، نيامد! رفتم بيرون و از پشت شيشه نگاهش كردم. با چند نفر ديگر نشسته بودند دور يك نقشه و گرم صحبت بودند. برگشتم تو اتاق لحظه‌شماري مي‌كردم هرچه زودتر كارش تمام شود و بيايد پيش ما، آن شب عقربه‌هاي ساعت رسيد به دوازده او نيامد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دوسه دفعه ديگر هم تا جلو آن ساختمان رفتم ولي آنها هنوز سرگرم كارشان بودند آخرش پدر محمود گفت :«برو بگير بخواب انشاء ا... فردا مي‌بينيش».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خواستم اعتراض بكنم كه او گفت :«خدا را شكر مي‌كنم كه همچين پسري نصيب من شده».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چون خيلي خسته بودم، خوابيدم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صبح روز بعد محمود نيروي گردانها را آماده كرد. بازهم پيش ما براي عذرخواهي و بعد هم همراه بقيه راهي شد براي عمليات. دو روز بعد وقتي برگشت ما سوار اتوبوس شده بوديم و داشتيم برمي‌گشتيم. محمود براي خداحافظي آمد توماشين. باز از همه، مخصوصاً از من عذرخواهي كرد و حلاليت طلبيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي اتوبوس راه افتاد من به اين فكر مي‌كردم كه حتي در منطقه هم نمي‌شود او را سير ديد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· مرحوم حضرت آيت الله شيرازي ، امام جمعه فقيد مشهد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه از نمونه مرداني بود كه مي‌تواند در تاريخ دفاع مقدس امت اسلامي ايران به عنوان اسطوره پايمردي و شجاعت و از خودگذشتگي به حساب آيد. جوان شيردلي كه دشمن از وحشت پيكار او خواب آسوده نداشت و نام آميخته با محبت وي بي پناهان مظلوم را در خطه كردستان شادي و آرامش مي‌بخشيد. فرمانده صف شكني كه با پناه گرفتن در سنگر قلب استحكام يافته از ايمان خويش بي نياز از سنگر خاك و سنگ بود، اين به سوي محبوب شتافته و قفس تن را به يادگار گذاشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· خستگي ناپذير، فاطمه عمادالاسلامي ـ همسر شهيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يكبار نشنيدم كه او بگويد خسته شدم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بابت آن زحماتي هم كه مي‌كشيد هيچ چشم داشتي نداشت. من حتي نديدم وقتي را براي مرخصي در نظر بگيرد هر وقت مي‌آمد مشهد دنبال تداركات و جذب نيرو بود روزها مي‌رفت سپاه و كارهاي اداري را پيگيري مي‌كرد. شبها هم كه مي‌آمد خانه، تا دير وقت با دوستانش جلسه مي گذاشت تازه وقتي آنها مي‌رفتند، تلفن زدنهاي محمود به جبهه شروع مي‌شد از پشت جبهه هم نيروها را هدايت مي‌كرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي هم كه فرصت بيشتري داشت مطالعه مي‌كرد تا براي سخنراني‌هايي كه اين طرف و آن طرف داشت آماده شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او دائم دنبال همين كارها بود هيچ وقت نشد كه ما او را درست و حسابي ببينيم. يا با او به ديدن اقوام برويم. نمي‌دانم خدا چه در وجود اين انسان قرار داده بود كه اصلاً خسته نمي‌شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يكبار بعد از اينكه مدتها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصي بعد از ظهر بود حدود ساعت چهار. خوشحال با خودم گفتم :«حالا كه آمده حتماً چند روزي مي‌مونه و مي‌تونم از سپاه مرخصي بگيرم و تو خانه بمونم». همان شب حاج آقاي محمودي از دفتر فرماندهي سپاه مهماني داشت. چندتا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت كرده بود. من هم دعوت بودم. محمود كه آمد به اتفاق رفتيم منزل آقاي محمودي.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بيشتر مسئولين سپاه آمده بودند خيلي كم پيش مي‌آمد كه اين تعداد دور هم باشند هر كدامشان بنا به كار و مسئوليتي كه داشتند دائم تو جبهه‌ها بودند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مردها يكجا و زنها اتاق ديگري بودند از ميان جمع فقط دو سه نفر را مي‌شناختم و بقيه را تابحال نديده بودم و نمي‌شناختمشان زود با هم انس گرفتيم و تا سفره را پهن كنند، از هر دري صحبت كرديم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نيم ساعتي بعد از شام آمادة رفتن شديم. تو حياط به حاج آقاي محمودي گفتم :«آقا محمود را صدايش بزنين، بگيد كه آماده‌ايم». حاج آقا با تعجب نگاهي به من كرد و گفت :«مگه شما خبر ندارين؟!»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفتم :«چي رو؟!»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفت: «رفتن آقا محمود را!»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يك آن فكر كردم اشتباه شنيدم، گفتم :« كجا رفت؟چرا به من چيزي نگفت؟»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند تا از خانمها كه تو حياط بودند كنجكاو شده بودند كه محمود كجا رفته و اصلاً چرا خبرم نكرده. آقاي محمودي كه فهميد من از رفتن محمود بي اطلاعم گفت :«داشتيم شام مي‌خورديم كه از منطقه تلفن زدن، بهش كاري فوري داشتن، گوشي را ه گذاشت پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باورم نمي‌شد كه هنوز نيامده راه بيفتد طرف كردستان. نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه، دست خودم نبود آخر چهار پنج ساعت بيشتر از آمدنش نگذشته بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دفعه بعد كه آمد مشهد با اعتراض گفتم :«شما كه مي‌خواستي بري حداقلش مي‌گفتي، بي خبرم نمي‌گذاشتي»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در جوابم گفت :«اينقدر وقت تنگ بود كه حتي نتونستم براي خداحافظي معطل بشم» بعدها كه فهميدم عراق تو منطقه والفجر 9 پاتك زده و محمود بايد بدون حتي يك لحظه درنگ به منطقه مي‌رفت به او حق دادم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با اطمينان مي‌توان گفت كه شهيدعزيز كاوه كه افتخار همرزمي نزديك با او را دارم از اسوه‌هاي مجاهدين في سبيل ا... است و هرچند معرفت اندكمان از كتاب آسماني، قرآن كريم به ما شهامت لازم را نمي‌دهد كه اين اسوه جبهه‌هاي نور را با مصاديق قرآني تطبيق دهيم ولي درسايه الطاف پروردگار متعال و اميد به استغفار در درگاهش محمود عزيز را حزب الله واقعي مي‌دانيم و با صفات و ويژگيهايي كه در شخصيت اين رزمنده پرتوان سراغ داريم او را مشمول آيه شريفه ”رضي الله عنهم و رضوا عنه ... “مي‌دانبم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهبد كاوه انساني بود كه نقش مطمئني داشت و گويا زمزمه آواي الهي ”ارجعي الي ربك راضيه مرضيه، فادخلي في عبادي وادخلي جنتي“ در قلب و روحش استمرار داشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهبد كاوه شحاع و با شهامت بود و غالباً با نيروي اندك بر پيكره كثير دشمن مي‌تاخت زيرا كه در برآوردهايش توان و قدرت رزمنده در راه خدا را ده برابر دشمن محاسبه مي‌كرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه هوشيار، با استعداد، چابك و تيزهوش بود و شايد از جمله تعداد معدود سرداراني بود كه از اصل غافلگيري به معناي حقيقي استفاده مي‌نمود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه به اصطلاح نظاميان يك نيروي مخصوص تمام عيار بود زيرا تمام صفات و ويژگي نيروي ويژه در وجودش يافت مي‌شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه روح و جسمي قوي و خستگي ناپذير داشت لذا نيروهاي تحت فرمانش متكي به انگيزه و روحيه ممتاز او تحرك فوق‌العاده‌اي داشتند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه از روحيه اطاعتي ولايتي قوي برخوردار بود و به هر صورتي كه بود مأموريت واگذارشده را به انجام مي‌رسانيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه از قدرت مديريت و فرماندهي بر قلبها برخوردار بود و به همين دليل نيروهاي تحت فرمانش چون پروانه به دور او مي‌چرخيدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه مسلح به سلاح تقوا و اخلاق حسنه بود و آنهايي كه به پادگان لشكر ويژه شهدا در حوالي مهاباد وارد مي‌شدند صفا و صميميت را كه منشأ آن وجود فرماندهي متقي آن پايگاه بود در ك مي‌ كردند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه الگوي اتحاد و وحدت ارتش و سپاه بود او يك پاسدار بود ولي ارتشيان نيز او را از خود مي‌دانستند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهيد كاوه مرد عمل بود و كمتر سخن مي‌گفت و بيشتر تلاش مي‌كرد و با چنين روحيه‌اي نشدنيها را شدني مي‌كرد. او واقعاً هم مرد پيكار در صحنه نبرد با ضد انقلاب بود و هم در نبردهايكلاسيك در جبهه جنگ تحميلي بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;... در هر عملياتي كه انجام مي‌شد كاوه ابتكار عمل را بدست مي‌گرفت آنهم ابتكار عملي كه مخصوص خودش بود. از نزديك در صحنه نبرد بود. جلو، عقب، راست و چپ جبهه را زير نظرداشت و من هيچكس را در جنگ نديدم كه مثل او ابتكار عمل داشته باشد. مديريت و فرماندهي كاوه و حضورش در صحنه نبرد آنقدر پرمعني بود كه به راحتي مي‌شد اين را تشخيص داد. بچه‌هاي لشكر ويژه شهدا هم بسيار فداكار بودند كه من بارها از نزديك شاهد فداكاريشان در عملياتهاي مختلف و خصوصاً عمليات قادر بودم. در اين عمليات كه سه تا از لشكرهاي سپاه هم شركت داشتند عمده مسئوليت بر عهده ارتش بود. از همان ابتدا يك عده معتقد بودند كه ما فقط با نيروهاي ارتش اين عمليات را انجام مي‌دهيم اما من معتقد بودم كه بايد ارتشي و سپاهي كنار هم باشند و در جلسه‌اي كه در قرارگاه تشكيل شد به آقاي هاشمي رفسنجاني كه آن زمان جانشين فرمانده كل قوا بودند گفتم :زماني عمليات را انجام مي‌د‌هم كه سه لشكر سپاه هم بيايند با ما همكاري كنند. ايشان هم موافقت كردند و حتي انتخاب يگانها را به عهده خودم گذاشتند كه من هم لشكرهاي 14 امام حسين(ع)، 8 نجف اشرف و55 ويژه شهدا را انتخاب كردم در ادامه همين عمليات كار به جايي رسيده بود كه به اصطلاح قفل شده بود و مي‌طلبيد كه با رشادت و فداكاري مقاومت دشمن شكسته شود. خبر رسيد كه كاوه گرداني را آماده كرده تا به قلب دشمن بزند گرچه موفقيت‌شان مي‌توانست وضعيت را تغيير دهد اما كار بسيار خطرناكي بود نمي‌توانستم شاهد رفتن او در دل آتش باشم. به عنوان فرمانده عمليات خواستمش تا به قرارگاه بيايد. گفتم :«شنيدم مي‌خواهي دست به چنين كار خطرناكي بزني، گفت :« بله، گفتم :«خوب اين را من بايد تصويب بكنم و من هم نمي‌توانم شاهد باشم كه شما با اين همه شايستگي ريسك بكنيد و بخواهيم بي خودي شما را از دست بدهيم. بسيار پافشاري مي‌كرد تا بتواند متقاعدم كند كه بهش اجازه بدهم. اين كار را بكند ديدم خيلي مقاومت مي‌كند منهم جسارت كردم، گفتم :« آقاي كاوه حواست باشد ه اينجا من فرمانده هستم و تا اين را تصويب نكرده‌ام شما نبايد انجامش بدهي. كاوه با همه شايستگي و تجربه بايد حفظ بشود اين اولين باري بود كه دستور اينطوري به كاوه مي‌دادم خوب ميدان جنگ بود و جاي تعارف نبود.تا اين را گفتم ديدم بلافاصله با آن تشرعي كه به دين داشت و به اعتقادش داشت چنان متواضعانه با من برخورد كرد كه با حالت تحكم دستور دادم چون ديدم زير بار نمي‌رفتي من هم مجبور شدم چون من مايل نبودم كه ببينم يك عملياتي كه ريسك است بهاي زيادي در قبالش بپردازيم ... خلاصه آنجا ايشان فداكاريش را كرد منتهي در كل جبهه‌ها ما مشكلي پيدا كرديم كه نتوانستيم به موفقيت برسيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· سردار شهيد محمود کاوه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اينكه مي‌گوييم جنگ تخصصي توأم با ايمان، اين در همه وجود دارد و صدق مي‌كند ولي اين مسئله در اينجا حالت عجيبي دارد و بچه‌ها در كردستان فرق عجيبي با نيروهاي ساير مناطق دارند و در عين اينكه ايمان دارند، در ايمان اين بچه‌ها يك فرقي نهفته است و آنهم اين است كه با شجاعت و انگيزه‌اي كه دارند، كار كردستان را يكسره مي‌كنند ما دقيقاً در مـــــقابل جنگـــــهاي چــريكي «ضــد انقلاب»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;داريم جنگهاي پارتيزاني مي‌كنيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· كشف بزرگ ، جاويد نظامپور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تيرماه61 ، با انجام يك عمليات دقيق و حساب شده سد بوكان را آزاد كرديم ضد انقلاب در خواب شبش هم نمي‌ديد تا آن موفقيت مهم و حساس را از دست بدهد آنها آنقدر به منطقه احاطه داشتند و آنقدر به خودشان مطمئن بودند كه تهديد كرده بودند اگر اطراف سد بو كان كوچكترين عملياتي را انجام دهيم، سد را با تمام امكاناتش منفجر مي‌كنند، و آن وقت بود كه خسارت زيادي به جان و مال مردم وارد مي‌شد براي اينكه اين توطئه خنثي شود، «ناصر كاظمي طرح جانانه‌اي داد كه در نهايت منجر به آزادسازي سد شد بدون اينكه آسيبي به آن برسد». براي اينكه اين پيروزي تثبيت شود، خودش هم در منطقه ماند و پا به پاي بچه‌ها مقاومت كرد بعضي از شبها كه مجالي پيش مي‌آمد، همه دور هم مي‌نشستيم و راجع به مسايل مختلف صحبت مي‌كرديم. يكي از افتخاراتمان در آن محافل دوستانه، وجود گرم و صميمي خود كاظمي بود تو يكي از همين شبها صحبت از شهيد و شهادت نقل مجلس ما شد. در اين بين، بعضي به يكديگر، مي‌گفتند :تو چقدر نوراني شدي؛ حتماً به همين زود شهيد مي‌شي. آن وقتها آن قدر عمليات مي‌رفتيم و دايم در دل خطر بوديم كه شهادت را هميشه در چند قديمان مي‌ديديم و اين طور حس مي‌شد كه با آن وضعيت، هر كدام از ما يكي دو سال ديگر بيشتر عمر نمي‌كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن شب ناصر كاظمي كه در بين‌مان نشسته بود، مثل خيلي وقتهاي ديگر فقط گوش مي‌داد يك وقت ديدم آهي كشيد و از روي افسوس گفت : اين عمليات هم تموم شد و باز من شييد نشدم . همه سراپا گوش شدند و خيره او. مي‌دانستم او هم مثل خيلي از فرماندهان اشتياق شهادت تمام وجودش را گرفته، اما اولين بار بود كه چنين حرفي را از او مي شنيدم. گفت :البته من اگر هم شهيد نشم كه نتونم با خون خودم خدمتي به اسلام بكنم، خيلي نگران نيستم. اين حرفش بيشتر مايه تعحجب شد. ادامه داد: من كاري براي جمهوري اسلامي كردم كه خيلي اميدوارم حق تعالي نظر عنايتش را شامل حالم كند».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من هم مثل بقيه حسابي كنجكاو شده بودم تا بدانم اين كار مثبت چيست كه كاظمي با آن همه توداري‌اش، و با آن تنفرزيادش از ريا، مي‌خواهد آن را در جمع بچه‌ها بگويد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفت :اون كار اينه كه من كاوه را براي جمهوري اسلامي كشف كردم و يقين دارم كه كاوه مي‌تواند مسئله كردستان را حل كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· ترور ، سيد مجيد ايافت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اسم محمود كم كم افتاد سر زبانها. طوري كه تمام مردم سقز او را مي شناختند. در مدت كوتاهي با چند عمليات زنجيرهاي، ترس عجيبي تو دل ضد انقلاب انداخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او گروهاني تشكيل داده بود به اسم ضربت. هر وقت ضد انقلاب حمله مي‌كرد يا ميني مي‌گذاشت، بلافاصله اين گروهان وارد عمل مي‌شد اين طور وقتها امكان نداشت دشمن موفق شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به تدريج دست ضد انقلاب از شهر كوتاه شد. بعد از آن محمود دامنة عمليات سپاه را گسترش داد و كشاند به كوههاي اطراف شهر. يك لحظه آنها را به حال خودشان وا نمي‌گذاشت. شده بود بلاي جان ضد انقلاب. همين وادارشان كرد تا به فكر ترور او بيفتند، چند تيم هم اجير كرده بودند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن روز از عمليات اسكورت برگشته بوديم. گرسنه‌مان بود. از صبح چيزي نخورده بوديم، تو سپاه هم غذايي نبود. رفتيم غذاخوري پرشنگ، با سر و وضع خاكي و با همان اسلحه و تجهيزات و ماشينهاي از جنگ برگشته.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سالن غذاخوري پرشنگ تنها غذاخوري بود كه تا ديروقت غذا داشت. خيلي از مسافريني كه از سقز مي‌گذشتند غذايشان را در اين رستوران مي‌خوردند. غذاي خوبي داشت و خدمتكارهايش هم مؤدب و تميز بودند، درست مثل صاحب غذاخوري.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمود رفت تو و ما هم پشت سرش داخل شديم. دور تا دور سالن ميز چيده بودند. سمت چپ، پشت يخچال نشستيم . اينطوري هم ماشينهامان را مي‌ديديم، هم آمد و شد افراد را زير نظر داشتيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو حال خودم بودم كه ديدم يك ماشين جلوي رستوران نگه داشت. سه چهار نفر پياده شدند و آمدند تو. كمي آن طرف‌تر از ما نشستند دور يك ميز. با بچه‌ها گرم صحبت بوديم و انتظار مي‌كشيديم هر چه زودتر غذا را بياورند. احساس كردم محمود خودش با ما هست ولي حواسش جاي ديگري است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زير چشمي به چند نفر تازه وارد نگاه كردم. از طرز نگاهش فهميدم كه وضعيت غير عادي است، نمي‌توانستم درست و حسابي آنها را زير نظر داشته باشم. ممكن بود بفمند كه بهشان مشكوك شده‌ايم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در همين حال محمود و يكي از بچه‌ها بلند شدند و دويدند طرف ميز آنها. تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم با هم درگير شدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما هم دست به كار شديم و رفتيم كمكشان. مهلت نداديم كوچكترين حركتي بكنند. همه را گرفتيم و دستبند زديم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لباسهايشان را دقيق گشتيم. چند تا كلت و چند تا هم نارنجك داشتند. صاحب رستوران هاج واج نگاهمان مي‌كرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن روز از خير غذا گذشتيم. سريع آنها را به مر ز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. در بازجويي‌ها، اعتراف كردند كه مي‌خواستند كاوه را ترور كنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· امير سرلشگر شهيد حسن آبشناسان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كاوه انساني پاكباخته و چريكي بزرگ است كه در عمل و جنگ چريك شده نه با درسهاي تئوري، وجود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است، او هيچگاه به دشمن پشت نمي‌كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر در دنيا يك چريك پاكباخته و دلباخته به اسلام و امام وجود داشته باشد محمود كاوه است و هر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رزمنده‌اي كه بخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا پيش كاوه برود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;· هدف هفت ، شهيد ناصر ظريف&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرصت زيادي نداشتيم، بقية يگانها كارشان را تمام كرده بودند، مانده بوديم ما كه بايد سريعتر شناسايي‌مان را تمام مي‌كرديم. آن شب پنج شش تيم آماده شدند. موقع حرك ت كاوه گفت :«منم تا ديدگاه با شما مي‌آم و آمد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مي‌دانستيم چه قصدي دارد. ديدگاه را بهانه كرده بود، هميشه همينطور بود. بايستي خودش مي‌آمد از نزديك راه‌كارها را مي‌ديد، به اين قانع نمي‌شد. كه ما برايش گزارش ببريم. مي‌گفت :من شخصاً بايد بدونم شب عمليات نيروها از چه جاهايي به دشمن مي‌زنند و بايد بدونم كه شما چه جور راهكاري را انتخاب كرده‌ايد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تيمهاي گشتي كه رد شدند، كاوه هم با ما راه افتاد. هرچه كرديم حريفش نشديم. گفتيم شايد روي منصوري را زمين نزند. يعني كمتر پيش مي‌آمد كه او چيزي بخواهد و محمود جواب رد بدهد. بين همة بچه‌هاي مسئوول برايش احترام خاصي قائل بود. معاونش بود. پا پيش گذاشت و گفت :«آقا محمود شما نيا تا هر جا كه بگي خودمان مي‌رويم، اينطوري خيالمان راحت‌تره» تا او را مطمئن كند ادامه داد : «بچه‌ها قول مي‌دن امشب كار شناسايي را تمام كنند». فايده‌اي نداشت. راهش را كشيد و رفت ما هم راه افتاديم دنبالش كمي كه رفتيم رسيديم به نقطه رهايي.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هدف هفت، ”ارتفاعات بلفت“بود كه هم دور بود و هم خيلي مهم و حياتي. محمود هم قاطي همان تيمي شد كه بايد به آن سمت مي‌رفت. دويست سيصد متر مانده به پايگاه عراقيها، ايستاديم. بچه‌هاي اطلاعات مي‌گفتند :«شبهاي قبل تا اينجا آمديم چون مي‌ترسيديم راهكار لو بره، جلوتر نرفتيم».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يكي‌شان گفت :«مهديزاده همين جا رفت روي مين، حتماً عراقيها حساس شدند».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هوا مهتابي بود و سنگرهاي دشمن كاملاً ديده مي‌شد. تا زيرپاي سنگر مينشان ر